412
订阅者
+6924 小时
+1167 天
+21030 天
帖子存档
404
و یک روز خواهم رفت.
نه با چمدانی که کنار در گذاشته باشم، نه با نامهای که بر میز جا گذاشته باشم، نه حتی با یک خداحافظی ساده. ناگهان ناپدید خواهم شد. یک صبح از خواب برمیخیزید و میبینید دیگر خبری از من نیست. نه پیامی، نه تماسی، نه نشانی. گویی کسی مرا از میان زندگیتان پاک کرده باشد و حتی زحمت توضیح دادنِ جای خالیام را نیز به خود نداده باشد. نخست شاید خشمگین شوید. بگویید: «باز چه بر سرش آمده؟» سپس منتظر بمانید که بازگردم. یک روز. دو روز. یک هفته. و بعد، کمکم، پرسشها آغاز میشوند. کجا رفته است؟ چرا رفته است؟ با چه کسی رفته است؟ چه اتفاقی افتاده که هیچ نگفته است؟ و من به هیچکدام پاسخ نخواهم داد. نه از سر لجبازی؛ شاید چون بعضی رفتنها آنچنان طولانی در ذهن آدم رخ دادهاند که وقتی سرانجام پاهایش به راه میافتند، دیگر چیزی برای توضیح دادن باقی نمانده است.
من مدتها پیش از رفتنم، در ذهنم از همه خداحافظی کردهام. سر سفره نشستهام و در حالی که دیگران سخن میگفتند، به این اندیشیدهام که اگر دیگر نباشم، چه کسی جای خالی مرا پر خواهد کرد. در خیابان راه رفتهام و با خود گفتهام:«اگر همین حالا بروم، کسی متوجه خواهد شد؟» و سپس از خود شرمنده شدهام که چرا آدمی باید برای فهمیده شدنِ رفتنش نیز اینچنین محتاج باشد.
شاید روزی واقعاً بروم؛ نه از آن رو که از همه متنفرم، نه از آن رو که دیگر هیچکس را دوست ندارم. اتفاقاً شاید برعکس. آدم گاهی از کسانی میرود که هنوز دوستشان دارد، زیرا دیگر نمیداند چگونه در کنارشان بماند. و این قسمت را هیچکس درک نمیکند. همه به دنبال مقصری میگردند. یکی میگوید فلانی چیزی گفت. یکی میگوید فلانی کاری کرد. دیگری نیز با اطمینان سر تکان میدهد و میگوید:«خودش عجیب بود.» و من از جایی دور، اگر جایی برای تماشا کردن باقی مانده باشد، احتمالاً به این صحنه خواهم خندید. زیرا هیچکس نمیداند آدمها یکباره نمیروند. آدمها ذرهذره ناپدید میشوند؛ نخست از حرفهایتان، سپس از جمعها، بعد از عکسها، بعد از برنامههای فردا، و سرانجام، روزی واقعاً دیگر نیستند.
و شاید تلخترین قسمت همین باشد: هیچکس نخواهد فهمید کجا رفتهام. هیچکس نخواهد فهمید چرا رفتهام. فقط یک صندلی خالی باقی میماند، یک شماره که دیگر پاسخ نمیدهد، چند عکس قدیمی، و آدمهایی که گاه، در میانهی جملهای، خواهند گفت: «راستی، یاد فلانی افتادم.» و من دوست دارم اگر قرار است روزی اینگونه ناپدید شوم، دستکم در همان لحظه یکی از شما آرام بگوید:«کاش فقط میگفت چرا.» نه برای آنکه بازگردم. فقط برای آنکه بدانید گاهی آدمی که بیخبر میرود، سالها پیش از رفتنش، هزار بار در دل خود فریاد زده بود: «کاش کسی مرا میدید.»
•| مینا 🥨
404
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﺗﺮسم
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎختن ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ.
فروغ فرخزاد
404
امیدوارم همیشه موفق باشی مینای خوشگلم
خیلی خوشحالم براتتتت
آرزوی بهترینارو برات دارم
بالاتر از اینا ببینمت نازم🤍✨
404
واییی خوشگلههه چقدر خوشحال شدم توی این سن کتابت رو چاپ کردییی:))))
باعث افتخاری
به امید اینکه کتاب های بعدی ات رو ببینیم❤️
404
اسپویل نمیکنیم تا لذت خوندنش از بین نره
اما عاشقانه هستش
بین دو موجود که انسان هم نیستن
در جهانی که عشق ممنوعه
شعر سپید و دلنوشته هست
جوری نوشته شده که در هر خط خودت رو ببینی و پیدا کنی🎀
