چیزی به ذهنم نمیرسه
前往频道在 Telegram
264
订阅者
无数据24 小时
+47 天
+530 天
帖子存档
آنقدر خوابم نمیبرد که نشستم و پروژهی زبانم را برای بارِ سوم بازنویسی کردم. این بیخوابی چیست که زندگی را از ما گرفته است؟ کاش چند ماهِ دیگر که در سربالاییای بهنامِ کنکور، با دندهی سنگین رکاب میزنیم و سُر میخوریم هم، خواب همینطور آرام گوشهی اتاق بنشیند و کاری به من نداشته باشد. میبینی؟ صحبتهای عادیمان هم شده دربارهی کنکور. کِی میشود که این لجن از زندگیِ ما کنده شود و برود؟
سوتو و پالت کمتر حرف میزدند. خصوصاً پالت که هرچه میگذشت کمحرفتر میشد. داشت به سرعت وزن کم میکرد و یکمرتبه روزی از بینِ ما رفت. تا آنموقع دیگر پالت را خیلی خوب میشناختم. مجالسِ قهوهخوریِ امرنس ما را به هم نزدیک کرده بود و احساس میکردم همهی ما در مرگِ او نقش داریم. حتماً به قصدی که در سر داشت اشاراتی شده بود و ما متوجهش نشده بودیم. غیبش نزده بود که کارها را سختتر کند. حتی اینکار را توی خانه نکرده بود، خودش را توی باغچه از شاخهی درختِ گردو حلقآویز کرده بود تا مجبور نباشیم در را بشکنیم. جالبتر از همه اینکه کلاهی روی صورتش کشیده بود تا کسی را به وحشت نیندازد؛ بااینهمه اما این منظره همچنان وحشتناک بود، آویزان از درخت و با کلاهِ مهمانیاش که کشیده بود روی صورتش.
_در؛ اثرِ ماگدا سابو.
به ترجمهی نصراله مرادیانی؛ نشرِ بیدگل.
برای حرفهای بیمعنیای که شبانه از دهانها در میآیند و روزها بهشان میخندیم.
خب؛ یک تکه از "در" را برایتان تعریف میکنم، تا کمی بیشتر مشخص شود که چرا آن را دوست دارم و چطور است که همه میگویند ماگدا سابو در کارش وارد است؟
خانم و آقایی داریم که در خانهای هستند و پیرزنی "نهچندان پیر" به نامِ امرنس خدمتکارشان است و حتی کمی نزدیکتر از خدمتکار. چراکه وقتی مهمانها از خانم و آقا میپرسند این خانم عمهتان است؟ مادرتان است؟ و اینطور سوالها، خانم و آقا حرفِ آنان را اصلاح نمیکنند و فقط میگویند: بله از آشنایان هستند. و خلاصه این خانمِ امرنس که ابتدا با اینها برخوردهایی جدی و خشک داشت، کمکم وابستهشان شد و زندگیِ این خانواده به وجودِ او در خانه گره خورد. در این محله، برخی شبها همسایهها جمع میشوند و از خرتوپرتهای نسبتاً سالمِ دورانداخته شده، وسایلی را که به دردشان بخورد بر میدارند برای خودشان. این خانمِ امرنس شیوهی ابراز محبتش این است که هر چیزِ درست و حسابی و جالبی را که در آن وسایل پیدا کند، بر میدارد و میآورد برای این خانواده. مثلِ یک چکمه که پلاستیکهایش از بین رفتهاند و یک سنگِ قرمز کفِ لژش کار شده، مثلِ یک نقاشیِ قدیمی که چوبِ قابش تکهتکه شده، مثلِ کیفِ لوازم آرایشی که میگویند قبلاً به یک بازیگرِ زنِ معروف تعلق داشته و...
یکبار برای اینها یک مجسمهی سگ میآورد که یک گوشش کاملاً شکسته شده. آقای این خانه که از حیوانات متنفر است، میگوید هرچه زودتر این مجسمه را از من دور کنید. زنِ خانواده هم این مجسمه را قایم میکند در کابینتی که چندان به چشم نیاید. امرنس باز میگردد به خانه و میگوید سگ را قایم کردید؟ میدانید من با چه زحمتی آن را از دستِ صد زن بیرون کشیدم تا برای شما بیاورم؟ هرچیزی که ادا داشته باشد روی میزهایتان میگذارید؟ مرواریدِ پرورشی؟ سرِ مجسمهای که فلانی نقاشیاش کرده؟ آنوقت این سگِ معصوم را انداختید گوشهی کابینت. خانمِ خانه هم میگوید: تو حق نداری هر چه میخواهی به این خانه بیاوری، درست است که اینطور توجهت به ما را نشان میدهی، اما ما از چیزی که استفاده نکنیم میاندازیمش دور. امرنس اوکیای میگوید و میرود. فردا برادرزادهاش را میفرستد تا به خانواده بگوید من دیگر در خانهتان کار نمیکنم. یه هفته فرصت دارید دنبالِ خدمتکارِ جدید بگردید. آقای خانه خوشحال میشود چون دیگر لازم نیست آن وسایلِ مسخره را در اتاقش تحمل کند، اما خانمِ خانه میداند اوضاع سخت خواهد شد. در آن یک هفته، آنها خدمتکارِ خوب پیدا نمیکنند "در اصل یک نفر را پیدا میکنند اما او نهتنها بلد نبودهست غذا بپزد بلکه در خانه هم لختِ مادرزاد راه میرفتهست." و خلاصه اوضاع طوری میشود که هر دو از کار میافتند و مجبور میشوند غذا بپزند و خرید کنند و درآمدشان کم میشود و از این حرفها. پس خانمِ خانه مجبور میشود برود و از امرنس عذرخواهی کند. خانم میرود دمِ دربِ خانهی امرنس و بساطِ عذرخواهی را پهن میکند که ببخشید و کارهایمان گره خورده بههم و تو باید برگردی و ما از تو عذرخواهی میکنیم. امرنس تنها میپرسد: مجسمهی سگ را از کابینت بیرون میآورید؟ خانم میگوید: بله. میپرسد: کجا میگذاریدش؟ خانم میگوید: هرکجا تو بخواهی. میپرسد: حتی در اتاقِ آقا؟ خانم میگوید: حتی در اتاقِ آقا. و امرنس برمیگردد. به آقا سلام میکند و میرود سراغِ مجسمهی سگ. آن را گردگیری میکند، همان لحظه میاندازد زمین، و مجسمه میشکند. لبخند میزند و میگوید: میروم شام بپزم.
این است چیزی که من دربارهی خوب بودنِ در از آن صحبت میکنم. بحثِ امرنس حضورِ خارجی مجسمهی سگ نبود، پذیرفتن و احترام گذاشتن به مفهوم صحبتهایش بود. حرفش این بود که اگر شما این را بپذیرید، بعد اگر نخواهیدش، من هم نمیخواهمش. اما اول بپذیریدش. به عنوانِ یک جنسِ پیزوری با آن برخورد نکنید چون در لولتان نیست. همین. آیا میتوانی چیزی را که برای دیگری معنا دارد، حتی اگر برای خودت هیچ معنایی ندارد، به رسمیت بشناسی؟ و بعد اگه دوستش نداشتی هم نداشته باش. چه اشکالی دارد؟ و این یکی از زیباترین صحنههاییست که من تا بهحال در کتابها خواندهام.
هنوز به نیمهی در هم نرسیدیم، ولی خوش میگذرد. ماگدا سابو واقعا بلد است چطور در کنارِ نوشتنِ یک مسیر، بدونِ هیچ اتفاقِ خاصی، بدونِ متعجب کردنِ مخاطب، کاری کند خوش بگذرد. گویا اگر کتابی را دوست داشته باشید، آن هم شما را دوست دارد. اهمیتی نمیدهم اگر این جمله خرافه نام گیرد. شما هم تجربهاش میکنید اگر بخواهید؛ چراکه نه؟ امروز تکهای از در را اینجا خواهم نوشت. بعد از اینکه نهار بخورم و مطمئن شوم که از گرسنگی نمیمیرم.
سعی کردم بنویسم، خیلی. چیزی از من در نیامد. دعوا میکنیم و بعد از آن میگذریم. چرا دعوا میکنیم؟ دلیلش را نمیدانم. اگر میدانستم که کار به اینجاها نمیکشید. میگویم یک لیوان آب بیاورید که شاید این گلوها باز شود. که شاید گرفتگیِ صداها به هنگامِ فریاد زدن از بین برود. میگویند حیف است. فقط آب حیف است؟ فقط پول حیف است؟ مطمئناید؟ نمیدانم. همه چیز را که نمیشود نوشت. یک خانواده خوشحال است و یک خانواده غمگین. گویی باید پذیرفت خوشبختیِ یک ایل برابر است با بدبختیِ یک ایل. دارند کاری میکنند به خرافاتهایی که یک عمر عزلشان کردهایم و به پیرترها بخاطرشان خندیدهایم، ایمان بیاوریم. باور خیر، ایمان. زیرا ایمان است که دلیلِ عقلی و منطقی نمیخواهد و میگوید شما فلانچیز را دوست داشته باش، با آن موافقت کن، روی آن پافشاری کن و حتی جانِ خود را هم برایش بده. اصلا هرکار خواستی باهاش بکن، فقط به آن فکر نکن. این است کاری که دارند میکنند. دارند کاری میکنند بنشینیم روی تشک و دعا کنیم. فقط دعا کنیم. چون گویا دعاکنندگان هم حالِشان بهتر از ماست و هم فالشان. من هم نشستهام اینجا چرت و پرت مینویسم. چرا؟ چون از قبل برای امروزِ خودم دعا نکرده بودم.
ببینید کی امروز موفقیتِ اولش را کسب کرده و این یعنی کمی بیشتر از در را خوانده. موفقیتِ دومش را کسب کرده و این یعنی چندان هم در فیزیک گند نزده. موفقیتِ سومش را هم کسب کرده و از جاروجنجال با دبیرِ ریاضی زنده بیرون آمده و حتی موفقیتِ چهارمش را هم کسب کرده و پروژههای پایانترمش را آماده کرده.
صدای تشویقتان کم است، بلندتر خواهشاً.
"یک ناموفقیت هم داریم و آن نبودِ برق است، اما بادبزن کنارم هست."
با دوچرخهام میروم و میآیم. ترمزهای چرخِ جلو امروز تصمیم گرفته بودند نسازند. لاستیک را درآوردیم و دوباره جا زدیم. وسطتر. مرتبتر. دستهایمان سیاه شد و شلوارهایمان خاکی. اما خب، ترمز خوب کار کرد. موفقیتِ شمارهی یک. دبیرِ ریاضی خودش را کشت آنقدر سوال داد. آدم باید مغزِ خر خورده باشد تا تصمیم بگیرد برود و ریاضی تدریس کند. "اگر عضوِ اینجا هستید و ریاضی هم درس میدهید، استثنائاً شما را دوست دارم." غولِ بزرگِ محاسبات هنوز بر شانهی من نشسته است. شبها که میخوابم از لای درختهای پارکِ سرِ کوچه مرا دید میزند و مطمئن میشود که هرشب کابوسِ ریاضی ببینم. ناموفقیتِ شمارهی یک. امروز نتوانستم چیزی از کتابِ در بخوانم. قول میدهم فردا بخوانم و اینجا هم از آن بنویسم. این یعنی فردا یک موفقیت بیشتر خواهد داشت. "در اصل دو موفقیت بیشتر خواهد داشت، زیرا یکی از آنها زنده بیرون آمدن از کلاسِ ریاضیست." یک موسیقیای چیزی پیدا میکنم و بعد میروم که باز به جانِ بیست سوالِ باقیمانده بیفتم. صدرا آمد و بستنی هم آورد. با چند بسته عکس از the last of us. بستنیِ طالبی بود. خوشمزه هم بود. حرف زدیم و بحث کردیم و من نهایتاً نتوانستم به او بفهمانم غیافه غلط است و اصلش قیافه است. ناموفقیتِ شمارهی دو. صدرا رفت و من هنوز با درسها درگیرم. از سوالاتِ فیزیکِ فردا نمیترسم. فقط نمیدانم این نترسیدن از بلد بودن است یا از بیتفاوتی. کاش از دومی نباشد و من بتوانم این موضوع را بنامم موفقیتِ شمارهی دو.
دو مورد.
یک: این را یادمان و یادتان نرود که هیچکسی در هیچجایگاهی حق ندارد برای شما مشخص کند که چه کتابی را بعد از چه کتابی یا قبل از چه کتابی بخوانید. موضوع گریزان شدن است. موضوع دلزدگیست. موضوع این است که اگر بیائید و داستایفسکی را با شیاطین شروع کنید، پس از آن فرار میکنید و دیگر حتی دست و دلتان نمیرود کتابی را تورّق کنید. این است که میگویند خواندنِ داستایفسکی را با شبهای روشن شروع کنید و جنایت و مکافات و کتابهایی که بیشتر بُعدِ داستانی دارند. "هرکس گفت با نازنین شروع کنید، سرش را ببرید." این موضوع هم همان است. این ترتیبها به شما کمکی برای فهمِ بهتر میکنند. آنوقت است که هم شیاطین و هم برادرانِ کارامازوف به دلتان میچسبد.
دو: جملهی آخرِ متنِ بالا باید این باشد که خیلی وقت است من هم در این صبرهای متعدد گم شدهام.
خب خب خب
متنهای احساسیمان که تمام شود باید برویم سراغِ حرفهای شبانهی امشبمان. من قبل از آنکه هر کتابی از داستایفسکی را بخوانم، سعی میکنم بروم و تهوتویش را در بیاورم. چند ماهِ پیش تصمیم گرفته بودم بروم و برادرانِ کارامازوف را شروع کنم. تا اینکه رسیدم به مطلبی که اصولاً هرکسی به آن اشاره نمیکند. آن هم اینکه از آثارِ داستایفسکی که خواندید، داستایفسکی را که شناختید، به شیاطین و برادرانِ کارامازوف که رسیدید، توقف کنید و بنشینید سرِ جایتان. قبل از این دو کتاب اول بروید و نفوسِ مرده اثرِ گوگول را بخوانید. چرا؟ به چند دلیل. اول آنکه در شیاطین بسیار از این اثر نام برده شده و ارجاعاتی به آن وجود دارند که اگر واقعاً میخواهید کتاب را بفهمید، بهتر است اول نفوسِ مرده را بخوانید. دوم آنکه نفوسِ مرده و شیاطین هر دو دربارهی آدمهاییاند که از قالب و معنا تهی شدهاند؛ اما روایتِ آن افراد را با زبانی متفاوت میگویند. گوگول میگوید: "ببینید که آدمها چهقدر مسخرهاند." و داستایفسکی میگوید: "آدمها مسخرهاند و حالا همینها ناگهان صاحب قدرت سیاسی و ایدههای مطلقگرایانه شدهاند." سوم آنکه گوگول نشان میدهد جامعه مریض است و داستایفسکی نشان میدهد این مریضی تا کجا ممکن است دامنِ بقیه را بگیرد.
مسئلهی بعدیای که بنده به آن پی بردم این است که بهتر است ابتدا شیاطین را بخوانید بعد برادرانِ کارامازوف را. یا پس از شیاطین حداقل یک کتابِ جدید از داستایفسکی را به عنوانِ آرامشدهنده در کنارِ خود داشته باشید؛ چراکه گویی شیاطین آدم را تراماتایزد میکند! شرایطِ شیاطین یک شرایطِ عصبی و سیاسی و تاریک است. محیطی به شدن پارانوئید و تاریک. افرادی که تنها آدمِ بد نیستند، بلکه وسواس و بیرحمیِ مطلقشان قبل از خودشان بقیه را نابود میکند. بااینکه در برادرانِ کارامازوف داستایفسکی نشان میدهد که شاید برادرانِ بیپدرومادری هستید، شاید پدرتان "بود و نبودش فرق ندارد" همیشه مست است و هرشب سه چهرهی جدید در اتاقخوابش کشف میکنید، اما خب هنوز انسانها و امکانِ بخشیدن و محبت وجود دارند. با اینکه در هر دو ویرانی هست "ویرانی در خونِ داستایفسکیست" اما در شیطان شما با ویرانی رها میشوید. در برادرانِ کارامازوف و اکثرِ داستانهای او دستتان را پس از ویرانیها میگیرد. پس ترتیبِمان شد: نفوسِ مرده، سپس شیاطین و بعد برادرانِ کارامازوف. اگر پولِ خریدِ نفوسِ مرده را نداشته باشید، حالا حالاها صبر باید.
مسئله دقیقاً همین است. اینکه زندگی هست و خواهد بود، حتی اگر من نباشم. درختِ دمِ درِ خانهی شما باز سیب خواهد داد. سیبهای ترش و سبز و خوشمزه. فقط ممکن است من نباشم که با نهایتِ خجالت و خیسِ عرق بودن به اینور و آنور نگاه کنم و بعد اگر سنگینیِ چشمی را روی خودم حس نکردم، ریزریز بروم طرفِ درخت و یکی از سیبها را بگیرم توی مشتم و همان لحظه هم بگذارمش توی جیبم. ماه خواهد تابید. وقتی چراغِ اتاقت را خاموش میکنی و زورِ خودت را میزنی تا خوابت ببرد، نورِ نرمنرمکی از پنجرهات به اتاق خواهد افتاد، حتی اگر من نباشم. و تو ممکن است حواست نباشد به آن نورِ حوالیِ چهار و پنجِ صبح که من دربارهاش حرف میزدم و با رنگِ نیلیاش ذوق میکردم. آن نور خواهد بود، حتی اگر من نباشم. حواست را جمع کن. هفتهای یکبار آقای محسنی میآید و به پمپِ ساختمان سر میزند. کارش را از دست میدهد؟ تعلیق میشود؟ حقوقش قطع میشود؟ نه. حتی اگر من نباشم. دلت خواست شربتی چیزی برایش درست کن. بطریِ شربتِ زردآلوی آماده در فریزر هست. شربتها غیب نمیشوند و کپک نمیزنند، حتی اگر من نباشم. حواست به سرویسِ کولرِ اتاقم باشد. حشرات میتوانند از دریچه به راحتی بیایند داخل. تعمیرکار را سالی دو دفعه خبر کن چون سوسکها خسته نمیشوند، حتی اگر من نباشم. سرما خواهد آمد و شاید باز هم در تهران برف ببارد. دریچه را بپوشان که سوز راهی به خانه پیدا نکند. کنجِ کتابخانه وجود خواهد داشت. دیوار نمیریزد. خورشید بلند خواهد شد، چشمهایش را خواهد مالید و خواهد تابید. خاکِ دیوارِ کنارِ کتابخانه را بگیر. خاکِ کتابخانه را هم بگیر. کتابها نم نمیدهند و نمیپوسند، حتی اگر صاحبشان، حتی اگر من، دیگر نباشم. اشتباه نکنید. این متن یک تراژدیِ دراماتیک و غمگین نیست. من ممکن است متوقف شوم، و افرادی مثالِ من. اما زندگی متوقف نمیشود. کاریش میتوانی کنی؟ چند بار که رکاب برای خودش بچرخد و بخورد به قوزکِ پایت، مجبور میشوی خودت پاهایت را روی رکابها بگذاری و ادامه دهی. مجبور میشوی، حتی اگر من نباشم.
