Eunoia | Sara Akbari
前往频道在 Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
显示更多未指定国家未指定类别
622
订阅者
-224 小时
-57 天
-2630 天
帖子存档
قلمیارانِ انوش!
سلام به ساکنین دلم، از پرودگاری که رحمتش بیانتهاست میخواهم ثانیهبهثانیهای از زندگی را برایتان رنگارنگ و قشنگ بسازد.
نمیگویم بدون دغدغه، چون زندگی که بیمشکل و دغدغه مزهای ندارد.
میگویم آنقدر دلکهای مهربانتان خوب باشد که تحمل کنید و آنقدر قوی باشید که تاب بیاورید.🤍
فرض کن از آه ما آتش به ریش ظالم افتد
عصر او پایان بگیر، قصر او ویرانه باشد
من بیشتر از بیشتر این شعر قشنگ را دوست دارم!
و ها!
پرسیده بودید که جانبخش داستان حقیقی بود یا تخیلی؟
بلی تا جایی حقیقی بود، خصوصا مرگ زلال، اما نه همه. خب مرچونمکش را خودم ریختم تا دلبر باشد.
داستانش کاملا متفاوت بود و من این را سه سال قبل شنیده بودم، اولین روزی که قلم گرفتم و خواستم امتحان کنم میشود نویسنده شوم یا نه، این را نوشته بودم.
بعدش همانطوری در گوشهگکی الماری کتابهایم افتیده بود، تا دوباره نوشتمش، تا نشرش کردم و خواندید.
پیدیاف جانبخش را هم میگذارم، عزیزانی که درخواست داده بودید نگران نباشید مگر میشود حرفتان را فراموش کنم... قطعا نه.
یکی از رمانهایم که قولش را داده بودم؛ بعد از ویرایش اول اینجا نشر میکنم.
پس صبور باشید!😍
|جنازهای یک آرزوی بربادرفته|
همیشه فکر میکردم آدم وقتی پیر میشود، موهایش سفید میشود.
حتی یکبار در محفلی، دامادی را دیدم با موهای جوگندمی و با خودم گفتم: چقدر بزرگ بوده، دخترک خیلی خورد است.
آن روزها خیال میکردم سفیدی مو، حاصل گذشتن سالهاست، نمیدانستم بعضی موها از تقویم پیروی نمیکنند.
بعدها موی سفید را در مرد سیسالهای دیدم؛ مردی که فرزندانش دوستش نداشتند و شاید هر شب، پیش از آنکه سرش را روی بالش بگذارد، هزار بار از خودش میپرسید کجای زندگی را اشتباه رفته است.
در جوان بیستسالهای که از آرزوهایش گذشت، نه برای آنکه دیگر رویایی نداشت، چون برای آنکه فامیل و حرف مردم، آرزوهایش را از او بزرگتر کرده بودند.
در پسر دهسالهای که هنوز باید دنبال بازی و خنده میدوید، اما زندگی زودتر از موعد، معنای نبودن را به او آموخته بود.
و در طفل چهارساله، کوچکتر از آنکه بتواند دردش را توضیح بدهد، اما بزرگتر از آنکه حسرت دوست داشته شدن را نفهمد. حسرتِ یک آغوش، یک نگاه، یک دوستت دارم؛ چیزی که شاید برای دیگران ساده باشد، اما برای او تمامِ یک آرزو بود.
آنوقت فهمیدم سفیدی مو همیشه نشانهی پیری نیست، جنازهی یک آرزوی بربادرفته است.
سوگِ کودکیست که زود بزرگ شده، خستگیِ مردیست که هیچکس خستگیاش را ندیده، نشانهی قلبیست که پیش از زمان خودش، زیر بارِ زندگی خم شده است زنی که بهارش را در انتظار خزان کرد.
آدم همیشه با گذشت سالها پیر نمیشود، با چیزهایی پیر میشود که مجبور شده تحملشان کند و دم نزند.
#انوش
مولانا نیستم، اما در خلوتِ کلماتم، همانقدر که او در جستوجوی عشق بود، من در جستوجوی معنای خویشتنم.
#انوشگرمای شدید نفس میکشید؛ انگار خورشید از آسمان پایین آمده و درست بالای سر شهر ایستاده بود، یا آتشفشانی عظیم جایی دورتر زبانه میکشید.
میان یک روز معمولی، میان برنامههای ناتمام زندگی، در گوشهای از اتاقم خلوت کرده بودم.
به این میاندیشیدم که کدام دغدغه مهمتر است، کدام را میتوانم حل کنم، برای کدام باید کمک بخواهم و کدام را باید به حال خودش بگذارم.
اگر به من باشد، دوست دارم تمام مشکلاتم را خودم حل کنم.
کمالگرا نیستم، اما از واژههای نیاز و احتیاج گریزانم. انگار پذیرفتن نیاز به دیگری، برایم دشوارتر از خود مشکل است.
شاید برای همین است که گاهی از هیاهوی جهان فاصله میگیرم و با خودم خلوت میکنم.
برای فرار نه، بلکه برای اینکه دوباره صدای خودم را بشنوم.
من تنهایی و خلوت را همجنس نمیدانم؛ تنهایی یعنی نبودن دیگری، اما خلوت یعنی پیدا کردن منِ گمشده.
وقتی با خودم خلوت میکنم، حالم آرامتر میشود.
ذهنم، که ساعتها میان هزار فکر سرگردان بوده، برای لحظهای مینشیند و نفس میکشد.
در خلوت، لازم نیست قوی باشم، جواب همهچیز را بدانم یا وانمود کنم خسته نیستم.
میتوانم فقط خودم باشم با تمام ترسها، خستگیها و سوالهایی که هنوز پاسخی برایشان پیدا نکردهام.
همین برایم کافیست، اینکه کنار خودم بنشینم و به جای حل کردن همهچیز، کمی به خودم فرصت نفس کشیدن بدهم.
#انوش
حوریهی بااستعداد، رویای کوچکش را دیروز روی میز گذاشت.
یک پارچه کاغذ، یک پلنجر پیچکاری و یک سِت سیروم؛ چیزهایی بهظاهر ساده و شاید برای خیلیها بیارزش و دورریختنی، اما پشت همین وسایل ساده، ساعتها ذوق، فکر، تلاش و خلاقیت یک دخترک ایستاده بود.
در مکتب، برنامهی خلاقیت برگزار کردیم تا ببینیم شاگردانمان چقدر میتوانند از داشتههای سادهشان چیزی تازه خلق کنند.
و حوریه، با همان دستان کوچکش، چیزی ساخت که همه را شگفتزده کرد، مدلی از قلب و جریان خون.
وقتی از او پرسیدم: حوریه، چرا تصمیم گرفتی قلب بسازی؟
با همان سادگی شیرین کودکانهاش گفت:
«چون شما استاد دلخواهم استین و در آینده میخایم مثل شما داکتر شوم.»
لبخند زدم، اما پشت آن لبخندم، هزار احساس بود.
چه زیباست وقتی یک معلم میفهمد تصویری که از خودش در ذهن یک شاگرد ساخته، آنقدر روشن بوده که تبدیل به بخشی از رویای آیندهی او شده است.
هنوز حرفش تمام نشده بود که با شوق گفت:
«ها راستی استاد، یک چیز دگه هم در مضمون شما ساختیم... او را روز بعد ببینین، متعجبتان میکنم!»
هیجان و حس خوب داشتتم، در آغوشم فشردمش، بوسیدمش و تشویقش کردم.
#انوش
برای داشتنِ کسی یا چیزی در زندگیام سماجت نمیکنم.
اگر چیزی را از ته قلب بخواهم، تا جایی که توانم باشد برای بهدستآوردنش تلاش میکنم؛ اما فقط تا جایی...
از یکجایی به بعد، اگر ذوقم کور شود، دیگر داشتن و نداشتن گرانبهاترین چیزی که روزی بزرگترین آرزویم بود، برایم فرقی نمیکند. آنقدر بیتفاوت میشوم که شاید برای خوردن یک وعده غذا، شوقی داشته باشم که برای آن ندارم.
من دلبسته میشوم، اما وابسته نه.
دوست میدارم، اما خودم را گم نمیکنم.
برای چیزی که سهمم نیست، با زندگی گلاویز نمیشوم، بعضی چیزها را نمیشود با اصرار به سرنوشت تحمیل کرد.
مدتی از اتفاقات آینده میترسیدم؛ از «اگر»هایی که هنوز نیامده بودند و شاید هرگز نمیآمدند. اما حالا میدانم اگر چیزی قرار باشد در زندگیام اتفاق بیفتد، چه نگران باشم و چه نباشم، راهش را تا من پیدا خواهد کرد.
پس دیگر همهچیز را به دستِ اضطراب نمیسپارم.
آنچه آمد، میپذیرم؛ آنچه رفت، رها میکنم و آنچه سهم من باشد، بیآنکه برایش خودم را تکهتکه کنم، به من خواهد رسید.
دُختِ پذیرا: #انوش
حرف زیاد است، نمیدانی به چه کسی بگویی...
آدم از تنهایی نمیترسد، از این میترسد که عمیقترین لایههای وجودش را به کسی نشان بدهد و روزی ببیند همانها، تبری شدهاند برای شکستنِ خودش.
برای همین بعضی حرفها در ما پیر میشوند، نه چون گفتنی نیستند، چون هر گوشی، محرمِ هر رازی نیست.
#انوش
من تراپیستِ خودم هستم؛ سالهاست به جای فرار از تاریکیهای درونم، روبهرویشان مینشینم، میپرسم، میفهمم، میپذیرم و آرامآرام خودم را از نو میسازم.
شاید بلوغ، همین باشد: اینکه یاد بگیری نجاتِ خویش را به دستِ دیگری نسپاری.
#انوش
بیهودهترین روز، روزیست که گذاشتهایم گلولههای افکارمان بیهدف در ذهن بچرخند.
#انوش
نازنین من!
خودت باش، اما سادهلوح نباش.
مهربان بمان، اما اجازه نده مهربانیات عادتِ دیگران شود.
اعتماد کن، اما چشمهایت را نبند.
و دوست بدار، اما خودت را در دوست داشتن گم نکن.
#انوش
هیچکس حق ندارد از رابطه؛ محلی برای ریختن زبالههای روحیاش استفاده کند.
رابطه، پناهِ دو انسان است، نه جایی برای تخلیهی تمامِ خشمها، زخمها و آشفتگیها.
#انوش
این آدمها هستند که وادارت میکنند احساساتت را سرکوب کنی؛ دوستت دارم را جایی میانِ حنجره و بغضت خفه کنی، دوست داشتنت را پنهان کنی، فاصلهها را هر روز فرسنگها بیشتر کنی و سرانجام، در تاریکترین گوشهی ذهنت پناه بگیری و زیر لب بگویی: شاید ایراد از من است...
#انوش
تجربهها، معماران خاموشِ شخصیت ما هستند؛ هر آنچه بر ما میگذرد، ذرهذره ما را میسازد و در نهایت، به آدمی تبدیلمان میکند که هستیم.
#انوش
