«ادبیاتِ عُصیان»
前往频道在 Telegram
322
订阅者
+324 小时
-147 天
-230 天
帖子存档
خواب میدیدم خیابانها چراغانی شده
ملت ایران رها از این پریشانی شده
خواب میدیدم که رفته اجنبی از خاك ما
ملک ایران باز هم از آن ایرانی شده
خواب میدیدم که بعد آن همه رنج و محن
بر من و تو نعمت آزادي ارزانی شده
خواب میدیدم ز کارون تا لب رود ارس
پاکسازي از وجود عده اي جانی شده
خواب میدیدم نسیمی بر درفشی میوزد
رهبري آزاد مردي کاوه ثانی شده
خواب میدیدم که جاي پوکه سرد فشنگ
زیر پاها برگ گل فرش خیابانی شده
خواب میدیدم که نفرت داده جاي خود به عیش
متحد ترك و بلوچ و کرد و تهرانی شده
خواب میدیدم کلاس درس و زنگ مدرسه
شادي افزاي دل طفل دبستانی شده
خواب میدیدم بجاي نوجوانان دلیر
صاحب شال و قبا و ریش قربانی شده
خواب میدیدم از این خواب پریشان جسته ام
قسمت ما آنچه میدانیم و میدانی شده
اي دریغ از خواب شیرین چون پریدم از قضا
دیدم آن عفریت مشغول رجز خوانی شده
سهم فرزندان محنت دیده ایران زمین
حکم زندان ابد یا مردن آنی شده
دیو ها در دخمه ها و مرد و زن در قید و بند
آشکارا بر همه اسرار پنهانی شده
خواب من تعبیر خوش در پی ندارد ای دریغ!
تا که خواب ناز گردنگیر ایرانی شده
پرویز خطیبی
از تو چه پنهان عاشقت بودم
از دل نه از سلول سلولم
با تو جهانم تازه تر می شد
از روزهای طبق معمولم
تو زنده تر بودی و کوچک سال
با دامن گلدار و کوتاهت
گفتم بمانم با تو، گفتی نه
گفتم خدا، گفتی که همراهت
گفتی برو این کوچه ها فردا
شب پرسه های روزگار ماست
دشمن رسیده تا لب اروند
فردا همین ساعت قرار ماست
عشق منو این خاک همراهت
خندیدم و دل کندم از دنیا
رفتم که برگردم به آغوشت
رفتم که برگردم به رویاها
خون رفت و آتش رفت و من ماندم
یه قلب عاشق زیر خاک سرد
عشق تو قطره قطره بیرون زد
از چشم های عاشقم با درد
نفرین به هر کی تُو لباس من
قلب تو رو با بد دلی آزرد
نفرین به دنیایی که خالی شد
نفرین به رویایی که بی من مُرد
تُو چشم های عکس من گاهی
با گوشه ی چشمت تماشا کن
لعنت به این ترسی که بین ماست
من عاشقت بودم تو حاشا کن
من عاشقت بودم تو حاشا کن
تا این غبار خسته بنشینه
ما با همیم این رابطه این عشق
بین من و بین تو شیرینه
شبِ شراب بیارزد به بامدادِ خمار
که وصلِ یار گرانتر بود ز رنجِ خمار
چه باک اگر نفسم صبح، خسته و پژمرد
شبی که بگذرد از سر به عطرِ زلفِ نگار
هزار توبه شکستم به شوقِ یک لبخند
که عقل را چه محل در دیارِ عشق و قمار
خوش است سوختنِ شمع در هوای وصال
اگرچه عاقبتش باشد آتشی به کنار
به صبح اگر برسم با دلی شکسته و مست
هنوز میدهم آن شب به صد بهار، نثار
کــیمیاکــریمزاده
۴/۳۰
والاتر از مقام عشق در ادبیات چیست؟هیچ چیز. و چه زیباست این جنونِ مهرانگیز که اینگونه واژهها را با یکدیگر میآمیزد. سراپای یک مرد را میلرزاند و جسارت را چاشنیِ اضافهی امورِ زن میکند. به راستی که هیچکس مانند یک فرد عاشق، جسور و بیپروا نخواهد بود. حتی کسی که دیگر هیچچیز برای از دست دادن ندارد.
کــیمیاکــریمزاده
والاتر از مقام عشق در ادبیات چیست؟هیچ چیز. و چه زیباست این جنونِ مهرانگیز که اینگونه واژهها را با یکدیگر میآمیزد. سراپای یک مرد را میلرزاند و جسارت را چاشنیِ اضافهی امورِ زن میکند. به راستی که هیچکس مانند یک فرد عاشق، جسور و بیپروا نخواهد بود. حتی کسی که دیگر هیچچیز برای از دست دادن ندارد.
کــیمیاکــریمزاده
به یاد آخرین امتحان🕊
امروز، مورخ ۳۰ تیر ۱۴۰۵، آخرین صفحهٔ ترم چهارم کارشناسی زبان و ادبیات پارسی ورق خورد؛ فصلی که در آن، واژهها تنها درس نبودند، پناه بودند. روزهایی آمد که از شعر جان گرفتم و شبهایی گذشت که ادبیات مرهمِ خستگیِ روح شد.
در این چند ماه، فهمیدم که زندگی بیش از آنکه پاسخ باشد، پرسش است؛ و ادبیات، هنرِ زیستن با این پرسشها. آموختم که آدمی را نه رنجها میشکنند و نه شادیها جاودانه میکنند؛ آنچه میماند، ردّی است که بر جان او میگذارند.
ترم چهار نیز گذشت؛ با تمام فراز و فرودهایش، با تمام آدمها و خاطرههایش. و باز، آنکه از میان همهٔ این روزها عبور کرد و ماند، خودِ ما بودیم؛ پختهتر از دیروز و امیدوارتر به فردا. و آنچه که میماند ماییم.
که عالیجناب به ما آموخت «هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمیآید مفرحِ ذات».
۴/۳۰
شبِ شراب بیارزد به بامدادِ خمار
که وصلِ یار گرانتر بود ز رنجِ خمار
کــیمیاکــریمزاده
شما پروژه توسعه فردی نیستید که درگیر معرفی خودتون در یک قالب باشید. که آیا این قالب بهتره، یا اون قالب؟انسانید و انسان مانند یک بذر، تبدیل به نهال و بعدها درخت کهنسالی میشه که در طول این مسیر هزاران بار تغییر میکنه. باید زندگی کنید علاقهتون رو، کمی فارغ از اینکه اون علاقه، چه عنوانی به شما میبخشه.
قبول دارم که بعضی انتخابها پنجره زمانی دارن و از دست دادنشون هزینه داره. اما فکر میکنم مسئله همیشه این نیست که «فقط یک مسیر اصلی» وجود داره؛ گاهی مسئله اینه که در هر مقطع از زندگی، یکی از مسیرها باید جون بگیره. به هرحال هیچ فصلی از یک کتاب با فصل قبل و بعد یکی نیست. آدم ممکنه امروز با یک عنوان شناخته بشه، ولی تمام هویتش همون عنوان نیست. خیلی از چیزهایی که روزی «جانبی» به نظر میرسن، بعدها تبدیل به بخش مهمی از زندگی آدم میشن.
خب این رو قبول ندارید که بعضی تصمیمها زمان دارند؟ اگه از وقتشون بگذره حتی شدنی هم که باشن دیگه به اون کیفیتی که باید نتیجه نمیدن
و معمولا یک مسیر اصلی وجود داره و بقیه جانبی هستن مثلا رشته تحصیلی و شغل
هر کسی به هر حال خودش رو با "یک" عنوان معرفی میکنه و هر چیزی غیر از اون عنوان در حد مشغولیتهای جانبی میشن
من با ذوقهام دعوا نمیکنم؛ نوبت براشون میذارم. هر کدوم وقتی وقتش برسه درِ دل آدم رو میزنن. انتخاب برای من حذف کردن نیست، فقط گوش دادن به صداییه که این روزها بلندتر از بقیه شنیده میشه. فکر میکنم راز کار اینه که همه علاقهها رو با هم روی دوش نکشیم. من معمولاً میذارم هر کدوم در فصل خودش شکوفه بده؛ اینطوری هم از تنوع لذت میبرم، هم گم نمیشم. مسیر با یک چراغ روشن نمیشه.
میتونم بپرسم این تنوعطلبی رو چطور مدیریت میکنید که تو تصمیم گرفتن و انتخاب مسیر براتون چالش ایجاد نکنه؟
منظورم اینه وقتی چند مورد هست که براتون مهمه ولی باید بینشون انتخاب کنید چی کار میکنید؟
هر لحظه یک چیزی درونم روشن میشه. این اخلاق خوبیه؟نمیدونم. اما فقط اینو میدونم که این میل به زیستن در تنوع رو بسی دوست دارم. آخرین باری که زبان انگلیسی خواندم برمیگرده به ترم یک دانشگاه. بعدش ایتالیایی عزیزم و اسپانیاییِ خوشمزه منو در خودش غرق کرد و دیگه فرصت نداد سراغ انگلیسی برم. الان با یک صحبت کوتاه با یکی از دوستانم درباره زبان انگلیسی، اون چیزی که گفتم درونم روشن شد. درست مثل یک چراغ. خدا توان بده به همه ذوقیاتم برسم. آمین آمین آمین.
