ch
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

前往频道在 Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

显示更多
未指定国家未指定类别
621
订阅者
-224 小时
-57 天
-2630 天
帖子存档
روز بعد که رفتم تصادف بخاطر منظم ساختن روسری‌ام خواستم در صنف خالی بروم؛ قبل از این‌که وارد صنف شوم صدا کردم همه بیرون بروید که مدیره برای‌تان گفتنی دارد. همین که صدایم را شنیدن مثل برق‌گرفته‌ها دویدن و در آغوشم کشیدن، چنین گریه‌ای سر داده بودند که واقعا خودم احساساتی شدم. به هزار بدبختی آرام‌شان کردم و برای‌شان وعده کردم که قرار نیست صنف‌شان را ترک کنم.

با دیدن تصاویر روز اعلان نتایج؛ قصه‌یی از آن روز بیادم آمد. بنابر یک مشکل کوچک نتوانسته بودم آن روز به مکتب بروم. سرمعلم تمام شاگردان را تنظیم کرده‌بود، برنامه قشنگ گرفته‌بود تا نتایج‌شان را اعلان کند. ولی در این بین شاگردانی که من نگرانی صنف‌شان را عهده‌دار هستم حاضر نشده بودند. در میان تصاویر هم آن‌ها نبودن.

یلدای خوترک را خیلی دوست دارم؛ دختر آرام، بااستعداد، خلاق و یکی از عاشقان سرسخت من. با این سن کمی که دارد خوب می‌فهمد چه وقت، چه کاری کند. یکی از عادت‌های نابش این‌ست که: زمانی‌که درس را توضیح می‌دهم شدیدا دقت می‌کند شبیه خودم؛ چشم‌هایش را ریز می‌کند و محکم خیره می‌شود، ابروهایش به هم نزدیک می‌شوند و در جریان درس نظر به محتوا ابروهایش به حرکت می‌شود. وقتی یک قسمت را خوب درک کند یک ابرویش بالا می‌پرد این یعنی: خب که این‌طور بوده، فهمیدم! و به جز توضیح درس؛ برعکس دیگر هم‌صنفانش نه شیطنت می‌کند، نه حرف می‌زند و نه کاری دیگری انجام می‌دهد. دو چشمش از من دور نمی‌شود، اگر به او باشد چشم‌های دیگران را نیز قرض خواهد گرفت. حالا دکلمه می‌کند تصمیم گرفته رد پای مرا دنبال کند! #انوش

Humans are like plants; you don’t make them grow by force. You help them grow by removing everything that keeps them from rea
Humans are like plants; you don’t make them grow by force. You help them grow by removing everything that keeps them from reaching the light. #Anosh

_ گفتی مهجه‌ی قلبت هستم؛ یعنی چه؟ + یعنی هر اتفاقی که بیفتد، تو مثل آخرین قطره‌ی خون در قلبم می‌مانی؛ تا آخرین تپش، تا آخرین نفس. #انوش

از آدم‌های بی‌ذوق بیزارم! از آن‌هایی که زیر باران قدم نمی‌زنند، مبادا خیس شوند؛ خوراکی‌های رنگارنگ نمی‌خورند، مبادا اسراف باش
از آدم‌های بی‌ذوق بیزارم! از آن‌هایی که زیر باران قدم نمی‌زنند، مبادا خیس شوند؛ خوراکی‌های رنگارنگ نمی‌خورند، مبادا اسراف باشد؛ روی چمن نمی‌نشینند، مبادا لباس‌شان کثیف شود؛ گل نمی‌خرند، چون فردا خشک می‌شود؛ پیاده‌روی نمی‌کنند، چون خسته می‌شوند... این آدم‌ها زندگی را هم از خودشان دریغ می‌کنند و هم برای آدم‌های کنارشان تلخ می‌کنند. آخر زندگی مگر چیزی جز همین لحظه‌های کوچک و بی‌بهانه است؟ کمی باران، کمی گل، کمی قدم‌زدن، کمی خندیدن، کمی دل‌سپردن... زندگی، بدون ذوق، فقط گذراندنِ روزهاست؛ و آدمِ بی‌ذوق، پیش از آن‌که بمیرد، زندگی‌کردن را از خودش گرفته است. #انوش

نویسنده کسی است که از تجربه معنا می‌سازد و به چیز‌های غیر‌قابل دید شکل می‌بخشد! #انوش

گمان می‌کنم سهم من از مهر و احساس، از یک مادر هم بیشتر است؛ مادر شاید با شنیدن «لوپ‌دوپ» قلبِ نوزاد خودش از ذوق بلرزد، اما من با شنیدن ضربان قلبِ هر نوزادی، دلم می‌لرزد؛ هر «لوپ‌دوپ»، تکه‌ای از زندگی را در گوشم زمزمه می‌کند. من با صدای قلبِ نوزادان ذوق می‌کنم، احساساتی می‌شوم و گاهی آن‌قدر غرقِ این معجزه می‌مانم که از شدتِ ذوق، دلم می‌خواهد بمیرم و همان‌جا از نو زنده شوم. طبیب مهربان آینده: #انوش

این روزها در هر واقعه‌، مانندِ استکانی که بر زمین میوفتد و می‌شکند؛ از هم می‌پاشم. با یک اتفاق، یک حرف، یک صدا، یک تصویر و یا حتی یک آدم. بجز اندوه، هیچ‌چیز دیگری را نمی‌توانم به شکلِ عمیقی احساس کنم. و بجز غمگین بودن، هیچ احساسی را نمی توانم در قلبم نگه دارم. این روزها چشمانم بر هر جایی خیره می‌ماند و ذهنم مدتِ طولانی؛ بر هر چیزی قفل می‌گردد. در افکارِ عجیبی غوطه‌ور می‌شوم که قلبم، ذهنم و احساساتم را مختل می‌کنند. چقدر از رنج کشیدن بیش از حد خسته‌ام. چقدر از در دل پروراندن اندوه در دل؛ بیزار هستم. چقدر دلم رفتن می‌خواهد. چقدر دوری و چقدر نبودن می‌خواهد. اما مگر با رفتن و نبودن می‌شود از غصه‌هایی که ریشه در زیست ما دارند فرار کرد؟ می‌توانیم همه چیز را پشت سر مان رها کنیم و برویم؟ نمی‌شود، ما آدم‌هایی غمگین، نیلوفرهایی هستیم که در مرداب نفس می‌کشند.

جایی خوانده‌ بودم: از چیزی که بترسی سرت می‌آید. و من شدیدا از روزی می‌ترسیدم که میان خواستن و نخواستن گیر کنم. ندانم که می‌خواهم یا نمی‌خواهم، ندانم که بخواهم یا نخواهم. من آدم حال هستم، هر چیزی را که بخواهم حالا می‌خواهم، همین حالا! با تمام احساس، با شور، شوق و اشتیاق می‌خواهم، حالا! چیزی ‌که میل شدید برایش دارم و امروز نباشد، فردا که نخواهمش و باشد چه فایده؟ گمان می‌کنم کم‌کم آن حس را تجربه می‌کنم؛ گمان می‌کنم گیر کردم... #انوش

امشب برای‌تان می‌نویسم...

اشک‌ها از چشمانم سرازیر می‌شوند، درد به تمام وجودم رخنه می‌کند و بدنم را در خود می‌فشارد. برای حالِ خوبِ چند روز قبل، غبطه می‌خورم و باز هم با روان آشفته، هر چه است را تحمل می‌کنم. با وجود اینکه روحیه‌ای به شدت اندوهگین و افسرده دارم؛ و پی‌ام‌اس با دردهای لعنتی‌اش بدنم را در قید خود گرفته‌ست؛ زندگی را ادامه می‌دهم. با خودم تکرار می‌کنم این غصه‌ها ماندنی نیست، دردها می‌روند و می‌آیند اما پایدار نیستند. ولی با همه حرف‌های دل‌گرم کننده؛ باز هم گریه می‌کنم. به تمام دردهایی که دارم تحمل می‌کنم. به اینکه حتی تحمل کردن آنها چقدر دشوار است. به اینکه کسی حتی نمی‌تواند در خیال خود بگنجاند. گریه می‌کنم برای روانِ زخمی و اعصابِ ضعیفی که باعث می‌شود تعادل‌ام را از دست بدهم. برای اینکه ماهانه ما چقدر از درد تکه‌تکه می‌شویم و دوباره از نو شروع می‌کنیم به دوختن خود و پنهان کردن دردهایی که شبیه درز هستند. بخیه می‌زنیم و مسیر را از جایی که ناتمام مانده بود؛ ادامه می‌دهیم. من برای تمام دردهایی که می‌کشم و به زبان آورده نمی‌توانم، برای حرف‌هایی که مانده و گفتن نمی‌توانم؛ گریه می‌کنم و باز هم گریه می‌کنم. تا وقتی که اشک چشمانم خشک می‌شوند و دیگر نمی‌ریزند.
#شهناز_بخشی

من آدم‌ شب هستم! اگرچه از تاریکی می‌ترسم و خود جیرجیرک می‌ترسم، اما در تاریکی شب تنها صدای که اذیتم نمی‌کند جیرجیرک است. آدمی هستم که در نیمه‌شب قهوه دم می‌کند، کنار پنجره می‌رود و از دیدن جاده‌های خلوت لذت می‌برد. آدمی که هزار‌ها هزار بار ستاره‌ها را می‌شمارد و به ماه آن‌قدر دقیق می‌بیند که چشم‌هایش درد بگیرد. آدمی که شب کار می‌کند، شب می‌نویسد، شب بیدار می‌ماند و نهایت لذت فقدان را تجربه می‌کند؛ فقدان صداها، آدم‌ها و مشغله‌ها. من آدم شب هستم؛ آدمی که فکر می‌کند و خیال می‌بافد. #انوش

همه دلتنگی را به دردِ بی‌درمان تشبیه می‌کنند؛ اما انتظار، شبیه سرطانِ ریه است؛ آرام‌آرام نفس‌هایت را می‌گیرد، امیدت را می‌فرساید و آخرین نشانه‌اش، ناامیدی‌ست؛ مرگی که پیش از مرگ اتفاق می‌افتد. مرگ مطلق؛ مرگ مطلق روح! #انوش

خدا کو زمستانت!؟

_ گوزن! + هِه! توهین بود یا تعریف؟ _ نمی‌دانم... هرچه زیبا بود، به چشمانت تشبیه کردم. دیگر چیزی زیباتر از چشم‌هایت به یاد ندا
_ گوزن! + هِه! توهین بود یا تعریف؟ _ نمی‌دانم... هرچه زیبا بود، به چشمانت تشبیه کردم. دیگر چیزی زیباتر از چشم‌هایت به یاد ندارم. #انوش

#عمیق‌ترین_دعا یک نوع دعا هست که از جنسِ واژه‌ها نیست؛ نه دست‌ها برایش بالا می‌روند، نه لب‌ها چیزی طلب می‌کنند. من برایش آخری
#عمیق‌ترین_دعا یک نوع دعا هست که از جنسِ واژه‌ها نیست؛ نه دست‌ها برایش بالا می‌روند، نه لب‌ها چیزی طلب می‌کنند. من برایش آخرین التماس نام می‌گذارم. بنده‌ی خدا گاهی آن‌قدر خسته می‌شود که توانِ برخاستن برای نماز را ندارد؛ نه سر بر سجاده می‌گذارد تا سفره‌ی گلایه‌هایش را پهن کند، نه از شیخ و زیارت و شهید می‌خواهد دعایش کنند، نه دستی به دامنِ کسی می‌اندازد، نه نام‌ها و اذکار مقدس را تکرار می‌کند و نه حتی روی حق حبیب خدا را برای خدا واسطه می‌کند. خاموش می‌شود... در خودش فرو می‌رود؛ آن‌قدر که حتی برای شرحِ دردش کلمه‌ای پیدا نمی‌کند. چشم‌هایش را به آسمان می‌دوزد؛ نه چیزی می‌گوید، نه چیزی می‌خواهد. فقط اشک می‌ریزد، اشکی که انگار تمامِ حرف‌های نگفته‌اش را با خود به آسمان می‌برد... این همان عمیق‌ترین دعاست! #انوش

شب‌هایی که از فرط دلتنگی دق می‌کرد، با دلِ شکسته و خسته‌اش از خدا قهر بود؛ آن‌قدر که حتی سر بر سجاده نمی‌گذاشت. از دوستان و نزدیکانش هم گریزان بود؛ نمی‌خواست کسی به خلوتِ زخم‌خورده‌اش راه پیدا کند، نمی‌خواست گره‌های دلش را برای کسی باز کند. در گوشه‌ای از جهانِ خودش، انزوا را به آغوش کشیده بود و تنهایی را همدم روزهایش کرده بود. اشک، تنها چیزی بود که هر شب بی‌دعوت به دیدارش می‌آمد و ناامیدی، وفادارترین رفیقی بود که هیچ‌وقت ترکش نمی‌کرد. اما او تابید؛ آرام درست مثل نوری که در عمیق‌ترین نقطه‌ی سیاهی راه خودش را پیدا می‌کند؛ شبیه آن خط باریک سپیده که در واپسین لحظه‌های شب، بی‌آن‌که از تاریکی اجازه بگیرد، از افق سر می‌کشد. او آمد؛ با وعده‌های بزرگ، اما نه با معجزه‌ای که یک‌شبه همه‌چیز را تغییر دهد. فقط با بودنش، با دست‌های گرمش، با صبری که بوی امن‌بودن می‌داد. شد خدایِ دلش؛ نه خدایِ پرستش، که بنده‌ای از جنس محبت، که یادش داد گاهی آدمی برای دوباره یافتن خدا، به دستی نیاز دارد که او را از زمین بلند کند. او دستش را گرفت و آرام‌آرام از میان ویرانه‌های خودش بیرونش کشید. دوباره سجاده را پهن کرد، دوباره با خدا حرف زد؛ ابتدا با گلایه، بعد با گریه و سرانجام با لبخندی که سال‌ها بود گوشه‌ی لب‌هایش گم شده بود. فهمید خدا هیچ‌وقت از او قهر نکرده بود؛ این او بود که میان دردهایش، چهره‌ی خدا را گم کرده بود. و آن‌گاه، وقتی دوباره سر بر سجاده گذاشت، چیزی درونش تغییر کرده بود؛ دیگر برای نجات از خدا چیزی نمی‌خواست، فقط می‌خواست نزدیکش باشد. او به خدا ایمان آورد و خدا، پیش از آن‌که او دوباره ایمان بیاورد، تمام این سال‌ها به بازگشتش ایمان داشت. بعضی آدم‌ها برای نجات ما فرستاده نمی‌شوند، می‌آیند تا یادمان بیاورند که هنوز نجات‌یافتنی هستیم. و بعضی آدم‌ها، خودشان شبیه دعا هستند، بی‌آن‌که بدانند، درست در همان شبی وارد زندگی‌ات می‌شوند که تو دیگر از دعا کردن خسته‌ای. او همان دعا است؛ دعایی که اگرچه دیر رسید، اما درست وقتی رسید که دیگر هیچ امیدی برای ماندن نمانده بود. و از آن شب به بعد، هرگاه دلش می‌گرفت، به جای فرار از خدا، به سویش می‌رفت. چون فهمیده بود: گاهی خدا کسی را نمی‌فرستد تا دردهایت را از تو بگیرد کسی را می‌فرستد تا آن‌قدر دوستت بدارد که دوباره دلت بخواهد زندگی کنی. #انوش