ch
Feedback
سآرا

سآرا

前往频道在 Telegram

و در نهایت هر چیز، تا حدی ارزش جنگیدن داره✨🌱 °سارا ام ۲۰ ساله° °دانشجوی حسابداری📑° ناشناس من: http://t.me/HidenChat_Bot?start=7941750145

显示更多
未指定国家未指定类别
430
订阅者
-224 小时
+197 天
+1830 天
帖子存档
Repost from N/a
✨.

ولی میدونید الان چی بیشتر از همه چیز منو آزار میده؟ اینکه اون چهارشنبه آخرین چهارشنبه‌ای بود که این شعر رو خوندم و سرم رو گذاشتم روی این دیوار و اون حس رو تجربه کردم.. هنوز صدای بارون، بوی خاک نم گرفته و گرمای شوفاژ اون گوشه توی ذهنمه.. اون سال تحصیلی نصفه برای من بهترین سال عمرم بودو چهارده سالگی‌ای که هیچوقت تکرار نمیشه.. میگن آدما خودشون رو توی یه روزدجا میزارن. اره من خودم رو توی اون چهارشنبه و ۱۳۹۸/۱۱/۳۰ جا گذاشتم.. اون زمان نمی‌دونستم که این متن یه بخش از آهنگ مازیار فلاحی عزیزه. ولی الان به یاد تموم اون خاطرات پاک آهنگ لعنت به من مازیار فلاحی رو گوش میکنم و حسرت میخورم که چی شد که از ۹۸ به بعد زندگی آدما انقدر عوض شد!

صبح اون چهارشنبه از زمین و زمان عصبانی بودم فقط به خاطر اینکه سه تا امتحان داشتم و فکر میکردم خیلی آدم بدبختی هستم، غافل از اینکه بدبختی اصلی توی راهه.. آره اون چهارشنبه آخرین چهارشنبه‌ای بود که من رفتم مدرسه و از فرداش اون کرونای آشغال وارد زندگی‌‌ها شد و دیگه مدرسه نرفتیم. دروغ چرا.. اوایل خوشحال بودم چون مدرسه تعطیل شد، یکم که گذشت به وخیم بودن اوضاع پی بردم. مدارس مجازی شد، از دوستام دور شدم، دلم برای کیمیا تنگ میشد و نمی‌تونستم ببینمش.

این عکس تمام فضای کنار من از جایِ نشستنِ کلاس هشتمم بود. حس اولین باری که این شعر رو خوندم و با تموم وجودم درک کردم هنوز یادمه. از روز اولی که وارد کلاس ۸/۴ شدم تا اون چهارشنبه‌ی کزایی با سه امتحان، روزی بیشتر از ده بار این شعر رو خوندم و به تک تک کلماتش فکر کردم. همون سال بود که چندتا شعر و متن خیلی خوب نوشتم و منتظر مقام آوردن بودم.. راستی، گفتم چهارشنبه‌ی کزایی؟ آره اون چهارشنبه‌ی لعنتی که هربار بهش فکر میکنم، یه بغض سنگین میشینه رو گلوم.

این عکس تمام تصویر کنار من از جای نیمکت کلاس هشتمم بود. حس اولین باری که این شعر رو خوندم و با تموم وجودم درک کردم هنوز یادمه.. از روز اولی که وارد کلاس ۸/۴ شدم تا اون چهارشنبه‌ی کزایی با سه امتحان، روزی بیشتر از ده بار این شعر رو میخوندم و به تک تک کلماتش فکر میکردم. همون سال بود که چندتا شعر و متن خیلی خوب نوشتم و همه‌ی اطرافیانم میگفتن سارا چقدر قلم زیبایی داری.. گفتم چهارشنبه‌ی کزایی! آره اون چهارشنبه‌ی لعنتی که هربار بهش فکر میکنم، یه بغض سنگین میشینه رو گلوم. صبح اون چهارشنبه از زمین و زمان عصبانی بودم فقط به خاطر اینکه سه تا امتحان داشتم.. آره اون چهارشنبه آخرین چهارشنبه ای بود که من رفتم مدرسه و از فرداش اون کرونای آشغال وارد زندگی هامون شد و دیگه مدرسه نرفتیم. دروغ چرا.. اوایل خوشحال بودم چون مدرسه تعطیل شد. یکم که گذشت به وخیم بودن اوضاع پی بردم.. مدارس مجازی شد، از دوستام دور شدم، دلم برای کیمیا تنگ میشد و نمی‌تونستم ببینمش.. ولی میدونید الان چی بیشتر از همه چیز منو آزار میده؟ اینکه اون چهارشنبه آخرین چهارشنبه‌ای بود که این شعر رو خوندم و سرم رو گذاشتم روی این دیوار و اون حس رو تجربه کردم.. هنوز صدای بارون، بوی خاک نم گرفته و گرمای شوفاژ اون گوشه توی ذهنمه.. اون سال تحصیلی نصفه برای من بهترین سال عمرم بودو چهارده سالگی‌ای که هیچوقت تکرار نمیشه.. میگن آدما خودشون رو توی یه روزدجا میزارن. اره من خودم رو توی اون چهارشنبه و ۱۳۹۸/۱۱/۳۰ جا گذاشتم.. اون زمان نمی‌دونستم که این متن یه بخش از آهنگ مازیار فلاحی عزیزه. ولی الان به یاد تموم اون خاطرات پاک آهنگ لعنت به من مازیار فلاحی رو گوش میکنم و حسرت میخورم که چی شد که از ۹۸ به بعد زندگی آدما انقدر عوض شد!

photo content

این داستان از چشم افتادن آدم‌ها هم واقعا ترسناکه، چه کردی با اون همه علاقه‌ای که بهت داشتم احمق.

‏تنها چیزی که این روزها عمیقا بهش اعتقاد دارم اینه که نمیشه هیچکس رو شناخت، انتظار هر چیزی یا هر ضربه‌ای رو باید از هر کسی داشته باشی.

وقتی باورهات رو نسبت به یه نفر از دست میدی، حتی دیگه دلت نمیخواد باهاش دعوا کنی، نه خشمی باقی میمونه، نه میلی برای توضیح خواستن، چون پایان واقعی معمولا با سر و صدا و درگیری اتفاق نمیفته، بلکه به‌صورت تدریجی، در درون ما و با یه خلا شکل میگیره.

این داستان از چشم افتادن آدم‌ها هم واقعا ترسناکه، چه کردی با اون همه علاقه‌ای که بهت داشتم احمق.

وقتی باورهات رو نسبت به یه نفر از دست میدی، حتی دیگه دلت نمیخواد باهاش دعوا کنی، نه خشمی باقی میمونه، نه میلی برای توضیح خواستن، چون پایان واقعی معمولا با سر و صدا و درگیری اتفاق نمیفته، بلکه به‌صورت تدریجی، در درون ما و با یه خلا شکل میگیره.

عزیزم تولدت مبارک بهترین ها برای قلب مهربونت✨🌸

جمله‌بندی دکتر:
جمله‌بندی دکتر:

یه استادِ دکتر رندوم:
یه استادِ دکتر رندوم:

۵/۵/۵ ساعت هفت صبح بیدار شدم برم سر کلاس ترم تابستون ولی استاد نبود😂 دیگه خوابم نمیبره😭

دانشگاه واقعا جای باحالیه. شهریه زیااد، دانشکده روی نوک کوه، جزوه نداریم اگه هم داشته باشیم دقیقا همینجوریه که عسل فرستاد. تازه اخیرا دیگه کارت دانشجویی هم نمیدن😐

Repost from Honeydays🍯
دکترای مملکت،استاد دانشگاه نمیتونه یه عکس بگیره از کتاب فایل کنه! جامعه خیلی به استاد باسواد،اگاه،چند بعدی نیاز داره،خواهشا ن
دکترای مملکت،استاد دانشگاه نمیتونه یه عکس بگیره از کتاب فایل کنه! جامعه خیلی به استاد باسواد،اگاه،چند بعدی نیاز داره،خواهشا نسل بعدی که شما هستید اصلاحش کنید عزیزانم💗

چون خیلی برای گرفتنش دردسر کشیدم دوست دارم یادگاری بمونه.
چون خیلی برای گرفتنش دردسر کشیدم دوست دارم یادگاری بمونه.

راستی رانندگی کردم و خداروشکر بخیر گذشت🤣

راستی رانندگی کردم. خداروشکر بخیر گذشت🤣