ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

$incerely, Her

$incerely, Her

前往频道在 Telegram

𝖡𝗈𝗍: @Ani_s_bot 𝖯𝗅𝖺𝗒𝗅𝗂𝗌𝗍: @GlitterAndGrief 𝖧𝗂𝖽𝖽𝖾𝗇 𝖢𝗁𝖺𝗍: t.me/HidenChat_Bot?start=338131342 لطفا گدایی نکنید توی ناشناس

显示更多
未指定国家未指定类别
262
订阅者
+3324 小时
+357 天
+2630 天
帖子存档
وای خدا وای خدا

🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

Repost from N/a
(۲ روز بعد...) ۲ روز از اون برخورد سرسام آور آنیسا با پسر گذشته بود و آنیسا وارد موزه موسیقی شد. اسمش هم به زبان آنیسا نا آشنا بود... آبتین. آبِ تین. "معلومه که پدر مادرش پولدارن و همچین اسم لوسی برای همیچین پسر لوسی انتخاب کردن." آنیسا واسه خودش چشم غره ای رفت و توجه‌شو برد به کالکشن های خاص البومای موردعلاقش. "امیدوارم اینسری پیراهن اضافه اورده باشی." آنیسا برگشت. آبتین. با همون نگاه، همون smirk. و همون اعصاب خوردگی. آنیسا ابروشو بالا انداخت و گفت: "اینجا کار میکنی؟‌" "نه." آنیسا نیشخند تمسخر آمیزی زد و با خودش زمزمه کرد: "معلومه، تو اصلا کار نمیکنی. پولدارِ بیکار." "پس چرا اینجای؟" "فقط به گالری های موسیقی علاقه مندم." "هه! حتما! پس چرا همش همو میبینیم؟ استالکری چیزی هستی؟" آبتین لبخندی زد. "شاید قسمت اینه." آنیسا چشماشو چرخوند و رفت طرف دیگه موزه. او دختدی بود که به قسمت و سرنوشت اعتاد نداشت. باور داشت این راهی برای فرار از مسئولیت و واقعیت های زندگیه. در رستوران موزه، پشت میزی نشست و نگاهش رو از سمت آبتین دور انداخت. اما چند دقیقه بعد، وقتی خواست کیفشو برداره، متوجه شد صندلی کناریش اشغال شده. یک پسر نردِ سفیدِ آروم با عینک و موهای بلوند، کتابی روی میز گذاشته بود. آنیسا نفسش گرفت. این فرد نمیتونست بیشتر از این تایپش باشه. "ببخشید، این صندلی آزاده؟" آنیسا نگاهش کرد و سریع سرشو تکون داد: "آ-آره..." "فیلیپ." دستش را جلو آورد. آنیسا دست داد و مکث کرد. "آنیسا." فیلیپ لبخند زد. چال گونش روی دو طرف لپاش معلوم شد. لبخندش برخلاف آبتین، هیچ چیز اضافی از آنیسا نمی‌خواست. لبخندش هیجان انگیز نبود... آروم بود. مهربون. و عجیب اینکه آنیسای منطقی قصه ما همون لحظه احساس کرد میتونه برای همیشه به فیلیپ اعتماد کنه. اون روز آنیسا فهمید که ۲ تا آدم در یک روز میتونن وارد زندگیت بشن و کاملا متفاوت باشن. آبتین آتیش بود، فیلیپ آب بود. آبتین باعث می‌شد قلبش تند تند بزنه، فیلیپ باعث می‌شد قلبش آروم بگیره. آبتین ذهن آنیسارو بهم می‌ریخت و باعث میشد منطقشو توی آتیش بسوزونه، آما فیلیپ مثل موج دریاچه، ذهن آنیسارو در آغوش آرامش فرا بگیره. و جالبیش این بود که هیچکدوم نمیدونستن اون‌یکی وجود داره. نمیدونستن، ولی تا الان. آبتین به سمت میز اومد و چشمش به آنیسا خورد، بعد به فیلیپ. فیلیپ سرشو بالا آورد و آبتین رو دید. چند لحظه ای همدیگه رو نگاه کردن. آبتین قدمی به جلو برداشت. از آنیسا کنجکاوانه پرسید. "دوستته؟" "نمیدونم، خودت چی فکر میکنی؟" آبتین نگاه چپ چپی به فیلیپ انداخت. فیلیپ سریع تر از انتظار، جوابشو داد. "امروز باهم اشنا شدیم. تو همون پسر ۲ روز پیشیه هستی، نه؟" آبتین ابرویی بالا انداخت. فیلیپ آروم خندید (bitch is that chuckle or what). "پسری که آب ریخت رو لباس تنیس آنیسا" نیم نگاهی نگاهی به آنیسا کرد، "برام تعریف کرد." آنیسا خندید. "آره... بامزه‌ست" و آبتین، آبتین برای اولین بار تو زندگیش، ذهنش قفل شده بود. قلبش از حضور آنیسا تند میزد، ولی از حضور اون پسر مو بلوند تونییک، پشت گردنش هم داغ شده بود. یک حس عشق ۳ طرفه نسبت به این ۳ نفر در اتاق پیچید. عشقشون شبیه مثلث نبود. هیچ‌کس بینشون گوشه‌ای نبود که مجبور باشه کسی رو انتخاب کنه و در نهایت یکی ناکام بمونه، نه. اونا همشون همدیگه رو انتخاب میکردن. آنیسا آبتین را دوست داشت و فیلیپ هم دوست داشت. آبتین عاشق آنیسا بود و فیلیپ را هم میخواست. فیلیپ هم دلش برای آنیسا می‌لرزید و هم برای آبتین. هیچکدوم رقیب عشق اونیکی نبودن. هر سه، تمامِ عشق بودند.... اونا سه نفر نبودن که برای همدیگه بجنگن، بلکه بلعکس. سه نفری بودند که کنار هم ایستاده بودند و فهمیده بودند که گاهی قلب آدم برای یک نفر ساخته نشده.... گاهی عشق، فراتر از کلیشه های کتابا و رمانای عاشقونست. و شاید زیباترین قسمت ماجرا همین بود. هیچکس جا نموند، چون هر سه نفر الویت همدیگه بودن...

sticker.webp0.01 KB

photo content
+1

sticker.webp0.01 KB

Hmmmm🤔🤔🤔🤔
+1
Hmmmm🤔🤔🤔🤔

sticker.webp0.01 KB

حال ندارم پیامارو پاک کنم

نکاش کن اخه

مسخرم میکنید

sticker.webp0.09 KB

+++++++

sticker.webp0.42 KB

You know what هردومون گرون و ملکه و دیکتاتوریم🙏🏻🙏🏻🙏🏻

sticker.webp0.20 KB

نمیدونم منظورش معمولا اینه طرف خودش اونطوریه ایرادش به یه نفر شبیه خودش میگه تو اینطوری ای منظورم اینه خودت خیلی خوشگلی

مثلا ریاضی میخونم

:))

منفی