For evermore
前往频道在 Telegram
A journal!
显示更多未指定国家未指定类别
207
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
207
این فیلم رو ۱۳ ژانویه/۲۳ دی ماه گرفته بودم و امیدوار بودم به زودی همه چیز بهتر شه تا بتونم بذارم تو چنلم، روزها و هفته ها گذشته و هیچ چیز بهتر نشده…
207
قبلنا که برف میومد یه حس امنیتی بهم میداد، یه سکوت و آرامش خاصی داشت انگار یه سکوت… امروز قشنگترین برف سال داشت میومد و حتی نتونستم برای اون خوشحال باشم. این مدتی که ارومیه بودم خیلی سعی کردم به زندگی برگردم، بعد از ماه ها نقاشی کشیدم، فیلم دیدم کتاب خوندم اما انگار هیچی تاثیر نداره. منو که میشناسین با کوچیکترین چیزا خوشحال میشم، اونروز داشتم فکر میکردم اکه امیررضای قبل تو ارومیه پامپکین اسپایس پیدا میکرد گل از گلش میشکفت، اما الان حتی چیزای بزرگ هم خوشحالم نمیکنن. اشتباه نکنین من قربانی این ماجرا نیستم. منی که زندهم و دارم این رو مینویسم و تویی که داری میخونی چطور تظاهر کنیم قربانی این ماجراییم در حالی که نفس هایی هست که دیگه قرار نیست توی هوای شهر باشن…
207
پيش از اين كه اين روزگارمان باری دیگر به تاريكى کشيده شود، تقریبا ناممکن بود بتوانی مرا پس از نيمه شى بيدار پيدا كنى. اما اين روزها تقريبا با طلوع خورشيد به خواب مى روم. از نيمه شب كه ميگذرد هيج كارى نمى كنم. غالبا مطالعه و تماشاى فيلم را پيش از پايان روز متوقف مى كنم و بعد از نيمه شب تسليم افكار مى شوم. فكر ميكنم، فكر مى كنم و اگر هنوز به خواب نرفته باشم بيشتر فكر مى كنم. شايد بايد مجدد دست به قلم بشوم و شعر بنويسم.
چراغ را خاموش کردم،
کتاب را ناخوانده بستم
پتو چه سنگین و چه زبر است
چقدر امشب خسته هستم
صدای صدها پاره آهن
عبور تند دائمیشان
نمیگذارد تا بخوابم
ملول در بستر نشستم
چراغ، روشن کردمش باز
کتاب، اما عینکم کو؟
چه دارد این سمباده مغز
گشودم و ناخوانده بستم
….
چراغ با آن نور تندش
به چشمهایم نیزه میزد
کتاب را پرتاب کردم،
چراغ را درجا شکستم.
بخشی از شعر چراغ… کتاب از سیمین بهبهانی
۲۷م دی ماه ۱۴۰۴، ۱۷ ژانویه ۲۰۲۶
207
چه تصادفی، شعری که دیروز گذاشته بودم از سیمین بود و شعری که امروز(در متن ۲۷م دی ماه) قراره بذارم هم از سیمینه…
207
نمیدونم کدوم صدای دیوانه ای تو سرم تصمیم گرفت امشب و اون هم توی این وضعیت فیلم پیانیست رو ببینم. توی این روزا که دور تا دورمون دیوارهایی کشیده شده که روشون خرده شیشه کاشتن و هر حرفی به قیمت یک گلوله زده میشه. به نیمه های فیلم که رسیده بودم، پیامک (SMS) هلیا رو رو گوشیم دیدم. قبل اینکه بازش کنم یه دل سیر گریه کردم، با اشک شوق شروع شد و تا اینکه به خودم بیام و بدونم این چیزی نیست بابتش خوشحال باشم اشک های آخر ریخته شده بود.
۲۶ دی ماه ۱۴۰۴، ۱۶ ژانویه ۲۰۲۶
پ.ن. امروز یکی ازم پرسید خوبم؟ به کارام میرسم؟
جوابم به متن امروز مربوط میشد یجورایی
تو فیلم پیانیست یه سکانسی بود، نازی ها وارد یه خونه یهودی میشن وسط شام، به اعضای خونواده دستور میدن از جاشون بلند شن. همه بلند میشن جز پیرمرد خونواده که رو ویلچر بود(نمیتونست بلند شه) مامورا که میبینن از دستورشون سرپیچی شده ویلچر رو تا بالکن میبرن و مرد رو از بالا پرتش میکنن پایین
من مثل همون پیرمردم، تو این شرایط دارم برای امتحانایی درس میخونم که سوالاش وحشتناک و غیرقابل مقایسه با استاندارده.
207
بخوام بی پرده بگم نتونستم اون جرعتی رو که باید تو خودم پیدا کنم متن روز ۲۵م دی ماه رو بذارم تو چنل. شاید یه روز بهتر…
207
میخوام یکم افکارم رو روی صفحه تلفنم بالا بیارم، اگر حوصله داشتین بخونین…
یکی از چیزای کوچیکی که شاید خیلیا بهش توجه نکنن ولی من رو خیلی خوشحال میکنه(یا به قولی یه جون به جونام می بخشه) اون هاله نوری که توی غروب/طلوع روی برگای درختا میتابه، یا راهشو از لابهلای پرده پیدا میکنه و روی فرش خونه میتابه…
نشسته بودم روی زمین اتاقم داشتم درس میخوندم، به خودم که اومدم دیدم چند دقیقه ایه که محو تماشای در اتاقم شدم. چیزی که برام جالب بود این بود که هر چند این روز حتی با یک کلمه میتونم از هم بپاشم، چطور یه نور تابیده به روی در قدیمی اتاقم میتونه برای چند دقیقه ای به زندگی برم گردونه.
یاد شعر سیمین بهبهانی افتادم که میگه:
هر چند دخمه را بسیار
خاموش وکور میبینم
در انتهای دالانش
یک نقطه نور میبینم
207
هی میخوام یچیزی بنویسم، نفسم بند میاد دوباره میرم نوشته های چنلشو میخونم
دوباره بر میگردم بنویسم و نفس باز امون نمیده
