تاریخ ندیمه
前往频道在 Telegram
تاریخ ندیمه کنایه از محدودیت زنان در طول تاریخ است زنانی که همیشه سایه کم رنگی از قدرت بودن ولی بدون حضور آن ها شاید تاریخ امروز ما بی رحمانه تر بود 💌: http://t.me/HidenChat_Bot?start=456154420
显示更多未指定国家未指定类别
217
订阅者
-124 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
217
+1
⊹ لوکراتزیا از شدت غم و دلشکستگی، انگار دیگر روحش در بدن نبود. اما واکنش خانوادهاش؟ پدر و برادرش از این همه گریه و عزاداری خسته شدند و به جای دلداری، لوکراتزیا را از کاخ دور کردند! اما تمام کوچهپسکوچههای رم، یک حرف هم زده میشد: "این کارِ چزاره است!" همه مطمئن بودند که این برادر بیرحم، بازی را به نفع خودش تمام کرده است. لکرشیا هم احتمالاً حقیقتِ سیاه برادرش را میدانست، اما در برابر این خاندانِ وحشی، کاری جز سکوت نمی توانست بکند.
⊹ در نهایت، بورژیاها ثابت کردند که یک پیکر دارند اما قلبهایشان هزار تکه است؛ گناهِ یکی، گناهِ همه بود و شهر رم، با ترس از خشم و بوالهوسی آنها، نفس نمیکشید.
@nadimeh_history
217
+1
⊹ لوکراتزیا تمام روزها و شبهایش را بالای سر او میگذراند. او حتی از ترس مسموم شدن، خودش دست به آشپزی میشد و غذاهای آلفونسو را خودش درست میکرد تا مطمئن شود کسی او را از طریق غذا بکشد. پزشکان را از دورترین نقاط ناپل میآورد تا شاید معجزهای رخ دهد. هفتهها گذشت و کمکم حال آلفونسو بهتر شد... اما مرگ، همیشه راهِ میانبر خودش را دارد!
ೃ࿔ * قاتلِ بیصدا؛ پایانِ ناعادلانه*
⊹ درست وقتی که لوکراتزیا فکر میکرد خطر رفع شده، یک نفر—که هیچکس اون رو نمیشناخت—مثل یک سایه از میان گاردهای محافظ رد شد و آلفونسو را در تختخوابش خفه کرد! بدون هیچ صدا، بدون هیچ اثری.
@nadimeh_history
217
— پارت دوم: وقتی آرامش، فقط یک تله بود! 🥀🩸
⊹ خب دوستان، یادتون هست که گفتیم لوکراتزیا و آلفونسو بالاخره عاشق هم شدند؟
⊹ آلفونسو که از ترسِ سیاستهای کثیف پاپ و رقبایش، لرزه بر اندامش میافتاد، تصمیم گرفت از رم فرار کند. اما لوکراتزیا که نمیخواست عشقش را از دست بدهد، با التماس و سیاست از پدرش خواست که امنیت اون رو تضمین کنه. بالاخره آلفونسو برگشت و این بار با یک خبر عالی: لوکراتزیا باردار بود! 👶 اونها برای احترام به پاپ، نام فرزندشون رو «رودریگو» گذاشتند اما... طوفان تازه در راه بود.
— حملهی ناگهانی در سنت پیتر!🥷
⊹ همه چیز از یک روز معمولی شروع شد. آلفونسو داشت از پلههای بازرگانی سنت پیتر پایین میآمد که ناگهان، گروهی از زائران با لباسهای کثیف و ظاهر مشکوک، مثل گرگها به اون حمله کردند! اونها با چاقو به سر، گردن و دست و پای او ضربات وحشیانهای زدند. بعد یهو گاردهای پاپ درست به موقع رسیدند(اصلا مشخص نیست کار پدر و برادرش بوده اصلا شما هم شک نکنید🤫!)و اون رو قبل از اینکه جان بدهد، غرق در خون، به برج بوریو منتقل کردند.
@nadimeh_history
217
+1
⊹ پاپ هم که همیشه برای قدرت و ثروت، مذهب را کنار میگذاشت، معامله کرد: "لغو ازدواج کاری نداره، به شرطی که دست پسرم چزاره در دست یه دختر سلطنتی قرار بگیره.» یعنی بورژیاها باید از ادعای فرانسه بر ناپل حمایت کنن و ارتباطشون با آلفونسو( خانواده آلفونسو وارث ناپل بودن)قطع بشه.!"
@nadimeh_history
217
+1
— اما در این میان، یک جرقه از عشق زده شد! ✨
⊹ لوکراتزیا که حالا ۱۸ ساله بود، وارد مرحله جدیدی از زندگی شد. پدرش، پاپ الکساندر، برای او یک ازدواج سیاسی دیگر ترتیب داد: ازدواج با آلفونسو، پسر پادشاه ناپل. اما این بار، ورق برگشت! آلفونسو برخلاف شوهر قبلی، مردی بلندقد، خوشچهره و بسیار مهربان بود و برخلاف تمام ازدواجهای قبلی، این دو نفر واقعاً عاشق هم شدند.مراسم ازدواج آنها، ترکیبی از شکوه و شیطنت بود. لکرشیا در لباسی به سبک فرانسوی با حاشیههای مخمل قرمز و انبوهی از مروارید و طلا، مثل یک ملکه میدرخشید
⊹ سایه سیاست بر سرِ خوشبختی... 🐍
لوکراتزیا و آلفونسو بالاخره به رویاهایشان رسیدند؛ او باردار شده بود و فکر میکردند زندگیشان بالاخره آرام گرفته است. اما اشتباه میکردند؛ سیاست همیشه بر زندگی لوکراتزیا سایه افکنده بود.
⊹ پادشاه فرانسه، لوئی دوازدهم، تشنهی قدرت و قلمرو ناپل بود. او برای رسیدن به این هدف، نیاز داشت که ازدواج قبلیاش را باطل کندو یک ازدواج سیاسی جدید انجام دهد. و او برای این کار، به «خدمات ویژه» پاپ الکساندر نیاز داشت! 🤝💰
@nadimeh_history
217
+1
— قتل وحشتناک خوآن؛ بازی خونین برادرها! 🐍🗡️
⊹ اما فاجعه اصلی زمانی رخ داد که لوکراتزیا به رم برگشت. خوآن (برادر کوچکتر) یک شب به خانه بازنگشت و فردا صبح، جسد پارهپاره و متورم او را از رودخانه بیرون کشیدند! او نه بار چاقو خورده بود و نه چیزی از او دزدیده شده بود؛ این یک ترور بود!
⊹داستان خاندان بورژیا هیچوقت آرام نمیگیرد! بعد از قتل مشکوک خوآن، همه انگشت اتهام را به سمت چزاره گرفته بودند؛ کسی که با مرگ برادرش، بالاخره راه برای رسیدن به عنوانِ دوک و فرماندهی ارتش باز شد. ⚔️(اینجا باز برای لوکراتزیا شایع ساختن برادر هاش سر رقابت عشقی برای به دست اوردن لوکراتزیا روی هم شمشیر کشیدن😭)
@nadimeh_history
217
+1
— شایعه های که به لوکراتزیا پیوند ابدی خورد ⛓💥
⊹ زندگی لوکراتزیا بورژیا از یک ازدواج سیاسی، به یک کابوس بیپایان تبدیل شد. وقتی ترس از باردار بودن لوکراتزیا بالا گرفت، او را به یک صومعه دورافتاده فرستادند؛ اما همین انزوا، جایی بود که بدترین شایعات تاریخ رنسانس متولد شدند!
— جنایت در رودخانه تیبر!
⊹ ناگهان خبر رسید که اجساد سه نفر (از جمله یکی از خادمان لوکراتزیا) از رودخانه بیرون کشیده شده است! شایعهای وحشتناک در رم پیچید: "لوکراتزیا رابطهای مخفیانه داشته و برادرش، چزاره، برای حفظ آبروی خانواده، آن مرد را به قتل رسانده است!"
⊹ در همین مدت، یک نوزاد مرموز با نام «کودک رومی» ظاهر شد. همه فکر میکردند او فرزند لوکراتزیا است. شوهرش، جیوانی، هم برای انتقام، آتش این شایعات را بیشتر کرد! اما حقیقت چه بود؟ سالها بعد، پاپ الکساندر اعتراف کرد که آن نوزاد اصلاً فرزند لوکراتزیا نیست، بلکه پسر خودِ پاپ از یک کارگر جنسی بوده! (یکی از شایعه ها که تا اخر عمر لوکراتزیا مثل سایه دنبالش بود شایعه روابط نا مشروع با اعضای خانوادش بود)
@nadimeh_history
217
+1
⊹ مراسم ازدواج در واتیکان چنان باشکوه بود که گویی عروسی یک پادشاه است! اما نکته که ممکنه برای شما عجیب و تکاندهنده باشه: پاپ خودش شب عروسی به اتاق آنها رفت تا از «کامل شدن ازدواج» مطمئن شود! (در آن زمان این کار برای تضمین قرارداد ازدواج عادی بود، اما امروز وحشتناک به نظر میرسد!)
⊹ اما شوهرِ لوکراتزیا، اصلاً آن چیزی نبود که او فکر میکرد. جیوانی مردی بود که بیشتر وقتش را در پیزارو با معشوقهاش میگذراند و لکرشیا را در رم تنها میگذاشت.در عرض یک سال، عموی جیوانی علیه پاپ قیام کرد و به جای پاپ به شاه فرانسه متحد شد.حالا جیوانی(شوهر لوکراتزیا)از نظر سیاسی برای خانواده بورژیا یک "بارِ اضافی" شده بود.برادر لوکراتزیا به او گفت که شوهرش قرار است کشته شود، لوکراتزیا که دلش به رحم آمد، به جیوانی کمک کرد تا با لباس گدا از رم فرار کند. اما پاپ الکساندر که نمیخواست این ازدواجِ بیفایده ادامه پیدا کند، یک نقشهی زیرکانه کشید. او جیوانی را (البته با کلی ماجرا) مجبور به امضای اسنادی کرد که در آن سوگند بخورد که «نازا» است!و بینگو ازدواج باطل شد
@nadimeh_history
217
⊹ لوکراتزیا بورژیا_ بیوه سیاه✨
طبق روال چنل فکر کنم فهمیدن ستاره امروز کیه؟
لوکراتزیا فقط یک دختر زیبا نبود؛ او تجسم تمام ایدهآلهای زیبایی رنسانس بود. با موهای طلایی که تا روی زانویش میرسید، چشمهای فندقی جادویی و چهرهای فرشتهگون، هر کسی را مات و مبهوت میکرد. اما پشت این چهره معصوم، هوش تیز و نبوغ پدرش (پاپ الکساندر) جریان داشت.
⊹ برخلاف دختران عصر خود که فقط در صومعهها آموزش میدیدند، لکرشیا در قلب انقلاب هنری و فکری رنسانس بزرگ شد. او نه تنها در هنر و ادبیات استاد بود، بلکه به چندین زبان (از لاتین و یونانی تا فرانسوی و ایتالیایی) مسلط بود؛ او هم یک شاعر بود، هم یک نوازنده لوت و هم یک سخنران مقتدر. 🎶
اما زندگی او، یک بازی شطرنج سیاسی بود... ♟️
در سن ۱۰ سالگی، او به یک لرد اسپانیایی نامزد شد و دو ماه بعد این نامزدی به هم خورد و او به کنت ایتالیایی وعده داده شد.در سن ۱۳ سالگی، نامزدی دوم لوکراتزیا به هم خورد و او برای بار سوم به جیوانی اسپا، ۲۷ ساله، نامزد شد!!!!
@nadimeh_history
217
+1
⊹ خانواده بورژیا، این غولهای اسپانیایی، با سوءظن وارد رم شدند. شایعات پیچیده بود؛ میگفتند آنها خارجیاند یا حتی مخفیانه یهودی هستند! اما این شایعات فقط باعث شد آنها بیشتر به هم بچسبند، با زبان خودشان (کاتالانی) نجوا کنند و متحدی بسازند که تمام ایتالیا را به لرزه درآورد.
@nadimeh_history
217
+1
— خانواده بورژیا👑🐍
⊹ امروز شاید عجیب باشد که یک کشیش عهد تجرد داشته باشد و کلی معشوقه و فرزند! اما در دوران رنسانس، این برای کاردینال بورژیا یک چیز کاملاً عادی بود. چیزی که مردم رم رو شوکه کرد، این نبود که او فرزند داشت؛ بلکه این بود که با افتخار، چهار فرزندش را که از معشوقهاش «وانیا» بودند، به رسمیت شناخت و نام خود را روی آنها گذاشت!
⊹ او فرزندانش را دوست داشت، اما آنها برای او چیزی فراتر از فرزند بودند؛ آنها «ابزارهای قدرت» بودند. لوکراتزیا و برادرانش از سه سالگی از مادرشان جدا شدند تا در کاخ پدر، مثل شاهزادهها بزرگ شوند. پدرشان تمام دنیای آنها بود؛ مردی که هدفش فقط یک چیز بود: رساندن خانوادهاش به اوج قدرت.
⊹ در آن زمان، ایتالیا یک کشور واحد نبود، بلکه میدانی از جنگهای بیپایان بین شهر-دولتها بود. و در مرکز این بازی خطرناک، «حکومت پاپی» قرار داشت. پاپ بودن در آن دوران، بیشتر از اینکه بحث هدایت روحها باشد، بحث کنترل ارتش، زمین و قدرت بود. ⚔️
@nadimeh_history
217
⊹ معمای گنجِ و شوخی ملکه!
ملکه دستور داد بالای یکی از دروازههای اصلی شهر، مقبرهای باشکوه برای خودش بسازند. اما نکته عجیب اینجا بود؛ او روی آن نوشته بود:
«هرگاه یکی از پادشاهان بابل بی پول شود، می تواند گورم را بشکافد و آنچه میل اوست بردارد اما این کار فقط در صورت اضطرار رواست و هرکس جز این کند نتیجه ای نخواهد دید!»
⊹ پادشاه داریوش و کنجکاوی او!
این مقبره سال ها دستنخورده باقی ماند، تا اینکه نوبت به پادشاه داریوش رسید. داریوش که آدمِ نظم و قانون بود، از دیدن دروازهای که بدون استفاده بود در ان یه مقبره وجود داشت تعجب کرد !
او با خودش گفت: «چطور ممکن است گنجی درست کنار دروازه باشد و بنظر فقط یک شوخیست؟!»
وقتی مقبره را باز کردند، خبری از طلا و جواهر نبود! جای گنج خالی بود و فقط پیکر ملکه در آن قرار داشت. اما روی دیوار، یک پیام جدید حک شده بود :
«اگر در تحصیل مال از راه ناروا زیاده از نمی ورزی گور مرده ای را نمی گشودی!»
@nadimeh_history
217
⊹ تدبیری که سال ها مورد استفاده قرار گرفت
او یک مدیر هوشمند هم بود. او میدانست رودخانه بابل شهر را دو تکه کرده و رفت و آمد را سخت کرده است. پس با درایت، پلهای عظیمی از سنگ و فلز (که با سرب به هم متصل شده بودند) ساخت.
⊹ اما یک نکته امنیتی جالب : او برای اینکه شبها کسی نتواند از پل عبور کند و به اموال مردم دستدرازی کند، دستور داد روی پلها از «الوارهای چوبی» استفاده کنند. یعنی روزها پل بود و شبها، پل غیب میشد!
@nadimeh_history
217
⊹ برنامهی اول: انحراف فرات🛶🔄
او دستور داد با کندن کانالهای پیچدرپیچ، مسیر اصلی رودخانه را عوض کند. نتیجه؟ رودخانه از وسط دهکدههای مختلف گذشت و طوری مسیرش را عوض کرد که هر مسافری که از سمت مدیترانه میآمد، مجبور بود سه روز تمام، سه بار از روی رودخانه عبور کند! یعنی یک کابوس ترافیکی و طولانی برای هر رهگذری! همچنین در دو طرف ساحل، حصارهای بلند و محکم ساخت.
⊹ برنامه دوم: دریاچه ۴۷ مایلی 🌊
او فقط مسیر را عوض نکرد؛ بلکه یک دریاچه عظیم با محیط ۷۵کیلومتر حفر کرد. خاکِ حاصل از حفاری این دریاچه را هم بیهوده دور نریخت؛ بلکه از آن برای ساختن دیوارههای بلند در دو طرف رودخانه استفاده کرد. یعنی هم دریاچه ساخت، هم رودخانه را تقویت کرد! یه فکر مهندسی تمامعیار !
⊹ کنترل اطلاعات و امنیت! 🎯
۱. امنیت: با این پیچ و خمها، قایقها دیگر نمیتوانستند مستقیم و با سرعت به مرکز شهر حمله کنند.
۲. جاسوسی و کنترل: با این کار، او راه رفت و آمد مادها را محدود کرد و هر کسی که میخواست از بابل رد شود، باید تحت نظر و در مسیرهای تعیین شده توسط او حرکت میکرد. در واقع او با آب، جلوی ورود اخبار و سربازهای دشمن را میگرفت!
@nadimeh_history
217
— رودخانهها و سیاست!
⊹ امروز میخواهیم سری به بابل باستان بزنیم و با یکی از جالبترین و باهوشترین ملکههای تاریخ آشنا شویم: نیتوکریس!
اگر فکر میکنید ملکهها فقط تاج و تخت و جشن و مهمانی بلد بودند، سخت در اشتباهید. نیتوکریس سیاست مداری توامند و شهر سازی باهوش بود
⊹ تدبیر در مقابل مادها:
نیتوکریس همیشه نگران قدرت گرفتن دولت «ماد» بود. او میدانست که برای امنیت بابل، باید راه ورود دشمن را سخت کند. پس دست به چند کار هوشمنده زد.
@nadimeh_history
217
+1
⊹ مدل مویی زنان در دوران ساسانیان این مدل مو ها از روی جام ها و مهر های پیدا شده بین قرن پنجم تا هفتم در نواحی مختلف است. روبان ، فر ، بافت و گشواره ها جزو جدای نشدنی از پوشاک زنان ساسانی بود
@nadimeh_history
217
⊹ پایان وحشتناک و «پاکسازی» بدن! 🔥
انگلیسیها آنقدر از او میترسیدند که برای این که مردم باور کنند او مرده و فرار نکرده، بعد از سوزاندن بدنش،جنازه او را به مردم نشان دادند دوباره جنازه او را اتش زدن تا خاکستری شود!😭 خاکسترش را در رودخانه «سن» ریختن و هیچ اثری از او نماند.
⊹ کلاهبرداری بزرگ پس از مرگ! 🎭
بعد از مرگ او، چنان شهرتی پیدا کرد که زنهای زیادی (با نقشهی برادرانش!) خودشان را به جای ژاندارک معرفی میکردند تا از مردم هدیه و پول بگیرند! یعنی «کلاهبرداری بزرگ» تاریخ بر پایه نام او! 😂
@nadimeh_history
217
— فکتهای عجیب و غریب درباره ژاندارک!
⊹ او یک استراتژیست بود، نه یک جنگجو! 🧠
برخلاف فیلمها، ژاندارک هرگز در خط مقدم نمیجنگید و تیغ نمیزد؛ او بیشتر در پشت صحنه، با قدرت ذهنی و استراتژیهایش، ارتش را هدایت میکرد. البته یک بار تیر به شانهاش خورد که خودش با شجاعت، تیر را از بدنش بیرون کشید!
⊹ جادوگر یا بیمار؟ 🧙🏻
بسیاری از پزشکان و تاریخدانان معتقدند ژاندارک شاید دچار صرع یا اسکیزوفرنی بوده؛ چون او مدام میگفت نورهای درخشان و صدای فرشتگان را میشنود! یکی از این صداها، «کاترین مقدس» بود که ژان ادعا میکرد او را به سمت یک شمشیر قدیمی در کلیسا هدایت کرده است.
⊹ اتهامات خندهدار!
تصورش سخت است، اما او با بیش از ۷۰ اتهام واهی به مرگ محکوم شد! از جادوگری گرفته تا... دزدی اسب و پوشیدن لباس مردانه! گفته میشود که ژاندارک نهایتاً به جرم الحاد و نه جادوگری سوزانده شد. در آن زمان اعتقاد داشتند باکرههایی مانند او نمیتوانند جادوگر شوند!!!!!!
@nadimeh_history
217
— میراثی که فراتر از سیاست بود ✨
⊹ جالب است بدانید شارل هفتم، پادشاهی که ژاندارک برایش جنگید، حتی یک تلاش برای نجات او نکرد! شاید (همانطور که مورخان میگویند) او میخواست اشرافیت را از این «خجالت» خلاص کند که مدیون یک دختر روستایی هستند. 🙄
⊹ اما حقیقت این است: ژاندارک فراتر از یک فرمانده نظامی بود. او نماد «شجاعت انسانی» شد. شاید او نتوانست جنگ صد ساله را همان لحظه تمام کند، اما او چیزی را تغییر داد که هیچ ارتش بزرگی نتوانست: «روحیه یک ملت».
@nadimeh_history
217
+1
— دادگاه از قبل حکم مرگ را نوشته بود! ⚖️
⊹ انگلیسیها و متحدانشان یک نقشه زیرکانه داشتند: اگر ژاندارک را «جادوگر» نشان دهند، آنوقت تاجگذاری شارل که مدیون این دختر بود، بیاعتبار میشود. آنها ۷۰ اتهام عجیب و غریب علیه او ردیف کردند؛ از جادوگری گرفته تا اینکه «چرا مثل مردها لباس میپوشد؟!»
⊹ ژان تحت فشار و تهدید مرگ، در ابتدا تسلیم شد و گفت هیچ صدای الهیای نشنیده؛ اما روحیه او شکستناپذیر بود. او دوباره لباس مردانه پوشید و با همین کار، حکم نهایی مرگش را امضا کرد. در ۱۹ سالگی، او را در بازار «روآن» به آتش کشیدند. جلادش هم بعد از این کار گفت: «ترسیدم که به خاطر سوزاندن یک زن مقدس، به جهنم بروم!»
@nadimeh_history
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
