ch
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

前往频道在 Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

显示更多
未指定国家未指定类别
621
订阅者
-224 小时
-57 天
-2630 天
帖子存档
بچه‌ها بزرگ‌تر شده‌اند، اما هیچ‌کدام بزرگ شدن را از یاد نبرده‌اند؛ چون بعضی آدم‌ها با نبودن‌شان، هر روز دوباره می‌میرند. هفته‌ای یک‌بار مستوره به دیدن‌شان می‌رود. من هم هر چند ماه یک‌بار سر می‌زنم. هارون خبر ندارد که گاهی پنهانی برای‌شان کمی غذا و پول می‌گذارم. چیز زیادی نیست. اما وقتی می‌بینم بچه‌ها غذا را میان خودشان تقسیم می‌کنند، دلم می‌گیرد. گاهی دختر کوچک زلال را می‌بینم که حالا دیگر دختر کوچکی نیست. چهره‌اش شبیه مادرش شده. همان چشم‌ها. همان نگاه. فقط یک فرق دارد؛ زلال دیگر نیست که او را در آغوش بگیرد. گاهی به قبر زلال می‌روم. کنارش می‌نشینم و آرام می‌گویم: ـ دخترم... بچه‌هایت بزرگ شده‌اند. بعد از چند لحظه سکوت می‌کنم. چه بگویم؟ بگویم سردار هنوز تنهاست؟ بگویم هنوز گاهی شب‌ها از خواب می‌پرد و نامت را صدا می‌زند؟ بگویم بچه‌ها هنوز دلتنگت می‌شوند؟ یا بگویم قلبت دیگر در سینه‌ات نیست، اما زندگی‌ات هنوز در خانه‌ای کوچک، میان همان چهار فرزندت ادامه دارد؟ من هیچ‌کدام را نمی‌گویم. فقط دستم را روی خاک سرد قبرش می‌گذارم و می‌گویم: ـ خیالت راحت باشد زلال... سردار هنوز قولش را نشکسته. و شاید عجیب‌ترین حقیقت زندگی همین باشد؛ زلال رفت، اما چیزی از او نرفت. بخشی از وجودش در قلب سردار ماند؛ بخشی در چشم‌های دخترش، بخشی در دست‌های پسرهایش، بخشی در هر لقمه نانی که پدرشان با زحمت برای‌شان می‌آورد. و من هر بار که از خانه‌شان بیرون می‌شوم، به پشت سرم نگاه می‌کنم. خانه‌ای کوچک است. چهار کودکِ بزرگ‌شده با فقر. مردی که پنج سال است هم پدر است و هم مادر. و زنی که زیر خاک خوابیده، اما هنوز تمام خانه را اداره می‌کند؛ با خاطراتش. با بچه‌هایش. و با قلبی که روزی از سینه‌اش بیرون آمد تا شاید زندگی مردی را نجات دهد که تمام زندگی‌اش را دوست داشت. زلال دیگر نفس نمی‌کشد. اما قلبش هنوز قصه خودش را ادامه می‌دهد. و شاید عشق واقعی همین باشد؛ این‌که آدم برود... اما چیزی از او بماند که حتی مرگ هم نتواند از میان ببرد. #سارا_اکبری

ـ زلال...؟ داکتر سرش را پایین انداخت. همان لحظه فهمیدم. دخترم کم آورده بود. زلال دیگر نتوانست. تمام شد. چیغ زدم. به سر و صورتم کوبیدم. گفتم شاید اگر بیشتر گریه کنم، اگر بیشتر صدایش بزنم، اگر بیشتر التماس کنم، دوباره چشم‌هایش را باز کند. اما مگر گریه کسی را از مرگ برمی‌گرداند؟ مگر زلال من برمی‌گشت؟ دختری را که با هزار بدبختی بدنیا آوردم و بزرگش کردم، این‌قدر کوتاه بود زندگی‌اش... سردار را صدا زدم. وقتی داخل آمد، چند لحظه فقط به زلال نگاه کرد. انگار مغزش هنوز نمی‌توانست چیزی را که چشم‌هایش می‌دید، باور کند. بعد خودش را روی تخت انداخت. ـ زلال! صدایش راهرو را لرزاند. ـ زلالم... سیاه‌مویم... بلند شو! صورتش را میان دو دست گرفت. ـ قرار بود من بمیرم... من! گریه‌اش دیگر شبیه گریه یک مرد نبود؛ شبیه ناله کودکی بود که مادرش را گم کرده باشد. ـ تو که این‌قدر بی‌وفا نبودی... سرش را روی سینه زلال گذاشت. ـ تو در تمام بدبختی‌ها کنارم بودی. در روزهای خوبم بودی، در روزهای بدترم بودی... حالا بلند شو. دست زلال را گرفت. ـ سردار می‌میرد زلال... اگر تو نباشی، سردار می‌میرد. بعد به بچه‌ها فکر کرد. ـ به اولادهایم چی بگویم؟ من به دخترهایت چی بگویم؟ به پسرهایت چی بگویم؟ صدایش شکست. ـ تو سال‌ها بی‌من بزرگ‌شان کردی... اما من بی‌تو نمی‌توانم بزرگ‌شان کنم. پیشانی زلال را بوسید. ـ زن مقبولم... زن قوی‌ام... زن مهربانم... فقط یک بار چشمت را باز کن. اما زلال دیگر هیچ صدایی را نمی‌شنید. سردار تا ساعت هشت صبح بالای سرش نشست. گریه کرد. فریاد زد. گاهی ساکت می‌شد و فقط به صورتش خیره می‌ماند؛ انگار منتظر بود زلال ناگهان لبخند بزند و بگوید: «من این‌جا هستم.» اما زلال رفته بود. وقتی وصیتش را برای سردار گفتم، قبول نکرد. ـ نه. قلبش را نمی‌خواهم. زلال را می‌خواهم. گفتم: ـ خودش خواسته. گفته اگر قلبش را ندهی، حلالت نمی‌کند. مدت‌ها چیزی نگفت. بعد سرش را پایین انداخت. چشمانش را بست و با صدایی که دیگر هیچ شباهتی به صدای سردار نداشت، گفت: ـ اگر این آخرین خواهشش بوده... قبول می‌کنم. زلال را برای انجام مراحل لازم به اتاق عمل بردند. من بیرون نشسته بودم و به دیوار سفید روبه‌رو خیره شده بودم. برای اولین بار فهمیدم مرگ همیشه با چیغ و خون و حادثه نمی‌آید. گاهی آرام می‌آید و یک نفر را از اتاقی بیرون می‌برد و یک مادر را برای تمام عمر، در همان اتاق جا می‌گذارد. ساعت ده صبح به قریه برگشتیم. خبر مرگ زلال پیش از ما رسیده بود. خانه پر از آدم بود. اما هیچ‌کس نمی‌توانست جای خالی او را پر کند. بچه‌هایش وقتی تابوت را دیدند، خودشان را به آن رساندند. چیغ‌های‌شان دل سنگ را هم می‌شکست. یکی می‌گفت: ـ مادر جان بلند شو... یکی می‌گفت: ـ مادر، من امروز خوب می‌شوم... فقط تو بلند شو. دختر کوچک‌ترش اصلاً نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده. فقط گریه می‌کرد و دنبال سینه مادر می‌گشت. آن روز فهمیدم بعضی مرگ‌ها فقط یک نفر را نمی‌کشند؛ چندین نفر را زنده‌زنده بی‌مادر می‌کنند. تدفین که تمام شد، مردم یکی‌یکی رفتند. خانه آرام شد. اما آرامش نبود. فقط سکوت بود. سردار گوشه‌ای نشسته بود. نه گریه می‌کرد، نه حرف می‌زد. مثل مرده‌ای بود که هنوز راه می‌رود. روز سوم، هارون نزدش رفت. گفت: ـ باید برای بچه‌ها تصمیم بگیری. این‌جا هر گوشه‌اش زلال را یادت می‌اندازد. سردار مدت زیادی ساکت ماند. بعد فقط گفت: ـ می‌روم. چند روز بعد، همراه پسر بزرگم به پاکستان رفت. یک ماه بعد برگشت. وقتی برگشت، بچه‌ها دورش جمع شدند. آن‌ها دیگر فقط پدرشان را نمی‌دیدند؛ آخرین تکه باقی‌مانده از مادرشان را در او می‌دیدند. سردار از آن روز به بعد هم پدر شد، هم مادر. صبح‌ها برای‌شان نان می‌گرفت. لباس‌های‌شان را می‌شست. زخم‌های‌شان را می‌بست. شب‌ها اگر یکی‌شان تب می‌کرد، بالای سرش می‌نشست. گاهی خودش چیزی برای خوردن نداشت، اما سهم بچه‌ها را کنار می‌گذاشت. فقر اما دست‌بردار نبود. پسرهایش بزرگ‌تر که شدند، همراه او کار کردند. دخترهایش در خانه همسایه‌ها خیاطی کردند. کف دست‌های کوچک‌شان زودتر از سن‌شان زبر شد. چند بار به سردار گفتم: ـ ازدواج کن. من از بچه‌ها مراقبت می‌کنم. هر بار جوابش یکی بود: ـ نه. یک بار پرسیدم: ـ چرا؟ مدتی سکوت کرد و بعد گفت: ـ زلال قلبش را برای من گذاشت تا مراقب بچه‌هایش باشم. من نمی‌توانم زنی دیگر را وارد زندگی‌شان کنم و بعد آن‌قدر سرگرم زندگی خودم شوم که فراموش کنم این‌ها هنوز مادرشان را صدا می‌زنند. پنج سال گذشته است. پنج سال از آن صبح سرد. پنج سال از آخرین نفس‌های زلال.

بچه‌ها بزرگ‌تر شده‌اند، اما هیچ‌کدام بزرگ شدن را از یاد نبرده‌اند؛ چون بعضی آدم‌ها با نبودن‌شان، هر روز دوباره می‌میرند. هفته‌ای یک‌بار مستوره به دیدن‌شان می‌رود. من هم هر چند ماه یک‌بار سر می‌زنم. هارون خبر ندارد که گاهی پنهانی برای‌شان کمی غذا و پول می‌گذارم. چیز زیادی نیست. اما وقتی می‌بینم بچه‌ها غذا را میان خودشان تقسیم می‌کنند، دلم می‌گیرد. گاهی دختر کوچک زلال را می‌بینم که حالا دیگر دختر کوچکی نیست. چهره‌اش شبیه مادرش شده. همان چشم‌ها. همان نگاه. فقط یک فرق دارد؛ زلال دیگر نیست که او را در آغوش بگیرد. گاهی به قبر زلال می‌روم. کنارش می‌نشینم و آرام می‌گویم: ـ دخترم... بچه‌هایت بزرگ شده‌اند. بعد از چند لحظه سکوت می‌کنم. چه بگویم؟ بگویم سردار هنوز تنهاست؟ بگویم هنوز گاهی شب‌ها از خواب می‌پرد و نامت را صدا می‌زند؟ بگویم بچه‌ها هنوز دلتنگت می‌شوند؟ یا بگویم قلبت دیگر در سینه‌ات نیست، اما زندگی‌ات هنوز در خانه‌ای کوچک، میان همان چهار فرزندت ادامه دارد؟ من هیچ‌کدام را نمی‌گویم. فقط دستم را روی خاک سرد قبرش می‌گذارم و می‌گویم: ـ خیالت راحت باشد زلال... سردار هنوز قولش را نشکسته. و شاید عجیب‌ترین حقیقت زندگی همین باشد؛ زلال رفت، اما چیزی از او نرفت. بخشی از وجودش در قلب سردار ماند؛ بخشی در چشم‌های دخترش، بخشی در دست‌های پسرهایش، بخشی در هر لقمه نانی که پدرشان با زحمت برای‌شان می‌آورد. و من هر بار که از خانه‌شان بیرون می‌شوم، به پشت سرم نگاه می‌کنم. خانه‌ای کوچک است. چهار کودکِ بزرگ‌شده با فقر. مردی که پنج سال است هم پدر است و هم مادر. و زنی که زیر خاک خوابیده، اما هنوز تمام خانه را اداره می‌کند؛ با خاطراتش. با بچه‌هایش. و با قلبی که روزی از سینه‌اش بیرون آمد تا شاید زندگی مردی را نجات دهد که تمام زندگی‌اش را دوست داشت. زلال دیگر نفس نمی‌کشد. اما قلبش هنوز قصه خودش را ادامه می‌دهد. و شاید عشق واقعی همین باشد؛ این‌که آدم برود... اما چیزی از او بماند که حتی مرگ هم نتواند از میان ببرد.

ـ زلال...؟ داکتر سرش را پایین انداخت. همان لحظه فهمیدم. دخترم کم آورده بود. زلال دیگر نتوانست. تمام شد. چیغ زدم. به سر و صورتم کوبیدم. گفتم شاید اگر بیشتر گریه کنم، اگر بیشتر صدایش بزنم، اگر بیشتر التماس کنم، دوباره چشم‌هایش را باز کند. اما مگر گریه کسی را از مرگ برمی‌گرداند؟ مگر زلال من برمی‌گشت؟ دختری را که با هزار بدبختی بدنیا آوردم و بزرگش کردم، این‌قدر کوتاه بود زندگی‌اش... سردار را صدا زدم. وقتی داخل آمد، چند لحظه فقط به زلال نگاه کرد. انگار مغزش هنوز نمی‌توانست چیزی را که چشم‌هایش می‌دید، باور کند. بعد خودش را روی تخت انداخت. ـ زلال! صدایش راهرو را لرزاند. ـ زلالم... سیاه‌مویم... بلند شو! صورتش را میان دو دست گرفت. ـ قرار بود من بمیرم... من! گریه‌اش دیگر شبیه گریه یک مرد نبود؛ شبیه ناله کودکی بود که مادرش را گم کرده باشد. ـ تو که این‌قدر بی‌وفا نبودی... سرش را روی سینه زلال گذاشت. ـ تو در تمام بدبختی‌ها کنارم بودی. در روزهای خوبم بودی، در روزهای بدترم بودی... حالا بلند شو. دست زلال را گرفت. ـ سردار می‌میرد زلال... اگر تو نباشی، سردار می‌میرد. بعد به بچه‌ها فکر کرد. ـ به اولادهایم چی بگویم؟ من به دخترهایت چی بگویم؟ به پسرهایت چی بگویم؟ صدایش شکست. ـ تو سال‌ها بی‌من بزرگ‌شان کردی... اما من بی‌تو نمی‌توانم بزرگ‌شان کنم. پیشانی زلال را بوسید. ـ زن مقبولم... زن قوی‌ام... زن مهربانم... فقط یک بار چشمت را باز کن. اما زلال دیگر هیچ صدایی را نمی‌شنید. سردار تا ساعت هشت صبح بالای سرش نشست. گریه کرد. فریاد زد. گاهی ساکت می‌شد و فقط به صورتش خیره می‌ماند؛ انگار منتظر بود زلال ناگهان لبخند بزند و بگوید: «من این‌جا هستم.» اما زلال رفته بود. وقتی وصیتش را برای سردار گفتم، قبول نکرد. ـ نه. قلبش را نمی‌خواهم. زلال را می‌خواهم. گفتم: ـ خودش خواسته. گفته اگر قلبش را ندهی، حلالت نمی‌کند. مدت‌ها چیزی نگفت. بعد سرش را پایین انداخت. چشمانش را بست و با صدایی که دیگر هیچ شباهتی به صدای سردار نداشت، گفت: ـ اگر این آخرین خواهشش بوده... قبول می‌کنم. زلال را برای انجام مراحل لازم به اتاق عمل بردند. من بیرون نشسته بودم و به دیوار سفید روبه‌رو خیره شده بودم. برای اولین بار فهمیدم مرگ همیشه با چیغ و خون و حادثه نمی‌آید. گاهی آرام می‌آید و یک نفر را از اتاقی بیرون می‌برد و یک مادر را برای تمام عمر، در همان اتاق جا می‌گذارد. ساعت ده صبح به قریه برگشتیم. خبر مرگ زلال پیش از ما رسیده بود. خانه پر از آدم بود. اما هیچ‌کس نمی‌توانست جای خالی او را پر کند. بچه‌هایش وقتی تابوت را دیدند، خودشان را به آن رساندند. چیغ‌های‌شان دل سنگ را هم می‌شکست. یکی می‌گفت: ـ مادر جان بلند شو... یکی می‌گفت: ـ مادر، من امروز خوب می‌شوم... فقط تو بلند شو. دختر کوچک‌ترش اصلاً نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده. فقط گریه می‌کرد و دنبال سینه مادر می‌گشت. آن روز فهمیدم بعضی مرگ‌ها فقط یک نفر را نمی‌کشند؛ چندین نفر را زنده‌زنده بی‌مادر می‌کنند. تدفین که تمام شد، مردم یکی‌یکی رفتند. خانه آرام شد. اما آرامش نبود. فقط سکوت بود. سردار گوشه‌ای نشسته بود. نه گریه می‌کرد، نه حرف می‌زد. مثل مرده‌ای بود که هنوز راه می‌رود. روز سوم، هارون نزدش رفت. گفت: ـ باید برای بچه‌ها تصمیم بگیری. این‌جا هر گوشه‌اش زلال را یادت می‌اندازد. سردار مدت زیادی ساکت ماند. بعد فقط گفت: ـ می‌روم. چند روز بعد، همراه پسر بزرگم به پاکستان رفت. یک ماه بعد برگشت. وقتی برگشت، بچه‌ها دورش جمع شدند. آن‌ها دیگر فقط پدرشان را نمی‌دیدند؛ آخرین تکه باقی‌مانده از مادرشان را در او می‌دیدند. سردار از آن روز به بعد هم پدر شد، هم مادر. صبح‌ها برای‌شان نان می‌گرفت. لباس‌های‌شان را می‌شست. زخم‌های‌شان را می‌بست. شب‌ها اگر یکی‌شان تب می‌کرد، بالای سرش می‌نشست. گاهی خودش چیزی برای خوردن نداشت، اما سهم بچه‌ها را کنار می‌گذاشت. فقر اما دست‌بردار نبود. پسرهایش بزرگ‌تر که شدند، همراه او کار کردند. دخترهایش در خانه همسایه‌ها خیاطی کردند. کف دست‌های کوچک‌شان زودتر از سن‌شان زبر شد. چند بار به سردار گفتم: ـ ازدواج کن. من از بچه‌ها مراقبت می‌کنم. هر بار جوابش یکی بود: ـ نه. یک بار پرسیدم: ـ چرا؟ مدتی سکوت کرد و بعد گفت: ـ زلال قلبش را برای من گذاشت تا مراقب بچه‌هایش باشم. من نمی‌توانم زنی دیگر را وارد زندگی‌شان کنم و بعد آن‌قدر سرگرم زندگی خودم شوم که فراموش کنم این‌ها هنوز مادرشان را صدا می‌زنند. پنج سال گذشته است. پنج سال از آن صبح سرد. پنج سال از آخرین نفس‌های زلال.

*** دختر بخت‌برگشته‌ام را به شهر رساندیم. درد زایمان تمام شده بود، اما دردهای کمر و گرده‌هایش آن‌قدر شدید بود که نفس کشیدن را برایش دشوار کرده بود. هر چند لحظه یک‌بار چشم‌هایش را می‌بست، لب‌هایش را به هم می‌فشرد و سعی می‌کرد صدایش را در گلو خفه کند. سردار لحظه‌ای از کنارش تکان نمی‌خورد. هر وقت می‌دید رنگش می‌پرد، کمی جوس به لب‌هایش می‌رساند و با دست صورتش را نوازش می‌کرد. ـ زلال، کمی بخور. جان بگیری. اما جوس هم دیگر کاری از پیش نمی‌برد. ساعت نزدیک چهار صبح بود که به شفاخانه رسیدیم. هوای شهر سرد و تاریک بود. چراغ‌های زرد راهرو روی صورت‌های خسته‌مان می‌افتاد و صدای قدم‌های سردار در راهرو می‌پیچید. همین که موتر ایستاد، سردار دروازه را باز کرد، زلال را در آغوش گرفت و با تمام توان به داخل دوید. ـ داکتر! داکتر! زود بیایید! پرستارها و داکترها دورش جمع شدند. او را به اتاق عاجل بردند و دروازه پشت سرش بسته شد. من پشت در ماندم. سردار هم همان‌جا ایستاده بود؛ رنگ‌پریده، پریشان و بی‌قرار. یکی از داکترها با ناراحتی گفت: ـ چرا این زن را از قریه حالا آورده‌اید؟ وقتی حالش این‌قدر خراب بوده، باید خیلی زودتر می‌رساندید! هیچ‌کس چیزی نگفت. من فقط سرم را پایین انداختم. چه می‌گفتیم؟ که در قریه داکتر نبود؟ که پول نداشتیم؟ که راه دور بود؟ که مجبور بودیم؟ که خیلی وقت‌ها آدم برای زنده ماندن، مجبور است با نداشتن‌ها کنار بیاید؟ داکتر خونش را گرفت و از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد یکی از پرستارها آمد و آرام گفت: ـ مادرش؟ داخل بیایید. زلال با شما کار دارد. قلبم فرو ریخت، داخل رفتم. زلال دیگر شبیه همان دختر قوی من نبود. صورتش رنگ نداشت؛ آن‌قدر سفید شده بود که انگار چیزی از زندگی در آن نمانده بود. لب‌هایش خشک و ترک‌خورده بود و نفس‌هایش کوتاه و بریده می‌آمد. دستش را گرفتم. همان دستی که سال‌ها برای بچه‌هایش نان پخته بود، لباس دوخته بود، زخم بسته بود، اشک پاک کرده بود و زندگی را با تمام سختی‌هایش کشیده بود. دستش را بوسیدم و زار زدم: ـ زلالم... دخترم... تو تمام این سال‌ها قوی بودی. ترا به مادرت قسم، امشب هم قوی بمان. به خاطر سردار، به خاطر بچه‌هایت، به خاطر این طفلک که هنوز به گرمی آغوشت عادت نکرده. چشم‌هایش پر از اشک بود. به زحمت اشاره کرد، دخترش را خواست. طفل را نزدیکش بردم. زلال با آخرین رمق، او را در آغوش گرفت. لب‌هایش را به پیشانی دخترک گذاشت و چند بار بوسید. بعد نوزاد را به خودش نزدیک کرد و برای اولین و آخرین بار شیرش داد. آن لحظه هیچ‌کس در اتاق حرف نمی‌زد. فقط صدای نفس‌های ضعیف زلال بود و گریه آرام طفل. وقتی دخترک سیر شد، زلال او را به من سپرد. بعد نگاهم کرد. ـ مادر... ـ جان مادر؟ لب‌هایش لرزید. ـ من می‌دانم... می‌میرم. دستم را محکم‌تر گرفت. ـ اما... یک خواهش دارم. ـ این حرف‌ها را نزن دخترم. تو خوب می‌شوی. سرش را تکان داد. ـ قلبم... چند ثانیه سکوت کرد. انگار گفتن جمله بعدی برایش از خود مرگ سخت‌تر بود. ـ قلبم را... به سردار بدهید. خشکم زد. ـ زلال! ـ قلبم را... به سردار بدهید. ـ دخترم این چه حرفی است؟ سردار خوب است، تو هم خوب می‌شوی. بچه‌هایت منتظرت هستند. این طفلک هنوز حتی چهره مادرش را درست ندیده. اشک از گوشه چشمش پایین رفت. ـ سردار... جز من کسی را ندارد. حرفم نیمه‌کاره ماند. ناگهان با تمام توان فریاد زد: ـ ماااادر! صدایش هنوز در گوشم است. ـ من نمی‌توانم سردار را ببینم... نفسش شکست. ـ اما... حلالش نمی‌کنم... حلال‌تان نمی‌کنم... با ترس نگاهش کردم. ـ اگر... اگر مُردم... مرا با قلبم دفن کنید... نه... چشم‌هایش را بست و با نفس‌های بریده گفت: ـ قلبم را بدهید به سردار... او پول ندارد... به خاطر بچه‌هایم... شما تداوی‌اش کنید... بعد انگشتانش را به دستم قفل کرد. ـ قسم بخور. من فقط می‌خواستم آرامش کنم. ـ درست است دخترم... قول می‌دهم. قسم می‌خورم. فقط تو قوی باش. سرش را روی بالش گذاشت. نفس عمیقی کشید. یک‌بار، دو بار، بعد درد دیگری آمد. صورتش درهم رفت. دستانش را به ملحفه چنگ زد و ناله‌ای کرد که هنوز بعد از پنج سال، هر وقت شب‌ها تنها می‌شوم، در گوشم می‌پیچد. و بعد... همه چیز آرام شد. خیلی آرام. آن‌قدر آرام که اول فکر کردم خسته شده و خوابش برده است. ـ زلال؟ جوابی نداد. ـ زلالم؟ دستم را روی صورتش گذاشتم. سرد شده بود. پرستارها دویدند. داکتر آمد. دستگاه‌ها صدا کردند. چند نفر دور تخت جمع شدند. یکی چیزی گفت که من نفهمیدم. من فقط به صورت دخترم نگاه می‌کردم. به همان صورت آرامی که سال‌ها درد کشیده بود و حالا برای اولین بار هیچ دردی نداشت.

پروردگارا! معجزه‌هایت سهم پیامبرانت بود؛ من، محتاجِ کرامت توام. #انوش

#داستانک دختر هنگام برگشتن به خانه، کیف پولی را کنار جاده دید. آن را برداشت و برای پیدا کردن صاحبش، داخلش را نگاه کرد. مقداری پول، یک کارت شناسایی، عکس پیرمردی با چشمانی مهربان و نامه‌ای تاخورده در آن بود. نامه را باز کرد. روی آن نوشته بود: اگر روزی این نامه به دست کسی رسید که مرا نمی‌شناسد، لطفاً این عکس را به دخترم برسانید. سال‌هاست منتظر برگشتن او هستم. شاید دیگر مرا نبخشد، اما هنوز هر شب چراغ ایوان را روشن می‌گذارم. دختر آدرس روی کارت را پیدا کرد و همان شب به خانه پیرمرد رفت. چند بار در زد. پیرمردی سالخورده با قدم‌های لرزان در را باز کرد. دختر کیف را جلو برد و گفت: فکر کنم این مال شماست. پیرمرد با دیدن کیف، نفسش بند آمد. اما چشمش روی نامه خشک شد. آرام پرسید: نامه را خواندی؟ دختر سرش را پایین انداخت. و گفت: بله. پیرمرد لبخند تلخی زد و گفت: پس می‌دانی چرا هر روز منتظر کسی هستم که سال‌هاست رفته. دختر عکس را به او داد و گفت: نه... فکر می‌کنم امشب دیگر لازم نیست منتظر بمانید. پیرمرد با تعجب نگاهش کرد. دختر تلفنش را بیرون آورد و عکسی را که پشت کارت شناسایی دیده بود نشانش داد. این زن را می‌شناسید؟ دستان پیرمرد لرزید. این؛ دختر من است. دختر لبخند زد. من امروز او را در راه دیدم. وقتی عکس پدرش را به او نشان دادم، گریه کرد و گفت سال‌هاست دنبال همین آدرس می‌گردد. پیرمرد برای چند لحظه هیچ نگفت. بعد به سمت در رفت، آن را کاملاً باز کرد و چراغ ایوان را روشن‌تر کرد. سال‌ها بود چراغ را برای کسی روشن می‌گذاشت. آن شب، برای نخستین‌بار، کسی واقعا از زیر نور آن چراغ به خانه برگشت. #انوش

من داخل اتاق بودم و صدای مادرم و سردار از پشت در می‌آمد. صدای مادرم لرزان بود: ـ سردار، پسرم. ببریمش شهر. صدای سردار را شنیدم: ـ خاله، پول ندارم. چی کار کنم؟ مادرم گفت: ـ من پول دارم. پنهانی از هارون گرفته‌ام. برویم. سردار آهسته گفت: ـ درد خودش کم است. قابله گفته گرده‌هایش هم مشکل دارد. بیشتر دو طرف شکمش درد می‌کند. مادرم با نگرانی گفت: ـ پس ببریمش شهر. و بعد صدای سردار آمد؛ صدایی که هنوز هم گاهی در گوشم می‌پیچد: ـ من این امتحان را دیگر پس داده نمی‌توانم، خاله. آخر سکته می‌کنم. چند لحظه سکوت شد، بعد مادرم گفت: ـ نگران نباش پسرم. تو دلخوری نکن. خودت سرطان داری. بمان. بگذار زلالم چند روز بیشتر تو را داشته باشد. بمان پسر. و همان‌جا بود که دنیا برای من ایستاد. سرطان! این کلمه را شنیدم، فقط همین یک کلمه، دیگر هیچ‌چیز نفهمیدم. نه درد خودم را، نه صدای قابله را، نه این‌که دخترم در راه آمدن است، نه این‌که ماه‌ها زیر فشار درد و سختی، بدنم را تا این‌جا رسانده بودم، حتی یادم رفت در جریان بارداری، زیر لگدهای سرور چه کشیده بودم و چه آسیبی به بدنم رسیده بود. فرزندانم را فراموش کردم، نوزادی را که قرار بود همین لحظه به دنیا بیاید، فراموش کردم، حتی خودم را فراموش کردم. فقط یک چیز در سرم می‌چرخید: سردار. سردار من یعنی می‌میرد؟ نه! نه، امکان نداشت. مگر چند ساعت پیش مرا بغل نکرده بود؟ مگر سرم را نبوسیده بود؟ مگر برای بچه‌ها خوراکی نیاورده بود؟ مگر با من نخندیده بود؟ مگر نگفته بود «خوب می‌شوم»؟ پس چرا همه از رفتنش حرف می‌زدند؟ دیگر هیچ صدایی نمی‌شنیدم، هیچ حرفی نمی‌توانستم بزنم، چشم‌هایم چیزی را درست نمی‌دیدند، دنیا تار شده بود و من فقط میان درد و ترس شناور بودم. بعد ناگهان حس کردم کسی مرا از جا بلند کرد، نمی‌دانم چه کسی بود، نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد. فقط آخرین تصویرهایی که از آن شب در ذهنم مانده، تکه‌تکه و محو است: چشم‌های اشک‌آلود سردار، صورتش که از ترس و درد به هم ریخته بود، دستانش که مرا در آغوش گرفته بودند و صدای گریه مادرم که نوزاد تازه‌به‌دنیا‌آمده را در آغوش داشت. من میان آن همه درد، میان آمدن یک زندگی و رفتن یک زندگی، فقط به یک چیز فکر می‌کردم: سردار. سردار من. و برای اولین بار فهمیدم گاهی یک زن می‌تواند هم‌زمان در آغوش گرفتنِ نوزادش را تجربه کند و از ترسِ مرگ مردی که دوستش دارد، احساس کند تمام دنیا از دستش می‌رود. #سارا_اکبری

من داخل اتاق بودم و صدای مادرم و سردار از پشت در می‌آمد. صدای مادرم لرزان بود: ـ سردار، پسرم. ببریمش شهر. صدای سردار را شنیدم: ـ خاله، پول ندارم. چی کار کنم؟ مادرم گفت: ـ من پول دارم. پنهانی از هارون گرفته‌ام. برویم. سردار آهسته گفت: ـ درد خودش کم است. قابله گفته گرده‌هایش هم مشکل دارد. بیشتر دو طرف شکمش درد می‌کند. مادرم با نگرانی گفت: ـ پس ببریمش شهر. و بعد صدای سردار آمد؛ صدایی که هنوز هم گاهی در گوشم می‌پیچد: ـ من این امتحان را دیگر پس داده نمی‌توانم، خاله. آخر سکته می‌کنم. چند لحظه سکوت شد، بعد مادرم گفت: ـ نگران نباش پسرم. تو دلخوری نکن. خودت سرطان داری. بمان. بگذار زلالم چند روز بیشتر تو را داشته باشد. بمان پسر. و همان‌جا بود که دنیا برای من ایستاد. سرطان! این کلمه را شنیدم، فقط همین یک کلمه، دیگر هیچ‌چیز نفهمیدم. نه درد خودم را، نه صدای قابله را، نه این‌که دخترم در راه آمدن است، نه این‌که ماه‌ها زیر فشار درد و سختی، بدنم را تا این‌جا رسانده بودم، حتی یادم رفت در جریان بارداری، زیر لگدهای سرور چه کشیده بودم و چه آسیبی به بدنم رسیده بود. فرزندانم را فراموش کردم، نوزادی را که قرار بود همین لحظه به دنیا بیاید، فراموش کردم، حتی خودم را فراموش کردم. فقط یک چیز در سرم می‌چرخید: سردار. سردار من یعنی می‌میرد؟ نه! نه، امکان نداشت. مگر چند ساعت پیش مرا بغل نکرده بود؟ مگر سرم را نبوسیده بود؟ مگر برای بچه‌ها خوراکی نیاورده بود؟ مگر با من نخندیده بود؟ مگر نگفته بود «خوب می‌شوم»؟ پس چرا همه از رفتنش حرف می‌زدند؟ دیگر هیچ صدایی نمی‌شنیدم، هیچ حرفی نمی‌توانستم بزنم، چشم‌هایم چیزی را درست نمی‌دیدند، دنیا تار شده بود و من فقط میان درد و ترس شناور بودم. بعد ناگهان حس کردم کسی مرا از جا بلند کرد، نمی‌دانم چه کسی بود، نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد. فقط آخرین تصویرهایی که از آن شب در ذهنم مانده، تکه‌تکه و محو است: چشم‌های اشک‌آلود سردار، صورتش که از ترس و درد به هم ریخته بود، دستانش که مرا در آغوش گرفته بودند و صدای گریه مادرم که نوزاد تازه‌به‌دنیا‌آمده را در آغوش داشت. من میان آن همه درد، میان آمدن یک زندگی و رفتن یک زندگی، فقط به یک چیز فکر می‌کردم: سردار. سردار من. و برای اولین بار فهمیدم گاهی یک زن می‌تواند هم‌زمان در آغوش گرفتنِ نوزادش را تجربه کند و از ترسِ مرگ مردی که دوستش دارد، احساس کند تمام دنیا از دستش می‌رود.

دروازه به صدا درآمد. ندیمِ خورترک با شتاب دوید و صدای جیغ شادش تمام کلبه را پر کرد: ـ پدر آمد! پدر آمد! سردارم پشت در ایستاده بود؛ با دست‌هایی پر از خوراکی و همان لبخندی که همیشه خستگی خانه را از یادمان می‌برد. هنوز درست وارد نشده بود که بچه‌ها خودشان را به آغوشش انداختند. یکی را بوسید، دیگری را در آغوش گرفت، موهای‌شان را نوازش کرد و خوراکی‌هایی را که برای‌شان آورده بود میان‌شان تقسیم کرد. صدای خنده بچه‌ها بلند شده بود و خانه‌ای که همیشه بوی فقر و خستگی می‌داد، برای چند دقیقه بوی زندگی گرفته بود. بعد نوبت من رسید. آمد طرفم. مرا در آغوش کشید، سرم را بوسید. یک بار، دو بار، سه بار... و باز بوسید. این‌بار بوسه‌هایش فرق داشت، آغوشش فرق داشت. انگار یک چیزی در دلش می‌گفت باید مرا بیشتر در آغوش بگیرد؛ انگار می‌خواست تمام دلتنگی روزهای آینده را همین حالا جبران کند. ده بار قربان صدقه‌ام رفت. دست‌هایم را گرفت و بوسید. قلبم یک‌باره فرو ریخت. نگاهش کردم و گفتم: ـ سردار، بمیرم رنگ زردت را چی شده؟ خندید. اما خنده‌اش شبیه هر چیزی بود جز خنده. گفت: ـ اجازه ندارم خانمم را ببوسم و رفع دلتنگی کنم؟ با شرم نگاهش کردم. ـ داری قربانت شوم، ولی این‌بار خیلی دلتنگ نشدی، خان؟ اگرچه دیگر خان نبود، اما من هنوز او را همان‌طور صدا می‌کردم، چون بعضی اسم‌ها از زبان آدم نمی‌افتند، حتی وقتی صاحب‌شان دیگر همان آدم گذشته نیست. با لحنی آرام گفت: ـ خان به فدای چشم‌هایت. زنم، خیلی دلتنگت شده بودم. بعد دستش را روی شکمم گذاشت و با همان شوخی همیشگی‌اش گفت: ـ خب، این مزاحم چی وقت به دنیا می‌آید که من مادرش را درست و حسابی در آغوش بگیرم؟ به شانه‌اش زدم. ـ چرا این‌طور می‌گویی دخترم را؟ هر دو زدیم زیر خنده و ناگهان کلبه فقیرانه ما پر شد از صدا؛ صدای قهقهه من و سردار، صدای بازی بچه‌ها، صدای قدم‌های کوچک‌شان روی خاک و صدای زندگی‌ای که برای چند دقیقه فراموش کرده بودیم چقدر شکننده است. آن شب غذا خوردیم. بچه‌ها را خواباندم و تازه می‌خواستم وضو بگیرم که صدایی شنیدم، ایستادم، گوش دادم، صدای سرفه بود، آرام نزدیک شدم. سردار بود. سرفه می‌کرد؛ آن‌قدر شدید که تمام بدنش با هر سرفه تکان می‌خورد. یک قدم دیگر جلو رفتم. دستمالی در دستش بود؛ سرخ، خون‌آلود. دنیا دور سرم چرخید. با ترس خودم را به او رساندم. ـ این چیست؟ این چیست سردار؟ چرا؟ چرا این‌طور می‌شوی؟ اشک‌هایم همان‌جا سرازیر شد. ـ قبلاً هم لباس‌هایت خونی بود، گفتی شکار کردی... حالا چی بگویم؟ برایم بگو؟ بگو چی شده و این‌طور عذابم نده. سردار دستپاچه شد و خواست آرامم کند. ـ خوب هستم زن. خوب هستم. فقط کمی مریض شده‌ام. سرم را تکان دادم. ـ نه... نه سردار. حقیقت را بگو. دستانش را گرفتم. ـ تو را به من قسم، بگو. سرم را قسم بخور و بگو. زلالت بمیرد اگر چیزی نیست، بگو سردار. بگو! اشک از چشمانش پایین آمد، دستانم را بوسید. ـ قسم نده! سر خودت را قسم نده. زلال خوب هستم. باشد؟ گریه نکن. فدای چشم‌هایت شوم. خوب می‌شوم. دستم را روی سینه‌اش گذاشت. ـ کمی قلبم مشکل پیدا کرده. تداوی‌اش را شروع می‌کنم، خوب می‌شود. با عجز گفتم: ـ تو را به من قسم، بگو چه مشکلی؟ مریضی‌ات چیست؟ چشم‌هایش را بست، چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: ـ هنوز معلوم نشده. تشویش نکن. اما من می‌دانستم دروغ می‌گوید. نمی‌دانستم چه چیزی را پنهان می‌کند، اما از لرزش صدایش می‌شد فهمید چیزی هست که نمی‌خواهد من بدانم. دست و صورتش را شست و با هم به اتاق رفتیم. آن شب خواب به چشمم نیامد. به سقف خیره مانده بودم و به صدای نفس‌هایش گوش می‌دادم. چرا نفس‌هایش این‌طور شده بود؟ چرا سینه‌اش خرخر می‌کرد؟ چرا هر بار که سرفه می‌کرد، قلب من هم می‌لرزید؟ چشم‌هایم را می‌بستم، اما خواب نمی‌آمد. انگار قلبم بیدار مانده بود تا مراقب چیزی باشد که عقل من هنوز از فهمیدنش عاجز بود. تا این‌که ناگهان دردهای شکمم شدت گرفت. دخترم تصمیم گرفته بود در سخت‌ترین شب زندگی‌مان به دنیا بیاید. هر دقیقه حالم بدتر می‌شد، سردار را آرام تکان دادم. ـ سردار! چشم‌هایش را باز کرد. ـ سردار، بلند شو. فکر کنم وقتش شده. فکر کنم دخترمان می‌خواهد بیاید. در یک لحظه از جا پرید، هر چیزی را که لازم بود برداشت. با عجله از خانه بیرون رفت و زن سرور را خواست تا مراقب بچه‌ها باشد و خودش به خانه مادرم رفت. پدرم فقط اجازه داد مادرم همراه‌مان بیاید. به کلینیک رفتیم، درد زایمان لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. قابله با تمام توانش کمکم می‌کرد، اما من احساس می‌کردم بدنم دیگر توان ادامه دادن ندارد. از درد به خودم می‌پیچیدم. هر لحظه گمان می‌کردم این آخرین نفس من است، اما بدتر از درد، حرف‌هایی بود که از بیرون اتاق می‌شنیدم.

وطن!🇦🇫🫶

#جامانده_از_سه‌شنبه همه‌ی‌شان شبیه خودم شیفته‌ای برنامه و سخن‌رانی و گردانندگی هستند.

ـ زلال در موجودیت من یک روز خوش ندید. صدایش آن‌قدر آرام شد که مجبور شدم خودم را جلو بکشم تا بشنوم. ـ بعد از من... کاری کن زندگی را زندگی کند. چشم‌هایش را بست. ـ حتی اگر لازم شد، ببرش به شهر. هر کاری لازم بود بکن. فقط کاری کن خوب باشد. دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. اشک‌هایم بی‌محابا می‌ریختند. زبانم بند آمده بود. گوش‌هایم فریاد می‌زدند که این حرف‌ها را باور نکن، چشم‌هایم دنبال چیزی می‌گشتند که این کابوس را انکار کند. اما حقیقت، درست روبه‌رویم نشسته بود. سردار، همان پسری که همیشه فکر می‌کردم برای همه دردهای دنیا هنوز وقت دارد، حالا داشت برای بعد از مرگش وصیت می‌کرد. و من، میان آن باغ خاموش، برای اولین بار فهمیدم گاهی آدم پیش از آن‌که کسی را از دست بدهد، مجبور می‌شود برای نبودنش آماده شود. به زلال فکر کردم. به دخترم. به تمام روزهایی که از کنارم گذشته بود و من نفهمیده بودم چه اندازه درد را پشت سکوتش پنهان کرده است. آه زلال... آه دختر مقبولم... چه چیزهایی کشیدی و من ندیدم؟ چه شب‌هایی با بدن کبود خوابیدی و صبح، صورتت را طوری شستی که کسی نفهمد؟ چه‌قدر درد را بلعیدی تا خانه آرام بماند؟ و من حالا روبه‌روی مردی نشسته بودم که خودش در آستانه رفتن بود و آخرین خواهشش، نجات زنی بود که زندگی در کنار او را هم از او دریغ کرده بود. نمی‌دانستم باید برای سردار گریه کنم یا برای زلال. برای مردی که داشت می‌رفت، یا زنی که هنوز مانده بود اما سال‌ها بود زندگی نمی‌کرد. بعد از ساعت‌ها حرف زدن، وقتی دیگر توان حرف زدن در وجودش نمانده بود، برایش لباس آوردم تا عوض کند و به خانه برگردد. لباس‌های خون‌آلودش را در دست گرفتم. به آن‌ها نگاه کردم و دلم فرو ریخت. آن لباس‌ها انگار تمام ترس، درماندگی و رنج زلال روی آن‌ها پاشیده شده بود. وقتی از باغ بیرون آمدم، قدم‌هایم سنگین بود. اما سنگین‌تر از قدم‌هایم، حرفی بود که در سینه‌ام دفن کرده بودم: «زلال را به من بسپار... این بار نمی‌گذارم تنها بمانی.»

ـ زلال در موجودیت من یک روز خوش ندید. صدایش آن‌قدر آرام شد که مجبور شدم خودم را جلو بکشم تا بشنوم. ـ بعد از من... کاری کن زندگی را زندگی کند. چشم‌هایش را بست. ـ حتی اگر لازم شد، ببرش به شهر. هر کاری لازم بود بکن. فقط کاری کن خوب باشد. دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. اشک‌هایم بی‌محابا می‌ریختند. زبانم بند آمده بود. گوش‌هایم فریاد می‌زدند که این حرف‌ها را باور نکن، چشم‌هایم دنبال چیزی می‌گشتند که این کابوس را انکار کند. اما حقیقت، درست روبه‌رویم نشسته بود. سردار، همان پسری که همیشه فکر می‌کردم برای همه دردهای دنیا هنوز وقت دارد، حالا داشت برای بعد از مرگش وصیت می‌کرد. و من، میان آن باغ خاموش، برای اولین بار فهمیدم گاهی آدم پیش از آن‌که کسی را از دست بدهد، مجبور می‌شود برای نبودنش آماده شود. به زلال فکر کردم. به دخترم. به تمام روزهایی که از کنارم گذشته بود و من نفهمیده بودم چه اندازه درد را پشت سکوتش پنهان کرده است. آه زلال... آه دختر مقبولم... چه چیزهایی کشیدی و من ندیدم؟ چه شب‌هایی با بدن کبود خوابیدی و صبح، صورتت را طوری شستی که کسی نفهمد؟ چه‌قدر درد را بلعیدی تا خانه آرام بماند؟ و من حالا روبه‌روی مردی نشسته بودم که خودش در آستانه رفتن بود و آخرین خواهشش، نجات زنی بود که زندگی در کنار او را هم از او دریغ کرده بود. نمی‌دانستم باید برای سردار گریه کنم یا برای زلال. برای مردی که داشت می‌رفت، یا زنی که هنوز مانده بود اما سال‌ها بود زندگی نمی‌کرد. بعد از ساعت‌ها حرف زدن، وقتی دیگر توان حرف زدن در وجودش نمانده بود، برایش لباس آوردم تا عوض کند و به خانه برگردد. لباس‌های خون‌آلودش را در دست گرفتم. به آن‌ها نگاه کردم و دلم فرو ریخت. آن لباس‌ها انگار تمام ترس، درماندگی و رنج زلال روی آن‌ها پاشیده شده بود. وقتی از باغ بیرون آمدم، قدم‌هایم سنگین بود. اما سنگین‌تر از قدم‌هایم، حرفی بود که در سینه‌ام دفن کرده بودم: «زلال را به من بسپار... این بار نمی‌گذارم تنها بمانی.»

امروز سردار خبر فرستاد که دور از چشم هارون، به باغ بروم و او را ببینم. همین که پا به باغ گذاشتم، چشم‌هایم از دیدن آن‌چه پیش رویم بود گریزان شد؛ انگار چشم‌هایم می‌خواستند آن تصویر را نبینند، اما واقعیت بی‌رحم‌تر از آن بود که بشود از آن فرار کرد. سردار گوشه‌ای نشسته بود. لباس‌هایش غرق خون بود و رنگ صورتش به سفیدی دیوار می‌زد. با تمام ترسی که ناگهان در دلم ریخته بود، خودم را به او رساندم. ـ سردار... پسرم چی شده؟ دستم را گرفت. دستش سرد و بی‌جان بود. با هزار زحمت خواست از جایش بلند شود، اما بدنش یاری‌اش نکرد. صدای نفس‌هایش سنگین و بریده بود، میان هر چند کلمه، مکثی طولانی می‌کرد، انگار برای بیرون کشیدن هر نفس از سینه‌اش باید با مرگ کشتی می‌گرفت. با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد گفت: ـ چیزی نیست خاله... فقط... کمی حالم بد شد. به لباس‌های خون‌آلودش نگاه کردم. ـ این یعنی چی که چیزی نیست؟! پس این خون‌ها چیست؟ لباس‌هایت چرا این‌طور شده؟ چشم‌هایش را پایین انداخت. انگار خودش هم می‌دانست دیگر نمی‌تواند چیزی را پنهان کند. آرام گفت: ـ بیا بشین خاله... حرف می‌زنیم. ـ آبی، چیزی، برایت بیاورم؟ سرش را به آرامی تکان داد. ـ نخیر... فقط بشنو. نشستم. اما آن لحظه نمی‌دانستم قرار است چه چیزی بشنوم که بعد از آن، دیگر هیچ‌چیز در زندگی‌ام شبیه قبل نخواهد بود. سردار چند بار نفس عمیق کشید. سینه‌اش بالا آمد و پایین رفت، اما هر نفس برایش شبیه بالا رفتن از کوهی بلند بود. با هزار زحمت شروع کرد: ـ خاله... یک سال است سرفه می‌کنم. یک سال است درست نفس کشیده نمی‌توانم. سینه‌ام، سرم، تمام بدنم درد می‌کند... اما فرصت نشد بروم معاینه کنم. لحظه‌ای خاموش شد. ـ چند بار سر کار از شدت حال بد بیهوش شدم. همکارانم مرا به شفاخانه بردند. یک هفته پیش از من آزمایش‌های زیادی گرفتند تا بفهمند چرا هر روز خون استفراغ می‌کنم. صدایش شکست، نگاهش را از من دزدید. ـ دیروز نتیجه آمد. قلبم شروع کرد به کوبیدن. ـ چی شده سردار؟ این بار مدت زیادی چیزی نگفت. بعد، با صدایی که انگار خودش هم از گفتنش می‌ترسید، گفت: ـ خاله... یک مرض خیلی بد و وخیم است. چیزی که تداوی‌اش حتی در شهر نیست. دستش را محکم‌تر گرفتم. ـ چی شده؟ لب‌هایش لرزید. ـ من... سرطان قلب دارم. برای چند ثانیه، هیچ صدایی در باغ نبود. نه صدای باد را می‌شنیدم، نه خش‌خش برگ‌ها را، نه حتی نفس‌های خودم را. فقط به صورتش نگاه می‌کردم. انگار منتظر بودم لبخندی بزند و بگوید شوخی کردم. اما نزد. گفت: ـ داکترها گفتند اگر بخواهم شانسی برای زنده ماندن داشته باشم، باید قلبم تبدیل شود. این کار این‌جا ممکن نیست. باید بروم پاکستان. آن هم معلوم نیست قلب مناسب پیدا شود یا نه. مکث کرد. ـ پولش را هم ندارم. دیگر نمی‌دانستم چه بگویم. چطور می‌شود به همسری گفت پسری که همیشه برایش «همدم است، شوهر است» است، درباره رفتنش حرف می‌زند؟ چطور می‌شود در برابر کسی که روبه‌رویت نشسته و از مرگ خودش حرف می‌زند، کلمه‌ای پیدا کرد؟ سردار دستم را نوازش کرد و گفت: ـ از تو چیزی نمی‌خواهم خاله. فقط گفتم خبر باشی. لبخند تلخی زد؛ لبخندی که بیشتر از گریه درد داشت. ـ من که می‌میرم... اما تو متوجه زلال من باش. متوجه فرزندانم باش. صدایم درنمی‌آمد. ـ خاله... ببخش. این بار اشک در چشمانش جمع شد. ـ ببخش که زلالت را امانت گرفتم، اما نتوانستم درست از امانتت مراقبت کنم. سرم را تکان می‌دادم و اشک‌هایم بی‌وقفه روی صورتم می‌ریخت. ـ تو زلالت را پس بگیر خاله. او را با فرزندانش تحویل بگیر. نگذار بعد از من سرور هر کاری که خواست با او بکند. نفسش دوباره به شماره افتاد. ـ می‌دانم این روزها خیلی شکنجه‌اش می‌کند. لت‌وکوبش می‌کند. زلال چیزی برایم نمی‌گوید... اما مگر من چشم ندارم؟ صدایش لرزید. ـ جای سیاهی و کبودی بازوهایش را می‌بینم. جای مشت و لگد را می‌بینم. می‌فهمم چه بر سرش می‌آید... اما خاله، من دیگر توان مقابله ندارم. دستم را روی دهانم گذاشتم تا صدای گریه‌ام بیرون نیاید. سردار سرش را پایین انداخت. ـ من باختم خاله. این سه کلمه را چنان گفت که انگار تمام زندگی‌اش را در همان سه کلمه دفن کرده باشد. ـ پشیمانم که زلال را با خودم بدبخت کردم. من بد کردم. خیلی بد کردم. سرش را بلند کرد و مستقیم به چشمانم نگاه کرد. ـ تو زلال را پس بگیر. تو مواظبش باش. چند لحظه سکوت کرد. ـ قول بده، خاله. دستش را در میان دست‌هایم گرفتم. ـ قول بده از زنم و اولادهایم مراقبت می‌کنی. قول بده نمی‌گذاری چشم زلال تر از این شود. اشک‌هایش پایین می‌آمد.

من ایمان دارم؛ به روزی که خنده‌های‌مان همچو خورشید، از پسِ غم‌های سر به فلک طلوع می‌کند و م جهان به کام‌مان شیرین می‌شود! #ان
من ایمان دارم؛ به روزی که خنده‌های‌مان همچو خورشید، از پسِ غم‌های سر به فلک طلوع می‌کند و م جهان به کام‌مان شیرین می‌شود! #انوش

پیام‌های دیگران‌تان را هم پاسخ می‌دهم.

علیک سلام عزیز من؛ خدا را به هر حالش شکر خوبِ‌خوب هستم. حال‌ دل مهربان تو هم انشاءالله که خوب باشد.