ch
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

前往频道在 Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

显示更多
未指定国家未指定类别
619
订阅者
无数据24 小时
-67 天
-2530 天
帖子存档
لبه‌ی خیال | کارگاه نویسندگی‌ ⏳• یک‌ ماه 🌐• غیرحضوری (آنلاین) 📃• جلسه‌های کاربردی و تمرین‌های نویسنده‌ساز 👥• با همراهی دور
لبه‌ی خیال | کارگاه نویسندگی‌ ⏳• یک‌ ماه 🌐• غیرحضوری (آنلاین) 📃• جلسه‌های کاربردی و تمرین‌های نویسنده‌ساز 👥• با همراهی دوره‌های قبلی 📝• بازنگری موشکافانه و ارزیابی دقیق بر نگاشته‌های شما 👩🏻‍🏫• با: سارا_انوش(اکبری) 🎓• فراغت حضوری و آنلاین (سند معتبر) 📑• برای اطلاعات بیش‌تر و ثبت‌نام: 📲 0711508336 🆔https://t.me/Sara_Anosh

املاکی، برای پر کردن جیبش مشاوره می دهد. #علیرضاجمشیدی #کاریکلماتور مجله کاریکلماتور 🍎 @AlirezaJamshididastana

تولدت مبارک... امروز، روزِ خاصی‌ست... نه به خاطر تاریخ تقویم، نه به خاطر شمع و کیک و هدیه، بلکه چون جهان یک‌بار در چنین روزی با آمدن "تو" زیباتر شد. تو، که شاید هنوز نمی‌دانی چه اثری بر دلم گذاشتی، تو، که بی‌هیچ قول و قراری آمدی و شدی آرامِ ذهنِ بی‌قرارم و گاهی می‌شوی دلیل بی‌قراری‌ام... تولدت مبارک، ای بی‌خبر از دلی که شب‌ها، خاموشانه اسمت را زمزمه می‌کند... ای که حضور نیافته‌ات، پررنگ‌تر از حضور بسیاری‌ست که سال‌هاست کنارم‌اند اما لمس‌شان نمی‌کنم. نمی‌دانم تو در کجای این جهان ایستاده‌ای... اما هر جا که هستی، امید دارم لبخند بزنی، همان لبخندی که نمیبینم‌اش، اما هزار بار در خیال، برایش جان داده‌ام. می‌خواستم ساده بگویم "تولدت مبارک"، اما مگر می‌شود ساده نوشت برای کسی که تمام احساسات را بی‌صدا در دل آدم ریشه می‌دهد و پرنده‌های آرامش را در آسمان خیال به‌ پرواز می‌آورد؟ کسی که فکر کردن به او، خودش جشن است، خودش هدیه است، خودش نور است... اگر روزی این واژه‌ها به تو رسید، اگر روزی دانستی که برای تو نوشته شده‌اند، فقط بدان کسی در این جهان هست که تولدت را نه فقط تبریک، که شکر می‌گوید، که در سکوتِ نبودنت، هر روز، "بودنت" را زندگی کرده... تولدت مبارک ای دلیل لبخندهای بی‌دلیل، ای نیمه‌ی نگفته‌ی شعرهای ناتمام من، ای کسی که هنوز نیامده، اما تمام شعرهای دنیا را به خودش شبیه کرده... در روز تولد تو از خدا می‌خواهم تا نگاه‌های دل‌فریب و لبخند دلبرانه‌ات برای کسی جزء من نباشد!

تولدت مبارک... امروز را تقویم گفت، نه دل… دل سال‌هاست که در سایه‌ات روز و شب را گم کرده، و حالا فقط می‌داند در چنین روزی، چیزی ناآشنا ولی آشنا… به این جهان قدم گذاشت و همه‌چیز را آرام و بی‌صدا به هم ریخت. نه اسمت را می‌برم، نه نشانی‌ات را می‌دهم… تو آنی هستی که در هر شعرِ نیمه‌تمام، در هر لبخند ناتمام، در هر آهِ بی‌هوا، نقشت پررنگ‌تر از تمام واژه‌هاست. تولدت مبارک، ای که بی‌خبر از حجم این سکوت، می‌گذری… و نمی‌دانی که سال‌هاست کسی بین هزاران نگفته، برای یک لحظه دیدنت، تمام خودش را مرور می‌کند. تو را کسی دوست دارد، بی‌صدا، بی‌ادعا، در امتدادِ فاصله‌هایی که نمی‌فهمی… در لابه‌لای پیامی که هرگز فرستاده نشد… در پشت آن «سلام»‌هایی که هزار بار نوشته شد، و هیچ‌وقت «ارسال» نشد. تولدت مبارک… نه به رسم دنیای شلوغ، بل به نام احساسی که تو را خواست، و هرگز جرئت نگفتنش را نداشت. باشد که لبخندت، همیشه دلیل روشنیِ دل کسی باشد… همان کسی که حالا، این واژه‌ها را در تاریکیِ دلش چراغ کرده...

امشب می‌خواهم برای‌تان نمونه تبریک تولد بفرستم!😍

روايت یک روز تلخ خورشید عزم سفر کرده‌بود، خسته، اما خوشحال لباس‌های جراحی‌ام را عوض کرده از بیمارستان بیرون شدم. شهر زیبایم مثل همیشه در جوش‌و‌خروش عصرانه‌اش قرار داشت. لبخندی که منشا‌ءاش نامعلوم بود بر لبانم نشسته‌بود. پرنده‌های خیال اطراف مغزم در پرواز بودند که ناگهان، چیزی لطیف، نرم و کوچک دستم را کشید. درجا ایستاده نگاهی به عقب انداختم با دیدن "پنبه خانم" با چشمان زیبا و ترسیده‌ی مشکی‌اش لبخندم را قورت داده نگاه‌ پر از سوالم را به او بخشیدم. با دستان پنبه مانندش دستم را فشرد و گفت: "مرا با خود ببر خاله لطفا!" دنیای از پرسش بی‌پاسخ در سرم شکل گرفت با تردید پرسیدم: تو کی استی، کجا ببرم، چرا ببرم؟ قطره‌ی اشک از چشمان چون شبش چکید و در پاسخ گفت: فرار کردم. مرا ببر! دست سپیدش را گرفتم قدم نبرداشته دوباره صدا زد: " خواهرم، خواهرم را هم ببریم!؟" دستم را کشید و مرا با خودش به جایی برد که فرار کرده‌بود. مسیر کوتاه بود و خیلی سریع رسیدیم به جایی که اشک‌ها طعم آتش می‌دادند، سکوت قصه‌‌ی دردی‌ بود که پایان در آن معنایی نداشت، نغمه‌هایی همزمان از غم و شادی، روایت قلبی‌های که نمی‌تپید ولی همواره زنده بود؛ قلب‌های کوچک که زندانی شده‌بودند و برای فرار تقلا می‌کردند. روایت از روزهای تلخ و جان‌سوز در کلبه‌ی تنهایی بود، جایی‌که لالایی هر طفل صدای غُرش نگهبانان، جایی‌که کودکان بخاطر تکه‌نانی جان‌ می‌دادند، جایی‌ که خوشی‌های کودکان را بلعیده بود و جایی‌که از لبخند خبری نبود. آری! در آن‌جا آرزوها در کار ناپدید شده‌بود، لب‌ها لبخند را فراموش کرده‌بود، دل‌ها شادمانی را به دست‌ باد سپرده و زخم‌ها یکی پس از دیگری بر قلب‌های ظریف می‌نشست و امان تسلی نمی‌داد. نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن خانه‌ی که هر لحظه ممکن بود خشت‌ و آجر‌ش فرو بریزد، یک سوال در ذهنم هزار بار تکرار شد (این‌جا، با این‌ها چه می‌کنند؟) مرد میان‌سال با جامه‌ی مشکی از درِ ترک‌خورده بیرون شد و غُرید: "دوباره یک آدم جدید آوردی مرجان؟" پنبه‌ خانم که حالا فهمیدم اسم قشنگش مرجان است ترسیده گفت: " این‌بار خاله ما را با خود می‌برد کاکا، مگر نه خاله؟" همه چیز گنگ بود، انگار من هیچ‌چیز را نمی‌فهمیدم، تنها چشمان متعجبم را بی‌هیچ عکس‌العملی به این فرشته‌ی کوچک دوختم. تکرار دوباره‌اش باعث شد ناخود‌آگاه سر تکان بدهم. مرجان زیبا صدا زد: "مروارید بیا بالاخره امروز می‌رویم!" دخترکی دست‌درآغوش چشمان اقیانوسی‌اش را به من بخشید. کجا باید می‌بردم، این‌ها کی بودند و چه باید می‌کردم؟ مرد با تمسخر خندید و گفت: "مجسمه آوردی که چه شود؟ برو عجله کن وقت کار است." کار، چه کاری؟ از کودک چهار یا پنج ساله توقع چه کاری داشت؟ سوالم را با لنکت به زبان آوردم که با پاسخ کوبنده‌اش نفس کم آوردم. او گفت که اطفال یتیم را نگه می‌دارد و برای‌شان گدایی می‌آموزد تا مصارف خود را بیابند. این دیگر چه بود؟ من مردم، بخدا که من مردم، ولی مردنِ که هنوز نفس بود چه سود؟ دست دو سفید‌برفی را گرفته با خود بردم و هر دو را به مادر مهربانی که هژده سال طعم حسرت اولاد بر دهنش بود سپردم، اما دلم پیش ده‌ها معصوم دیگر ماند... ✍🏻|#انوش

‌‎#اینجا افغانستان است؛ ‌‎روانشناس هايش از همسران شان طلاق گرفته ‌‎تحصيل كرده هايش #بيكارند. ‌‎اینجا افغانستان است ؛ ‌‎وقتي ميخواهي وظيفه بگیری میپرسند #متاهل هستی؟ ‌‎وقتی میری متاهل شوی میگن چی وظیفه دارد ‌‎آزادی نام #شهرک است ‌‎#جمهوریت، نام شفاخانه است ‌‎استقلال، صرف نام #مکتب است ‌‎شعار آسان است ‌‎شعور کمیاب است ‌‎اينجا كشوري مسلمان دار و مسلمان ساز است اما به قولي برادر گوشت مرده برادر خودرا با طمع ميخورد (غيبت). ‌‎ببخشید کارت مبایل 50 افغانی اتصالات چند است؟ ‌‎ببخشید #صلح چیست؟؟ ‌‎#قانون چیست؟؟ ‌‎اينجا أفغانستان است ؛ ‌‎جايكه ملا سياست ميكند ‌‎داكتر شركت ساختماني دارد ‌‎و پُست هائ دولتئ و امنيتئ اش سفارشي است! ‌‎اینجا افغانستان است ؛ ‌‎مردمش در مقابل ، فقر، فساد، تجاوز جنسی، و بدبختی ‌‎فقط سکوت میکنند ‌‎منطق جوانانش تقلید است. ‌‎روزنامه اش برای تبلیغ است ‌‎رسانه هایش برای ایجاد تفرقه وباز ماندن از تعلیم ‌‎آبله های کف دست ننگ است ‌‎چین های پیشانی افتخار است ‌‎دروغ حلال است ‌‎شادی حرام است ‌‎جایی که سرمایه دار شدن عامل بی بندو باری مردهاست ... ‌‎و فقر موجب هرزگی زنها ... ‌‎تفاوت غوغا میکند ‌‎مردانش پرده شرافت را دریده اند و به یاد مظلومیت آزادگان خون گریه میکنند ‌‎جایی که 100 بار مورد ظلم رهبران قرارمیگیرند ولی بازهم از برای قوم پرستی به آنها شعار زنده باد سرمیدهند. ‌‎جایی که خود زیر شلاق ظلم هلاک میشوند ولی بیاد کسیکه آزاده زیست آزاده رفت و پیام آزادی به میراث گذاشت یخن ها میدرند ‌‎اینجا افغانستان است؛ ‌‎ جایی که خانم ها عمر شان را در پشت دیوارهای خانه سپری میکنند اما اطفال بجای تعلیم در مکتب بر روی جاده ها کارهای شاقه میکنند ‌‎جایی که دیکتاتوری با نقاب دیموکراسی حکومت میکند ‌‎مردمش فقر را تقدیر پنداشته و به آن تکیه میزنند ‌‎نیروی جوان و تحصیل کرده اش در ممالک دیگر کارگر هستند ولی حکومتش پر از مشاورین و کارگر های خارجی است ‌‎بالاخره اینجا افغانستان است جایی که دولت و دشمن یکی است.... #داکتر_خیبر_رحیمی

یک روز عادی بود که ناگهان همه‌چیز تغییر کرد... خورشید مثل همیشه آرام از پشت پنجره‌ام می‌تابید، نسیم ملایمی پرده‌ها را به رقص
یک روز عادی بود که ناگهان همه‌چیز تغییر کرد... خورشید مثل همیشه آرام از پشت پنجره‌ام می‌تابید، نسیم ملایمی پرده‌ها را به رقص درآورده بود و صدای چای جوشیدن در سماور مثل موسیقی پس‌زمینه‌ای آرام، فضا را پر کرده بود. همه‌چیز مثل هر روز ساده و تکراری پیش می‌رفت، تا آن لحظه‌ای که تلفن زنگ زد... لحظه‌ای که انگار زمان نفسش را در سینه حبس کرد. صدایی که از آن سوی خط شنیدم، نه فقط خبر آورد، بلکه تمام زندگی‌ام را دو نیم کرد؛ انگار دنیا برایم مکث کرد، بی‌صدا و بی‌رحم. از آن لحظه به بعد، دیگر هیچ چیز شبیه قبل نشد. رنگ‌ها کمرنگ‌تر شدند، لبخندها کم‌جان‌تر، و من، دیگر همان آدم ساده‌دل و بی‌خبر دیروز نبودم. از آن روز، یاد گرفتم که زندگی هر لحظه می‌تواند ورق بخورد... مثل نسیمی که بی‌هوا پنجره‌ای را باز می‌کند یا اشکی که ناگاه از چشم می‌چکد بی‌آنکه دلیلی بداند. آن روز عادی، شد نقطه‌ی عطف قصه‌ای که هنوز ادامه دارد... ✍🏻|#انوش

آدم برفی، شال و کلاه می کند تا برود. #علیرضاجمشیدی #کاریکلماتور مجله کاریکلماتور 🍎 @AlirezaJamshididastana

حقایق روان‌شناسی هم بگذارم برای تان؟
Anonymous voting