320
订阅者
无数据24 小时
+27 天
+530 天
帖子存档
322
آدمی نیستم که پای میزی بشینم که تهش شاید بازندهی من باشم.
همیشه اولویت خودم بودم؛ مغرور بودم، روی خودم حساب میکردم و هیچوقت حاضر نبودم برای کسی خودم رو تغییر بدم… تا تو اومدی.
از وقتی وارد زندگیم شدی، همهچیز عوض شد؛ حتی نگاهم به زندگی.
برای تو خودم رو تغییر دادم، از خیلی چیزا حتی از غرورم گذشتم و سعی کردم همون آدمی باشم که کنارت میمونه، میفهمتت و دوستت داره.
هر چیزی که توی زندگیت نیاز داشتی، تا جایی که از دستم برمیاومد بهت دادم؛ عشق، محبت، توجه، حمایت و حتی چیزهایی که شاید هیچوقت نفهمیدی چقدر برای به دست آوردنشون از خودم گذشتم.
اما حالا فهمیدم از همون اول حق با خودم بود.
مثل همیشه، منطق بر احساساتم غلبه کرد.
و این بار خودم زدم زیر میزی که چند وقت قبل، با ذوق و امید برای دوتامون چیده بودم؛ میزی که برای خراب نشدنش هر کاری از دستم برمیاومد کردم و تمام توانم رو گذاشتم پای چیزی که فکر میکردم ارزش موندن داره.
اما بعضی میزها رو هرچقدر هم محکم بچینی، وقتی آدم اشتباهی پشتش نشسته باشه، آخرش فرو میریزه.
من هیچ اشتباهی نکردم.
اشتباه من فقط این بود که آدم اشتباهی رو درست دوست داشتم.
تو حتی وقتی منو بازی دادی، من بازیت ندادم.
نه چون بلد نبودم بازی کنم؛ چون طرف حسابم تو بودی.
چون من برای دوست داشتن تو وارد بازی نشده بودم، با تمام وجودم وارد رابطه شده بودم.
من بچگی کردم؛ از ته قلبم دوستت داشتم، ساده بودم، باور کردم، اعتماد کردم…
اما تو همون چیزی رو که با تمام وجودم ساختم، خراب کردی.
و بدجور از چشمام افتادی.
نه فقط به خاطر کارهایی که کردی؛ بیشتر به خاطر اینکه باعث شدی آدمی که با تمام وجودش دوستت داشت، یک روز بشینه و به همهی اون روزها شک کنه.
با این حال، شاید باید ازت ممنون باشم.
تو برای من یک درس بزرگ شدی.
چون من هیچوقت با تو نجنگیدم؛ من برای تو با خودم جنگیدم.
با غرورم، با منطق و احساسم، با ترسهام و حتی با بخشی از خودم که نمیخواست باور کنه ممکنه یک روز تو رو از دست بده.
تو منو بزرگ کردی؛ البته نه با موندنت، با رفتارت.
دیگه اون دختر کوچولوی سابق نیستم.
اون دختری که برای نگه داشتن کسی خودش رو فراموش میکرد، دیگه وجود نداره.
حالا یاد گرفتم که عشق، دلیل کافی برای موندن نیست.
یاد گرفتم هرچقدر هم کسی رو دوست داشته باشی، نباید برای موندنش خودت رو از دست بدی.
یاد گرفتم بعضی آدمها قرار نیست تا آخر راه بمونن؛ بعضیها فقط میان تا چیزی بهت یاد بدن و برن.
و تو برای من دقیقاً همون آدم بودی.
اما دیگه نه ازت دلخوری دارم، نه انتظاری، نه حتی چیزی برای ثابت کردن.
تو یه زمانی تمام دنیام بودی؛
ولی امروز، فقط بخشی از گذشتهای.
گذشتهای که درد داشت، اما منو قویتر کرد.
و شاید تلخترین قسمت ماجرا این باشه که
تو خودت باعث شدی دختری که یه روز برای داشتنت با خودش میجنگید، امروز حتی برای نداشتنت هم ذرهای نجنگه.
دیگه اون دختر کوچولوت نیستم…
و این بار، مقصرش خودتی.
دوست دارم سلام کنم به دختری ک دیگه ترس از هیچی نداره
عشق واسش شوخیه و فقط خودش واسه خودش اهمیت داره
خواستنمو دیدی حالا بشین نخواستنمم ببین
تو دیگه منو از دست دادی
حالا میخوای هر گوهی بخور
