ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

前往频道在 Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

显示更多
未指定国家未指定类别
265
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+830 天
帖子存档
برای بلاهایی که این روزها به سرم می‌آیند.

خانه قرمز است. زرشک‌ها را گذاشته خشک شوند تا بعد از شاخه جداشان کند. زرشک‌های تازه و درشت و ملس را. هرروز که مرا می‌بیند، پنج دانه می‌ریزد کفِ دستم و می‌گوید: تا وقتی میتونی از چیزی که دوستش داری لذت ببر.

پدرم به من گفته بود برو سراغِ جایی که اول بهت پول می‌دهند و بعد امیدِ اینکه می‌توانی پول را برگردانی. این یعنی بانک‌داری و بیمه. آن چیزی که واقعی است ازشان بگیر و به جایش یک تکه کاغذ تحویل‌شان بده. پول‌شان را خرج کن. باز هم خواهد رسید. دو چیز محرکِ آن‌هاست: طمع و ترس. یک چیز محرکِ توست: فرصت. به نظر نصیحتِ خوبی می‌رسید؛ فقط مسئله این بود که پدرم وقتی مُرد کاملا ورشکسته بود. _عامه‌پسند؛ چارلز بوکفسکی. ترجمه‌ی پیمان خاکسار.

پرسیدم وقتی من هیچ‌کارِ اشتباهی نمی‌کنم، چرا هنوز وقتی راه می‌روم انقدر درباره‌ی خودم بد می‌شنوم؟ آقا گفت گاهی این را در نظر بگیر که ذاتِ بعضی افراد خراب‌تر از چیزی‌ست که تصور می‌کنی.

نه. آن لحظه گریه نکردم. حتی وقتی حرف زدم صدایم هم نلرزید. اما حالا هروقت کسی درباره‌ی دوست داشتن حرف می‌زند، من یادِ آن لحظه می‌افتم و گریه‌ام می‌گیرد. شاید اگر همان‌ موقع جلوی تو غرورم را می‌‌شکستم و زار زار اشک می‌ریختم، این غم اینقدر کهنه نمی‌شد.

من باید یک فیلسوفِ بزرگ می‌شدم. آن‌وقت به همه می‌گفتم که ما چقدر ابله‌ایم. ول می‌گردیم و هوا را توی ریه‌مان می‌فرستیم و بیرون می‌دهیم. در کل فکر می‌کنم اغلب بهترین قسمت‌های زندگی اوقاتی بوده‌اند که هیچ‌کار نکرده‌ای و نشسته‌ای و درباره‌ی زندگی فکر کرده‌ای. منظورم این است که مثلاً می‌فهمی که همه‌چیز بی‌معناست، بعد به این نتیجه می‌رسی که خیلی هم نمی‌تواند بی‌معنا باشد؛ چون تو می‌دانی که بی‌معناست و همین آگاهیِ تو از بی‌معنا بودن تقریباً معنایی به آن می‌دهد. می‌دانی منظورم چیست؟ بدبینیِ خوش‌بینانه. _عامه‌پسند؛ چارلز بوکفسکی. ترجمه‌ی پیمان خاکسار.

چرا دروغ؟ امروز از تهِ قلبم ترسیدم رفته باشی. مادرم که زنگ زد، با تپقی ترکیدم و با گریه پرسیدم تموم شد؟ و مادرم گفت که فقط زنگ زده‌ است بگوید غذا را داغ کنم. من هم با گریه برای مرگِ خدای‌نکرده‌ی تو، زیرِ غذا را روشن کردم. حتی تصورش هم ترسناک بود، ترسناک، ترسناک، ترسناک. این‌بار حتی قَسَمَت هم می‌دهم. تو را به خدا قسم زنده بمان. زنده بمان و ثابت کن معجزه‌ها هنوز اتفاق می‌افتند.

گر تو خواهی که یکی را سخنِ تلخ بگویی؛ سخنِ تلخ نباشد چو برآید به دهانت! درِ اندیشه ببستم قلمِ وهم شکستم که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت... سرو را قامتِ خوب است و قمر را رخِ زیبا تو نه آنی و نه اینی که هم این است و هم آنَت _سعدی شیرازی.

خودم هم هنوز نمیدانم چرا.

بیل را بر زمین می‌زند. آفتاب صورتش را نیم‌سوز کرده‌ست و از تارِ سبیل‌‌هایش قطره‌قطره عرق می‌چکد. صبح که با تیغ ته‌ریش‌هایش را اصلاح می‌کرده، چندجایی را از ته زده‌است و صورتش سرخ می‌نماید. می‌گوید: از این چیزها کم نمی‌بینیم. می‌خندد و بیل بر شانه می‌گذارد.

هیچوقت بورسیه‌ی دانشگاهِ آکسفورد نبودم. هیچوقت کلاهِ پایان تحصیلم را در آسمان پرتاب نکردم. سرِ کلاسِ زیست‌شناسی خوابم می‌برد و ریاضیاتم هم ضعیف بود؛ ولی توانستم تا حالا زنده بمانم و تفنگم را سمتِ شکمِ این مرد بگیرم. مردی به نظر صد و نود کیلویی که اگر پشم و پیلش را بتراشد، صد و هشتاد کیلو می‌شود. _عامه‌پسند؛ چارلز بوکفسکی. ترجمه‌ی پیمان خاکسار.

الان که می‌نویسم، او رو‌به‌رویم است. همین چند ثانیه‌ی پیش فهمیدیم سرطانِ ریه دارد. نگاهش کردم و گفتم من برای تو چکار کنم؟ گفت بمان. کاش با ماندنِ من، صدایش باز می‌شد، موهایش سیاه می‌شد و زخم‌هایش خوب. کاش سرطان می‌رفت. کاش می‌رفت.

برای من و آن چهارنفری که مقابل‌تان هستند.

مرا بر الوارهای نور ببندید و از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید. گوش‌هایم را بگذارید؛ تا در میان گلبرگ‌های صدا پاسداری کنند.

امروز کسی تلاش می‌کرد مهمانِ ما شود.
+1
امروز کسی تلاش می‌کرد مهمانِ ما شود.