کِلاویه هایِ روح🌱
前往频道在 Telegram
270
订阅者
+424 小时
+207 天
+2230 天
帖子存档
پیامبرِاکرم"صلیاللهعلیهواله" فرمودند :
هزار سال قبل از خلقت آسمانها و زمین روی در بهشت نوشته بود ؛ محمد رسولِ خدا و علي بنابیطالب برادرِ رسول خداست .
[ تاریخ بغدادی، ج ۷، ص ۳۸۷ ]۴روز تا عید الله الاکبر؛ غدیر
خیلی فکر کردم که بعداز این همه مدت چی بگم و تنها چیزی به ذهنم رسید روایت سحرگاهِ ۱۰ اسفند بود از زبون خودم بود
سحرگاه دهم اسفند بود. برای سحری
بیدار شده بودم. خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود و هوا هنوز تاریکِ قبل از اذان بود. برادرم گوشی را نگاه کرد و ناگهان گفت: «وای…». همان یک کلمه دل آدم را میلرزاند.
تلویزیون روشن شد. هنوز دقیق نمیدانستم چه خبر شده، اما حس عجیبی در دلم افتاده بود؛ حسی شبیه فرو ریختن چیزی که هنوز اسمش را نمیدانستم.
بعد صدای گوینده آمد؛ صدایی گرفته و لرزان:
«ملت بزرگ ایران…»
بقیه جمله را میان بغضش میگفت،روح بلند پیشوای ملت و پیشقراول امت اسلامی به ملکوت اعلی پیوست.
اما درست همان لحظه تلاوت عبدالباسط در فضا پیچید. آیه آرام و حزین پخش میشد:
«مِنَ المؤمنینَ رجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیه…»
من دیگر هیچ صدایی را واضح نمیشنیدم. انگار همهچیز دور شده بود. فقط اشک بود که بیاختیار میآمد.
در همان گرگومیش سحر، صدای گریه از خانه ی ما بلند شده بود .شهر آرامآرام بیدار میشد، اما نه مثل هر روز. آن صبح حال و هوای دیگری داشت؛ صبحی که انگار دل خیلیها با هم شکست.
از آن روز به بعد، هر بار که آن آیه را میشنوم، دوباره همان سحر برمیگردد؛ همان صدای «ملت بزرگ ایران…»، همان لحظهای که دنیا برای چند ثانیه ایستاد و فهمیدیم بعضی سحرها تا آخر عمر از خاطر آدم پاک نمیشوند.
