چیزی به ذهنم نمیرسه
前往频道在 Telegram
266
订阅者
+224 小时
+57 天
+1030 天
帖子存档
تازگی به چشم دیدهام که اگر سرت به کارِ خودت باشد و مردم را به اصطلاح اذیت نکنی، مردم از اینکه سرت به کارِ خودت است اذیت میشوند.
تیلهای بیرنگ در مشتِ من است. مشتی محکم. محکم. گل را جابهجا میکنم و تو حدس بزن. حدست را محکم بگو. محکم. حدست چه درست و چه غلط، تو برندهای. لبخند بزن. لبخندی محکم. محکم. قول میدهم کسی نمیتواند این لبخند را بشکند. یک قولِ محکم. محکم.
خوشحالم که هوا سرد است و خوشحالم که حوالیِ پنج صبح باید کت بپوشم تا کمی گرم شوم و بعد پتو را تا زیر چانهام بالا بکشم؛ و خوشحالم که خانواده هم به فکرِ نصبِ بخاریِ قدیمی افتادهاند. این روزها خوب نیستند اما پاییز و زمستان همیشه خوباند.
بله؛ کمالگرایی مرا با پوستکنِ سیبزمینی، لایهلایه کرده است و با یخشکن سوراخسوراخ کرده است و با آب جوش مرا دم کرده و حالا تفالههایم را تف میکند تهِ لیوانِ کمر باریکش.
امروز رفتم به جایی که خانهام بود، خانهای که در آن بهترین سالِ عمرم را ساختهام. مکان هنوز همان است؛ اما دیگرِ شبیهِ خانهی من نیست.
چشمهایش پر از انتظار است، دستهایش پر از انتظار است، صدایش پر از انتظار است و سرش را که بخاراند، از پوستش انتظار میریزد. تمامِ عمر هم منتظر بودهست تا کسی اینها را بگوید.
با آقای Oscar در دولینگو شطرنج بازی میکنم. آقای سبیلوی بامزهای هست که در جایگاه استادِ ما قرار داره. در توصیفِ خودش هم میگه:
Oscar doesn't PLAY chess. He IS chess.
میخواهم هیچ بازیای شروع نشود، هیچ داستانی. هیچ صدایی شروع به پخش نکند و هیچ روایتی شروع نشود؛ فقط چون نمیخواهم تمام شوند. نمیخواهم چیزی به یکباره تمام شود. از تمام شدن در یک آن خسته شدهام.
شب بخیر میگویم؛ به موسیقیِ زبالهای که از تلویزیون پخش میشود. به تستهای ریاضیِ امروز که از هیچکدامشان مطمئن نیستم. به کتابهایم که سرتاسرِ اتاق پخشاند و دستم را که دراز کنم تمامشان به آغوشم میآیند. به حرفهای مفصلی که امشب با صدرا گفتیم و شنُفتیم. به شما. شب بخیر میگویم.
دستت را از روی قلبِ من بردار و در رویاهایم منتظرم نمان. بگذار من امشب را راحت بخوابم.
