چیزی به ذهنم نمیرسه
前往频道在 Telegram
264
订阅者
+224 小时
+37 天
+630 天
帖子存档
من تازه رسیده بودم خانه. گفتند عکسهایت را جواد تازه تحویل داده. دو تا از عکسهایت را هم دادند به من و گفتند برو قاب کن. کلید را در سوراخ انداختم و در را کشیدم به سمتِ خودم، باز شد. کفشهایم را نامنظم درآوردم و هر کدام را پرت کردم یک طرفِ راهرو. سلانه سلانه راه آمدم و کولهپشتیام را انداختم روی مبل. آمدم داخل و ایستادم رو به دیوارِ تهِ اتاق. گریه کردم. خیلی گریه کردم. مادرم همیشه تعریف میکرد وقتی در دوسالگیام مرا برده بودند آتلیه، هرکار کردند من در عکسها نخندیدم. زنگ زدند به تو. تو آمدی، چند بار دست زدی، شکلک درآوردی، سرت را قایم کردی پشتِ دستانت و گفتی دالّی! و من قهقهه زدم. چند عکسِ قشنگ از آن آتلیه درآمد. آن روز، به اندازهی تمامِ آن خندهها گریه کردم. چه اهمیتی داشت تو در چه وضعیتی رفتی؟ چه اهمیتی داشت روزهای آخر چقدر بدرفتار بودی؟ چه اهمیتی داشت چهشد که انقدر بیدلیل رفتی؟ تو رفته بودی و من تا جایی که میتوانستم گریه کردم. دو تا از قابها را برداشتم. یکی مشکی بود و در عکسِ داخلش نوشته بود: آقا یه توت ما رو نجات داد. آنیکی هم چوبی بود و داخلش عکسی از فیلمهای مورد علاقهام بود. عکسهایشان را درآوردم. یادم هست. تلفنم زنگ خورد. گفتم جانم؟ گفتند عکسها رو بیار دیگه. گفتم باشه. گوشی را قطع کردم. نفسنفس میزدم. آهنِ پشتِ قابها باز نمیشد و رفتِ زیر ناخنِ انگشتِ اشارهام و آن را خون انداخت. دستهکلید را از جیبم درآوردم و کلیدِ خانه را انداختم زیرِ آهنها. باز که شدند هر دو عکس را کشیدم بیرون و عکسِ تو را گذاشتم. قد و قوارهات بلندتر از گنجایشِ قابِ مشکی بود. عکس را درآوردم. چند بار علامت زدم و تا کردم. آهنها را هم بستم. از پلهها راه افتادم و رفتم بالا. قابِ چوبی را تکیه دادم به تلویزیون. مادربزرگم از حال رفته بود و صدای خوردنِ چنگال به دیوارههای لیوانِ آبقند میآمد. رفتم پایین و چندتا از آن گلمصنوعیهای روی میز را برداشتم و دوباره رفتم بالا. چیدم دورِ عکست. چقدر قشنگ میخندیدی. عکسِمان با هم بود. یادت هست؟ خودم را کشته بودم تا چت جیپیتی بتواند دستم را از دورِ گردنت حذف کند. چون کسی عکسی که در آن خندیده باشی نداشت. آمدم پایین و دورِ قابِ مشکی هم گل چیدم. مشکی به تو میآمد، همیشه.
همهی اینها برای هفتاد و یک روزِ پیش است؛ اما هنوز کسی دلش نمیآید عکسِ تو را از جلوی تلویزیونِ بالا بردارد. گلدانِ روی میز هم خالیست. همهی گلها هنوز دورِ عکسِ تو هستند. من گریه میکنم؟ خیلی کمتر. اما دیگر قابهایم را پس نمیخواهم. بوی خندهات را گرفتهاند.
من در آن لحظه نه به شرابِ داغ و ادویهدار فکر میکردم و نه به شبزندهداریِ طولانیِ او در کنارم. فقط نیش و کنایهاش داشت عذابم میداد. حرفهایش باز هم مرا آزرده بود. یعنی این کافی نبود که هر یکشنبه مسیرم را به سمتِ کلیسا کج میکردم و از راهِ دورتری میرفتم تا از حرفهایش در امان باشم؟ وقتی او هیچ تمایلی به فهمیدن نداشت، چطور میتوانستم بهش توضیح بدهم که عبادت برایم چه معنایی دارد؛ یا چطور میتوانستم توضیح بدهم که ارواحی ناپیدا روی نیمکتهای کناریام نشستهاند، کسانی که طیِ قرنها باورهایی شبیهِ باورهای من داشتهاند و مثلِ من به دعا میایستند؛ یا اینکه چطور شصت دقیقهی مراسمِ عبادت فرصتی بهم میداد تا بتوانم ساعتی با پدر و مادرِ فقیدم راز و نیاز کنم؟ در این مورد امرنس هیچچیز سرش نمیشد. کاملاً نفیاش میکرد. مثل پیشوای قبیلهای بدوی، درفشش را، لباسِ شبِ پولکدوزی شدهاش را، در برابرِ بیرقِ برهی خدا به اهتزاز در میآورد. پیرزن با نوعی کوتهفکریِ قرنشانزدهمی به کلیسا عناد میورزید؛ نهتنها با کشیش جماعت، بلکه با خودِ خدا و تکتکِ شخصیتهای کتابِ مقدس به استثنای جوزف که بهخاطرِ شغلش او را محترم میشمرد؛ چون پدرِ خودش هم نجار بود.
_در؛ اثرِ ماگدا سابو.
به ترجمهی نصراله مرادیانی؛ نشرِ بیدگل.
بیکار که میشویم خیرِ سرمان دو دقیقه میرویم در فضای مجازی بچرخیم. "از گفتنِ سوشالمدیا اجتناب میکنم." یکسری صحبت بینِ پارتنرها در اکسپلورِ اینستاگرام یا فوریوی تیکتاک میبینم که واقعا نمیدانم باید چه واکنشی داشته باشم. حتی روی آن را ندارم در این متن به چند جملهاش اشاره کنم. بگوئیم لوسبازی؟ بگوئیم بیبیتاکهای بیش از حد اجتماعی؟ وای. فقط میتوانم بگویم وای. یک نمونهی دیگر از این حرفهای عاشقانهی زیرِ پستها را همین الان نیز خواندم و انقدر منزجر شدم که فقط توانستم داد بزنم واااای. سعی میکنم برای کلمهی کرینج معادل پیدا کنم، نمیدانم. به نظرم آدم وقتی اینگونه رفتارها را میبیند، پوستش چرب میشود، عرق میکند، سعی دارد خندهی بیدلیلش را کنترل کند. و همهی اینها نشانههایی از همان کرینج شدن است. خواستم چند عکس از چند توییت هم به عنوانِ مثال اینجا بگذارم اما تصمیم گرفتم پوستِ شما را نیز چرب نکنم. یک نفر در این جمع حسِ لزج شدن داشته باشد کافیست.
کرم خریدهام برای دستهایم با رایحهی گلِ رز. روی جلدش هم نقاشیِ شکوفههای رزِ قرمز است. کمی بوی شیرینعسل میدهد. بوی شکلاتهای کشسانی که بینشان کرمِ کارامل بود و من همیشه ازشان متنفر بودم. خواندنِ در را بلافاصله بعد از اینکه این پیام را بفرستم، شروع میکنم. این روزها خیلی سخت نفس کشیدم. رفتم پیشِ روانبخش و یک کیلو دارو برایم تجویز کرد. انگار از آن خانم دکترِ زیبایی که به ما آزیترومایسین داد و باعث شد از دلدرد زمین را گاز بزنیم، چیزی در نمیآمد. نمیدانم. سرفه میکنم. شدید و پیوسته. لحظهای هم آرام نمیشود. وقتی میخوابم، پدرم بیدارم میکند و میگوید سعی کن سرفه نکنی. اینکه در خواب چطور سعی کنم سرفه نکنم را نمیدانم. چشم، سعی میکنم سرفه نکنم. پدرم میگوید تب کن، آبریزش داشته باش، اصلا غش کن. فقط سرفه نکن که همهی بدبختیها از سرفه میآیند. سعیِ خودمان را میکنیم، شاید چیزی عوض شد. کرمِ رایحهی گلِ رز اگر خوب بود، میگویم شما هم بروید بخرید.
یادم هست که رباعیاتِ خیام را تازه خریده بودم. انتشاراتِ 'خوب' یک چاپِ بسیار عالی تولید کرده. با رنگِ زرد. من هرجا نامِ خیام را بردم، برخی از مردم گفتند عجب فلسفهای... عجب حالی، عجب شعری... و وقتی از آن برخی یک نمونه از فلسفهی خیام میپرسیدم، تنها میگفتند:
اسرارِ ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرفِ معمّا، نه تو خوانی و نه من
هست از پسِ پرده گفتوگوی من و تو
چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من
بمانَد که نود درصدشان بیتِ اول را یادشان نبود و به گوگل متوسل میشدند. آنهایی هم که کمی بیشتر در اینستاگرام چرخیده بودند، در مقابلِ سوالم، پاسخ میدادند:
یک قطرهی آب بود و با دریا شد
یک ذرهی خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدنِ تو اندر این عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
ما که اینها را میخوانیم، واقعا ما هم میگوئیم عجب شعری! ولی آنهایی "برخی" که این اشعار را نقل میکنند فقط میگویند چقدر جالب که خیام گفته این پرده روزی خواهد افتاد. چقدر جالب که خیام گفته ما مثلِ مگسی میآئیم و میرویم. کسی از آن برخی خیام را ورق نمیزند. این فلسفهای که از آن حرف میزنند را نمیدانند. نمیدانند خیام فیلسوف بود یا همهچیزدان، و نمیدانند اگر فیلسوف بود، چطور فیلسوفی بود؟ مثلِ آن برخیای که از فلسفهی کامو میگویند و وقتی میپرسی از کجا این حرفها را آوردهاند، میگویند شما برو بیگانه را ورق بزن تا دستت بیاید زندگی چیست. و اگر کمی شیطنت کنی و بپرسی، خب کامو در بیگانه چه میگوید؟ پاسخ میدهند: مادرم امروز مرد؛ شاید هم دیروز. نمیدانم! و همین. جملهای دیگر؟ میگویند: بهتر است قهوه بخورم یا خودم را بکشم؟ و این مجدداً نشانگرِ مطالعهی اینستاگرام است، نه مطالعهی کامو. دربارهی خیام هم برخی از مردم همیناند.
اما بازگردیم به آن کتابِ رباعیاتِ خیام با رنگِ زرد. روزی که خریدمش، رسیدم خانه و بازش کردم. رباعیِ اول این بود:
برخیز بُتا، بیا ز بهرِ دلِ ما
حل کن به جمالِ خویشتن مشکلِ ما
یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم
زان پیش که کوزهها کنند از گِلِ ما
من از فلسفهاش چیزی نخواندم. رشید کاکاوند هم نیستم. اما از خودم پرسیدم چرا با فلان آدم سرِ یک دلیلِ کاملاً الکی دیگر حرف نمیزنم؟ آقا یک کوزه شراب بنوشیم قبل از اینکه از خاکِ ما کوزه بسازند. با دوستم به صلح رسیدم و صلحِ شیرینی هم بود. هنوز هم با او خوش میگذرد. از نظرم همین برای اثرِ یک شعر از خیام کافیست. او برای مثال زدن در بحثهای مربوط به سادهزیستی و مینیمالیسم شعر نگفته است. او شعر گفته است تا گاهی تلنگری بزند و بعد آرام به راهِ خود ادامه دهد.
تنها چیزی که از آن راضی نبودم؟ پایانِ انقدر سریع. انگار عجله داشت زودتر تمامش کند و یک نکته هم از اولِ داستان آورد که بگوید حواسم هست چه گفتهبودم. فقط این کمی اذیت کرد، اگرنه که آقای گوگول عزیزِ بنده هستند.
پس از این طومارِ بالا هم میرویم سراغِ 'در' اثرِ ماگدا سابو به ترجمهی نصراله مرادیانی از نشرِ بیدگل.
اگر قصد دارید داستانِ وی نوشتهی نیکلای گوگول را در آینده بخوانید، بهتر است مطلع باشید که متنِ زیر حاویِ اسپویل است.
خب، وی تمام شد. مثلِ همیشه، چند نکته دارم که صحبت دربارهشان را حتمی میدانم. موردِ اول چیزیست که هرکس دربارهی گوگول صحبت میکند یا او را میشناسد، اولین جملهای که دربارهاش میگوید همین است. این مرد عجب طنزی دارد. آن هم در حالیکه کتاب در 1842 منتشر شده. طنزِ گوگول اصولاً با ساختارشکنی شکل میگیرد. مثلاً وقتی در حالِ وصفِ صحنهای ترسناک است، ما میبینیم یک جسد از تابوت بیرون آمده. به دنبالِ شکارِ شخصیت اصلی است و دستهایش را زامبیوار تکان میدهد. گوگول میگوید: "دختر دستهایش را باز و بسته میکرد و در حالیکه سعی داشت بفهمد فیلسوف کجا قایم شده، از دهانش صدای خفهای بیرون میآمد که به صدای قُلقُلِ قیرِ در حالِ جوشیدن شباهت داشت." یا وقتی میبینیم شخصیتِ فیلسوف در حالِ مظلومنماییست تا از وظیفهاش شانه خالی کند از این دیالوگها استفاده میکند: "من حتی صدا هم ندارم؛ خدا میدونه من کیام، اصلاً من شایستهی اینکار نیستم." در صورتیکه بیست صفحه بعد، گوگول دربارهاش مینویسد: "با صدای چنان بلندی میخواند که دیوارهای کلیسا به لرزه افتاده بودند." از این دوگانگیها باز هم داریم، مثلاً گوگول نشانمان میدهد که هم میداند چه رفتاری باعث میشود زنها ناراحت بشوند که موردِ اول است، و هم میداند چطور میشود آنها را سرِ جایشان نشاند که موردِ دوم است. مثالِ موردِ اول: "کازاک گفت: زن که سنش میره بالا، عجوزه و جادوگر میشه. پیرزن گفت: آخ، چهقدر شما مردها خوبید! آره، پس شما مردها خوبید! یه نگاه به خودتون بندازید، گرازهای چاق!" و برای موردِ دوم، اشاره میکنم به وقتی که یکی از آقایان جمع، برای اینکه زنِ خدمتکار را ساکت کند میگوید: "وقتی بیام و زیرپیرهنیت رو جلوی جمع دربیارم، اون وقت میفهمی که نباید وسطِ حرفِ مردها بپری!"
حالا که حرف از نویسنده است، شایانِ ذکر است بگویم که من واقعا نمیفهمم چرا اسمِ داستان وی است. در صورتیکه ما میبینیم در ابتدای کتاب چند خط و انتهای کتاب هم چند خط به این موجود پرداخته میشود و همین. اصلِ داستان فیالکل چیزِ دیگریست. برای مثال نامگذاریِ آن داستانِ گوگول با اسمِ ماجرای نزاعِ ایوان ایوانویچ و ایوان نیکیفورویچ، عالی بود. اما نمیدانم چرا اینیکی اینطور شده. "البته که دلش خواسته و اسمش را گذاشته وی." موردِ بعد در خصوصِ نویسنده این است که اجازه میدهد این فکر به ذهنتان خطور کند که نکند داستان دربارهی همان پیرزنیست که ابتدای کتاب چند صفحه دربارهاش خواندیم، و همین خودش یک پلاتتوئیستِ درخشان میسازد. آقا واقعاً به کارش وارد است، چه میشود گفت؟
در خصوصِ ترجمه، من کتاب را زیر و رو کردم و هیچ نامی از ویراستار ندیدم. در کلکسیونر هم نامِ ویراستار را پیدا نکردم. نمیدانم عملکردِ چشمه در خصوصِ نامبردن از ویراستار چرا اینطور است، اما خب هست. چند فعل اشتباه بهکار رفتهاند. برای مثال ترجمهی جمله عالیست اما اگر جمله جمع است، فعل مفرد آوردهاند. مثلا: "همه دورِ هم نشسته بودند و هرکدام از جیبشان قاشقِ چوبیاش را درآورد."
خلاصه اینکه دمِ آقای عبدالمجید احمدی بابتِ ترجمه گرم، اما خب بهتر است این نکاتِ کوچک هم موردِ توجه واقع شوند. نهایتاً؛ خوب بود و ارزشش را داشت؟ بله، خوب بود و ارزشش را داشت.
بنده عصبانی هستم. و در حالِ حاضر ایمان دارم به اینکه بدبختترین فردِ دنیا منام. بُعدِ منطقیام کاملاً متوجه و قانع است که قطعا اینطور نیست؛ اما خب گفتم که، عصبانی هستم و صددرصد آمادهی بحثِ بیدلیل و نامفهوم در خصوصِ هر دلیلی. وقتی عصبانی هستم، دلم میخواهد پُر داد و عربدهترین آهنگِ لینکین پارک را گوش کنم؛ یا از آن آهنگهای رادیوهد که میدانم روندشان خوب خواهد بود. بدم نمیآید حوصلهام سر برود. همین خودش موجبِ آرامیست. وقتی دوروبرت پر از آدم و عقیده و حرف است، گویی اعصابت دیرتر آرام میشود. از تو حرف میکشند و به جوش میآیی و تندتند حرف میزنی و از دهان نفس میکشی و حنجرهات خشک میشود و مثلِ یک پیرمردِ نودساله سرفه میکنی. میدانی که تا سه روزِ آینده گلودرد خواهی داشت. میدانی که بستههای سیصدهزارتومانیِ دستمالکاغذی قرار است زود به زود تمام شوند. آه، من نمیدانم. کاش شما بدانید. الان که مینویسم هم یکی از آن آهنگهای رادیوهد را گوش میدهم. از همان خوبها که گفتم. آقای خوانندهی عزیزِ ما خسته است. ریتمِ موسیقی تغییر میکند، اما خب او هنوز خسته است. یک ویدیوی رندومِ دوستداشتنی هم از آن اینجا گذاشتهام. برایم جالب است. گاهی ویدیوهایی که در یک لحظه در پینترست یا تیکتاک میآیند جلوی چشمم، از صد ادیتِ تمیز و صد فیلمِ هماهنگشده عملکردشان بهتر است. الان هنوز عصبانی هستم؟ شاید آنقدر نه. "وی" را که بخوانم و تمام کنم، یکی از آن طومارها دربارهاش آماده میکنم و میفرستم اینجا. متنهای طولانی را میخوانید؟ اگر میخوانید که دستتان درد نکند.
تنها کسی هستم که پس از خوردنِ آنتیبیوتیک، تا صبح از دلدرد میمیرد. ارادت دارم.
