♪~
前往频道在 Telegram
260
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-1530 天
帖子存档
260
همیشه نوشتن راه نجاتم بوده است
اما این روز ها که مارها از آستینم بالا میروند
آنها ک چشم هایم بودند خونم را در جام مینوشند
انگار دیگر راه فراری از حقیقت تاریکی که درونش غرق شده ام ندارم.
از گذشته ام پشیمونم؟
اره.
خیلی پشیمونم.
درد هایی را به لیای هفده ساله تحمیل کردم که لایقش نبود زخم های عمیقی را برایش باز گذاشتم ک خونش شاید تا سالیان دگر هم بند نیاید.
چشمانم را به روی حقیقت بستم چرا که اگه بازشان میکردم کورم میکردند.
البته که اکنون هم هر آنچه را توانستند کردند.
باید بگویم آنقدر ها هم ناشکر نیستم بابت اینکه تکه های جسدم از هم گسسته نشده است سپاسگذارم هم هستم.
اما آن ناگفته اصلی اینجاست...
چرا انقدر احمق بودم ک حال برای اینکه تکه های جسدی نیستم خدارا شکر کنم؟
Lia_
