لـآڪامو
前往频道在 Telegram
+ بقیهی حبسـتو قـراره من بکِـشم، از چی ناراحتـی؟! - حکـمِ نبودنت بـرای من اَبـد خورده دیگه چه فرقـی میکنه چقـدر بـرای تو بُـریدن؟ anon: @A505WARD_BOT
显示更多未指定国家未指定类别
270
订阅者
-1124 小时
-157 天
-730 天
吸引订阅者
十月 '2610月 '26
十月 '26
+59
在4个频道中
九月 '26
+237
在9个频道中
Get PRO
八月 '26
+379
在9个频道中
Get PRO
七月 '260
在7个频道中
Get PRO
六月 '260
在2个频道中
Get PRO
五月 '260
在0个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '260
在0个频道中
Get PRO
一月 '260
在0个频道中
Get PRO
十二月 '250
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+7
在2个频道中
Get PRO
十月 '25
+98
在4个频道中
Get PRO
九月 '250
在5个频道中
Get PRO
八月 '250
在6个频道中
Get PRO
七月 '250
在2个频道中
Get PRO
六月 '250
在1个频道中
Get PRO
五月 '250
在1个频道中
Get PRO
四月 '250
在5个频道中
Get PRO
三月 '250
在2个频道中
Get PRO
二月 '250
在3个频道中
Get PRO
一月 '25
+168
在9个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 15 十月 | 0 | |||
| 14 十月 | 0 | |||
| 13 十月 | 0 | |||
| 12 十月 | 0 | |||
| 11 十月 | 0 | |||
| 10 十月 | +9 | |||
| 09 十月 | +34 | |||
| 08 十月 | 0 | |||
| 07 十月 | 0 | |||
| 06 十月 | 0 | |||
| 05 十月 | 0 | |||
| 04 十月 | 0 | |||
| 03 十月 | +1 | |||
| 02 十月 | +15 | |||
| 01 十月 | 0 |
频道帖子
| 2 | Damn | 14 |
| 3 | — فکر میکنی بوسیدنِ کسی که دوستت داره، تصمیم عاقلانهایه؟
+ چرا؟ نمیخوای ببوسمت؟
— نمیترسی ببوسمت و دیگه نذارم ترکم کنی؟
+ فکر میکنی میتونی منو نگه داری؟
— چی باعث شده فکر کنی نمیتونم؟
+ هیچ آدم عاقلی سلاحی رو که ممکنه جونش رو بگیره، زیر سرش نگه نمیداره.
— کی بهت گفته من آدم عاقلیم؟
+ پس انقدر حرف نزن و بذار زهرِ دیوونگیت رو بچشم.
#Dialogue | 12 |
| 4 | _ | 16 |
| 5 | گاهی که شب، شهر را در سکوتی خاکستری میبلعد و نورِ چراغهای خیابان از پشتِ پنجره مثلِ قطراتِ اشک روی دیوار میلغزند، آن وقت است که حضورش را حس میکنم. آن 'منِ دیگر'. همان که در آن پیچِ تندِ زندگی، فرمان را به سمتی چرخاند که من نچرخاندم.
او آنجاست؛ توی یک دنیای موازی، در خانهای با پردههای بلندِ نخی و بوی قهوهی تازه دمکرده، زندگیای را میزیید که من فقط در رویاهایم به آن سرک میکشم. میبینمش که چطور با لبخندی که من گم کردهام، به آینه نگاه میکند. میبینمش که چطورِ کارش را، همان که من نیمهکاره رهایش کردم، تا کجا پیش برده است. او بهایِ تمامِ 'نه'هایی را که من گفتم، پرداخت کرده و حالا مالکِ تمامِ 'بله'هایی است که من از ترس یا تردید، از دست دادم.
این سنگینترین بارِ جهان است؛ قدم زدن با شبحی که در هر کوچه، دستِ تو را میگیرد و میگوید: "اگر آن روز، آنطور نمیرفتی..."
این زندگیِ نزیسته، مثل یک زخمِ کهنه نیست که جایش بماند و تمام شود؛ این یک حفره است که مدام دهان باز میکند. هر چقدر بیشتر روی خودم کار میکنم، هر چقدر بیشتر سعی میکنم به 'اینجا و اکنون' چنگ بزنم، سایهی بلندِ آن زندگیِ نزیسته روی تمامِ دستاوردهایم میافتد. انگار من فقط سایهنشینِ آن کسی هستم که میتوانستم باشم.
دلم میخواهد به آن غریبهای که در آینهی رویاهایم زندگی میکند بگویم: "تو برنده شدی، تو آن زندگی را زندگی کردی، پس لطفاً دست از سرِ این ویرانهای که من در آن نشستهام بردار." اما او گوش نمیدهد. او فقط میخندد، با همان صدایی که مالِ من بود، و درِ آن خانهی خیالی را پشتِ سرش میبندد، و مرا در این تاریکی، با تمامِ حسرتهای نزیستهام تنها میگذارد. | 13 |
| 6 | منِ دیگر
. | 13 |
| 7 | . | 18 |
| 8 | . | 18 |
| 9 | . | 21 |
| 10 | مگه تمام زندگی انسان در عشق خلاصه همیشه که قلمت هم فقط از عشق بنویسه؟
مهم به تصویر کشیدن به نحوی هست که خواننده باهاش خو میگیره و درک میکنه
و قلم تو خیلی تمیز این کار رو انجام میده.
متقابل بوده خانم، بازهم مختاری. | 6 |
| 11 | 没有文字... | 9 |
| 12 | به فاصلهی رفتن سرکار و برگشتنم نصف چنلها کلوزد زدن
قبلا صحبت کردم که نوشتن برای ارضای روح و روان خودته
اگه خستهای یه مدت از دم فعالیت نکن، هیچ مشکلی نیست
در هرحال تصمیم نهایی عهده خودته و میدونی که چنل و قلمت جزو فیوهایی هست که با رغبت چکش میکنم. | 9 |
| 13 | ㅤㅤЛучшие @JXBXS каналы✔️
ㅤㅤ𝖣︎ı𝖾 𝖻︎𝖾𝗄︎𝗄︎𝖺𝗇︎𝗇︎𝗍𝖾𝗌𝗍𝖾𝗇︎ 𝖲︎𝖾𝗇︎𝖽𝖾𝗋
اگـه دنـبـال فـیـو تـریـن چـنـل هـای پـک
تـهـکـوک مـیـگـردی ایـن فـولـدرو اد کـن🌟
ㅤㅤㅤㅤ𝖬𝖾ı𝗌𝗍𝖻︎𝖾𝗌𝗎𝖼︎𝗁︎𝗍𝖾 𝖪𝖺𝗇︎𝖺𝗅︎𝖾
بـهـتـریـن و فـعـال تـریـن چـنـل هـای پـک کـیـپـاپ ، کـیـدرامـا و سـیـدراما تـوی ایـن فـولـدره♟️
برای شرکت در فولدر ها با جذب
ㅤباور نکردنی اینجا جوین باش✨ | 9 |
| 14 | . | 17 |
| 15 | . | 14 |
| 16 | 没有文字... | 13 |
| 17 | قلمت رو رها نکن خانم، منتظر کار بعدیت هستم | 13 |
| 18 | This | 16 |
| 19 | _ | 60 |
| 20 | عصر بود؛ از همان عصرهایی که نارنجیِ خورشید با رنگِ دودیِ خیابان گلاویز میشود. او کنار پنجره ایستاده بود، با فنجانِ چایِ سردی که طعمِ کهنگی میداد.
تمامِ این سالها، مثلِ مسافری که قطارِ اشتباهی را سوار شده، کوپه به کوپه دویده بود. با خودش گفته بود اگر سریعتر بروم، اگر بیشتر بدوم، اگر آنقدر بلند فریاد بزنم که صدایِ رفتنِ "او" در هیاهویِ تلاشهایم گم شود، آرام میگیرم.
او فکر میکرد با ساختنِ دیوارهای بلندتر، با جمع کردنِ آجرهای موفقیت، ردِ پایِ آن کسی که رفته بود پاک میشود. خیال میکرد مقصرِ این بغضِ دائمی، همانکسی است که یک روز درِ خانه را بست و رفت.
اما آن روز، وقتی نورِ کمجانِ عصر روی قابِ خالیِ عکسِ روی میز افتاد، حقیقت مثلِ یک نتِ موسیقیِ خارجزده، توی گوشش پیچید:
<هیچ قطاری نرفته بود. تمامِ این مدت، او بود که روی ریل ایستاده بود و با چمدانهایِ سنگینِ "بایدها" و "نبایدها" به افق زل زده بود.>
او فهمید که تقصیرِ آن رفتن نبود؛ تقصیرِ ماندنِ خودش در بندِ گذشته بود. او مثلِ کسی بود که فکر میکرد برای نوشیدنِ آب، باید تمامِ اقیانوس را به دوش بکشد، بیآنکه بداند تنها با یک پیاله، در لحظه، میتواند عطشش را سیراب کند.
باید رها میکرد. نه "او" را، که خودش را.
باید میبخشید. نه "او" را، که خودش را برایِ تمامِ ثانیههایی که به جایِ زندگی کردن، به "چرا"های بیجواب فکر کرده بود.
حالا، انگار باری از روی شانههایش برداشته شده باشد. به دستهایش نگاه کرد؛ همان دستهایی که سالها مشت شده بودند تا چیزی را نگه دارند که اصلا وجود نداشت. انگشتانش را باز کرد. نسیمِ خنکِ عصر وارد اتاق شد و روی پوستش نشست. برای اولین بار در تمامِ این سالها، او نه در دیروز بود، نه در فردایِ ناکام؛ او فقط "بود".
و چه طعمِ عجیبی داشت این لحظه: طعمِ چایِ سردی که حالا، در سکوتِ مطلق، عجیب میچسبید. | 34 |
