ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

前往频道在 Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

显示更多
未指定国家未指定类别
264
订阅者
+224 小时
+37 天
+630 天
帖子存档
داشتم فکر می‌کردم از چه بنویسم، از چه بنویسم، از چه بنویسم، که آمد تو. من فکر نمی‌کردم انقدر ذوق‌زده شود. گفت عه! تو اومدی؟ دو دستش را باز کرد، بازِ باز. مرا محکم بغل کرد، محکمِ محکم. خندیدم. گفت حالِ شما چطوره. گفتم قربانِ شما. گفت نگفتم قربونِ من برو که! حالِ شما چطوره؟ باز خندیدم. به راه افتاد. پایِ راستش می‌لنگید. تازه عمل کرده بود و هرچه دکترش می‌گفت مدارا کند، نمی‌کرد که نمی‌کرد. رسید به صندلیِ آبی و نشست کنارِ زهرا. زهرا ازش پرسید نوه‌ته؟ گفت چی؟ زهرا دوباره پرسید میگم نوه‌ته؟ باز گفت بابا نمی‌فهمم. نه گوشِ او درست کار می‌کرد و نه زبانِ زهرا. زبانِ زهرا بچه که بود، با آب‌جوش سوخته بود و گوشِ او هم مادر که بود، پرده‌اش پاره شده بود. زهرا دوباره گفت: آقا میگم نوه‌ته؟ گفت آها! از نوه‌‌ی خودمم برام بالاتره. باز خندیدم. باز خندید. فکر نمی‌کردم خوشحال شود، حتی فکر نمی‌کردم مرا ببیند. فقط فکر می‌کردم از چه بنویسم، از چه بنویسم، از چه بنویسم، که آمد تو. حالا فکر نمی‌کنم، می‌خندم.

چند چیز رو یادم رفت. یک اینکه پلات‌توئیست‌های قوی‌ای داشت، که برای لذت بردن ازشون تنها توصیه‌ پلی‌دادنِ گیم‌های کمپانی به ترتیب هست. دو اینکه طراحیِ صحنه‌های درگیری مدلِ مانگایی بود، با تصویرهایی در فرمت‌های متفاوت که هم بامزه باشند و هم شما رو شوکه کنند. و نکته‌ی آخر هم قطعاً درباره‌ی موسیقی خواهد بود. واقعا خوب بود، واقعا خوب. فعلاً آلبومش منتشر نشده اما مورد علاقه‌هام رو به مرور اینجا می‌گذارم.

خب؛ Servant of the lake تمام شد. دروغ نیست اگر بگویم بهترین بازی‌ای‌ست که این شرکت تا الان ساخته است. معنای پیشرفت را به وضوح می‌توان دید. بازی‌های قبل همگی برای پلی‌دادن در گوشی مناسب‌تر بودند اما این برای خودش یک بازیِ pcمتریالِ تمام‌عیار بود. "می‌دانم کلماتِ انگلیسی خیلی زیاد شدند، اما چاره‌ای ندارم." چقدر ری‌اکتِ تک‌تک چهره‌های بازی خوب بود. چقدر نگاه‌ها و پوزخندی که وقتی برای‌شان غذا سرو می‌کردی به تو می‌زدند خوب بود. چقدر صدای‌شان در حالِ فریاد زدن، عصبانیت، چرت زدن و‌... درست و حسابی تنظیم شده بود. و نوآوری هم کم نداشت‌. مثلاً صحنه‌ی توهم‌زدن در اثرِ خوردنِ قارچِ سمی. مثلاً اینکه تمِ بازی تمام و کمال مثلِ زمانی باشد که داستان در آن اتفاق می‌افتد. مثلاً اینکه rusty lake در این‌همه بازی به مخاطب یاد داده است همه‌چیز را بگردد. اما وقتی دست به کیفِ شخصیت می‌زنی، به تو می‌گوید: دستت را بکش عقب و سرت در کارِ خودت باشد. یکی از مهم‌ترین نوآوری‌ها هم اختیار داشتن در بعضی مراحل بود، که تو می‌توانستی یک کار را کاملاً درست به پایان برسانی، یا فقط تمامش کنی و از آن مرحله رد شوی، حتی اگر کارهایت چندان هم درست پیش نرفته بودند‌. در کل، همانطور که توقع می‌رفت، دوستش داشتم چراکه حقیقتاً دوست‌داشتنی بود.

روی تاریخِ امروز ضربدر زدم؛ پررنگ و قرمز. شب بخیر

افزایش قیمتِ بنزین، تصادفِ مرگبار در همت، دعوای تبریزی‌ها و مشهدی‌ها و یزدی‌ها با چوب، آوازِ فالشِ احسانِ خواجه‌امیری سرِ مزارِ پدرش، دختری که پس از اعترافِ عشق به دوست پسرش توسطِ دایی‌اش به قتل رسید، قاچاقِ میلیون‌ها لیتر سوخت ‌ نمی‌دانم کجای این جمله‌ی بالا باید "و" گذاشت، کجایش باید فعل گذاشت، کجایش باید تشبیه آورد و از ایهام و تناسب حرف زد. مدام باید با ویرگول ادامه دهم، چون هرگز به آخری نمی‌رسم. اصلاً نمی‌دانم چگونه این متن را ادامه دهم. تازه هزاران‌بار جلوی خودم را گرفته‌ام تا از اعدام در ملاءِ عام چیزی نگویم و ترتیبِ خبرها را حفظ کنم. نمی‌دانم. من می‌روم بخوابم، خبرِ خوبی اگر رسید بیدارم کنید. منتظر هم نیستم؛ نیستم. فکر کنم این خواب، خوابِ مرگ باشد.

Alan Wake - Wide Awake.mp36.93 MB

فرقی نمی‌کند ده دقیقه بخوابی یا ده ساعت. بیدار که می‌شوی می‌خواهی فرقِ سرت را از شدتِ حساسیت به دو نیم تقسیم کنی. اگر قبل از خواب از پسِ متعادل کردنِ هوا برنیایی و خانه گرم باشد، پس از بیداری قطعاً هم خیسِ عرق هستی و هم کلافه، که همین حساسیتت را تشدید می‌کند. اگر هم جلوی باد بخوابی، چه بادِ ملیحِ کولر و چه اثرِ پنکه و چه تشعشعاتِ کولرِ آبی، باز وقتی بیدار شوی بدترین حساسیتِ دنیا را داری زیرا باد برایت مضر بوده و نمی‌دانستی. در بهترین سپرهای محافظتیِ جهان هم قرار بگیری، این حساسیتِ لعنتی هربار بدتر از قبل است و هر شب بدتر از دیشب. باید توقع داشته‌ باشی در ده سالِ آینده آنقدر وحشتناک بشود که از بینی و چشمانت خون بیرون بزند. درباره‌اش می‌توان نوشت؟ نه. درباره‌اش می‌توان گریه کرد که همین نیز، به خارشِ گوش‌های شما می‌افزاید. خلاصه‌اش اینکه دارم خفه می‌شوم، شب بخیر.

امروز کلِ روز را با نقاشی‌های پیِرو گذراندم، هر چه راجع‌به‌اش بود خواندم، به تمامِ نقاشی‌هایش خیره شدم، زندگی‌شان کردم. چیزهایی که پیِرو در یک دست می‌گوید، در چینِ یک لباس، همه را از حفظم. بارها و بارها به ما گفته‌اند و بارها و بارها خودم گفته‌ام ولی امروز حقیقتاً احساسش کردم. حس کردم کلِ عصرِ ما یک شوخیِ احمقانه است، یک چیزِ قلابی. جوری که آدم‌ها درباره‌ی تاشیسم و کوبیسم و این ایسم و آن ایسم زر می‌زنند و تمامِ لغاتِ طولانی‌ای که به کار می‌برند؛ لخته‌های بزرگ و چسبناکِ کلمات و عبارات، همه برای پنهان کردنِ این حقیقت است که یا می‌توانی نقاشی کنی یا نمی‌توانی. دوست دارم شبیهِ برت موریزو نقاشی کنم، منظورم با رنگ‌ها و فرم‌هایش یا هر چیزِ فیزیکیِ دیگری نیست، با بی‌آلایشی و نورش. نمی‌خواهم زیرک باشم یا بزرگ یا برجسته، دوست ندارم تحلیل‌های مردانه‌ی زمخت از آثارم کنند. دوست دارم آفتاب را بر چهره‌ی کودکان نقاشی کنم، یا چند گل را در یک پرچین یا یک خیابان را پس از بارانِ آوریل. جوهرشان را، نه خودشان را. شنای نور بر کوچک‌ترین چیزها. یا شاید هم فقط احساساتی شده‌ام. نمی‌دانم، افسرده‌ام. از هرچیزی یک دنیا فاصله دارم. از عادی بودن، از نور، از چیزی که می‌خواهم باشم. _کلکسیونر؛ نوشته‌ی جان فاولز. به ترجمه‌ی پیمان خاکسار.

ردِ پای نور را می‌بینی؟ به خودم گفتم کافی‌ست. هر چه در گالری‌ام بوی شما را می‌داد، پاک کردم. هر چه در دفترم نوشته بودم پاره ک
ردِ پای نور را می‌بینی؟ به خودم گفتم کافی‌ست. هر چه در گالری‌ام بوی شما را می‌داد، پاک کردم. هر چه در دفترم نوشته بودم پاره کردم. خواستم لکه‌ی وجودِ همچین کسانی از زندگی‌ام برود. یک‌سری عکس‌ها با هم داشتیم، آن‌ها را هم انداختم دور. دفن‌شان کردم زیرِ میلیون‌ها دستمال‌کاغذیِ کثیف در سطلِ زباله. شاید روزی توسطِ یکی از کسانی که دنبالِ کارتن‌های پاره برای فروش می‌گردند، عکس‌های ما هم در سطل پیدا شوند. آن‌ها را رها می‌کند همان‌جا. همان‌جا. اما نمی‌دانم چرا آدم وقتی یک چاقوی تیز می‌بیند، با تمامِ وجود دلش می‌خواهد دستش را بگذارد روی تیغه‌اش و ببیند واقعا چقدر تیز است؟ چقدر برّنده؟ من هم همین‌ام. اگر هنوز در خاکریز‌های زیرزمینِ گالری‌ام چیزی ببینم، دستم را می‌گذارم روی تیزی‌اش. بزرگش می‌کنم. بررسی‌اش می‌کنم. فقط اینکه حالا دیگر نمی‌ترسم از اینکه هر تیغه‌ی تیزی بتواند پوستِ ضعیف و نازکِ انگشتان را پاره کند. دیگر خبری نیست. حالا که دیگر خبری نیست، حالا که برگه‌های دفتر تمیز شده‌اند، حالا که از صفحه‌ی اولِ کتاب‌هایم کنده شده‌ای، حالا که نیستی، بگو ببینم، ردِ پای نور را می‌بینی؟

اخیراً ویدیویی دیدم از یه کانالِ رندومِ یوتوبی. بیست یا سی بچه را نشانده بودند و برای‌شان queen پلی می‌کردند تا نظرِ هرکدام را بدانند. اولین آهنگ بی‌تردید Bohemian Rhapsody بود. بچه‌های کمی پیدا می‌شدند که اسمش را بدانند اما از آن بیست نفر حدوداً چهارده نفر آهنگ را حفظ هم بودند. نه کاملاً "فکر میکنم هیچکس جز خودِ فرِدی این آهنگ را کامل حفظ نمی‌شود." اما می‌دانستند اینجا یک صدای بسیار زیر داد می‌زند گالیلئو. اینجا جایی‌ست که می‌گوید mama oooo. اینجا برادری داد می‌زند: bismillah no. و خلاصه همه یک‌جوری و به یک‌شکلی ارتباطِ خودشان را با موسیقی داشتند. "من در ابتدا نمی‌دانستم ولی گویا پدر و مادرهای خارجی نگرانِ تیلور سویفت یا دریک گوش دادنِ بچه‌های‌شان هستند و بسیار خوشحال می‌شدند وقتی می‌دیدند فرزندشان کوئین را می‌شناسد." پس از همه‌ی این برنامه‌ها هم کارشناسی آمد و گفت ریتمِ تکرارِ کلمه‌ی ماما در بخشِ احساسیِ آهنگ را اکثراً همه‌ی بچه‌ها بلدند و اطمینان داریم پنج نفرشان حتی آهنگ را یکبار هم قبل از این برنامه نشنیده‌اند. بعد هم خندید و گفت احتمالاً این آهنگ در ژنتیکِ آدم‌ها حک شده است. اگر کمی فکر نکنیم و ذره‌ای بزرگنمایی هم قاطیِ داستان کنیم، می‌توان گفت شاید. واقعاً احتمالش وجود دارد.

Queen-Bohemian-Rhapsody-128.mp35.46 MB

شب بخیر

اتفاقِ خاصی نیفتاد. آن شب‌هایی که با هم می‌نشستیم، تکرارنشدنی به نظر می‌رسیدند. انگار ما دو نفر تنها ساکنانِ زمین بودیم. هیچ‌کس هرگز درک نخواهد کرد ما چه‌قدر خوشبخت بودیم؛ راستش فقط من، ولی زمان‌هایی هم بود که حس می‌کردم، علی‌رغم تمامِ حرف‌هایش، او هم از حضورِ من خیلی معذب نبود. می‌توانستم کلِ شب بنشینم و تماشایش کنم، فقط شکلِ سرش و پیچشِ مویش، از بس زیبا بود، شبیهِ یک دُم‌چلچله. شبیهِ حجاب بود یا ابر، بافته‌های ابریشم پخش روی شانه‌هایش، رها و ژولیده ولی دل‌رُبا. کاش مثل یک شاعر یا هنرمند کلمه برای توصیفش داشتم. وقتی می‌ریخت روی صورتش شیوه‌ی خاصِ خود را داشت برای عقب دادنش، حرکتی ساده و طبیعی. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواست به او بگویم خواهش می‌کنم دوباره این کار را بکن، بگذار مو بر چهره‌ات بریزد تا دوباره عقبش بدهی. فقط این‌که اگر می‌گفتم بدجور مسخره بود. هرکاری می‌کرد همین‌قدر ظرافت داشت. کتاب ورق زدن، ایستادن یا نشستن، نوشیدن، سیگار کشیدن، همه‌چیز. حتی وقتی کارهایی می‌کرد که در ذاتِ خود زشت‌اند، مثلاً خمیازه کشیدن یا کش‌و‌قوس دادنِ بدن، باز زیبا انجام‌شان می‌داد. حقیقت این بود که نمی‌توانست کارِ زشت بکند. زیادی زیبا بود. _کلکسیونر؛ نوشته‌ی جان فاولز. به ترجمه‌ی پیمان خاکسار.

با صدای بلند گوشش میدم.

دختر خانم با لبخندی ژکوند ایستاده بود کنارِ میزِ او. به شوخی پرسید: استاد کلاسِ آموزش بیان نمی‌گذارید؟ و خندید. گفت: کلاسِ شما مورد علاقه‌ام است. من گفتم: من هم همین‌طور. دخترخانم نگاهی به من کرد، نمی‌دانم چطور اما سیاهیِ چشمانش را به طرزِ باور نکردنی‌ای صد و هشتاد درجه چرخاند، نگاهش را از من برداشت و ادامه داد: پدرم و مادرم اساتیدِ ادبیات بودند و پدربزرگم نیز در دانشگاهِ تهران ادبیات تدریس می‌کرد. خودم هم در پنج سالگی دیوانِ حافظ را از بر بودم و الان نیز شاهنامه را کاملاً مسلط حفظ هستم. لبخندِ ژکوند را عمیق‌تر کرد: خلاصه اینکه بسیار خواندم و بسیار می‌دانم. نمی‌دانم واقعا در رشته‌ی تجربی چه‌کار می‌کنم، و باز خندید. باز هم، بیشتر. اگر فامیلی‌اش را نمی‌دانستیم، حتماً اضافه می‌کرد که پدربزرگش شفیعیِ کدکنی‌ست. تخلصِ پسرعمویش سایه است. شجره‌شان بر می‌گردد به پدرِ شعرِ فارسی، رودکیِ بزرگ‌. صادقِ هدایت شاگردِ پدرش بوده و از قلم نیفتد که دایی‌اش در نوجوانی سروده‌هایی داشته در بیست و شش هزار بیت که همین‌طوری اسمش را گذاشته مثنویِ معنوی. اگر هم کمی از وقتِ ارزشمندش را به من می‌داد، حتما می‌پرسیدم: چه‌شد که عموی بزرگ‌ترش اسمِ داستانِ کوتاهش را گذاشت مسخ؟

فعلاً اعصابی برایم باقی نمانده، برمی‌گردم و همه‌چیز را تعریف می‌کنم.

1:40 اکثراً هروقت بخوام چند دقیقه از دنیای جمله‌های قلمبه سلمبه و فلاکت و بیهودگی فاصله بگیرم، میرم سراغِ قاف. قاف همیشه خوبه، آسونه و تعارف نداره. این هم که، چیزی نمیشه گفت. فقط میشه گوشش داد.