«ادبیاتِ عُصیان»
前往频道在 Telegram
350
订阅者
-324 小时
+77 天
+630 天
帖子存档
آدم های عاشق همیشه برای من توی جایگاه خاصی قرار داشتند، نه عشق به یک فرد، بلکه عشق برای هرچیز و هرکسی، عشق ورزیدن به زندگی و عاشقِ زندگی بودن.
"خاصیتی که طبع مرا هست در وفا
دلجویئی نمود که معهود عهد تست"
(طبع من به گونهای هست که در وفا و دلجویی، خاصیتی داره که مطابق با عهد و پیمان توست:).
مجدهمگر،قطعات،۱۰
"دیدم شب و روز رنج و بیداریها
تا در تو رسیدهام به دشواریها
ای ذات پسندیده تو حق عزیز
مپسند مرا بدینچنین خواریها"
مجدهمگر،رباعیات،۲۹
"یا آن دل گم گشته به من باز رسانید
یا جان ز تن رفته به تن باز رسانید
یا جان بستانید زمن دیر مپائید
یا یار مرا زود به من باز رسانید"
(یاجونش،یا یارش:).
مجدهمگر،غزلیات،۳۹
"کجاست آن صنم سرو قد سیم اندام
کجاست آن بتخورشیدروی ماهغلام
شگرف شاهد شمشاد قد شیرین لب
همای فاخته طوق و تذرو کبک خرام"
(توصیف زیبایی و دلربایی معشوق).
مجدهمگر،قصاید،۳۷
"از آتش دل گرد رخت راه ببندم
تا گرد گلستان رخت خار نگیرد"
(از آتش دل من، دوری تو را مانع میشوم تا هیچ چیز بد و زشتی به گلستان عشق تو آسیب نرساند).
مجدهمگر،قصاید،۱۳
شب زی ها چطورین؟
امشب قراره از مجدهمگر بخونیم!
شاعر پارسیگوی سده هفتم هجری، که همگر به معنای بافنده هست و احتمال میره که شغل خانوادگیِ ایشون بوده باشه،شاعرِ خوشذوقِ ما،شیرازی با اصالت یزدی بودند :)
آنکه ز شرم لطف او، آتش ناب آب شد
گمشده نعل مرکبش، افسر آفتاب شد
فلکیشروانی،قصاید،۱
در آرزوی یافتن کام از تو
عمری بشد و ندیدم آرام از تو
بی وصل شدم به خیره بدنام از تو
آه ار نکشد داد من ایام از تو
فلکیشروانی،رباعیات،۱۰
داد از چه، ز لب، بوسه بسیار مرا
برد از چه، ز دل، بد آنچه تیمار مرا
فلکیشروانی،رباعیات،۱
ناکرده وداع از بر دلدار شدم دور
نزدیک شدم با غم و از یار شدم دور
هر بار کز او دور شدم صبر و دلم بود
واکنون ز دلوصبر به یکبارشدم دور
تیمار دل افزود مرا چرخ جفا جوی
تا من ز تو ای یار وفادار شدم دور
فلکیشروانی،غزلیات،۴"
امشب از فلکی شروانی بخونیم .
شاعر پارسیگوی ایرانی که توی قرن ششم هجری زندگی میکردند و به این دلیل تخلص فلکی رو اختیار کردند که در اوایل عمرشون به علم نجوم مشغول بودند :)
قلم،دوات،شمع"
ز شوقِ سخن، دل به شب میسپارم
قلم را به دست نه، به جان مینگارم
قلم را فرو برده بر جانِ روشن
چو شمشیری از نور، در جنگ با من
ز شمعی که میسوزد آرام و خاموش
فروغیست بر برگ، چو مهتاب بر دوش
کلامم چو گلبرگ، بر کاغذ افتد
به آوایِ دل، رقصِ معنا درافتد
مُرَکَب چکد، واژه میرقصد از جان
به هر قطره، شوری نهفتهست در آن
بسوزد چو شمع،ماتمِ کاغذِ نَم
که سوزِ قلم هست،شیرینترین غم
کجاست این بهشتیتر از لحظهی من؟
که واژه شکوفا شود از دلم، فن
به هر بیت، جان است و آهی نهفته
غمی خوش، درونِ نگاهی نهفته
منم بندهی نور و این موکِبِ پاک
که بر کاغذ افتد، چو بارانِ اَفلاک!
عصیان،۸مرداد۱۴۰۴ ۳:۴۲حوالیعصر .
سهم امشب"
سعی دارم از شاعرانی شعر بگزینم که آجرهای پایهی ساختمان ادبیات به نامشون هست،کمتر شنیده و خوانده شدند و کم بها داده شده بهشون .
ای دیده گشته در غم هجر تو چون شراب
وای دل بر آتش غم عشقت شده کباب
ای سرو راستی که قدی خوش کشیده ای
در بوستان عشق سر از سوی ما متاب
بانوجهانملکخاتون،غزل۵۵
چندان که نخواهی غم و رنجوری هست
در دوستیت آفت مهجوری هست
هنگام وداعست چه میفرمائی
یک ساعته دیدار تو دستوری هست
بانومهستیگنجوی،رباعی۲۹
