249
订阅者
-324 小时
-177 天
-830 天
帖子存档
من
معمولاً
آدم
موندنی
هستم
اجازه
میدم
آدما
ناامیدم
کنن
اشتباه
کنن
و
من
ببخشمشون
که
اگه
رفتم
دیگه
هیچوقت
برنگردم..
چقدر بدونِ آن هیچم.
به آیینه مینگرم و چقدر این من، منِ گذشته نیست. چقدر این من بی آن هیچ است، پوچ است و بی معنا. چشمهایم همیشه تصویری از آن را بازتاب میکرد، اما حال چه کنم که تنها تصویر باقی مانده ز او خاطرات است که در گوشه ای از ذهنم، شبانه روز میرقصد؟ چرا ز من پرسیدند چه خبر از او؟ و من چه بگویم که دیگر دلداده ای ندارم. چگونه بگویم که به تو نرسیدم؟ تمسخر میکنند، من سنگ تو را به سینه میزدم.. دلداشته را کی توان درک دل دلداده را؟! چگونه همگان مرا همان دختر شاد قبل میبینند وقتی که من نفرین خود را ز چشمانم میخوانم؟ چگونه تبدیل به انسانی شدم که همینقدر در پنهان کردن احساسات خویش تواناست؟ چگونه افسون شدم؟ چگونه هربار که گویند چه خبر ز دلت، بگویم خوش است؟ چگونه بگویم من تو را ترک کردم، نه تو مرا. چگونه بگویم وقتی حتی نمیدانم کداممان بود که تصمیم به جدایی گرفت؟ چگونه بگویم وقتی نمیدانم دلیل نشدنش چه بود هنگامی که تمام من برای تو بود؟ چگونه بگویم عشق زندگی ام را ترک کرده ام؟ چگونه شاداب به نظر برسم هنگامی که اشک هایم را زیر پلک های چروکیده از چشمان خندیده پنهان کرده ام؟
چگونه به آیینه بنگرم و خود را ببینم؟ خود را نمیشناسم. منِ پس از تو هیچوقت نمیتواند منِ پیش از تو باشد... پس از تو نگاهم هرگز به بالا نبود، سر به زیر شدم. من، پس از تو بود که تمام شدم. من هیچ و پوچ شدم.
- هآوِل
به گمانم تنها رنگی که میتواند زندگی را توصیف کند، سبز است. طبیعت رنگ و بوی زندگانی را میدهد، حس سرزندگی میدهد، چون سبز است، آزادی میدهد.
پا به خیابان میگذارم، درختان سبز اند. پا به خانه میگذارم، در و دیوار اتاق سبز است. پا به آینده میگذارم، آزادی سبز است. و من غرق در نور خواهم شد، نوری سبز. در میان جماعت راه میروم و میرقصم، چون زندگی سبز است.
خانهای بنا کردم، خانهی سبز. موهایم را به رنگ سبز درآوردم. لباس هایم، همگی سبز. من با چمن های این زمین یکی شده ام، با برگ های رقصان در آسمان یکی شده ام و روزی که همراه با کبوتران این سرزمین پرواز درآیم، من سبز خواهم شد، سبز تر از همیشه.
تابستون امسال قرار بود با والیبال قشنگ باشه ولی هیچوقت فکر نمیکردم که این تابستون والیبال رو کلا نداشته باشم.
