ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

ژاژ و واژ

ژاژ و واژ

前往频道在 Telegram

یادداشتهای گاه و بیگاه ادبی دکتر محمدعلی شیوا تماس با من: @dmoalish زبور حیرت: دفتر غزلها و اشعار آزاد: https://t.me/zabour_heyrat جگرگوشه ها: دفتر رباعیات https://t.me/jegargooshe_ha پرنیان خیال، گروه صائب پژوهی: https://t.me/ParniyanKhiyal

显示更多
未指定国家未指定类别
218
订阅者
无数据24 小时
-47 天
+130 天

正在加载数据

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
11月 '26
十一月 '260
在0个频道中
十月 '26
+55
在0个频道中
Get PRO
九月 '260
在4个频道中
Get PRO
八月 '26
+97
在5个频道中
Get PRO
七月 '260
在5个频道中
Get PRO
六月 '26
+1
在4个频道中
Get PRO
五月 '260
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+10
在0个频道中
Get PRO
一月 '260
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+10
在5个频道中
Get PRO
十一月 '25
+5
在0个频道中
Get PRO
十月 '250
在3个频道中
Get PRO
九月 '25
+14
在0个频道中
Get PRO
八月 '250
在3个频道中
Get PRO
七月 '25
+2
在1个频道中
Get PRO
六月 '250
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+2
在0个频道中
Get PRO
四月 '250
在0个频道中
Get PRO
三月 '250
在0个频道中
Get PRO
二月 '250
在0个频道中
Get PRO
一月 '250
在0个频道中
Get PRO
十二月 '240
在0个频道中
Get PRO
十一月 '240
在0个频道中
Get PRO
十月 '240
在0个频道中
Get PRO
九月 '240
在0个频道中
Get PRO
八月 '240
在1个频道中
Get PRO
七月 '240
在0个频道中
Get PRO
六月 '240
在0个频道中
Get PRO
五月 '240
在0个频道中
Get PRO
四月 '240
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+20
在0个频道中
Get PRO
二月 '240
在1个频道中
Get PRO
一月 '24
+18
在2个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
06 十一月0
05 十一月0
04 十一月0
03 十一月0
02 十一月0
01 十一月0
频道帖子
🔸 از «ققنوس» تا «ری‌را» در جست‌وجوی ارمغان نیما برای شعر فارسی (۲) #محمدعلی_شیوا ققنوس (بخش هفتم) ▪️از نوای نادره تا آتش در بخش پیش، ققنوس را در میان جهانی دیدیم که زندگی در آن جریان داشت: شغال بانگ می‌زد، مرد دهاتی آتش خانه‌اش را روشن می‌کرد و مردمانی در دوردست می‌گذشتند. اکنون نیما بار دیگر به پرنده بازمی‌گردد: او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست از آن مکان که جای گزیده‌ست می‌پرد در بین چیزها که گره خورده می‌شود با روشنی و تیرگی این شب دراز می‌گذرد. یک شعله را به پیش می‌نگرد. تعبیر «آن نوای نادره» درخور تأمل است. ققنوس در آغاز «مرغ خوشخوان» بود. سپس «ناله‌های گمشده ترکیب می‌کند» و اکنون خود به «نوا» بدل شده است. در روایت عطار، ققنس پرنده‌ای است که آوازهای شگفت از منقارش برمی‌خیزد اما نیما دیگر میان پرنده و آواز فاصله‌ای نمی‌گذارد. گویی آواز چنان بر هستی ققنوس غلبه یافته که جای نام او را گرفته است. «پنهان چنان که هست» نیز شاید پیش از هر معنای رازآلود، به تصویری طبیعی اشاره داشته باشد. ققنوس از آغاز «بر شاخ خیزران» نشسته است. چه‌بسا در میان ساقه‌ها و برگ‌های خیزران از چشم پنهان مانده باشد همچون پرندگانی که آوازشان شنیده می‌شود، بی‌آنکه خود دیده شوند. در این صورت، «نوای نادره» معنایی محسوس‌تر می‌یابد: ققنوس پیش از آنکه دیده شود، شنیده می‌شود. البته شعر از انبوهی خیزران‌ها سخنی نمی‌گوید و این دریافت را نمی‌توان قطعی دانست. پرنده از جای برمی‌خیزد و در میان چیزهایی می‌گذرد که با «روشنی و تیرگی این شب دراز» گره می‌خورند. در بند پیش، «زردی خورشید روی موج کم‌رنگ می‌شود» اکنون احتمالاً گرگ‌ومیش است، هنگامی که تاریکی بر اشیا می‌نشیند و مرز آنها در روشنایی رو به زوال، وضوح خود را از دست می‌دهد. ترکیب نامتعارف «گره خورده می‌شود» با این دگرگونی پیوسته تناسب دارد هرچند غرابت نحوی آن همچنان باقی است. واژهٔ «گره» نیز یادآور «رشته‌های پاره» در آغاز شعر است: آنجا پیوند و گسست در قلمرو صدا رخ می‌داد و اینجا در قلمرو دیدن. پس از این، نگاه ققنوس بر شعله‌ای متمرکز می‌شود. نیما منشأ آن را مشخص نمی‌کند. پیش‌تر مرد دهاتی آتش خانه‌اش را روشن کرده بود، اما دلیلی نداریم که این شعله را همان آتش بدانیم. در حکایت عطار، آتش از بال‌های خود ققنس پدید می‌آید: آتشی بیرون جهد از بال او بعدِ آن آتش بگردد حال او اما ققنوس نیما شعله‌ای را پیش روی خود می‌بیند، شعله‌ای که نه جای دقیقش معلوم است و نه افروزنده‌اش. این تفاوت در پیوستگی روایت دو شاعر، با رسیدن به پایان شعر اهمیت بیشتری خواهد یافت. نیما پس از این تصویر، ناگهان چشم‌انداز دیگری می‌گشاید: ترکیده آفتاب سمج روی سنگ‌هاش نه این زمین و زندگی‌اش چیز دلکش است ... در این دو سطر، تصویر از گرگ‌ومیش به زمینی بازمی‌گردد که آفتاب بر سنگ‌هایش تابیده است. «آفتاب سمج» ترکیبی است که به خورشید خصلتی انسانی می‌بخشد، آفتابی که گویی دست از سر سنگ‌ها برنمی‌دارد. در این تصویر، آفتاب است که بر سنگ‌ها «ترکیده». تعبیری نامتعارف که گویی از شکافتگی و ازهم‌گسیختگی نور بر سطح سنگ‌ها حکایت دارد. بااین‌همه، تصویر به‌روشنی تن به چنین تفسیری نمی‌دهد. آنچه مسلم است، نیما از این منظرهٔ خشن و نادلپذیر به داوری دربارهٔ زندگی می‌رسد: «نه این زمین و زندگی‌اش چیز دلکش است». گویی ناخوشایندی منظره، پیش‌درآمد ناخشنودی ققنوس (نیما) از زندگی است که از وصف منظره فراتر می‌رود و تنها با جهانی که ققنوس در آن حرکت می‌کند روبه‌رو نیستیم بلکه با داوری تلخ او دربارهٔ همان جهان نیز مواجهیم. در ادامه، این داوری از زمین و زندگی فراتر خواهد رفت و به آرزوهای مرغان و سرنوشت خود ققنوس خواهد رسید. @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد #نیما_یوشیج #شعر_نو #شعر_نیمایی #شعر_معاصر #نقد_ادبی #از_ققنوس_تا_ری‌را #عطار

2
ل
1
3
🔸 از «ققنوس» تا «ری‌را» در جست‌وجوی ارمغان نیما برای شعر فارسی (۲) #محمدعلی_شیوا ققنوس (بخش ششم) ▪️از جهان افسانه تا جهان زندگی در ادامۀ شعر ققنوس می‌خوانیم: از آن زمان که زردی خورشید روی موج کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج بانگ شغال و مرد دهاتی کرده‌ست روشن آتش پنهان خانه را قرمز به چشم، شعله‌ی خردی خط می‌کشد به زیر دو چشم درشت شب وندر نقاط دور خلق‌اند در عبور. پس از آوازهای دور و بنای خیالی، اکنون منظره‌ای آشنا پیش چشم ماست. نیما به آسانی و گزارش‌گونه نمی‌گوید خورشید غروب می‌کند بلکه کم‌رنگ شدن زردی آن را بر سطح موج نشان می‌دهد. یعنی زمان، نه با اعلام شاعر، بلکه با تغییری محسوس در روشنایی می‌گذرد. نکته مهم‌تر این که در حکایت عطار، ققنس عمدتاً در جهان شگفت و اسطوره‌ای خود باقی می‌ماند. حتی حضور فیلسوف نیز بخشی از روایت شگفتی‌های پرنده است. اما نیما ققنوس را در چشم‌اندازی قرار می‌دهد که به‌تدریج با نشانه‌های زندگی آشنای انسان‌ها پر می‌شود. بانگ شغال به گوش می‌رسد و اندکی بعد مرد دهاتی ظاهر می‌شود که آتش خانه‌اش را روشن می‌کند. این نخستین حضور مشخص انسان در شعر است. انسانی بی‌نام که در پایان روز سرگرم کاری معمولی است. انتخاب صفت «دهاتی» نیز در شعر شاعری چون نیما که همواره به خاستگاه روستایی خود می‌بالید، درخور تأمل است. بانگ شغال، خانهٔ روستایی و آتش، همگی به جهانی تعلق دارند که نیما از نزدیک می‌شناخت. آیا در تصویر مردی که هنگام غروب آتش خانه‌اش را روشن می‌کند، می‌توان نشانی از تجربهٔ زیستهٔ خود شاعر را نیز دید؟ شاید این مرد، بی‌آنکه لزوماً تصویری مستقیم از نیما باشد، چیزی از حضور او را در منظره حفظ کرده باشد. هم‌نشینی مرد دهاتی و ققنوس، تقابل دیگری نیز پدید می‌آورد: ققنوس «آواره مانده» و مرد دهاتی خانه‌ای دارد که آتشش را روشن می‌کند. ققنوس در ابرها دیوار بنایی خیالی می‌سازد و مرد روستایی در خانه‌ای واقعی به استقبال شب می‌رود. نیما این دو وضعیت را مستقیماً مقایسه نمی‌کند، اما مجاورتشان فاصلهٔ میان آوارگی و سکونت، خیال و زندگی روزمره را پیش چشم می‌آورد. آتش نیز نخستین بار نه در پیوند با سرنوشت اسطوره‌ای ققنوس، بلکه در خانهٔ همین مرد دهاتی ظاهر می‌شود. عنصری که در افسانه با مرگ و زایش ققنوس پیوند دارد، اینجا ابتدا در ساده‌ترین صورت انسانی خود حضور می‌یابد. ▪️سرمه‌ای از آتش بر چشم شب اما یکی از شگفت‌انگیزترین تصویرهای این بند، آنجاست که شعلهٔ کوچک و سرخ، زیر چشم‌های درشت شب خط می‌کشد. نیما به شب جان می‌بخشد، اما شگفتی تصویر تنها در این جان‌بخشی نیست. شب چهره‌ای پیدا می‌کند که چشم‌هایش باید با خطی رنگین برجسته شوند. در آرایش معمول چشم، این وظیفه بر عهدهٔ سرمهٔ سیاه است اما شب خود سیاه است و خط سیاه در تاریکی آن ناپدید می‌شود. این‌بار آتش جای سرمه را گرفته است. خطی سرخ بر چهره‌ای سیاه می‌نشیند و چشم‌های شب را آشکار می‌کند. رندی تصویر در همین وارونگی است: آنچه معمولاً برای سیاه کردن و برجسته ساختن چشم به کار می‌رود، اینجا به رنگ آتش درمی‌آید زیرا چهره‌ای که باید آرایش شود، خود از تاریکی ساخته شده است. شب، که تا این لحظه فضای وقوع رویدادها بود، اکنون به موجودی چشم‌دار تبدیل شده است. گویی تاریکی نیز چشمانی دارد که بر آنچه در جهان می‌گذرد نظاره می‌کنند. تصویر از این حیث کیفیتی سینمایی دارد. در پهنهٔ تاریکی، شعله‌ای کوچک پدیدار می‌شود و خط سرخش، ناگهان چهره‌ای عظیم را در برابر چشم خواننده آشکار می‌کند. نیما به‌جای توصیف مستقیم شب، آن را در برابر چشم ما پدید می‌آورد. در سطرهای پیشین، ققنوس در ابرها دیوار بنایی خیالی می‌ساخت و اکنون شعلهٔ آتش مرد دهاتی بر چهرهٔ شب خط می‌کشد. در هر دو تصویر، چیزی بی‌شکل یا ناپایدار، به یاری تخیل شاعر صورت می‌پذیرد: ابر به فضای ساختن دیوار بدل می‌شود و شب، چهره و چشم پیدا می‌کند. در ادامهٔ منظره، مردمانی نیز در دوردست در گذرند. جهان پیرامون ققنوس اکنون از زندگی انسانی خالی نیست: خانه‌ای روشن شده، مردی به کار خود مشغول است و مردمانی در نقاط دور حرکت می‌کنند. بااین‌همه، هنوز هیچ‌یک از این آدمیان مستقیماً با ققنوس روبه‌رو نشده‌اند. در حکایت عطار، آواز ققنس موجودات را به خاموشی و بی‌خودی می‌کشاند اما در شعر نیما، زندگی پیرامون ققنوس جریان دارد: - شغال بانگ می‌زند، - مرد دهاتی آتش می‌افروزد - و مردم می‌گذرند. ققنوس هنوز بر شاخه است، اما جهان پیرامونش دیگر تنها جهان شگفتی‌های افسانه نیست. در کنار او، زندگی با صداها، حرکت‌ها و روشنایی‌های کوچک خود ادامه دارد و درست در همین جهان است که سرنوشت ققنوس نیما رقم خواهد خورد. @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد #نیما_یوشیج #شعر_نو #شعر_نیمایی #شعر_معاصر #نقد_ادبی #از_ققنوس_تا_ری‌را #عطار #مرگ_ققنس
112
4
🔸 از «ققنوس» تا «ری‌را» در جست‌وجوی ارمغان نیما برای شعر فارسی (۲) #محمدعلی_شیوا ققنوس (بخش پنجم) در بخش پیش دیدیم که آواز ققنس عطار، پرندگان را به خاموشی و بی‌خودی می‌کشاند اما نیما، با آنکه پرندگان را بر شاخه‌های پیرامون ققنوس نشانده، از واکنش آنان به آواز او چیزی نمی‌گوید. این سکوتِ روایت، در ادامهٔ شعر معنایی تازه می‌یابد، آنجا که ققنوس بانگی برمی‌آورد: که معنی‌اش نداند هر مرغ رهگذر در عطار، تأثیر آواز بر شنوندگان آشکار است اما در نیما، میان آواز و فهم آن فاصله‌ای پدید می‌آید. ▪️از صد سوراخ منقار تا صدها صدای دور اما تفاوت بنیادی‌تر را باید در چگونگی آفرینش آواز جست: او ناله‌های گمشده ترکیب می‌کند از رشته‌های پاره‌ی صدها صدای دور «صدها صدای دور» یادآور «قرب صد سوراخ» منقار ققنس عطار است اما این همانندی عددی، تفاوتی عمیق‌تر را آشکار می‌کند. در روایت عطار، آوازهای گوناگون از سوراخ‌های منقار پرنده برمی‌خیزند و سرچشمهٔ همهٔ آنها خود ققنس است. اما در شعر نیما، صداها از دوردست می‌آیند، گویی جهان، با صداهای پراکنده و گسیخته‌اش، در آفرینش آواز ققنوس سهم دارد. نیما این صداها را «رشته‌های پاره» می‌نامد. در این تصویر، صدا که پدیده‌ای شنیداری و گذراست، به رشته‌ای بدل می‌شود که امتداد دارد و می‌تواند گسسته شود. «پاره» بودن رشته‌ها نیز تصور پیوندی ازدست‌رفته را پیش چشم می‌آورد. ققنوس این‌بار با صداهایی روبه‌روست که نه‌تنها دورند، بلکه پیوستگی خود را نیز از دست داده‌اند. اما کار او تنها گردآوری یا تکرار این صداها نیست بلکه «ترکیب» کردن آنهاست. از اجزای پراکنده، صورتی تازه پدید می‌آورد، صورتی که نیما آن را «ناله‌های گمشده» می‌نامد. شگفت آنکه حاصل این آفرینش نیز از گم‌گشتگی رها نشده است. گویی ترکیب کردن رشته‌های گسیخته، الزاماً به معنای بازیافتن پیوند ازدست‌رفته نیست. در اینجا بیت عطار دربارهٔ فیلسوف، که در بخش پیش خواندیم، اهمیت دیگری پیدا می‌کند: فیلسوفی بود دمسازش گرفت علم موسیقی ز آوازش گرفت در حکایت عطار، ققنس آواز می‌خواند و فیلسوف نظم موسیقایی آن را درمی‌یابد و به دانش تبدیل می‌کند. اما در شعر نیما، خود ققنوس به ترکیب صداها می‌پردازد. آنچه در روایت عطار میان آواز پرنده و شناخت فیلسوف تقسیم شده بود، در ققنوس نیما صورتی دیگر یافته است: پرنده دیگر تنها سرچشمهٔ نغمه نیست، بلکه آفریننده‌ای است که با صداهای جهان کار می‌کند. ▪️از ترکیب صدا تا ساختن تصویر این آفرینندگی در سطرهای بعد، از قلمرو شنیدن به قلمرو دیدن گسترش می‌یابد: در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه دیوار یک بنای خیالی می‌سازد. در فاصلهٔ چند سطر، دو فعل «ترکیب می‌کند» و «می‌سازد» در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. ققنوس از یک‌سو ناله‌هایی را از رشته‌های پارهٔ صداها ترکیب می‌کند و از سوی دیگر، در ابرها دیوار بنایی خیالی می‌سازد. شعر نمی‌گوید که دیوار از ناله‌ها ساخته می‌شود، اما مجاورت این دو کنش، میان آفرینش صوتی و تصویری پیوندی برقرار می‌کند. شگفتی تصویر در آن است که نیما از ساختن یک «بنا» سخن نمی‌گوید تنها «دیوار» آن ساخته می‌شود، آن‌هم نه بر زمین، بلکه در ابرهایی که خود به «خطی تیره روی کوه» مانند شده‌اند. خط، دیوار و بنا، هر سه با شکل بخشیدن و مرزبندی نسبت دارند اما این شکل‌ها در فضایی ناپایدار پدید می‌آیند. ابر پیوسته تغییر صورت می‌دهد و بنایی که دیوارش در ابر ساخته می‌شود، از همان آغاز با تصور دوام و استواری فاصله دارد. در این تصویر نیز، همچون تصویر «ناله‌های گمشده»، آفرینش با نوعی ناتمامی همراه است: آنجا رشته‌های پاره به ناله‌هایی گمشده بدل می‌شوند و اینجا از «بنایی خیالی»، تنها دیواری در ابرها ساخته می‌شود. شاید بتوان در این دو کنش، نشانی از خودِ آفرینش شاعرانه دید. شاعر نیز با صداها، تجربه‌ها و پیوندهای پراکندهٔ جهان روبه‌روست و از آنها صورتی تازه می‌آفریند. تاکید می‌کنم که بااین‌همه، ققنوس را نباید تنها به تمثیلی از شاعر فروکاست. آنچه نیما پیش چشم ما می‌گذارد، موجودی است که هم از جهان تأثیر می‌پذیرد و هم در آن دست به آفرینش می‌زند: - بادهای سرد او را آواره کرده‌اند - صداهای دور و گسیخته، مادهٔ آوازش شده‌اند - و اکنون در ابرها بنایی خیالی می‌سازد. ققنوس نیما تنها با آواز خود بر جهان اثر نمی‌گذارد بلکه جهان نیز در آنچه او می‌آفریند حضور دارد. این رابطهٔ دوسویه، از تفاوت‌های تأمل‌برانگیز ققنوس نیما با ققنس عطار است، تفاوتی که با گسترش چشم‌انداز شعر، ابعاد دیگری از آن آشکار خواهد شد. @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد #نیما_یوشیج #شعر_نو #شعر_نیمایی #شعر_معاصر #نقد_ادبی #از_ققنوس_تا_ری‌را #عطار #مرگ_ققنس
91
5
🔸 از «ققنوس» تا «ری‌را» در جست‌وجوی ارمغان نیما برای شعر فارسی (۲) #محمدعلی_شیوا ققنوس (بخش چهارم) عطار در کنار توصیف منقار شگفت ققنس، بر ویژگی دیگری نیز تأکید می‌کند: نیست جفتش، طاق بودن کار اوست این بی‌جفتی را نباید صرفاً به معنای تنهایی یا فقدان همدم دانست. ققنس در منطق افسانه برای زادآوری به جفت جنسی نیاز ندارد و تداوم نسل او نه از راه آمیزش، بلکه از طریق سوختن و پدید آمدن ققنسی تازه از خاکستر صورت می‌گیرد. ازاین‌رو «طاق بودن» بیش از آنکه وصف وضعیتی عاطفی باشد، از ویژگی‌های بنیادی سرشت اسطوره‌ای پرنده است. در شعر نیما نیز تعبیرِ «فرد بودن» در: بنشسته است فرد این ویژگی را به یاد می‌آورد، اما حضور پرندگان دیگر بر گرد ققنوس، بُعد دیگری به آن می‌افزاید. «فرد» بودن در شعر نیما، در کنار یادآوری یگانگی اسطوره‌ای ققنوس و بی‌جفت بودن او می‌تواند بر تمایزش از پرندگان پیرامونش نیز دلالت کند. تمایزی که در ادامهٔ شعر معنای روشن‌تری می‌یابد. پیوند آواز ققنس با موسیقی پیوند آواز ققنس با موسیقی، وجهی دیگر از حکایت عطار است که در مقایسه با شعر نیما اهمیتی ویژه پیدا می‌کند: فیلسوفی بود، دمسازش گرفت علم موسیقی ز آوازش گرفت آواز ققنس در این دو بیت از حد ویژگی شگفت یک پرنده فراتر می‌رود و به سرچشمهٔ دانشی انسانی تبدیل می‌شود. عطار نمی‌گوید نوازنده‌ای، از آواز ققنس تقلید کرد یا خنیاگری، نغمه‌ای از او آموخت بلکه می‌گوید «فیلسوفی» از آوازش «علم موسیقی» گرفت. این انتخاب بسیار معنادار است و نشان می‌دهد که در سنت دانش‌های قدیم نیز چون امروز، موسیقی تنها هنر نواختن و خواندن نبود، بلکه دانشی دربارهٔ نسبت‌های صوتی، فواصل و نظم نغمه‌ها نیز به شمار می‌رفت. ازاین‌رو حضور فیلسوف نشان از آن دارد که در منطق حکایت عطار، آواز ققنس واجد نظمی است که انسان می‌تواند آن را بشناسد و به صورت دانش درآورد. فیلسوف از آواز پرنده به علم موسیقی می‌رسد. آنچه در طبیعت به صورت نغمه وجود دارد، در قلمرو شناخت انسانی به «علم» تبدیل می‌شود. واژهٔ «دمساز» نیز در چنین بافتی درخور تأمل است. معنای اصلی آن، همراه و مأنوس شدن است اما مجاورتش با «نی»، «آواز» و «موسیقی» امکان تداعی «دم» و «ساز» را نیز فراهم می‌کند و به گمان من این تداعی را می‌توان به قصد و انتخاب آگاهانهٔ عطار نسبت داد. اهمیت اصلی این دو بیت در رابطه‌ای است که میان آفرینش طبیعی نغمه و شناخت موسیقایی برقرار می‌شود. ققنس آواز می‌خواند و فیلسوف از آواز او علم می‌آموزد. گویی تولید نغمه و دریافت نظم آن میان پرنده و انسان تقسیم شده است. نسبتی که در شعر نیما، با فعل «ترکیب می‌کند»، صورتی دیگر پیدا می‌کند. آواز ققنس در حکایت عطار، افزون بر تنوع نغمه‌ها، با تأثیری شگفت بر شنوندگان نیز همراه است: چون به هر ثُقبه بنالد زار زار مرغ و ماهی گردد از وی بی‌قرار جملهٔ پرندگان خامش شوند در خوشیّ بانگ او بی‌هش شوند «ثُقبه» به سوراخ‌های منقار نی‌مانند ققنس اشاره دارد که عطار در بیت پیشین تعدادشان را نزدیک به صد دانسته است. در اینجا رابطهٔ ققنس با دیگر موجودات، عمدتاً رابطهٔ آوازخوان و شنوندگان است. او می‌خواند و جهان پیرامون واکنش نشان می‌دهد. مرغ و ماهی بی‌قرار می‌شوند و پرندگان دیگر در برابر بانگ او خاموش می‌مانند. حتی فیلسوف نیز در جایگاه کسی ظاهر می‌شود که از آواز ققنس نظم موسیقایی می‌یابد و از آن در تدوین دانش موسیقی بهره می‌برد. با دانستن این سابقۀ تصویری در سنت ادبی است که دو سطر پایانی بند نخست شعر نیما معنایی تازه پیدا می‌کنند: ...بنشسته است فرد بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان شباهت با روایت عطار آشکار است: پرنده‌ای یگانه و فرد که آواز می‌خواند و پرندگانی که گرد اویند. اما میان روایت نیما و عطار تفاوتی نیز وجود دارد که در بخش بعد به آن خواهیم پرداخت.
78
6
🔸 از «ققنوس» تا «ری‌را» در جست‌وجوی ارمغان نیما برای شعر فارسی (۲) #محمدعلی_شیوا ققنوس (بخش سوم) در بخش پیشین، از نسبت «آوازه» و «آواره» سخن گفتیم. دو واژه که نزدیکی آوایی‌شان، تقابل معنایی آنها را برجسته‌تر می‌کند. مرغی که آوازه‌اش جهان را فراگرفته، خود آواره مانده است. اما در همین آغاز شعر، انتخاب صفتی برای باد نیز تأمل‌برانگیز است: «ققنوس، مرغ خوش‌خوان، آوازه‌ی جهان آواره مانده از وزش بادهای سرد بر شاخ خیزران» چرا «بادهای سرد»؟ اگر مقصود تنها نشان دادن نیرویی بود که پرنده را از جایی به جای دیگر رانده است، چرا «بادهای تند» یا «بادهای شدید» نه؟ به‌ویژه آنکه نیما در پایان همین شعر، هنگام سوختن ققنوس، از «باد شدید» سخن می‌گوید: باد شدید می‌دمد و سوخته‌ست مرغ این تفاوت را نمی‌توان بی‌اهمیت دانست. شاعر در یک جا کیفیت حسی باد را برجسته می‌کند و در جای دیگر شدت وزش آن را. این دو صفت، افزون بر توصیف دو موقعیت متفاوت، میان آغاز و پایان شعر نسبتی برقرار می‌کنند که در آن، آوارگی، سردی، آتش و سوختن به یکدیگر ارتباط پیدا می‌کنند. در سطر دوم، باد تنها جزئی از منظره نیست بله عامل آوارگی ققنوس است. شاعر نمی‌گوید پرنده در هوایی سرد بر شاخه نشسته، بلکه می‌گوید «آواره مانده از وزش بادهای سرد». این عبارت از رویدادی پیش از لحظهٔ اکنونِ شعر خبر می‌دهد. ققنوس اکنون بر شاخه‌ای نشسته است، اما نشستن او پایان آوارگی‌اش نیست. «آواره مانده» با «آواره شده» تفاوت دارد: دومی بیشتر بر وقوع دگرگونی دلالت می‌کند و اولی بر دوام وضعیتی که از آن دگرگونی حاصل شده است. پرنده جایی برای نشستن یافته، اما هنوز از آوارگی رهایی نیافته است. صفت «سرد» نیز در چنین بافتی معنایی فراتر از گزارش دمای هوا پیدا می‌کند. «تند» و «شدید» مستقیماً به نیروی باد اشاره می‌کنند، اما «سرد» کیفیتی را به تجربهٔ آن نیرو می‌افزاید. سردی در کنار آوارگی، احساس بی‌پناهی و ناسازگاری محیط را برمی‌انگیزد. تقابل سردی و آتش نیز در این میان اهمیت دارد. ققنوس در آغاز، در معرض بادهایی سرد است و در پایان، در آتش می‌سوزد. در آغاز، نیرویی بیرونی او را آواره کرده است و در پایان، خود در رخداد سوختن نقشی فعال دارد. بااین‌همه، بازگشت باد در صحنهٔ پایانی مانع آن می‌شود که این تقابل را به دوگانه‌ای ساده میان انفعال و اختیار فروبکاهیم. باد در هر دو سوی شعر حضور دارد، اما در دو موقعیت متفاوت. این به گمان من بسیار مهم است که معنای این حضور تکرارشونده را باید در پیوند با تمام حرکت ققنوس در شعر دریافت، نه با تعبیر شتاب‌زدهٔ بادهای سرد به جامعهٔ مخالف شاعر یا نیروهای سیاسی، چنان که در عموم روایت‌ها از شعر ققنوس به آن پرداخته شده است. در همین سه سطر آغازین، واژهٔ دیگری نیز هست که ظاهراً تنها جای نشستن پرنده را نشان می‌دهد: «خیزران». چرا خیزران؟ خیزران، با ساقه‌های نی‌مانند خود، در مجاورت باد و آواز، تداعی موسیقایی ویژه‌ای پیدا می‌کند. نی از دیرباز هم گیاهی طبیعی بوده و هم سازی موسیقایی. چیزی که با دمیدن در آن، صدا پدید می‌آید. نیما از نواخته شدن خیزران سخن نمی‌گوید، اما هم‌نشینی «مرغ خوش‌خوان»، «وزش باد» و «خیزران» امکان چنین تداعیی را فراهم می‌کند. اهمیت این انتخاب هنگامی بیشتر می‌شود که به روایت ققنس در منطق‌الطیر عطار بازگردیم. عطار در حکایت مرگ ققنس، پرنده‌ای را وصف می‌کند که شگفتی او بیش از هر چیز در آوازش نهفته است: هست ققنس طرفه مرغی دلستان موضع این مرغ در هندوستان سخت منقاری عجب دارد دراز همچو نی در وی بسی سوراخ باز قرب صد سوراخ در منقار اوست نیست جفتش، طاق بودن کار اوست هست در هر ثُقبه آوازی دگر زیر هر آواز او رازی دگر در این روایت، آواز ققنس از ساختمان شگفت بدن او جدایی‌ناپذیر است. منقاری دراز و نی‌مانند دارد که نزدیک به صد سوراخ در آن است و از هر سوراخ، آوازی متفاوت برمی‌خیزد. اما نکته فقط تعداد آوازها نیست. عطار کثرت نغمه‌ها را در کالبد موجودی یگانه جای داده است: یک پرنده، یک منقار و نزدیک به صد سوراخ و هر سوراخ آوازی دیگر و زیر هر آواز رازی دیگر. «زیر هر آواز او رازی دگر» بر پیچیدگی این تصویر می‌افزاید. آوازها صرفاً از نظر صوتی متفاوت نیستند بلکه هر یک حامل رازی است. کثرت آوازها با کثرت معناها پیوند می‌یابد و ققنس موجودی می‌شود که از یک کالبد، صداها و رازهای بسیار برمی‌آورد.
82
7
🔸 از «ققنوس» تا «ری‌را» در جست‌وجوی ارمغان نیما برای شعر فارسی (۲) #محمدعلی_شیوا ققنوس (بخش دوم) ققنوس، مرغ خوش‌خوان، آوازه‌ی جهان آواره مانده از وزش بادهای سرد بر شاخ خیزران بنشسته است فرد بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان. او ناله‌های گمشده ترکیب می‌کند از رشته‌های پاره‌ی صدها صدای دور در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه دیوار یک بنای خیالی می‌سازد. از آن زمان که زردی خورشید روی موج کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج بانگ شغال و مرد دهاتی کرده‌ست روشن آتش پنهان خانه را قرمز به چشم، شعله‌ی خردی خط می‌کشد به زیر دو چشم درشت شب وندر نقاط دور خلق‌اند در عبور. او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست از آن مکان که جای گزیده‌ست می‌پرد در بین چیزها که گره خورده می‌شود با روشنی و تیرگی این شب دراز می‌گذرد. یک شعله را به پیش می‌نگرد. جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی ترکیده آفتاب سمج روی سنگ‌هاش نه این زمین و زندگی‌اش چیز دلکش است حس می‌کند که آرزوی مرغ‌ها چو او تیره‌ست همچو دود. اگر چند امیدشان چون خرمنی ز آتش در چشم می‌نماید و صبح سفیدشان حس می‌کند که زندگی او چنان مرغان دیگر ار به سر آید در خواب و خورد رنجی بود کز آن نتوانند نام برد. آن مرغ نغزخوان در آن مکان ز آتش تجلیل یافته اکنون به یک جهنم تبدیل یافته بسته‌ست دم‌به‌دم نظر و می‌دهد تکان چشمان تیزبین. وز روی تپه ناگاه چون به جای پر و بال می‌زند بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ که معنی‌اش نداند هر مرغ رهگذر. آنگه ز رنج‌های درونیش مست خود را به روی هیبت آتش می‌افکند. باد شدید می‌دمد و سوخته‌ست مرغ خاکستر تنش را اندوخته‌ست مرغ پس جوجه‌هاش از دل خاکسترش به در. نیما یوشیج ققنوس در حافظهٔ ما بیش از هر چیز مرغ آتش است. پرنده‌ای که می‌سوزد و از خاکسترش زندگی تازه‌ای سر برمی‌آورد. اما در روایت‌های کهن، ققنوس فقط مرغ آتش نیست، مرغ آواز نیز هست و نیما شعرش را نه با آتش، که با همین آواز آغاز می‌کند. در فرهنگ‌های فارسی، ققنوس پرنده‌ای خوش‌آواز وصف شده است. در روایت مشهور، منقار او سوراخ‌های بسیار ــ در برخی نقل‌ها سیصدوشصت سوراخ ــ دارد و وزش باد از آنها نغمه‌های گوناگون پدید می‌آورد. پرندگان دیگر برای شنیدن این نغمه‌ها گرد او جمع می‌شوند و در پایان عمر نیز آواز ققنوس با مرگ و آتش او پیوند می‌خورد. در برخی روایت‌های کهن غربیِ Phoenix نیز آواز در آستانهٔ مرگ از ویژگی‌های پرنده است و حتی حضور پرندگان دیگر در پیرامون او سابقه دارد. پس آغاز شعر نیما، دست‌کم در دو عنصر، هنوز در قلمرو افسانه حرکت می‌کند: ققنوس، مرغ خوش‌خوان، آوازه‌ی جهان آواره مانده از وزش بادهای سرد بر شاخ خیزران بنشسته است فرد بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان. «خوش‌خوان» بودن ققنوس و گرد آمدن پرندگان پیرامونش، هر دو پیش از نیما در افسانۀ ققنوس وجود داشته‌اند. اهمیت کار نیما را از این رو نباید در اختراع این عناصر، بلکه در نحوهٔ تصرف او در میراث افسانه جست. این تصرف ابتدا از زبان آغاز می‌شود. «خوش‌خوان» در کنار «آوازه» نشسته است واژه‌ای که معنای آشکارش شهرت است، اما مجاورتش با «خوش‌خوان» حضور «آواز» را نیز در آن شنیدنی می‌کند. یک سطر بعد، «آوازه» به «آواره» می‌رسد: آوازه‌ی جهان / آواره مانده... دو واژه که گوش آنها را به یکدیگر نزدیک می‌یابد و معنا از هم دورشان می‌کند. مرغی که آوازه‌اش جهان را گرفته است، خود بر اثر بادهای سرد آواره مانده. از نخستین سطرها، شهرت و بی‌جایی، آواز و آوارگی، در وجود یک پرنده به هم گره می‌خورند...
97
8
🔸 از «ققنوس» تا «ری‌را» در جست‌وجوی ارمغان نیما برای شعر فارسی (۲) #محمدعلی_شیوا ققنوس (بخش اول) بعضی شعرها قربانی مشهورترین تصویر خود می‌شوند. «ققنوس» نیما یکی از این موارد است. ققنوس را غالباً همراه با آتش می‌شناسیم: پرنده‌ای که خود را در شعله می‌افکند، می‌سوزد و از خاکسترش زندگی تازه‌ای سر برمی‌آورد. کافی است این تصویر را کنار جایگاه تاریخی نیما بگذاریم تا تمثیلی تقریباً کامل ساخته شود: ققنوس خودِ نیماست، آتش لحظهٔ گسست از سنت و زندگی‌های برخاسته از خاکستر، شعر تازه‌ای که پس از او امکان ظهور یافته است. این خوانش نه بی‌دلیل است و نه لزوماً نادرست. مشکل از جایی آغاز می‌شود که پیش از خواندن شعر، آن را تمام‌شده فرض کنیم. زیرا نیما شعر را با «آتش» آغاز نمی‌کند بلکه با «آواز» آغاز می‌کند. ققنوس در نخستین سطر «مرغی خوش‌خوان» است. بر شاخه‌ای نشسته، پرندگان دیگر گرد اویند و با این همه «فرد» است. آوازش نیز صدایی یکسره برآمده از خود او نیست: «او ناله‌های گمشده ترکیب می‌کند از رشته‌های پاره‌ی صدها صدای دور» و تازه پس از آن است که جهان شعر آرام‌آرام ساخته می‌شود: بادهای سرد، کوه و ابر، خورشید زرد، موج، ساحل، بانگ شغال، خانهٔ دهاتی، شب، مردمی که می‌گذرند، سنگ‌های ترکیده و سرانجام آتش. ین ترتیب در خوانش ققنوس اهمیت بسزایی دارد. خواندن «ققنوس» از پایان به آغاز، آتش را به مرکز شعر تبدیل می‌کند و هرچه پیش از آن است به مقدمهٔ سوختن فرو می‌کاهد. اما شاید لازم باشد راه درست‌تری را برگزینیم  که البته می‌تواند دشوارتر باشد: برای مدتی فراموش کنیم که این پرنده سرانجام خواهد سوخت و ببینیم نیما پیش از رساندن او به آتش چه جهانی ساخته است. حتی خود اسطوره نیز بهتر است اندکی پشت در بماند. افسانۀ ققنوس ساختهٔ نیما نیست. پیوند این پرنده با مرگ، آتش و تجدید حیات سابقه‌ای بسیار کهن دارد و حتی آواز او در آستانهٔ مرگ نیز در روایت‌های پیشین دیده می‌شود. بنابراین پرسش اساسی این نیست که نیما از اسطورهٔ ققنوس استفاده کرده است. پرسش این است که با آن چه کرده است: چه چیزهایی را از روایت موروثی گرفته، چه چیزهایی را کنار گذاشته و چه چیزهایی را به آن افزوده است. این پرسش از آن جهت مهم‌تر می‌شود که ققنوس پیش از نیما در شعر نوین غرب نیز به زندگی تازه‌ای رسیده بود. جرج دارلی، شاعر ایرلندی سدهٔ نوزدهم، در Nepenthe ققنوسی تصویر کرده بود که در تنهایی آواز می‌خواند، می‌سوزد و از مرگ به زندگی تازه می‌رسد. شباهت ققنوس او با ققنوس نیما، به‌ویژه در پیوند آواز، تنهایی، مرگ و نوزایی، بعدها موضوع پژوهشی تطبیقی نیز قرار گرفته است. با این همه، هیچ سندی در دست نیست که نشان دهد نیما شعر دارلی را خوانده بوده است. پس این همانندی، دست‌کم با دانسته‌های کنونی، موضوع مقایسه است نه شاهد تأثیرپذیری. اما مسئلهٔ اصلی «ققنوس» حتی پیش از اسطوره و سرچشمه‌ها آغاز می‌شود. اگر این شعر فقط تمثیلی برای تولد شعر نو بود، هنوز باید توضیح داد چرا نیما برای بیان آن دقیقاً چنین جهانی ساخته است. چرا این زبان، این نحو، این وزن، این شکست و امتداد مصراع‌ها، این منظره و این همه صدا ضرورت پیدا کرده‌اند. تازگی «ققنوس» را نمی‌توان فقط با اندازه گرفتن طول مصراع‌ها نشان داد. اگر اتفاق تازه‌ای در این شعر افتاده باشد، باید در خودِ نحوهٔ وقوع شعر پیدایش کرد. از همین‌جا تفاوت میان دو پرسش آشکار می‌شود: یکی اینکه «ققنوس چه معنایی دارد؟» و دیگری که بنیادی‌تر است، اینکه: در «ققنوس» چه اتفاق شاعرانه‌ای افتاده است؟ پرسش دوم دشوارتر است، زیرا دیگر نمی‌توان با چند معادل نمادین از شعر عبور کرد. باید دید وزن چه می‌کند، جمله چگونه حرکت می‌کند، قافیه کجا انتظار می‌سازد، طبیعت چگونه در شعر حضور پیدا می‌کند، صدا چگونه شکل می‌گیرد و چرا این پرنده باید پیش از سوختن، این همه بخواند. آتش خواهد رسید. اسطوره و زندگی نیما و تاریخ شعر نو نیز به وقت خود خواهند رسید. اما شاید برای فهم «ققنوس» بهتر باشد یک بار از جایی آغاز کنیم که خود نیما آغاز کرده است. آنجا هنوز هیچ‌چیز نسوخته است. مرغی بر شاخه نشسته است و می‌خواند. @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد #نیما_یوشیج #شعر_نو #شعر_نیمایی #شعر_معاصر #نقد_ادبی #از_ققنوس_تا_ری‌را
145
9
🔸 از «ققنوس» تا «ری‌را» در جست‌وجوی ارمغان نیما برای شعر فارسی (۱) #محمدعلی_شیوا درآمد (بخش دوم) اما مسئله فقط زبان و طبیعت نیست. در شعرهای نیما چیزهایی با اصراری عجیب می‌آیند و نقش خود را اجرا می کنند و می روند اما دوباره بازمی‌گردند: شب، صدا، پرنده، آب، باران، دریا، خانه، راه، فاصله، آتش، باد، انتظار، خواندن، شنیدن و نشنیدن. ممکن است اینها صرفاً عناصر مکرر و پربسامد شعر او در نظر گرفته شوند. اما همیشه اینگونه نیست بلکه هربار نسبت میان آنها و درحقیقت نقش تازۀ آنهاست که بازمی‌گردد و جهانی با قوانین تازه آفریده می‌شود. در این جهان، کسی از آب فریاد می‌زند و آدم‌های ساحل را صدا می‌کند. جایی دیگر مرغی «آمین» می‌گوید. جایی کسی در قایقی می‌خواند. داروگ از بارانی خبر می‌دهد که هنوز نباریده است. در جایی دیگر خانه ابری است و جهان همه با آن ابری است. و در «ری‌را»، پس از سال‌ها حضور آواز و فریاد و بانگ و خواندن، ناگهان به یکی از غریب‌ترین وضعیت‌های این جهان می‌رسیم: صدایی هست اما معلوم نیست صدای آدمی باشد. هوا نیز انگار می‌خواهد بخواند و «او» رفته است با صدایش، اما خواندن نمی‌تواند. این تکرارها تصادفی نیستند، شاید در شعر نیما با چیزی روبه‌رو باشیم که بتوان آن را دستور زبانِ تخیل او نامید. همان‌گونه که زبان از تعدادی واژهٔ پراکنده ساخته نمی‌شود و روابط میان واژه‌هاست که ساختار جمله را ممکن می‌کند، جهان یک شاعر نیز صرفاً مجموعهٔ تصاویر محبوب او نیست. اهمیت ندارد که نیما چند بار «شب» یا «دریا» یا «مرغ» گفته است بلکه مهم این است که هربار شب با صدا چه نسبتی دارد، صدا با فاصله چه می‌کند، فاصله چگونه به انتظار تبدیل می‌شود، انتظار چه نسبتی با دیگری دارد، و چرا این همه صدا در شعر او در جست‌وجوی گوشی است که بشنود. شاید آن وقت حتی مفهوم «اجتماعی بودن» شعر نیما نیز صورت پیچیده‌تری پیدا کند. اجتماعی بودن الزاماً به این معنا نیست که شاعر دربارهٔ جامعه سخن بگوید. شاید در لایه‌ای بنیادی‌تر، مسئله این باشد که در جهان او هیچ صدایی بدون مسئلهٔ دیگری کامل نمی‌شود: کسی می‌خواند و کسی باید بشنود. کسی فریاد می‌زند و ساحلی هست. مرغی آمین می‌گوید و دعایی پیش از آن وجود داشته. صدایی از پشت تاریکی می‌آید و کسی می‌کوشد تشخیص دهد چیست. و بارها امری میان این دو قرار می‌گیرد: آب، شب، فاصله، باد، دیوار، دریا، یا ناتوانی از خواندن. از این منظر شاید یکی از مسائل بنیادی جهان نیما نه «تنهایی» به معنای معمول، بلکه فاصله باشد. فاصلهٔ صدا و شنونده. فاصلهٔ انسان و انسان. فاصلهٔ خانه و جهان. فاصلهٔ خشکی و باران. فاصلهٔ ساحل و غریق. و شاید از همه بنیادی‌تر، فاصلهٔ میان آنچه هست و آنچه که باید باشد یا می‌توانسته باشد. اما این نسبت‌ها، اگر واقعاً وجود داشته باشند، باید از خود شعرها سر برآورند، نه از نظریه‌ای که پیشاپیش بر آنها تحمیل شده باشد. آنچه اکنون دربارهٔ صدا، فاصله، انتظار یا نسبت انسان و طبیعت می‌توان گفت، هنوز بیش از چند نشانه و احتمال نیست. ارزش این احتمال‌ها نیز درست در این است که ممکن است در جریان خواندن شعرها استوارتر شوند، تغییر کنند یا یکسره فرو بریزند. باری در این یادداشت‌ها از «ققنوس» آغاز خواهیم کرد و آرام‌آرام به «ری‌را» خواهیم رسید. در این فاصله، شعرهایی چون «آی آدم‌ها»، «کار شب‌پا»، «مرغ آمین»، «قایق»، «داروگ»، «خانه‌ام ابری است» و چند شعر دیگر نیز در مسیر ما قرار خواهند گرفت. هر شعر را نخست باید در جهان خودش دید: چه اتفاقی در آن می‌افتد و این اتفاق چگونه در زبان خود را به رخ می‌کشد. با چه نحو و موسیقی، چه منظری، چه اشیا و عناصری و چه روابطی میان انسان و طبیعت، فرد و جمع، صدا و سکوت، حضور و غیاب. تاریخ، اسطوره، زندگی نیما، نوشته‌های نظری او و خوانش منتقدان نیز در جای خود به این بررسی خواهند پیوست اما نه به‌عنوان کلیدهایی که پیشاپیش معنای شعر را در اختیار دارند، بلکه آنجا که خود متن ضرورت مراجعه به آنها را آشکار می‌کند. شاید در پایان دوباره به همان حکم مشهور برسیم که نیما بنیان‌گذار شعر نو فارسی است. اما اگر این سفر به جایی برسد، این جمله دیگر همان جملهٔ آغاز راه نخواهد بود. خواهیم پرسید: نیما دقیقاً چه چیزی را نو کرد؟ وزن را؟ مصراع را؟ زبان را؟ نگاه شاعر را؟ رابطهٔ انسان و طبیعت را؟ یا بنیادی‌تر از همه، امکانِ دیگری برای حضور جهان در شعر فارسی را؟ از «ققنوس» شروع می‌کنیم. @zhazh_o_vazh درآمد (بخش اول) ⬅️ ادامه دارد #نیما_یوشیج #شعر_نو #شعر_نیمایی #شعر_معاصر #نقد_ادبی #از_ققنوس_تا_ری‌را
83
10
🔸 از «ققنوس» تا «ری‌را» در جست‌وجوی ارمغان نیما برای شعر فارسی (۱) #محمدعلی_شیوا درآمد (بخش نخست) دربارهٔ نیما بسیار  شنیده‌ایم و تکرار کرده‌ایم که « نیما پدر شعر نو» است. تعبیر چندان نادرستی نیست، اما شاید از فرط تکرار، بیش از آنکه چیزی را دربارهٔ نیما روشن کند، او را پشت عنوانی تاریخی پنهان کرده باشد. زیرا اگر کار نیما را عمدتاً در شکستن تساوی مصراع‌ها، جابه‌جایی قافیه یا ایجاد صورتی تازه از وزن خلاصه کنیم، دشوار می‌توان توضیح داد چرا پس از نزدیک به یک قرن، هنوز برخی از شعرهای او نه فقط به‌عنوان اسناد آغاز یک تحول، بلکه به‌عنوان خودِ شعر زنده‌اند. تاریخ ادبیات پر است از بدعت‌گذاران و آغازگران. کسی نخستین بار راهی را باز می‌کند و دیگران از آن می‌گذرند. راه می‌ماند و راهگشا به تاریخ می‌پیوندد. اگر اهمیت نیما نیز تنها در «اول بودن» بود، امروز می‌شد با احترام از نقش تاریخی او سخن گفت و برای یافتن شعر بزرگ به سراغ کسانی رفت که امکانات ابداع‌شدهٔ او را کامل‌تر کرده‌اند. اما گمان می‌کنم مسئلهٔ نیما از جنس دیگری است. نیما فقط صورت دیگری برای شعر گفتن پیشنهاد نکرد بلکه به‌تدریج امکان گونهٔ دیگری از دیدن، شنیدن و سازمان دادن جهان در شعر فارسی را پدید آورد و از دیدگاه من این وجه مهمتری از کارستانی است که نیما در شعر فارسی کرده است. می‌توان وزن را تغییر داد و همچنان با همان منطق پیشین شعر ساخت. می‌توان مصراع را کوتاه و بلند کرد، قافیه را جابه‌جا کرد، زبان را محاوره‌ای‌تر ساخت و با این همه، نسبت شاعر با جهان چندان تغییر نکرده باشد. انقلاب عمیق‌تر زمانی اتفاق می‌افتد که نه فقط ظرف سخن، بلکه نحوهٔ پدیدار شدن جهان در زبان تغییر کند. به نظر می‌رسد که کارستان نیما را باید در همین‌جا جست. در بخش بزرگی از سنت غنایی فارسی، «جهان بیرون» آمادگی شگفتی برای تبدیل شدن به زبان حال انسان دارد. باد، باران، شب، صبح، باغ، سرو، گل، مرغ، دریا و آتش به شعر می‌آیند، اما اغلب خیلی زود وارد دستگاه معنایی شاعر می‌شوند. بلبل می‌تواند عاشق شود، گل معشوق، صبح گشایش، شب هجران و خزان صورت زوال. البته این دستگاه در شاعران بزرگ هرگز به چنین معادلات ساده‌ای فروکاستنی نیست بلکه تنها سخن از گرایشی تاریخی است که طبیعت را به خزانه‌ای عظیم از نشانه‌ها و مناسبات انسانی بدل کرده است. در نیما اتفاق دیگری نیز می‌افتد. باران پیش از آنکه «نماد» چیزی باشد، می‌بارد. شب واقعاً تاریک است. مه راه دیدن را می‌بندد. دریا هیبتی ملموس دارد. صدا از جایی می‌آید که معلوم نیست کجاست. قایق بر آب شناور است. خانه در میان ابر فرو رفته است. داروگ در جایی از طبیعت می‌خواند. اشیا و پدیده‌ها پیش از آنکه برای انسان معنایی داشته باشند، اجازه پیدا می‌کنند وجود داشته باشند. اما درست از همین واقعیت مادی است که معنای دیگری متولد می‌شود. نیما طبیعت را از معنا تهی نمی‌کند. شاید یکی از رازهای شعر او این باشد که معنا را کمتر به صورت نسبتی از پیش‌آشنا میان انسان و طبیعت به شعر وارد می‌کند و بیشتر می‌گذارد از روابط میان اشیا، صداها، فاصله‌ها و وضعیت‌ها پدید آید. به همین دلیل در شعر او گاهی دشوار است بگوییم کجا «منظره» تمام می‌شود و کجا «حالت انسانی» آغاز می‌شود. به راستی «خانه‌ام ابری است» جمله‌ای دربارهٔ هواست یا دربارهٔ انسان؟ پرسش شاید از اساس نادرست باشد. زیرا یکی از اتفاقات بزرگ شعر نیما ممکن است درست همین باشد که مرز میان «درون» و «بیرون» دیگر آن صلابت سابق را ندارد. اندوه لزوماً موضوعی نیست که شاعر ابتدا در درون خود احساس کند و سپس برای بیانش ابری در آسمان پیدا کند. ابر و خانه و انسان می‌توانند اجزای یک وضعیت واحد باشند. از همین‌جاست که زبان نیما نیز گاه غریب می‌شود. بعضی از ناهمواری‌هایی که در نگاه نخست ضعف زبان یا عدول از فصاحت مألوف به نظر می‌آیند، شاید فقط با معیار زبان پیش از نیما قابل داوری نباشند. مسئله دقیقاً تشخیص همین مرز است: کجا زبان برای بیان تجربه‌ای تازه ساختمان مألوف خود را ترک می‌کند و کجا با تصنع، نارسایی یا حتی شکست روبه‌رو هستیم. البته هر ناهمواری احتمالی زبانی را نمی‌توان به صرف انتساب به نیما ضرورتی هنری دانست، همان‌گونه که هر خروجی از فصاحت مألوف را نیز نمی‌توان بی‌درنگ لغزش شمرد. @zhazh_o_vazh درآمد (بخش دوم) ⬅️ ادامه دارد #نیما_یوشیج #شعر_نو #شعر_نیمایی #شعر_معاصر #نقد_ادبی #از_ققنوس_تا_ری‌را
90
11
🔸 نیما همچنان بزرگ‌ترین شاعر نیمایی است گاهی دربارهٔ نیما گفته می‌شود که او آغازگر راه بود، اما شاگردان و نسل‌های بعد از او پیش افتادند و خودِ نیما از آنان «جا ماند». به گمانم این تعبیر، نسبت نیما با شعر پس از او را درست توضیح نمی‌دهد. نیما فقط قالبی تازه نساخت تا دیگران همان قالب را بهتر از او به کار بگیرند. کاری که او کرد بسیار گسترده‌تر بود: مجموعه‌ای از امکانات تازه را پیش روی شعر فارسی گذاشت، از نسبت تازهٔ وزن و طول مصراع گرفته تا جایگاه قافیه، از ساختمان شعر و پیوند اجزای آن تا زبان، روایت، زاویهٔ دید، طبیعت، عینیت و حتی نسبت شاعر با جهان بیرون. نکته همین‌جاست: شاعران پس از نیما، با به قولی شاگردان نیما، غالباً یکی یا چند امکان از این مجموعه را گرفتند و تا منتهای ظرفیت خود پیش بردند. اخوان از یک سو، فروغ از سویی دیگر، و دیگران هر کدام در جهتی. طبیعی است که در آن قلمرو خاص، گاه به صورت‌هایی صیقل‌یافته‌تر و حتی کامل‌تر از نمونه‌های نیما رسیده باشند. اما آیا این یعنی نیما از آنان «عقب افتاده» است؟ تصویر دقیق‌تر شاید این باشد: نیما پایه‌های بنایی تازه را گذاشت، ستون‌هایش را برپا کرد و اتاق‌ها و فضاهای گوناگونش را نشان داد. پس از او کسانی آمدند و هر یک بخشی از این بنا را با مهارت و سلیقهٔ خود بسط دادند. یکی در جایی حتی گچ‌بری بهتری کرد. اما از این نمی‌توان نتیجه گرفت که معمار بنا از گچ‌برِ ماهرتر «جا مانده» است به‌ویژه وقتی بدون آن معماری، اساساً دیواری در کار نبود که گچ‌بری بر آن ممکن شود. اما برای من دلیل بزرگ‌تر دانستن نیما فقط تقدم تاریخی یا بنیان‌گذاری شعر نو نیست. اگر مسئله فقط فضلِ تقدم بود، نیما شخصیتی بسیار مهم در تاریخ شعر فارسی می‌شد، نه الزاماً بزرگ‌ترین شاعر نیمایی. اصل داوری من جای دیگری است: خودِ شعر نیما. نیما در بهترین شعرهایش صرفاً نظریهٔ خود را اجرا نمی‌کند. شعر او هنوز زنده، غافلگیرکننده و گاه دست‌نیافتنی است. جهان «ری‌را»، «داروگ»، «خانه‌ام ابری است»، «مهتاب»، «برف» و بسیاری شعرهای دیگرش جهانی است که تصویر، موسیقی، طبیعت، انسان و فضای عاطفی در آن از یکدیگر جداشدنی نیستند. طبیعت نزد او تزئین شعر نیست بلکه در ساختن معنای شعر شرکت می‌کند. باران و شب و مه و جنگل و قورباغه و مرغ آمین صرفاً اشیایی برای تشبیه نیستند بلکه اجزای جهان شعرند. شاید همین تفاوت اساسی باشد: بسیاری پس از نیما در یکی از راه‌های نیما از خود نیما دورتر رفتند اما کمتر کسی آن گسترهٔ امکانات را یکجا داشت. از همین رو من هنوز نیما را بزرگ‌ترین شاعر نیمایی می‌دانم نه از سر احترام به پدر شعر نو، و نه به این دلیل که «اولین» بود بلکه چون آن کسی که راه‌ها را گشود، خود نیز در بسیاری از همان راه‌ها شعرهایی باقی گذاشت که هنوز پس از چند نسل، به آسانی پشت سر گذاشته نشده‌اند. #محمدعلی_شیوا @zhazh_o_vazh #نیما_یوشیج #شعر_نیمایی #شعر_نو #شعر_معاصر #ادبیات_معاصر #نقد_ادبی #شعر_فارسی #تاریخ_شعر_فارسی
108
12
🔸 تأملی بر مکتوبات مولانا به مناسبت هشتم مهرماه روز بزرگداشت #مولانا #محمدعلی_شیوا دربارهٔ مولانا،زندگی و آثارش  در مقایسه با بسیاری از شاعران و عارفان قدیم، اطلاعات فراوانی باقی مانده است. شعرها، مجالس، بخشی از گفتارهای او در فیه ما فیه و بعدتر گزارش‌های سلطان‌ولد، سپهسالار و افلاکی را داریم. ظاهراً در میان اطرافیان مولانا توجه خاصی به مستندسازی و ثبت سخنان و احوال او وجود داشته است. نامه‌های مولانا اما از این جهت با بقیه میراث مولانا فرق مهمی دارند و آن این که: نامه‌ها معمولاً نزد نویسنده نمی‌مانند و ارسال می‌شوند. مولانا نامه‌ای را برای امیر یا وزیری، یکی از دوستان یا اعضای خانواده می‌فرستاده و طبیعتاً اصل آن نزد مخاطب می‌مانده است. با این حساب، این سؤال پیش می‌آید که: نزدیک به یکصد و پنجاه نامهٔ موجود، چگونه دوباره جمع شده و به صورت کتابی واحد درآمده‌اند؟ اصلِ داشتن مجموعه‌ای از نامه‌ها البته منحصر به مولانا نیست. پیش از او نامه‌هایی از #ذوالنون و #جنید در منابع دیگر نقل شده، نامه‌های #غزالی به صورت مجموعه درآمده و از #عین‌القضات همدانی نیز مجموعهٔ بزرگی از مکاتبات باقی مانده است. بنابراین نکتهٔ قابل توجه در مورد مولانا تعداد نامه‌ها نیست، بلکه چگونگی گردآوری آنهاست. #گورپینارلی معتقد است نامه‌های موجود تمام مکاتبات مولانا نیستند. تقریباً همهٔ آنها برای انجام کاری یا برآوردن مقصودی نوشته شده‌اند و از طرف دیگر، از منابع دیگر نامه‌هایی را می‌شناسیم که در مجموعهٔ کنونی وجود ندارند. پس آنچه امروز داریم، بخشی از مکاتبات مولاناست و احتمالاً نوع خاصی از نامه‌ها بیشتر از بقیه حفظ شده است. اما نکتهٔ جالب‌تر توضیح گولپینارلی دربارهٔ تدوین مکتوبات است. او گمان می‌کند دوستان مولانا، و به تعبیر خودش «بدون تردید حسام‌الدین چلبی و سلطان‌ولد»، نامه‌ها را «از مجموعه‌ها استنساخ» کرده و به صورت کتاب درآورده‌اند. تامل ما بر همین «مجموعه‌ها»ست. اگر پیش از تدوین کتاب مکتوبات، مجموعه‌هایی از نامه‌های مولانا وجود داشته، - این مجموعه‌ها چگونه فراهم شده بودند؟ - نامه‌هایی که برای اشخاص مختلف فرستاده شده بود از چه طریقی در آنها جمع شده بود؟ - آیا گیرندگان نامه‌ها را حفظ کرده بودند و بعدها از آنها رونویسی شده بود؟ - آیا از برخی نامه‌ها در دستگاه‌های اداری نسخه‌ای باقی می‌ماند؟ - یا اشخاص مختلف مجموعه‌های کوچکی از نامه‌ها در اختیار داشتند؟ #گولپینارلی در این باره توضیح بیشتری نمی‌دهد و برای نقش #حسام‌الدین و #سلطان‌ولد نیز شاهد مستقیمی از یک نسخهٔ کهن ارائه نمی‌کند. نسخه‌هایی که اکنون می‌شناسیم متعلق به مرحله‌ای هستند که نامه‌ها قبلاً به صورت مجموعه درآمده و کتاب مکتوبات شکل گرفته بوده است. این نکته در خواندن خود نامه‌ها هم اهمیت دارد. اگر بیشتر نامه‌های باقی‌مانده مربوط به سفارش، وساطت، درخواست و امور اجتماعی است، نمی‌توان فوراً نتیجه گرفت که بیشتر مکاتبات مولانا نیز از همین نوع بوده است. ممکن است این تفاوت تا حدی به نوع نامه‌هایی که حفظ شده‌اند مربوط باشد. نامه‌ای که برای انجام یک کار اداری یا سفارش شخصی به صاحب‌منصبی نوشته شده، شاید بیش از یک نامهٔ عادی میان دو دوست دلیل برای نگهداری داشته است. نمونهٔ عین‌القضات نشان می‌دهد که در چنین مجموعه‌هایی باید این احتمال را جدی گرفت. مقایسهٔ نسخه‌های نامه‌های او نشان می‌دهد که ترتیب و حتی حدود نامه‌ها در نسخه‌های مختلف یکسان نیست و در جریان نسخه‌برداری تغییراتی در مجموعه رخ داده است. بنابراین دربارهٔ مکتوبات مولانا یک بخش از ماجرا هنوز روشن نیست: فاصلهٔ میان نامه‌هایی که برای اشخاص مختلف نوشته شده‌اند و مجموعه‌هایی که گولپینارلی از آنها سخن می‌گوید. شاید پرسش اصلی همین باشد: این «مجموعه‌ها» چه بوده‌اند، چه کسانی آنها را فراهم کرده‌اند و نامه‌های مولانا را از کجا به دست آورده‌اند؟ تا زمانی که برای این مرحله شاهد دیگری پیدا نشود، پاسخ قطعی نداریم اما همین سخن گولپینارلی نشان می‌دهد که تاریخ شکل‌گیری مکتوبات مولانا احتمالاً پیچیده‌تر از آن است که صرفاً بگوییم «نامه‌های مولانا را حسام‌الدین و سلطان‌ولد جمع کردند». @zhazh_o_vazh ضمیمه: لینک دانلود کتاب «آیینۀ شمس» تحقیقی در احوال صلاح الدین زرکوب قونوی، دکتر محمد علی شیوا
113
13
تکمله‌ای بر «چهارچشم» ردّ یک تعبیر در زبان عامه در ادامهٔ یادداشت پیشین دربارهٔ «چهارچشمی»، اشارهٔ آقای حمید روشنی در بخش گفت‌وگوی کانال، وجه دیگری از این تعبیر را پیش آورد و این بار نه در شعر کلاسیک، بلکه در حافظهٔ محلی و زبان عامهٔ تهران. ایشان نقل کردند که سال‌ها پیش، مردی کاسب و سالخورده در یکی از محله‌های نزدیک خیابان مولوی، بیتی را با حسرتی قدیمی برایشان خوانده و باور داشته است که این شعر در وصف چشم‌های زیبای زنی به نام زهرا سروده شده است: چشمِ ما یک‌تا و زهرا چارچشم مایِ کورِ نم‌نمو در حسرتش شاعر این بیت معلوم نیست و طبعاً باید آن را در شمار روایت‌های شفاهی دانست. اما نکتهٔ مهم این است که در واژه‌نامهٔ گویش تهرانی، «چار چشم / چارچش» به معنای «دارای چشم درشت» نیز ثبت شده است. از این رو، چنین وصفی برای زنی با چشم‌های زیبا و چشمگیر، در منطق زبان عامهٔ تهران کاملاً قابل فهم است. در جست‌وجوی بعدی، قرینهٔ دیگری هم پیدا شد: در تاریخ اجتماعی تهران زنی به نام زهرا مافی با لقب «اشرف چهارچشم» شناخته می‌شده است. زنی که در ۲۱ تیر ۱۳۵۸، به حکم دادگاه انقلاب اعدام شد. از سوی دیگر، لقب‌گذاری بر اساس ویژگی ظاهری یا نشانه‌ای برجسته در چهره و هیئت اشخاص، در زبان عامهٔ تهران سابقه داشته است. از این رو، لقب «چهارچشم» نیز می‌تواند در همان منطقِ نام‌گذاری فهمیده شود. با این همه، هنوز سندی نداریم که نشان دهد آن «زهرا»ی روایت شفاهی همان زهرا مافی بوده، یا اینکه لقب «اشرف چهارچشم» در مورد او دقیقاً به درشتی چشم‌هایش اشاره داشته است. اما کنار هم قرار گرفتنِ نام زهرا، لقب چهارچشم، فضای جغرافیایی نزدیک، و ثبتِ «چارچشم = چشم‌درشت» در گویش تهرانی دست‌کم این احتمال را شایستهٔ توجه می‌کند. #محمدعلی_شیوا @zhazh_o_vazh
121
14
🔸 وقتی دو چشم کافی نیست #محمدعلی_شیوا بخش دوم ▪️وقتی استعاره عینک می‌زند بعدتر، عینک وارد همین میدان خیال شد. پیوند عینک با «چهار چشم» فقط ظاهری نیست. دو عدسی در برابر دو چشم، صورت را به‌نوعی چهارچشم می‌کند اما عینک واقعاً هم دید را اصلاح و تقویت می‌کند. یعنی هم شکلِ «چشم‌های افزوده» را دارد، هم کارکرد «بهتر دیدن» را. از این نظر، عینک تقریباً جسمانی‌شدن همان استعاره‌ای است که قرن‌ها پیش در شعر فارسی وجود داشت. جویای تبریزی می‌گوید: اکنون که ز پیریم به عینک سر و کار است پیوسته دو چشمم به تماشای تو چار است در اینجا دو لایه روی هم می‌افتند: چشم عاشق از شدت تماشا «چار» است و عینک نیز در ظاهر دو چشم دیگر به چهره افزوده است. سیدای نسفی می‌گوید: شوخ عینک‌ساز را دایم بود در عین چشم لیک باشد از برای عشقبازان چار چشم و واعظ قزوینی حتی از نبودن عینک مضمون می‌سازد: عینک به دیده نیست مرا نور چشم من چشمم چهار شد به ره انتظار مرگ خودِ دهخدا نیز «چارچشم» را برای «کسی که عینک می‌گذارد» ثبت کرده است. پس عینک منشأ تعبیر «چهارچشم» نیست شواهد ادبی بسیار پیش‌تر وجود دارند. اما عینک به این استعارهٔ قدیمی یک امکان تازه داد: آنچه تا آن زمان فقط در خیال «چهار» می‌شد، حالا هم در صورت دیده می‌شد و هم واقعاً به بهتر دیدن کمک می‌کرد. در زبان انگلیسی هم four-eyes از قرن نوزدهم به صورت لقبی تمسخرآمیز برای عینکی‌ها ثبت شده است. همان تصویر واحد، در جایی مادهٔ مضمون شاعرانه شده و در جایی وارد زبان عامیانه و طعنه‌آمیز. ▪️چهار چشمِ دو نفر اما «چهار چشم» یک منطق دیگر هم دارد. در آلمانی اصطلاح آشنایی وجود دارد با نام: Vier-augen-prinzip «اصل چهار چشم». در کار مهم، دیدن و تأیید یک نفر کافی نیست بلکه شخص دیگری نیز باید همان موضوع را مستقل از نفر اول بررسی کند. یک ضرب‌المثل آلمانی هم صراحتاً می‌گوید: Vier Augen sehen mehr als zwei. چهار چشم بیشتر از دو چشم می‌بیند. اینجا دیگر یک نفر از شدت توجه، چهارچشم نشده است. چهار چشم واقعاً متعلق به دو نفر است: دو چشم من + دو چشم دیگری و این درست همان نقطه‌ای است که ابیات مولانا در آغاز این یادداشت دوباره معنایی تازه پیدا می‌کنند. ▪️مولانا، از احتیاط تا اعتبار مولانا در ابیات مثنوی ابتدای یادداشت می‌گوید: چشم‌ها را چار کن در احتیاط این برای فارسی‌زبان هنوز آشناست: مراقب باش، چیزی از نظرت نگریزد. اما بعد می‌گوید: چشم‌ها را چار کن در اعتبار «اعتبار» در اینجا «اعتبار داشتن» به معنای امروز نیست. با «عبرت» هم‌خانواده است: از ظاهر چیزی گذشتن و از آن به معنایی دیگر رسیدن، نشانه را دیدن، سنجیدن و از آن نتیجه گرفتن. بعد خودش می‌گوید چگونه باید چشم‌ها را چهار کرد: یار کن با چشم خود دو چشم یار باید توجه داشت که «یار» در این بخش از مثنوی بیشتر «همراه» و «هم‌نظر» و «مشاور» است تا معشوق. چون مولانا کمی بعد سخن را به موضوع «شورا» می‌کشاند. اینجا دیگر چهارچشم شدن، بیشتر کردن شدتِ همان نگاه فردی نیست. سخن این نیست که چشم خودت را بازتر کن بلکه سخن این است که چشمِ دیگری را هم وارد دیدن کن. این حرکت در چند بیت، خیلی ظریف است: از احتیاط به اعتبار، از اعتبار به چشمِ یار و از آنجا به شورا. ممکن است آدم با چشم خودش بسیار دقیق نگاه کند و باز هم چیزی را نبیند. چون مشکل همیشه کمبودِ دقت نیست بلکه گاهی مشکل همان منظری است که از آن نگاه می‌کنیم. نگاه دیگری فقط اطلاعات بیشتری به ما نمی‌دهد چه بسا ممکن است چیزی را ببیند که از منظر ما اصلاً دیده نمی‌شود. 🔹 در یک سوی سنت فارسی، چهار چشم یعنی دو چشمِ یک نفر که از شدت عشق، انتظار، جست‌وجو یا مراقبت دو برابر شده است. در سوی دیگر، چهار چشم یعنی دو نگاه که به هم افزوده‌اند. در اولی، دیدن شدیدتر می‌شود. در دومی، دیدن از منظر دیگری هم ممکن می‌شود. و شاید از همین روست که مولانا پس از «احتیاط» از «اعتبار» سخن می‌گوید. آدمی همیشه از کم دیدن خطا نمی‌کند بلکه گاهی هم از به تنهایی دیدن خطا می‌کند. برای بهتر دیدن، گاهی باید چشم را تیز کرد و گاهی باید چشمِ دوست را نیز به یاری گرفت. @zhazh_o_vazh
118
15
🔸 وقتی دو چشم کافی نیست #محمدعلی_شیوا بازگونه نعل در ره تا رباط چشم‌ها را چار کن در احتیاط چشم‌ها را چار کن در اعتبار یار کن با چشم خود دو چشم یار #مولانا «چهارچشمی» از آن تعبیرهایی است که آن‌قدر در زبان روزمره مصرف شده که تصویر اصلی‌اش کم‌کم از نظر افتاده است. اکنون هم رایج است که می‌گوییم: «چهارچشمی مواظبش باش» «چهارچشمی منتظر بود» «چهارچشمی نگاه می‌کرد» ناگفته پیداست که در هیچ‌کدام از این تعابیر، چهار چشم واقعی در کار نیست بلکه در حقیقت این زبان است که برای بیان شدتِ دیدن، دو چشم دیگر به ما قرض داده است. یک نکتۀ جالب آن که این تعبیر در فارسی فقط یک معنی ندارد. در شعر و فرهنگ فارسی، «چهار چشم» گاهی از شوق و انتظار می‌آید، گاهی از کنجکاوی و جست‌وجو، گاهی از مراقبت و احتیاط، گاهی حتی به طنز از عینک. در جایی دیگر هم واقعاً چهار چشم متعلق به دو نفر است. آنچه این کاربردهای پراکنده را به هم پیوند می‌دهد، یک تصور ساده است: دو چشم، برای این اندازه از دیدن کافی نیست. ▪️چشم منتظر، مشتاق، جستجوگر و مراقب یکی از قدیم‌ترین کاربردهای چهارچشم، چشمِ مشتاق و منتظر است که سابقۀ طولانی در ادب فارسی دارد. فرخی سیستانی در قرن پنجم می‌گوید: چندین حدیث گفته شد و آخر آن نگار تا بوسه‌ای بداد، دو چشمم چهار کرد خاقانی، همین تصویر را در انتظار به کار می‌گیرد: یک وعده در دو ماهم داده که می‌بیایم چاکر به انتظارت دو چشم چار کرده و کمال‌الدین اسماعیل در رباعی می‌گوید: من کرده دو چشم چار در آرزویت تو از پی دیدنم یکی کرده دو چشم در این بیت‌ها «چهار چشم» حاصلِ حضور دو نفر نیست. همان یک نفر است که شوق و انتظار، در منطق خیال، چشم‌هایش را دو برابر کرده است. مولانا نیز این تصویر را به جست‌وجو می‌برد: در نشان‌جویی تو گشته چارچشم وانگه اندر کنج چشمت صد نشان اما بعدها همین تصویر، به‌سادگی از اشتیاق به مراقبت می‌رسد، یعنی همان معنی که امروز بیشتر رایج است. عراقی می‌گوید: ور ز چشمت نهان بود دشمن پس دو چشمت چهار باید کرد اینجا دیگر سخن از چشمِ عاشق نیست بلکه مراد از آن چشمِ هشیار است و همین جاست که «چهارچشمی منتظر بودن» و «چهارچشمی مواظب بودن» به هم نزدیک می‌شوند: یکی از شوق می‌آید، دیگری از بیم، اما هر دو حاکی از افزایش و شدت توجه‌اند. ▪️«چارچشمی» در لغت‌نامه: از دیدن شدید تا شدیدتر گریستن دهخدا این دامنهٔ معنایی را خوب نشان می‌دهد. در مدخل «چارچشم» آمده است: «کنایه از بسیار مشتاق و منتظر» و نیز «نگران و مشتاق». سپس همین واژه برای سگ و گوسفندی به کار رفته که بالای هر یک از دو چشمش خال سیاهی داشته باشد، و در پایان نیز «کسی که عینک می‌گذارد» از معانی آن شمرده شده است. «چارچشمی پاییدن»، «چهارچشمی دیدن» و «چهارچشمی نگاه کردن». اما جالب‌ترین مرحله آنجاست که تعبیر از خودِ «دیدن» هم فاصله می‌گیرد و می رسد به «چارچشمی گریه کردن». دهخدا این تعبیر را چنین معنی می‌کند: «سخت گریستن» و نیز «بی‌اندازه اظهار فقر یا بدبختی کردن.» اینجا دیگر چهار چشم را نمی‌توان مستقیماً به بیشتر و شدیدتر دیدن برگرداند. این تعبیر به‌تدریج خود به نشانهٔ شدت تبدیل شده است و چون کار گریستن هم وظیفۀ چشم است، گریستن شدید هم با تعبیر چهارچشمی گریستن بیان می‌شود. ▪️سگِ چارچشم یکی از شاخه‌های قدیمی‌تر این تصویر، «سگِ چارچشم» است که ظاهرا به تعبیر دهخدا سگی هست که بالای دو چشمش دو لکهٔ چشم‌مانند دارد و گویی چهار چشم دارد. دهخدا این معنی را صریحاً ثبت کرده و برایش شواهد شعری هم آورده است: قدسی مشهدی می‌گوید: سگ نفس را رفته از کار چشم تو از عینکش کرده‌ای چارچشم و دهقان علی شطرنجی: مثل آنکه او بود احمق مردمان فیلسوف دانندش همچو آن سگ بود که باشد کور مردمان چارچشم خوانندش جامی هم در «سلسلةالذهب»، از همین تصویر استفاده می‌کند. در حکایتی از سیاست یعقوب، پس از آنکه مجرم به گناه خود اعتراف می‌کند، شاه تیر را رها می‌کند: شاه چاچی کمان نهاد به دست ناوک جان‌ستان گشاد ز شست هدف تیر خشم کرد او را همچو سگ چار چشم کرد او را آری آن تیر ازو چو کرد گذر شد گشاده بر او دو چشم دگر تا به آنها سزای خود بیند کار بد را سزای بد بیند اینجا تصویر کاملاً روشن است: تیر از تن او گذشته و دو سوراخ تازه گشوده است جامی آن دو را «دو چشم دگر» می‌نامد و مرد را «همچو سگ چارچشم» تصویر می‌کند. گویا «سگ چارچشم» برای مخاطب جامی تصویری آشنا بوده است وگرنه این شوخی تلخ شعری کارکرد خود را از دست می‌داد. @zhazh_o_vazh 🔹 بخش دوم ⬅️ ادامه دارد
80
16
🔸 آزار وزنی یا لذتِ شکستن انتظار؟ #محمدعلی_شیوا بخش سوم 🔸 موسیقی، امری فراتر از تکرار وزن از همین‌جا قیاس با موسیقی معنای دقیق‌تری پیدا می‌کند. اگر قرار است از «موسیقی شعر» سخن بگوییم، نباید تصورمان از موسیقی را به ضرب‌های مساوی و تکرار منظم محدود کنیم. به عنوان نمونه، در موسیقی کلاسیک، تکنیکی به نام «تمپو روباتو» به نوازنده اجازه می‌دهد زمان را انعطاف‌پذیر کند: اندکی درنگ کند، جمله‌ای را بکشد، زمانی را بگیرد و جایی دیگر بازپس دهد. در بهترین آثار دورۀ رمانتیک مثلا در آثار شوپن، همین آزادی ظریف زمانی گاه بخشی از بیان موسیقایی است. نکتهٔ جالب آنکه روباتو بدون وجود نظم زمینه‌ای اساساً شنیده نمی‌شود. آزادی فقط هنگامی معنا پیدا می‌کند که چیزی برای آزاد شدن از آن وجود داشته باشد. معمولاً روباتو به طور دقیق در نت‌ها نوشته نمی‌شود و اجرای آن به درک، سلیقه و تسلط نوازنده، خواننده یا رهبر ارکستر بستگی دارد. کیست که از نوکتورن‌های شوپن «آزار وزنی» ببیند. در موسیقی سدهٔ بیستم این تجربه بسیار فراگیرتر شده است. تغییر میزان، میزان‌های نامتقارن، جابه‌جایی تکیه‌ها، پلی‌ریتم، حذف ضرب منظم و ... نشان دادند که موسیقی می‌تواند نظم داشته باشد بی‌آنکه نظمش الزاماً از تکرار یک الگوی متریک ثابت حاصل شود. البته شعر عروضی، موسیقی و بخصوص موسیقی کلاسیک غربی نیست و افاعیل عروضی را نمی‌توان معادل میزان و ضرب دانست. اما ما داریم از آغاز دوره‌ای در شعر فارسی سخن می‌گوییم که آغاز تجربه‌های مدرن است. درحقیقت باید گفت که یک اصل در همۀ اینها مشترک باقی می‌ماند: نظم موسیقایی الزاماً نظم مکانیکی نیست. شعر مارش نظامی نیست که پس از یافتن ضرب، انتظار داشته باشیم همهٔ قدم‌ها تا پایان در فاصله‌های مساوی بر زمین فرود آیند. از این رو باید میان غلط وزنی و شکست وزن فرق گذاشت. غلط وزنی زمانی معنا دارد که شاعر نظمی را اراده کرده اما از اجرای آن بازمانده باشد. اما شکست وزن می‌تواند آگاهانه و بخشی از ساختمان شعر باشد. این را هم اضافه کنم که البته هر شکست عمدی نیز موفق نیست. عمدی بودن، زشتی را زیبا نمی‌کند همان‌طور که صحت عروضی به خودی خود موجب زیبایی شعر نمی‌شود. بنابراین به گمان من موضع داوری باید تغییر کند. پرسش صرفاً این نیست: «آیا وزن شکسته است؟» این پرسشی عروضی است. پرسش مهم‌تر این است: «آیا با شکستن وزن، موسیقی شعر نیز شکسته است؟» و پاسخ این پرسش را دیگر نمی‌توان تنها با نوشتن «فاعلاتن»، «فعلاتن»، «مفعولن» و «فع‌لن» زیر سطرها به دست آورد. باید دید پس از گسست چه اتفاقی افتاده است: آیا شعر واقعاً فروپاشیده؟ آیا ریتم دیگری پدید آمده؟ آیا شکست با نحو، عاطفه، تصویر، مکث یا تغییر لحن همراه شده؟ آیا بازگشت وزن پس از آزادی موقت، کیفیتی ساخته که با استمرار بی‌وقفهٔ آن به دست نمی‌آمد؟ و من درست از همینحاست که با تعمیم مفهوم «آزار وزنی» زاویه پیدا می‌کنم. ممکن است گوش من نظمی را انتظار داشته باشد و از شکستن آن آزرده شود. این تجربه واقعی و محترم است. اما نمی‌توان از آن نتیجه گرفت که «ذهن خوانندهٔ وزن‌شناس» ضرورتاً از چنین گسستی آزار می‌بیند. چه‌بسا درست برعکس باشد!!! خواننده‌ای که وزن نخست را اصلاً نشنیده، شکستن آن را نیز نخواهد شنید. اما گوش وزن‌شناس می‌تواند لحظهٔ خروج و لحظهٔ بازگشت را دریابد و چه‌بسا درست از همین فاصله لذت ببرد. انتظار فقط با برآورده شدن لذتبخش نمی‌شود. یکی از امکانات هنر، ساختن انتظار، معلق کردن آن، تخطی از آن و گاه بازگشت دوباره به آن است. پس شاید «آزار وزنی» را بتوان نام تجربه‌ای شخصی در مواجهه با بعضی شعرها دانست، اما دشوار است آن را خاصیتی ذاتی برای آمیختن وزن‌ها یا رفت‌وآمد میان وزن و آزادی شمرد. زیرا وزن بر نظمی تکرارشونده استوار است اما موسیقی شعر از نسبت میان نظم و آزادی متولد می‌شود. @zhazh_o_vazh
87
17
🔸 آزار وزنی یا لذتِ شکستن انتظار؟ #محمدعلی_شیوا بخش دوم ... حالا پرسش این است: آیا تغییر وزن در این نقطه صرفاً «دست‌انداز» است، یا گسستن نظمی که گوش به آن خو گرفته، با گسستن انتظاری که زبان شعر ساخته است نسبتی دارد؟ شاید چیزی که در تقطیع «ناموزون» دیده می‌شود، در ساختمان شعر کارکرد دیگری یافته باشد و مثلا در این نمونه از شعر نیما، شکست وزن، صورت شنیداریِ شکست انتظار شده باشد. این خوانش البته ثابت نمی‌کند که هر خواننده‌ای باید از این گسست لذت ببرد. فقط نشان می‌دهد که پیش از «آزار» نامیدن آن، باید نسبتش را با ساختمان شعر سنجید. به‌ویژه آنکه شعر در پایان دوباره به آغاز بازمی‌گردد: «شب همه شب گوش بر زنگ کاروانستم. کاروان نیامده، اما انتظار بازگشته است و همراه آن، پژواک موزون آغاز شعر نیز به حافظهٔ شنیداری شاعر و مخاطب بازمی‌گردد. تقطیع به ما می‌گوید چه اتفاق عروضی افتاده است اما هنوز نمی‌گوید چه اتفاق شاعرانه‌ای در شعر رخ داده است. 🔸 اخوان - ریتمِ شکستهٔ یک نوحه در «نوحه»ی اخوان ثالث، مسئله صورت دیگری پیدا می‌کند: نعش این شهید عزیز روی دست ما مانده‌ست روی دست ما، دل ما چون نگاه ناباوری به جا مانده‌ست معلوم است که نظام عروضی در سطر چهارم به هم می‌ریزد و این ناهمسانی در ادامه حتی آشکارتر می‌شود: او فریاد می‌زد: هیچ شک نباید داشت روز خوبتر فرداست و با ماست اگر شعر را فقط به ارکان عروضی فروبکاهیم، «و»ی تنها چیزی جز واحدی ناقص به نظر نمی‌رسد. اما شعر برای تقطیع نوشته نشده برای خوانده و شنیده شدن نیز هست. در اجرا، همین «و» میان دو مکث معلق می‌ماند و «با ماست» پس از لحظه‌ای انتظار فرود می‌آید. شکست سطر در اینجا خود به بخشی از ریتم تبدیل شده است. کمی بعد: اما کنون دیری‌ست... سه عبارت کوتاه و سه درنگ پیاپی. ریتم از میان نرفته بلکه بخشی از آن از توالی منظم ارکان عروضی به مکث، نحو، شکست سطر و زمان اجرا منتقل شده است. و شاید عنوان شعر، «نوحه»، کلیدی برای شنیدن همین ساختار باشد. نوحه با ضرب یکنواخت پیش نمی‌رود بلکه گاه صدا کشیده می‌شود، گاه می‌شکند، نوحه گر گاه مکث می‌کند، گاهی اوج می‌گیرد و گاه به کل فرو می‌نشیند. گویی در این شعر نیز گاه طول سطر را نه قالب ثابت عروضی، بلکه تاب وطول نفس و عاطفهٔ گوینده تعیین می‌کند. پس آنچه در جدول تقطیع «ناهمسانی» دیده می‌شود، در اجرای شعر ممکن است صورت دیگری از انتظام باشد: نظمی که نه فقط در هجاها، بلکه در مکث‌ها و سکوت‌ها نیز ساخته می‌شود. 🔸 فروغ - وقتی وزن با زبان حرکت می‌کند در شعر متأخر فروغ، نسبت زبان و وزن صورت دیگری پیدا می‌کند. آغاز «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را بخوانیم: و این منم زنی تنها در آستانهٔ فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دست‌های سیمانی موسیقی این سطرها را نمی‌توان تنها با شمارش هجاها توضیح داد. حرکت جمله، تکرار ساخت‌های نحوی و توالی عبارت‌ها نیز در ساختن ریتم دخالت دارند. شعر از «و این منم / زنی تنها» آغاز می‌شود و سپس جمله گشوده‌تر می‌شود: «در آستانهٔ...» و «در ابتدای...». گویی ریتم همراه با گسترده شدن زبان، اندیشه و نفس گوینده و بعدها خواننده مجال بیشتری پیدا می‌کند. کمی بعد، این امتداد ناگهان در جمله‌ای کوتاه متوقف می‌شود: زمان گذشت و سپس همان عبارت گسترش می‌یابد: زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت یا در تکرار معروف: در کوچه باد می‌آید در کوچه باد می‌آید خودِ تکرار جمله به یک واحد موسیقایی بدل می‌شود. اینجا دیگر وزن تنها نیروی سامان‌دهندهٔ موسیقی شعر نیست بلکه نحو، تکرار، تکیه، مکث و طول نفس نیز در کنار آن کار می‌کنند. فروغ وزن را کنار نمی‌گذارد، بلکه نسبت آن را با زبان تغییر می‌دهد. در شعر کلاسیک غالباً زبان باید راهی پیدا کند تا در وزن جای بگیرد اما در بخش مهمی از اشعار متأخر فروغ، گویی وزن باید راهی پیدا کند تا با زبان حرکت کند. از این منظر، هرجا انتظام عروضی سست می‌شود، الزاماً موسیقی شعر سست نشده است چه‌بسا موسیقی از سطح وزن به سطح دیگری از زبان منتقل شده باشد. @zhazh_o_vazh 🔹 بخش سوم ⬅️ ادامه دارد
83
18
🔸 آزار وزنی یا لذتِ شکستن انتظار؟ #محمدعلی_شیوا دکتر وحید عیدگاه طرقبه‌، در کانال عیدگاه و در یادداشتی با عنوان «آزار وزنی»، از چند شعر نیما، اخوان، فروغ و چند شاعر دیگر نام برده و با برشمردن صورت‌های عروضی متفاوت در آنها، از پدیده‌ای سخن گفته است که آن را «آزار وزنی» می‌نامد. خلاصه دیدگاه ایشان این است که: شعر نظمی وزنی در ذهن خواننده ایجاد می‌کند، گوش انتظار ادامهٔ آن را دارد، اما وزن تغییر می‌کند یا از میان می‌رود، دوباره برقرار می‌شود و باز می‌شکند. به تعبیر او، حاصل این رفت‌وآمد برای «ذهن خوانندهٔ وزن‌شناس» چیزی جز «دست‌انداز و چاله‌چوله بر سر مسیر خوانش شعر» و نوعی «آزار و شکنجهٔ روانی» نیست. لینک یادداشت اصل پدیده‌ای که ایشان توصیف می‌کند قابل انکار نیست: طبیعی است که گوش با شنیدن نظمی تکرارشونده، انتظار ادامه آن را دارد. من در این یادداشت بر آنم که از وجهی دیگر به این پدیده بنگرم و نشان دهم که تعمیمِ نتیجه‌ای که ایشان از این واقعیت گرفته‌اند خالی از اشکال نیست. پرسش اصلی من این است: چرا شکستن انتظار الگوی وزنی، باید ضرورتاً «آزار» نامیده شود؟ گوشِ آشنا با وزن الزاماً گوشی نیست که فقط از استمرار یک الگوی عروضی لذت ببرد. حتی می‌توان عکس آن را تصور کرد: چه‌بسا همین گوش، چون وزن را بهتر می‌شناسد، بهتر بتواند تشکیل یک نظم، تعلیق آن، خروج از آن و بازگشت دوباره به آن را دریابد. در این صورت این انتظار فقط قراردادی نیست که شاعر موظف باشد تا پایان به آن وفادار بماند بلکه خودِ انتظار مخاطب و دستکاری آن می‌تواند یکی از مصالح موسیقی شعر باشد. شاید مسئله از جایی آغاز می‌شود که وزن را با ریتم، و ریتم را با تمام موسیقی شعر یکی بگیریم. وزن عروضی تنها یکی از صورت‌های سازمان‌یافتگی ریتم است، اما موسیقی شعر به آن محدود نمی‌شود. نحو، تکیه، مکث، تکرار، طول جمله، توالی آواها، شکست سطر، سرعت خواندن و حتی سکوت میان دو عبارت، در ساختن تجربهٔ موسیقایی شعر دخالت دارند. حتی عروض کلاسیک نیز هیچ‌گاه آن دستگاه آهنین و تغییرناپذیری نبوده است که گاهی در تصور ما ساخته می‌شود. آنچه بعدها زیر عنوان «اختیارات شاعری» صورت‌بندی شد، خود نشان می‌دهد که: زبان شاعرانه از دیرباز در برابر تساوی مکانیکی هجاها مقاومت می‌کرد. تسکین، اشباع، ابدال، حذف و صورت‌های گوناگون زحافات، امکاناتی فراهم می‌کردند تا وزن در عین حفظ هویت خود، انعطاف داشته باشد. البته اختیارات شاعری هنوز «اختیار در وزن» است، نه «اختیار در شکستن وزن». شاعر کلاسیک غالباً از مرز بحر بیرون نمی‌رود. اما همین انعطاف‌ها نکته‌ای مهم را نشان می‌دهند: گوش شاعر فارسی‌زبان حتی در دل عروض نیز خواهان چیزی بیش از کوبش یکنواخت ارکان بوده است. از این منظر، کاری که نیما و پس از او دیگران کردند به گمان من گامی بسیار بزرگ‌تر در همان پرسش تاریخی بود: تا کجا باید زبان تابع وزن باشد و از کجا می‌توان وزن را تابع حرکت زبان کرد؟ 🔸 نیما - وقتی شکستن مفهوم انتظار،  به وزن نیز سرایت می‌کند نمونهٔ نخست یادداشت «آزار وزنی»، شعر «شب همه شب» نیماست: شب همه شب شکسته خواب به چشم گوش بر زنگ کاروانستم با صداهای نیم‌زنده ز دور هم‌عنان گشته هم‌زبان هستم و سپس: جاده اما ز همه کس خالی است ریخته بر سر آوار آوار این منم مانده به زندان شب تیره که باز... ناهمسانی وزنی این دو بخش واقعی است. اما اگر از تقطیع به خود شعر برگردیم، نکتهٔ مهم‌تری آشکار می‌شود. بند نخست سراسر بر «انتظار» بنا شده است: گوینده خواب ندارد، «گوش بر زنگ» کاروان است، صداهایی «ز دور» می‌شنود و با آنها «هم‌عنان» و «هم‌زبان» و هم‌آهنگ می‌شود. انتظار در این بندفقط موضوع شعر نیست بلکه به ساختمان ریتمیک آن نیز راه یافته است. وزن نیز با تکرار یک نظم، در گوش انتظار وزنی را برآورده می‌کند: چند واحد وزنی که شنیده شدند، گوش واحد بعدی را پیش‌بینی می‌کند. پس تا اینجا میان وضعیت گوینده، ساختار زبان و حرکت وزن نوعی «هم‌آهنگی» برقرار است. همان‌گونه که شاعر انتظار رسیدن کاروان را می‌کشد، گوش نیز انتظار ادامهٔ نظم را دارد. به بیان دیگر، انتظار در شعر فقط گفته نمی‌شود بلکه ساخته می‌شود. اما ناگهان: «جاده اما ز همه کس خالی است» «اما» نقطهٔ چرخش شعر است. آنچه از دور شنیده می‌شد تحقق نمی‌یابد و درست از همینجا «هم‌عنانی» به تنهایی و «آوار شدن تنهایی» بدل می‌شود و «انتظار» به «یأس» و درست در همین حوالی، انتظام وزنی پیشین نیز ادامه پیدا نمی‌کند.... @zhazh_o_vazh 🔹 بخش دوم ⬅️ ادامه دارد
101
19
کاغذ ابری 🔸 بخش دوم ... از همین رو فعل «فشرد» را نمی‌توان فقط به گرفتن آب ابر فروکاست. این فعل، جهان طبیعی بیت را به جهان اخلاقی آن پیوند می‌زند. بیدل دهلوی نیز همین تقابل میان صورت و حقیقت را به کار می‌گیرد: آفت ممسک بود تقلید ارباب کرم کاغذ ابری کجا چون ابر برمی‌دارد آب «تقلید» در این بیت کلمه‌ای کلیدی است. ممسک می‌تواند ظاهر ارباب کرم را تقلید کند، همان‌گونه که کاغذ ابری تصویر ابر را. اما اصل کجا و عکس کجا؟ با این همه، ظرفیت خیال‌انگیز کاغذ ابری به ابر و باران محدود نمی‌ماند. تناقض دیگری نیز در خود این شیء نهفته است: کاغذ در حقیقت خشک است، اما نقش‌های موج‌دار آن آب و ابر را به چشم می‌آورد. همین تقابلِ تری و خشکی، پای کاغذ ابری را به مجموعهٔ دیگری از تصاویر، یعنی چشم و اشک، باز می‌کند. صائب می‌گوید: دیدهٔ تر کاغذ ابری شد از خشکی مرا همچنان گردون سنگین‌دل فشارم می‌دهد ترکیب «دیدهٔ تر» و «از خشکی» خود بر همان تناقض استوار است: چشم تر است، اما چنان از خشکی به تنگ آمده که به کاغذ ابری می‌ماند. یعنی چیزی که نقش آب دارد و خود خشک است. سلیم تهرانی سفیدی چشم خونبار خود را به صفحهٔ کاغذ ابری مانند می‌کند: ز مژگانم به هر جانب ز بس افشان خون دارد بود چون کاغذ ابری بیاض چشم گریانم «بیاض چشم» صفحهٔ سفید کاغذ می‌شود و خون افشانده از مژگان، نقش‌های رنگین آن. سلیم در غزلی دیگر، این بار خود اشک سازندهٔ کاغذ ابری می‌شود: نامه را کاغذ ابری کنم از موج سرشک شاید آن طفل قبولش کند از رنگینی در این تصویر چند خاصیت کاغذ ابری هم‌زمان به کار افتاده است: کاغذ، آب، موج و رنگ. صفحهٔ نامه کاغذ است، اشک آب آن، موج سرشک نقش آن را می‌سازد و حاصل، نامه‌ای رنگین چون کاغذ ابری است. واقف لاهوری نیز از همین نسبت میان نامه، کاغذ، رنگ و گریه استفاده می‌کند: حال خود بر کاغذ ابری نویسم سوی او بس که از درد فراقش گریه کردم رنگ‌رنگ و اسیر شهرستانی دامنهٔ تصویر را همچنان گسترده‌تر می‌کند. صحرا صفحهٔ کاغذ می‌شود و مژگان بر آن «مشق باران» می‌کند: مشق باران می‌کند مژگان من کاغذ ابری است صحرا در نظر انتخاب «مشق» نیز با کاغذ و نوشتن تناسب دارد: مژگان قلم است، اشک باران و صحرا صفحه و حاصلِ این مشق، کاغذی ابری. طغرل احراری نیز گفته است: اشک در راه طلب باشد دلیل مدعا کاغذ ابری بود آیین عشق بوالهوس اینجا دوباره همان فاصلهٔ صورت و حقیقت سر برمی‌آورد. در برابر اشکی که «دلیل مدعا» و نشانهٔ حقیقی طلب است، عشق بوالهوس کاغذ ابری است: صورت آب و ابر را دارد، بی‌آنکه حقیقت باریدن در آن باشد. با کنار هم گذاشتن این شواهد، می‌توان دید که «کاغذ ابری» در شعر این دوره یک تشبیه اتفاقی یا تعبیری تزئینی نیست. جالب‌تر آنکه تنها در شعر سلیم تهرانی، یک شیء واحد بارها از زوایای مختلف دیده می‌شود: - یک بار آسمان از رنگ‌آمیزی شفق «کاغذ ابری به صد رنگ» است - یک بار در خشکسالی از کاغذ ابری نیز «چشم باران» دارند - جایی دیگر از بودن کاغذ ابری در خانه «بیم سیلاب» می‌رود - یک بار بیاض چشم گریان کاغذ ابری می‌شود - و بار دیگر موج سرشک، خود کاغذ نامه را ابری و رنگین می‌کند. این تنوع شاید بیش از هر توضیح نظری دیگری نشان دهد که شاعر عصر صفوی با اشیای زندگی عادی چگونه مواجه می‌شود و چگونه به هرچیز جواز ورود به شعر می‌دهد. - یک بار رنگ کاغذ ابری را می‌بیند - بار دیگر موج آن را - یک بار به صفت «ابری» توجه می‌کند - و بار دیگر به جنس «کاغذ» و خشکی آن - یک بار از شباهتش به ابر مضمون می‌سازد - و بار دیگر، درست برعکس، از تفاوتش با ابر - کاغذ ابری شبیه ابر است، اما نمی‌بارد - نقش آب دارد، اما خشک است - رنگ‌ها در آن درهم می‌روند، چنان‌که خون و اشک در سفیدی چشم - و چون کاغذ است، می‌توان بر آن نوشت و اشک نیز می‌تواند بر آن نقش بیندازد. این مجموعه تنها نمونه‌ای از یکی از سازوکارهای مهم مضمون‌سازی در شعر سبک هندی است: شیء برای شاعر پایان مشاهده نیست، بلکه تازه آغاز اندیشیدن است. شاعر سبک هندی فقط نمی‌پرسد این شیء به چه چیزی شبیه است، بلکه آن را از جهات مختلف می‌سنجد: چگونه ساخته شده، چه رنگ و نقشی دارد، چه خاصیتی دارد، نامش چه مناسباتی را فرا می‌خواند و مهم‌تر از همه، با آنچه بدان شبیه است چه تفاوتی دارد. در همین فاصلهٔ میان صورت و خاصیت، شباهت و تفاوت، نام و حقیقت است که مضمون زاده می‌شود. و دوباره برمی‌گردیم به صائب در بیت آغازین. او بسیاری از این مناسبات را در دو مصراع گرد آورده است: ابر و کاغذ، آب و خشکی، باران و احسان، ریزش و بخل، گشادگی و فشردگی. شاید خودِ فعل «فشرد» بهترین وصف کاری باشد که صائب در این بیت با این همه تناسب کرده است: صائب شبکه‌ای از معنا را در دو مصراع فشرده است. چیزی که به آن تلائم خیال توان گفت نه به حکم ناآشنایان، تزاحم خیال. @zhazh_o_vazh
104
20
کاغذ ابری از صنعت کتاب‌آرایی تا خیال شاعران #محمدعلی_شیوا غلط به «کاغذ ابری» کنند دیده‌وران فشرد بس که فلک ابرهای احسان را #صائب‌تبریزی 🔸بخش نخست «کاغذ ابری»، که امروزه بیشتر به «کاغذ ابر و باد» مشهور است، نزدیک به یک سده پیش از روزگار صائب ساخته شده و بعدها در شعر او، کلیم و دیگر شاعران آن دوره نیز راه یافته است. در سایت کتابخانه و موزهٔ ملی ملک، دربارهٔ این کاغذ چنین آمده است: «کاغذ اَبری (marbled paper) در اصطلاح، کاغذی­ اسـت که با درآمیخـتن رنگ­‌های گوناگون، نقـوشی درهم شـبیه به ابر یا امواج آب بر آن پدید آرند. از این­گونه کاغذ برای آراستن حاشیه‌ی کتب خطی نفیس، مرقّعات، متن قطعات خط و نقاشی، روی جلد، آستربدرقه‌ی کتاب، زمینه‌ی قلمدان و جعبه‌­های روغنی استفاده می­شد ولی امروزه بیشتر برای قطعه‌­نویسی به کار می­رود. پیدایش و ساخت کاغذ ابری به واپسین سال­‌های سدۀ ۹ق باز می­‌گردد. مخترع این­گونه کاغذ «خواجه شهاب­‌الدّین­ عبدالله مروارید» (۸۶۵-۹۲۲ق) متخلّص به «بیانی» است. برخی از منشیان و هنرمندان، «میرمحمّدطاهر» (اواخر سدۀ۱۰و اوایل سدۀ۱۱ق) را مخترع کاغذ ابری دانسته­‌اند. وی هنرمندی ایرانی‌­­تبار بود که در هندوستان اقامت داشت. در ابری­‌سازی از رنگ­‌های گیاهی و معدنی مانند شنگرف، زرنیخ، سفیداب، نیل، و... استفاده می‌­کردند.» اما آنچه برای ما جالب‌تر است، سرگذشت دیگری از کاغذ ابری است: اینکه چگونه این ساختهٔ نسبتاً تازه از کارگاه‌های کاغذسازی و کتاب‌آرایی وارد شعر و به ماده‌ای برای خیال شاعران بدل شد. نخستین و آشکارترین ویژگی کاغذ ابری، رنگ بود. رنگ‌هایی که در یکدیگر می‌دویدند و نقش‌هایی موج‌وار و ابرگونه پدید می‌آوردند. کلیم کاشانی در وصف باغ جهان‌آرا، آب را از انعکاس رنگ‌ها چنان می‌بیند که گویی می‌توان از آن کاغذ ابری ساخت: چنان رنگی بروی کار آورد کز آبش کاغذ ابری توان کرد سلیم تهرانی همین رنگ‌آمیزی را در آسمان صبحگاهی می‌بیند: شفق ابر بهاری را هم‌آهنگ فلک چون کاغذ ابری به صد رنگ و فیاض لاهیجی، خودِ ابر بهاری را از انعکاس سبزه و گل به کاغذ ابری مانند می‌کند: ز موج سبزه و گل بس که گشته عکس‌پذیر به رنگ کاغذ ابری شدست ابر بهار تا اینجا کاغذ ابری بیشتر پدیده‌ای دیداری است: رنگ، موج، درهم‌آمیختگی و نقش. اما شاعران در نام و ماهیت همین کاغذ تناقض ظریف‌تری یافتند که امکان بسیار بیشتری برای مضمون‌سازی داشت: کاغذ ابری، ابر می‌نماید اما ابر نیست. صورت ابر دارد، اما نمی‌بارد. همین فاصلهٔ میان «شبیه بودن» و «بودن»، میان صورت و خاصیت، به یکی از حاصل‌خیزترین امکانات این تصویر تبدیل شد. سلیم تهرانی در وصف قحط و خشکسالی از همین نکته مضمون می‌سازد: شود گر کاغذ ابری نمایان ازو دارند مردم چشم باران خشکسالی چنان است که مردم اگر کاغذ ابری نیز ببینند، از آن چشم باران دارند. سلیم در جایی دیگر همین نسبت میان کاغذ ابری و باران را به بازی ظریف دیگری می‌کشاند: درین هوا بشنو از من و نگاه مدار به خانه کاغذ ابری، که بیم سیلاب است اما همین امکان نزد صائب از یک شوخی یا تشبیه فراتر می‌رود و به شبکه‌ای از مناسبات معنایی بدل می‌شود. ابر در سنت شعر فارسی تنها پدیده‌ای طبیعی نیست بلکه با باران، ریزش، بخشندگی و احسان پیوند دارد. صائب این پیوند را با ویژگی کاغذ ابری درهم می‌آمیزد: داشت باران طمع از کاغذ ابری صائب از لئیمان جهان آن که سخاوت می‌خواست و همین معنی را در جایی دیگر بازتر می‌کند: هست باران داشتن از کاغذ ابری طمع چشم ریزش از کف خشک لئیمان داشتن تناسب‌ها بسیار دقیق‌اند: - ابر می‌بارد و دست کریم می‌بخشد. - باران «ریزش» دارد و احسان نیز «ریزش». در سوی دیگر، - کاغذ ابری خشک است و «کف» لئیم نیز خشک. - یکی صورت ابر دارد، بی‌آنکه بارانی از آن برآید، دیگری دست دارد، بی‌آنکه بخششی از آن فرو ریزد. صائب در بیتی دیگر حتی «ابر بی‌آب» را صریحاً به کاغذ ابری تبدیل می‌کند: گر چنین بندد به خشکی کشتی احسان محیط یک‌قلم چون کاغذ ابری شود بی‌آب ابر اکنون می‌توان به بیت آغاز این نوشته بازگشت: غلط به کاغذ ابری کنند دیده‌وران فشرد بس که فلک ابرهای احسان را فلک ابرهای احسان را چنان «فشرده» که آبشان را گرفته است. صورت ابر هنوز باقی است، اما خاصیت ابر، یعنی باریدن، از میان رفته، چندان که حتی «دیده‌وران» نیز آنها را با کاغذ ابری اشتباه می‌کنند. اما ظرافت بیت فقط در بی‌آب‌شدن ابر نیست. انتخاب فعل «فشرد» رشتهٔ دیگری از مناسبات را نیز فعال می‌کند. ابر احسان باید بگشاید و ببارد، همان‌گونه که دست اهل کرم «گشاده» است و از آن بخشش و ریزش انتظار می‌رود. «فشردن» درست در نقطهٔ مقابل این گشادگی قرار می‌گیرد و دستِ بسته و ممسک را نیز تداعی می‌کند. گویی فلک با فشردن ابرهای احسان، دست احسان را نیز بسته است... @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد
95