ch
Feedback
بی‌جواب!

بی‌جواب!

前往频道在 Telegram

https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ هم‌صحبتی اگر بود:

显示更多
未指定国家未指定类别
392
订阅者
-2224 小时
+877 天
+18830 天
帖子存档
Repost from Ronakpodcast
مرگ برای من آزادی از این حبسه 💙✌🏻

در آخر تو راضی به اندوه من شدی و این جواب همه چیز بود.

منتظر بودم که مرا بخواهد؛ نخواست.
بزرگ علوی

ریسمان پاره را دوباره می‌توان گره زد. دوباره دوام می‌آورد؛ اما هر چه باشد، یک ریسمانِ پاره است! شاید ما دوباره یکدیگر را دیدیم؛ اما در آن‌جا که ترکم کردی، هرگز مرا نخواهی یافت.

آلبرکامو - تسخیرشدگان
آلبرکامو - تسخیرشدگان

بنظرم می‌آید من خودم در تنهایی آدم بهتری هستم می‌دانم که من در تنهایی دلیلی برای دروغ گفتن ندارم و می‌دانید که چقدر شانس است. و مهم‌تر از آن در جمع لزومی ندارد از منافع جمعی دفاع کنم که با من متفاوت هستند و ما نظر مشترک با یکدیگر نداریم. آنجاست که باز من می‌گویم خودم هستم. من در تنهایی آدم بهتری هستم. همان طور که درخت در تنهایی درخت‌تر است. بنظر من آدم در تنهایی آدم‌تره. آنجایی که آدم در جمع قرار می‌گیرد. جایی که آدم در جمع قرار می‌گیرد ناچار است که منافع جمع را حفظ بکند و وقتی که به منافع جمعی فکر بکنید ما ناچارا از آن خلوص خودمان جدا می‌شویم و ناچار هستیم که یک مقدار به منافع دیگران فکر کنیم و آدم از وقتی که موجود اجتماعی می‌شود خیلی چیزاها را به‌دست می‌آورد مسلما ولی خیلی از چیزها را هم از دست می‌دهد یکی هم همانی که به‌نظر من یک درخت در جنگل از دست می‌دهد. در جنگل درخت دیگر درخت نیست آدم در جمع آدم است ولی آدمی است که به منافع جمع فکر می‌کند.
در باب تنهایی ـ عباس کیارستمی

اون با نمک بود و من پر از زخم های باز.

رستنی‌ها کم نیست من و تو کم بودیم خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم گفتنی‌‌ها کم نیست من و تو کم گفتیم مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم دیدنی‌‌ها کم نیست من و تو کم دیدیم
شهیار قنبری

اوضاع به همان کثافت سابق ادامه دارد و امید بهبودی در آن نیست.
صادق‌ هدایت

photo content

sticker.webp0.43 KB

متنفرم از این تارهایِ نامرئی که روح را می‌لرزانند، از این بادِ سمّی که هوایِ سردِ منطق را به سینه می‌دزدد. از این دندان‌هایِ تیزِ خوشبختی که در پایان، همان زخمِ عمیقی را بر دل می‌گذارند که از آن می‌ترسیدم. هرچه بیشتر می‌دویم به سویِ نور، سایه‌ها بلندتر می‌شوند؛ و من از این رقصِ بیهوده‌یِ نور و سایه که مرا به سمتِ پرتگاهی می‌کشاند، متنفرم. عشق؟ این کلمه‌یِ نحس مثلِ پیله‌ای است که آدم را در خود می‌پیچد و وقتی پروانه می‌شوی، می‌فهمی تمامِ بال‌هایت از جنسِ شکنندگیِ کاغذِ مچاله شده بوده‌اند. و نیمه‌یِ گمشده؟ این توهمِ شیرین، مرا به یادِ سربازی می‌اندازد که سال‌ها در جست‌وجویِ ارتشِ خودش می‌گردد، و وقتی پیدایش می‌کند، می‌بیند فقط چند تکه استخوانِ پراکنده مانده است. حالم از این تصویرِ بیمارگونه به هم می‌خورد. متنفرم از این چشمه‌هایِ جوشانِ اشک که از چشم‌ها سرازیر می‌شوند، مثلِ گدازه‌هایِ آتشفشانیِ خاموش که ناگهان دوباره زنده می‌شوند. از این طغیانِ خاموشِ احساس که همه‌چیز را با خود می‌برد و چیزی جز ویرانی به جا نمی‌گذارد. کاش می‌شد تمامِ این دریچه‌ها را بست، کاش می‌شد این قلبِ لعنتی را به یک سنگِ سرد و بی‌حرکت تبدیل کرد. از هرچه که مرا از حصارِ منطق بیرون می‌کشد، از هرچه که مرا به سمتِ این مهِ غلیظِ عاطفه می‌برد، متنفرم. چون می‌دانم هر گامی که در این مه برمی‌دارم، مرا از حقیقتِ خشک و بی‌روحِ واقعیت دورتر می‌کند. و در نهایت، وقتی که مه کنار می‌رود، خواهم دید که در تاریکیِ مطلق ایستاده‌ام، تنها، و فریادهایم در سکوتِ محض گم شده‌اند. آری، از همه‌چیز متنفرم! از این تئاترِ بی‌پایانِ احساس، از این نمایشِ مسخره‌یِ زندگی، از این بازیِ تلخ که در آن، تنها برنده‌ها، کسانی هستند که هیچ‌گاه نقشی بازی نکرده‌اند. •|مینا

خوب‌ بود‌ قهوه‌یمان‌ را نخوردیم، حرف‌ هایمان‌ به‌ اندازه‌ کافی‌ تلخ‌ بود.

شب غم تو نیز بگذرد ولی، در این میان دلی ز دست می‌رود.
هوشنگ ابتهاج

视频消息00:29

رقصیدن فقط برخاستن بدون درد نیست، مثل برگی که بر باد دمیده شده است، رقص وقتی است که قلبت را می شکافی و از بدنت بیرون می روی تا بین دنیاها معلق بمانی.
مولانا

视频消息00:18

گفتمش عاشقتم، گفت محبت دارید ای به گور پدر آنکه ادب یادش داد
احمد جم

视频消息00:46

گمان نکن شادم؛ آنچه می بینی رقص ماهی بر سر قلّاب است.