ch
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

前往频道在 Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

显示更多
未指定国家未指定类别
620
订阅者
-224 小时
-67 天
-2830 天
帖子存档
اتفاقاً منم خیلی جاها کم آوردم و کسی را نداشتم که دلداری‌ام بدهد، اتفاقاً منم خیلی جاها حالم بد بود و گریه کردم و فریاد زدم و هیچ‌کسی نبود که حالم را بپرسد و مرا در آغوش بگیرد و آرامم کند. اتفاقاً منم زندگی‌ام بد بود و بد گذشت و بارها به مُردن و محو شدن فکر کردم. آره؛ پشت این ظاهر آرام و آراسته، همیشه آدمی پنهان شده که تحت بدترین شرایط جا زده و فرار کرده و خودش را حبس کرده. آره؛ اشک ریختم، زار زدم و از زندگی دل بریدم. چون این روندِ زندگی‌ست… قرار نیست زندگی‌مان عالی باشد، خودمان عالی باشیم و اطرافیان‌مان عالی باشد. اتفاقاً همه‌ی ما در یک‌جاهایی شکستیم و فرو ریختیم و حس‌هایی همانندِ را متجرب شدیم. همه‌ی‌مان حس بی‌پناهی و تنهایی و غربت را تجربه کردیم و دل‌مان از روزگار سیاه شده. اما باز هم زنده‌ایم و داریم به زندگی‌ کردن‌مان ادامه می‌دهیم… #الماس

نشرش کنید و سارا را خوشحال بسازید!😊

سلام شب خودت بخیر ممنونم امید سلامتی خودت بلی، تاریخ ۱۵ اسد دوره مینی دوره است سه روزه. او که تمام شود دوره فنی را برگذار می‌کنم. حتما این‌جا اطلاعیه می‌گذارم بعدش می‌توانید اشتراک کنید.

سلام وقت بخیر امید که خوب و صحمتمند باشین میخواستم در مورد اینکه کدام دوره آموزشی نویسندگی دارین و هزینه اش چقدر هست میشه یک معلومات دهید تشکر

چون خیلی منتظرش بودید، خواستم چند قسمت را یک‌جا نشر کنم تا به قول خودم اشتهای‌تان نسوزد.

فقط زیر لب نام خدا را زمزمه می‌کردم؛ از او کمک می‌خواستم، از او می‌خواستم مرا از آن لحظه‌ی سیاه نجات دهد. هرچه تقلا کرد، هرچه خشمش را به دیوارهای سکوت کوبید، بی‌نتیجه ماند. وقتی فهمید تیرش به هدف نمی‌خورد، چهره‌اش درهم رفت و با صدایی که بیشتر به غرش می‌مانست، فریاد زد: _ روزگارت را به سیاهی می‌کشانم، سردار خان! بعد از آن، با قدم‌های سنگین از من دور شد و در را پشت سرش کوبید. سه ماه طول کشید تا دوباره بتوانم خودم را پیدا کنم؛ سه ماهی که انگار در تاریکی گم شده بودم. تنها دعاهای بی‌بی و مراقبت‌های دلسوزانه‌اش بود که کم‌کم مرا از آن حال بیرون کشید. سال‌ها بعد، شبی که سروش تا خرخره خودش را در بی‌خبری غرق کرده بود، رازهایی را برایم فاش کرد. گفت که با سوریا رابطه داشته؛ اما نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده که ناگهان همه‌چیز میان‌شان تمام شده است. گفت مادرم، فقط برای این‌که نخواهد نواسه‌ی نامشروعش را از دست بدهد، تصمیم گرفته بود آن بدبختی را به گردن سردار بی‌پناه بیندازد. با نگرانی پرسیدم: _ چرا؟ چرا مادرت چنین کاری کرده؟ مگر تو پسرش نیستی؟ سردار آهی کشید؛ آهی سنگین، انگار سال‌ها درد را در سینه‌اش نگه داشته بود. _ هستم... متأسفانه هستم. اما از شوهر قبلی‌اش، مردی که حتی نمی‌دانم کی بوده، به دنیا آمده بودم. خان‌بابا فقط به خاطر علاقه‌ای که به مادرم داشت، مرا به فرزندی قبول کرد. آن روزها برای به‌دست آوردن دل مادرم، تمام دارایی‌اش را بی‌خبر به نام من کرد. لحظه‌ای سکوت کرد و نگاهش را به جایی دور دوخت. _ وقتی مادرم فهمید، دیگر کار از کار گذشته بود. می‌خواست صبر کند تا بزرگ شوم و دوباره همه‌چیز را از من بگیرد؛ اما بی‌بی اسنادها را پنهان کرده بود. وقتی شانزده ساله بودم، بی‌بی همه‌چیز را برایم گفت و نگذاشت دوباره دارایی خان‌بابا را به نام مادرم بزنم؛ چون می‌دانست اگر این کار را بکنم، آخرش مرا از این خانه بیرون می‌کنند. با حیرت پرسیدم: _ خب؟ سوریا چه شد؟ نگاهش پر از خستگی شد. _ نمی‌دانم... سوریا با طفلش ناپدید شد و سروش هم دو سال در شهر بستری بود. حالا هم اگر می‌بینی همه این‌قدر حرفم را گوش می‌دهند و در برابر فرمانم سر خم می‌کنند، فقط به خاطر این است که تمام دار و ندار این خان به دست من است. لبخند تلخی زد. _ می‌دانی سیاه‌مو؟ خسته‌ام... از این خان بودن، از این قدرتی که هیچ آرامشی برایم نیاورده. از نقشی که هر روز مجبورم بازی کنم. دستم را آرام روی دستش گذاشتم و گفتم: _ چرا تمامش نمی‌کنی، سردار؟ تو که سواد داری. بیا برویم شهر، یک زندگی دیگر بسازیم؛ دور از این همه سنگینی. نفس عمیقی کشید. انگار میان خواستن و نتوانستن گیر مانده بود. _ نمی‌شود... نمی‌دانم چرا، اما نمی‌شود. بی‌بی نمی‌گذارد. می‌گوید چیزی را می‌داند که من نمی‌دانم. می‌گوید هنوز کاری مانده که باید انجام بدهم. باید این رسالت را تمام کنم... باید به این بازیِ خان بودن ادامه بدهم. آرام پرسیدم: _ پس هیچ‌کس دوستت ندارد؟ چشم‌هایش برای لحظه‌ای شکست. _ جز بی‌بی... نه. کمی مکث کرد و بعد آهسته گفت: _ و حالا تو.

با تعجب پرسیدم: — دختر، جن داشت؟ نگاهم کرد؛ انگار خودش هم از گفتن آنچه دیده بود، مطمئن نبود. — نمی‌دانم... اصلاً رفتارهایش عادی نبود. بی‌بی می‌گفت جن دارد؛ می‌گفت از همان وقتی که در بطن مادرش بوده، چیزی وارد وجودش شده است. هنوز حرف‌هایش در ذهنم می‌چرخید که دوباره چشمم به سوریا افتاد. به محض دیدنم، رنگ چشمانش تغییر کرد؛ همان نگاه غریب و ناشناخته‌ای که نمی‌توانستم معنایش را بفهمم. قدمی به سویم برداشت و خواست خودش را در آغوشم بیندازد. ناخودآگاه چند قدم عقب رفتم و فقط از دور سلامی کردم. مادرم لبخندی زد، صورتم را بوسید و با همان لحن همیشگی‌اش گفت: — خوش آمدی شاه دامادم! از عروست شرم داری؟ گویی تمام زحمت‌های چهار ساله‌ی سردار، تمام تلاش‌ها و جان‌کندن‌هایش، در یک لحظه فراموش شده بود. فقط نام عروس بر زبان‌ها بود؛ عروسی که به گفته‌ی خودش با موجوداتی غیر از انسان‌ها در ارتباط بود و حالا این موضوع برای مادرم فرصتی شده بود تا راهی برای نفوذ و به دست گرفتن قریه‌های بالا پیدا کند. احوال‌پرسی کوتاهی کردم و بی‌آن‌که بیشتر بمانم، به اتاقم پناه بردم. خان‌بابا خانه نبود. با خودم فکر می‌کردم؛ چگونه مادرم را قانع کنم که از این تصمیم دست بکشد؟ چگونه او را از خیال پیوند من با سوریا منصرف کنم؟ مخصوصاً وقتی می‌دانست قلب من جای دیگری گیر کرده است؛ همان دختر هارون، با آن چشمان قهوه‌ای آرامش‌بخشش. با هزاران فکر درگیر، سرم را روی بالش گذاشتم. ذهنم پر بود از سؤال‌هایی که پاسخی برایشان نداشتم. نمی‌دانستم خواب چه زمانی آرام‌آرام پلک‌هایم را سنگین کرد و نمی‌دانستم سوریا چه زمانی وارد اتاق شده بود. چشم که گشودم، او را در آغوش خودم دیدم. فریادی از وحشت کشیدم و با تمام توان از جا پریدم. او تلاش می‌کرد چیزی بگوید، نزدیک‌تر شود، اما در وجود من هیچ احساسی برایش نبود. تنها تصویر چشمان قهوه‌ای دختر هارون در ذهنم زنده بود؛ همان نگاهی که تمام وجودم را تسخیر کرده بود. نمی‌دانم آبی که مادرم هنگام ورودم به خانه به من خورانده بود، چیزی در خود داشت، یا سوریا از آن توانایی‌های پنهانی‌اش استفاده کرده بود؛ اما ناگهان فهمیدم که دیگر توان حرکت ندارم. تمام بدنم سنگین شده بود؛ انگار نیرویی نامرئی مرا در جایم میخکوب کرده بود. خواستم فریاد بزنم، اما زبانم فرمان نمی‌برد. خواستم تکان بخورم، اما حتی انگشتانم هم پاسخ نمی‌دادند. در تاریکی اتاق، میان ترس و ناباوری، تنها یک فکر در ذهنم می‌چرخید: من گرفتار چیزی شده بودم که نه می‌توانستم درکش کنم، نه از آن فرار کنم...

خان با خشم غرید: _ خیر نمی‌بینی پسر! سردار آرام و بی‌هیاهو لب زد: _ جز زلالِ کو، خیر در زندگی خان‌بابا؟ مرد چیزی نگفت. فقط نگاهش را از او دزدید و رویش را برگرداند؛ اما مادرش هنوز آرام نگرفته بود. صدایش از خشم و کینه می‌لرزید: _ ان‌شاءالله روزی برسد که جنازه‌ی زنت را بیاوری سردار، تا من از دستت راحت شوم. سردار لحظه‌ای ایستاد. سرش را پایین انداخت و آهسته گفت: _ خدا نکند... بعد دستم را گرفت و از آن خانه بیرون کشید. تمام مسیر را در سکوت گذراندیم. سکوتی سنگین که انگار هر قدم‌مان را دشوارتر می‌کرد. نه من پرسشی کردم و نه او چیزی گفت؛ تا این‌که بالاخره سردار سکوت را شکست. _ زلال، سه ساله بودم که حاجی محسن ازدواج کرد. محسن، دوست صمیمی پدرم و برادر مادرم بود. نگاهش را به جاده دوخت؛ انگار گذشته را میان گرد و غبار راه دوباره می‌دید. _ دو سال از ازدواجش گذشته بود که همسرش باردار شد. اما از بخت بد من، نوزادشان دختر بود. همان روزی که چشم به دنیا باز کرد، مادرم او را در آغوش منِ کودک گذاشت و گفت: «خانمت است، خان‌ِ مادر!» لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نشست. _ دختری که از همان روز اول گریه می‌کرد؛ بی‌قرار بود، آرام نمی‌گرفت. من که کودکی بیش نبودم، هیچ علاقه‌ای به دیدنش نداشتم. حتی گاهی از حضورش فرار می‌کردم. اما مادرم همیشه از او برایم می‌گفت؛ انگار آینده‌ای را برای ما نوشته بودند که من هنوز از آن بی‌خبر بودم. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: _ هر وقت او را می‌دیدم، با آن‌که طفل بودم، حس می‌کردم چیزی در وجودش مثل دیگران نیست. وقتی تنها می‌شدیم، نگاهش عوض می‌شد؛ رنگ چشمانش تغییر می‌کرد و صدایش حال دیگری می‌گرفت. چند بار به مادرم گفتم، اما او خندید و حرفم را خیال کودکانه دانست. سردار لحظه‌ای سکوت کرد. _ تا هژده‌سالگی رسیدم. شبی مادرم تصمیم گرفت برایم خواستگاری سوریا برود. هرچه راه و دلیل آوردم، قبول نکرد. روزهایی بود که تازه دلم به دخترکی هارون گره خورده بود؛ دختری که هنوز دوازده سال بیشتر نداشت. صدایش آرام‌تر شد. _ می‌دانستم کوچک‌تر از آن است که چیزی از دنیا بداند، اما دل من بی‌اختیار شده بود. هیچ شبی نبود که بدون دیدنش آرام بگیرم. بالاخره به هر زحمتی مادرم را راضی کردم که چند سالی به شهر بروم و درس بخوانم؛ بعد درباره‌ی ازدواج تصمیم بگیرم. مکثی کرد و تلخ خندید. _ مادرم فقط یک شرط گذاشت؛ گفت وقتی برگردی، باید با سوریا ازدواج کنی. من هم آن روز، با خیال این‌که شاید راهی برای فرار از آن پیدا کنم، قبول کردم. چشمانش را بست؛ گویی برگشتن آن روزها برایش آسان نبود. _ چهار سال گذشت. وقتی برگشتم، اولین کسی که دلم می‌خواست ببینم، همان دختر سیاه‌موی هارون بود. او را دیدم؛ روسری‌اش را محکم بسته بود و راهی مکتب بود. دیگر آن کودک چهار سال پیش نبود؛ بزرگ شده بود، طراوت جوانی در چهره‌اش نشسته بود و زیبایی‌اش چشم‌گیرتر شده بود. لبخند کوتاهی زد، اما زود محو شد. _ اما وقتی به خانه رسیدم، مادرم حتی اجازه نداد خستگی راه از تنم بیرون شود. پیش از هر چیزی سوریا را آورد و بالای خانه نشانده بود. صدایش شکست. _ انگار همین که سردار بدبخت برگشته بود، کافی بود تا حکم سرنوشتش را اجرا کنند؛ نکاحش را با دختر حاجی محسن ببندند... دختری که همه او را «دختر جنی» صدا می‌زدند.

_ کجا به سلامت، سردار؟ _ زلال یک ماه است از این چهاردیواری پا بیرون نگذاشته، خان‌بابا. می‌خواهم او را به شهر ببرم. هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که مادرش با خشم از جا برخاست. نگاهش پر از گلایه بود؛ انگار سال‌ها حرف ناگفته در سینه‌اش جمع شده باشد. _ بی‌جا می‌کنی، بی‌مادر! سردار دستم را محکم‌تر فشرد. آرامش صورتش جای خود را به نگرانی داد. _ مادر! مادرش با تلخی خندید. _ مادر و درد؟ کدام مادر؟ یک روز از این مادر نظر گرفتی مگر؟ سردار آهی کشید و گفت: _ مادر، لازم نیست قلعه را به سر برداری. چی شده؟ اما او انگار منتظر همین فرصت بود. با صدایی لرزان از خشم و حسرت گفت: _ وای خان... وای خان... همه چیز دور سرم می‌چرخد. می‌بینی؟ پسر بی‌مادرت یک روز مرا به شهر نبرده، حالا این دختر بی‌سر و پا را می‌برد. نمی‌دانم این گدای بی‌همه‌چیز چه دارد که تو را این‌گونه کرده است. رنگ از چهره‌ی سردار پرید. صدایش در فضای خانه پیچید: _ مادر! حرف دهانت را بفهم. زلال نه گداست و نه بی‌همه‌چیز. او زن خان است، مادر! می‌فهمی؟ زن خان! مکثی کرد و با دلخوری ادامه داد: _ بعد از آن، به من چه که باید تو را شهر می‌بردم؟ مگر شوهر نداری؟ چشمان مادرش پر از اشک شد. صدایش شکست: _ اگر همین شوهرِ کهنه‌فکرم اندکی دوستم می‌داشت، حال و روزم این نبود. از تو، پسری که عین پدرت شده‌ای، چه توقعی داشته باشم؟ خدا مرا بدبخت آفریده. سردار چند قدم به سویش رفت. خشمش آرام‌تر شده بود. _ مادر من، این حرف‌ها را بگذار با خان‌بابا بنشینبد و حل کنید. اگر دلت پر است که چرا با من به شهر نرفتی، بیا می‌رویم. اگر هم نمی‌خواهی، یک روز دیگر حتماً تو را می‌برم. تمام. مادرش که انگار فقط منتظر یک راه فرار بود، فوری گفت: _ حالا می‌روم، اما یک شرط دارم؛ این گدا نباید بیاید. مادر و پسر می‌رویم. این جمله مثل سنگی بود که به سینه‌ی سردار خورد. نگاهش تغییر کرد. صدایش از ناراحتی لرزید: _ مادر! هیچ‌جا نمی‌روی. حق دارد خان‌بابا که روزگارت را این‌گونه ساخته. خداحافظ. دستم را گرفت و به سوی در کشید. قدم‌هایم سنگین شده بود. از پشت سر، صدای شکسته و خشمگین مادرش هنوز می‌آمد: _ تقصیر همین گداست... اگر این بی‌همه‌چیز سر راهت سبز نمی‌شد و تو را فریب نمی‌داد، امروز این‌طور نمی‌شدی... میان فریادهایش، صدای سنگین خان بلند شد: _ صبر کن، سردار! قدم‌های سردار خشک شد. انگار ناگهان تمام بدنش یخ زده باشد. همان‌جا ایستاد. صدای خان دوباره بلند شد: _ مگر من اجازه دادم که سر پایین بیندازی و بروی؟ سردار آهسته برگشت. نگاهش پر از احترام بود، اما در دلش چیزی شکسته بود. _ خان‌بابا... مگر من برای رفتن به شهر از شما اجازه گرفته بودم که حالا بار دومم باشد؟

_ وای... من هم خیلی مهارت ندارم سیاه‌مویم، اما بیا امتحانش کنم. اگر زیبا نشد، حداقل زشت که می‌شوی که دنیا به آخر برسد. _ چی است؟ هرهر می‌خندی؟ نکن، هیچ نمی‌خواهم. من همین‌طور هم زیبا هستم، مگر نه خان؟ _ البته خانمم. جلد سفیدم نیازی به هیچ سفیدکننده‌ای نداشت. سردار هم دوست نداشت بیرون از خانه آرایش غلیظ داشته باشم؛ برای همین به اندکی سرمه و یک رژلب کم‌رنگ بسنده کردم. طبق رسم قریه باید چادری به سر می‌کردم، اما سردار از شهر برایم پیراهنی بلند با روسری بزرگی آورده بود. همان را پوشیدم و آماده رفتن شدیم. در میان پله‌ها، ناگهان پرسیدم: _ خان! _ جانم؟ _ چرا مرا نمی‌بری مادرم را ببینم؟ چرا به شهر می‌رویم، چرا مرا پیش او نمی‌بری؟ کمی مکث کرد. نگاهش را از من دزدید و گفت: _ مگر دوست نداری به شهر برویم؟ _ دوست دارم... اما مادرم. نفس عمیقی کشید. انگار گفتن آن حرف برایش آسان نبود. _ ببین سیاه‌مویم... دروغ چرا؟ به پدرم قسم خوردم. همان روزی که برای خواستگاری‌ات آمد، از من قول گرفت و گفت باید سر ترا قسم بخورم که دیگر اجازه ندهم فامیلت، مخصوصاً مادرت را ببینی. چشمانم پر از پرسش شد. _ اما چرا؟ آهسته گفت: _ کاش می‌دانستم سیاه‌مویم... کاش. لحظه‌ای سکوت میان ما نشست. بعد دستم را فشرد و ادامه داد: _ حالا بیا برویم. فکرت را مشغول نکن. یک روز بالاخره پدر را راضی می‌کنم تا با هم برویم دیدن مادرت. فقط قول بده اشک و ناراحتی نکنی، خب؟ به چشمانش نگاه کردم. می‌دانستم حرفی که می‌زند، برایش آسان نیست. _ هر چیزی را که بگویی، عمل می‌کنی. باشد، قول می‌دهم. دست سردار در دستم بود و روسری‌ام را کمی جلوتر کشیدم. دلم آشوب بود؛ آن حس مبهمی که آدم پیش از شنیدن یک خبر تلخ دارد، تمام وجودم را گرفته بود. می‌دانستم پشت آن در، حرف‌های شیرینی انتظارمان را نمی‌کشد. از آن دو مار زهری بعید بود که زخمی نزنند؛ حتی اگر بچه‌مارشان هم کنارشان باشد. در این خانه بزرگ، فقط سردار و مستوره برای من شبیه آدم بودند؛ بقیه دیوارهایی بودند که هر بار نزدیک‌شان می‌شدم، سردی‌شان را حس می‌کردم. صدای سردار مرا از فکرهایم بیرون کشید: _ به چی فکر می‌کنی زلال؟ بیا که دیر شد. _ آمدم خان. دستش را محکم‌تر گرفتم. خودش هم آرام نبود. در نگاهش ترسی پنهان بود؛ انگار او هم از رویارویی با خانواده‌اش خسته و گریزان شده بود. وقتی به دروازه رسیدیم، صدایش را بلند کرد: _ سلام علیکم خان‌بابا... سلام مادر! با دیدن ما، با لباس آماده بیرون و دست من در دست سردار، ابروهای‌شان درهم رفت. سکوت سنگینی خانه را پر کرد. انتظار یک خوش‌آمد ساده را داشتم، اما به جای «علیک سلام»، خان‌بابا با چهره‌ای سرد لب باز کرد و گفت:

رُز قشنگم را درود! با دیدن پیامت خوب‌تر شدم‌. من بیشتر به داشتنت دفتر شکرگذار پهن می‌کنم! امشب هزار در صد نشرش می‌کنم، نمی‌فهمیدم این‌قدر به دل‌تان می‌نشیند!

سلام و درود استاد مهربان و عزیزم را إن‌شاءالله که خوب باشید و لباس عافیت بر تن داشته باشید. وقتی که به اولین آشنایی با شما فکر میکنم، لبخند بر لبانم جاری می‌شود، بابت اینکه شما را دارم شکرگذارم. و بی صبرانه منتظر نشر رمان هستم در این چند مدت که نشر نمی‌شد همان قسمت ها را چندین بار خواندم. #رُز #گل بابونه من

انرژی!🔋🫶🏻
انرژی!🔋🫶🏻

تو هم لطفی کن و این را نشر کن!

ادامه رمان را هم شب می‌فرستم، اگر نشد فردا حتما!

علیکم نازنین من، خدا را به هر حال شکر. بلی! بلی گفتم نه به این‌که بروی بالای هوش مصنوعی بنویسی، نه! اما در خیلی جاها می‌توانی فقط کمک بگیری. من مثلا گاهی جایی هستم که کتاب نزدم نیست، حال و هوای فیلم ندارم، خوب نیستم و مغزم نمی‌تواند ایده بیابد، ولی باید چیزی بنویسم که هم حال خودم را خوب کند هم مخاطبینم را. آن‌جا می‌روم تا ایده بگیرم که در مورد چه چیزی بنویسم؟ یا یک مثال دیگر بدهم؛ وقتی می‌خواهم در مورد نقاشی‌های ون‌گوگ بنویسم باید داستان و دلیل پشت آن‌را بدانم که بتوانم درست بازتاب بدهم. کمک می‌توانی بگیری، ولی بالایش ننویس! قلم تو باید مشخص باشد!

سلام استاد جان خوب استین استاد میتوانم در نوشتن از هوش مصنوعی کمک بگیرم

چه سوالی خوبی کردی! خاطرات گذشته مثل یک خواب از پیش چشمانم عبور کرد. ممنونم...