Coconut diaries
前往频道在 Telegram
جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! دامپزشک پاره وقت، اورثینکر تمام وقت! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa
显示更多未指定国家未指定类别
263
订阅者
+124 小时
+17 天
+1030 天
帖子存档
دوست دارم درمورد IBS بنویسم و اینکه چقدر زندگی رو اخیرا برام سخت کرده، انگار یه بخش بزرگی از انرژی روزانهمو برای خودش میگیره و نمیتونم بازدهی کاملم رو داشته باشم. صبح زود بیدار شدن بخاطرش برام سخت و زجر آوره و با هر استرسی که بهم وارد میشه بیشتر ذهنم درگیر این میشه که الان دردم شروع میشه. و سختترین بخشش اینجاست که قرار نیست هرگز ازش خلاص شم!
دارم راههای جدید اماحان میکنم که شاید ولم کنه، ورزش، پروبیوتیک، قرصهای ضداضطراب و هنوز راه رهایی رو پیدا نکردم!
آقاعه بالاخره کارمو انجام داد و من آخرش اینجوری بودم که با اینکه کسکشی ولی ممنون🙏🏻
واقعا متوجه نمیشم که یه برنامه ریزی درست و انتخاب واحد خوب چه سختیای داره که هر ترم این دانشکده ما رو به خفت و خواری میندازه تا انجامش بدیم! لعنتی تنها کارت همینه تو اون آموزش، همین رو هم بلد نیستی؟!
بامزست برام که مادر پدرمو میبرم جاهای موردعلاقه خودم و بعدا یهو زنگ میزنن میگن ما دوباره شام رفتیم همونجا:)))) تاییدطلبیه یا هرچی که هست حس خوبیه!
سخیفترین دغدغه بشر اینه که روزی سه بار باید فکر کنه «حالا غذا چی بخورم؟»
این انرژی و وقت باید صرف هدف والاتری میشد!
نارنجی نابیناست، تقریبا جز یه سری سایه محو چیزی نمیبینه. توی کلینیک زندگی میکنه و هرروز که میریم در رو باز کنیم داره بلند بلند میو میکنه، ولی اگه فکر کردین مشکلش تنها موندنه، اشتباه میکنین! نارنجی فقط زیادی پرحرفه! هرروز دنبالم راه میفته توی کلینیک و به پاهام میپیچه و مدام میو میکنه! دکتر میگه بخاطر کم دیدنشه!
عاشق اینه که خودشو بهمون بچسبونه و همهچیز رو بو بکشه، به هرحال، بیناییش رو از دست داده ولی بینیش هنوز کار میکنه و باید استفاده کنه دیگه:))) کلینیک رو یاد گرفته، با بینایی کمش، دیگه میدونه هرچیزی کجاست! گربههای دیگه رو هم دوست داره، تا ازش غافل میشیم میبینیم سر از اتاق گربههای بستری درآورده! منو هم چندباری گازای بازیگوشانه گرفته، که خب فدای سرش!
میگن چرا استرس داری که ibs بگیری؟
بیا نمونهاش اینکه فردا قراره یه چیزی رو با پیک برای دوستم بفرستم و از الان استرس گرفتم! این بدن برای هیچ موقعیتی که یک ذره از نقطه امنش بیاد بیرون طراحی نشده!
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
از یه جایی به بعد، یه طرفه پیگیرِ آدمها شدن، هر چند اون آدم برات عزیز باشه، خیلی مضحکه.
