اتاقی از آنِ خود
前往频道在 Telegram
198
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-630 天
帖子存档
همیشه دلم میخواست تجربهی زندگی تو دهه چهل ایران رو داشته باشم.
یه روز فکر نمیکردم واقعی بشه!
ادامه:
اما برسیم به آنجا که گفتیم خود غربیها به این کشورها میگویند جمهوری تاجدار.
ظاهرا اولین کسی که این تعبیر را به کار برده مونتسکیو بوده که یکی از بزرگترین ستونهای علم سیاست است.
او میگوید "انگلستان کشوری است که در آن جمهوری زیر شکل سلطنت مخفی شده است"
(به نقل از کتاب "جمهوریخواهی"، فیلیپ پیتیت ص ۲۴۸).
والتر باگوت هم نوشته است:
در انگلستان "نظام جمهوری با زیرکی خود را تحت پوشش نظام سلطنتی جا انداخت"
(از کتاب دستیابی به دموکراسی، نشر نگاه معاصر ص ۱۶۳).
حالا بیایید ببینیم پادشاهان انگلستان چه بر سر دموکراسی و خواست مردم میآورند
و بعد با عقل خود قضاوت کنیم که آزادی و آبادی در این کشورها محصول شاه است
یا محصول "فرایندها و نهادها".
اگر پوشش سلطنت در انگلستان به جا مانده برای حفظ ثبات در "گذار" از سلطنت به حاکمیت قانون بوده است
که ما در این مرحلهی گذار سلطنت را نابود کردیم و شکستش دادیم
و دیگر در آن مرحله نیستیم که شاه مستقر باشد و برای جلوگیری از بیثباتی نگهش داریم تا به هرج و مرج نیفتیم.
این کار باید در ۵۷ انجام میشد
ولی خود پهلوی با کشتارهای وسیعش مردم را به این نتیجه رساند که باید برای گذار نابودش کنند و کردند.
در انگلستان در سال ۱۲۱۵ وقتی شاه جان مجبور شد منشور مگنا کارتا را امضا کند،
دلیلش این بود که شورش اشراف و شهرها بالا گرفته بود
ولی بعد از آرام شدن اوضاع، جان امضایش را پس گرفت و پاپ را وسط کشید و جنگ داخلی راه انداخت.
وقتی در آن جنگ داخلی شکست خورد دوباره منشور را امضا کرد
و اولین قانونپذیری شاه با زور اجتماعی تحمیل شد نه با فضیلت سلطنت.
بعد از آن پادشاهان در تاریخ انگلستان بارها و بارها مردم را به جایی رساندند
که مجبور شدند با شاه بجنگند و برکنارش کنند:
ادوارد اول خلع شد، ریچارد دوم خلع شد، چارلز اول اعدام شد!
هیچکدام از اینها نماد وحدت نبودند و وقتی از قدرت سوءاستفاده کردند دشمن جامعه شدند.
مورد فاجعهبار انگلستان زمانی اتفاق افتاد که جیمز دوم بیداد را به حدی رساند
که خود پارلمان از یک بیگانه خواست کشور را فتح کند تا او را خلع کنند.
پارلمان انگلستان از پادشاه هلند، ویلیام اورانژ خواست به انگلستان حمله کند
که در نتیجهی آن جیمز دوم فرار کرد و پارلمان قدرت را به دست گرفت.
مشروعیت از تاج نمیآید بلکه از رضایت نهادهای عمومی میآید.
این سرگذشت انگلیس را بگذارید کنار تمام کارهایی که پادشاهان گذشته با مجلس ایران کردند.
یا مثل پهلویها آن را فاسد و بیاختیار کردند یا آن را به توپ بستند!
جمهوری در انگلستان نماد شاه را حذف نکرد
چون به زبان بیزبانی میگفت من نیازی به حذف نماد ندارم چون قدرت در دست من است.
یک سوپاپ اطمینان روانی و دیگر هیچ.
وجود سلطنت در دموکراسیهای اروپایی نه دلیل موفقیت آنهاست و نه شرط دموکراسی.
این سلطنتها نتیجهی شکست تاریخی شاه در برابر جامعهاند؛
بقایای مهارشدهی قدرتی که مغلوب شده است.
هر جا سلطنت نتوانست شکست بخورد، دموکراسی هم نیامد.
هر جا دموکراسی آمد، اول شاه را شکست داد،
حتی اگر بعداً تاج را بیدندان و بیاختیار، نگه داشت.
در پایان نمونههای دیگری با استناد میآورم که در متون انگلیسی به جمهوری تاجدار اشاره شده است.
اچ. جی. ولز (H. G. Wells)، نویسنده و متفکر سیاسی انگلیسی،
در کتابش با عنوان "تاریخ مختصر جهان" (A Short History of the World) که در سال ۱۹۲۲ منتشر شد،
انگلیس را به عنوان یک "جمهوری تاجدار" توصیف میکند
و میگوید این سیستم عملاً جمهوری است اما با یک پادشاه نمادین که قدرت واقعی ندارد،
چون قدرت دست پارلمان و دولت منتخب است.
آلفرد تنیسون در سال ۱۸۷۳ در کتاب Idylls of the King از تعبیر "جمهوری تاجدار" استفاده کرده است.
جیمز برایس نیز در کتاب Modern Democracies (۱۹۲۱) مینویسد
این نظامها «در ظاهر سلطنتاند اما در روح و کارکرد جمهوریاند»
چون قدرت واقعی در دست مردم و نمایندگانشان است نه پادشاه.
رابرت هازل (Robert Hazell)، متخصص حقوق اساسی معاصر از دانشگاه کالج لندن،
در مصاحبهاش با لوموند سال ۲۰۲۳، میگوید:
«بریتانیا مدتهاست که یک جمهوری تاجدار بوده است.»
این متن رو در یکی از گروها خوندم و واقعا کامل و جامع بود:
چیزی که امروز به مردم به نام پادشاهی دموکراتیک میفروشند درواقع جمهوری تاجدارند و این تعبیر از خود غربیهاست که با سند و مدرک نشان خواهم داد.
در کشورهایی مثل بریتانیا و سوئد و هلند و اسپانیا و بلژیک چیزی که "در واقع" کار میکند، حاکمیت قانون، پارلمان منتخب، پاسخگویی دولت، تفکیک قوا، حقوق برابر شهروندان است.
و چیزی که "در واقع هیچ کاری نمیکند" نماد موروثی شاه است. چون نه تصمیمی میگیرد نه حکومت میکند نه منبع مشروعیت است و نه به کسی پاسخگو است.
خوب دقت کنید که اگر در این کشورها تاج را بردارید چیزی از بین نمیرود! ولی اگر پارلمان و تفکیک قوا را بردارید همه چیز از بین میرود. چون ستونهای آن، جمهوریاند نه سلطنت.
برای همین هم میگوییم اینها پادشاهی دموکراتیک نیستند بلکه جمهوری با تزئین سلطنتیاند.
کسانی که میگویند این کشورها به این دلیل آباد و آزاد و مرفهاند که شاه دارند در واقع از فرایند به نتیجه فرار میکنند.
خوب دقت کنید آنها نمیگویند چه فرایندی این آبادی و آزادی را به ارمغان آورده بلکه میگویند نتیجهی این کشورها آبادی و آزادی بوده
در حالی که آن آبادی و آزادی از فرایند انتخابات و تفکیک قوا و صد البته شکست دادن و نشاندن سلطنت به زمین آمده است!
برخلاف چیزی که میگویند سلطنت لزوما با دموکراسی منافات ندارد، سلطنت ذاتا با دموکراسی منافات دارد.
چون علاوه بر اینکه گفتیم دموکراسی محصول شکست دادن شاه بوده، وراثت نقض برابری سیاسی است و دموکراسی یعنی هیچ کسی "به طور طبیعی" حق حکومت ندارد
ولی وقتی در سلطنت یک خانواده "به طور ژنتیکی" باید در راس باشد، این ضد دموکراتیکترین پدیده است.
راز دموکراتیک شدن کشورهای پادشاهی، "اخته" کردن سلطنت و بیدندان و بیاختیار کردن آن بوده است.
آنها دموکراتیکاند چون جمهوری در آن کشورها بر سلطنت "غلبه" کرده نه اینکه با هم آشتی کرده باشند.
در این کشورها دموکراسی "با وجود" سلطنت کار میکند نه "به خاطر" سلطنت.
اما چرا جمهوری "ضرورتاً" به معنای دموکراسی است؟
چون مقام موروثی در آن نیست و قدرت در جمهوری مقدس نیست بلکه امری قراردادی است و تمام قدرتهای آن مشروط و موقت و پاسخگو و قابل عزلاند.
دموکراسی بدون جمهوری نمیتواند وجود داشته باشد.
سلطنت حتی به شکل نمادینش نقض اصل برابری است و خطر بزرگی است برای چاپلوسانی که در آینده به نام تقدس "شخص اول مملکت" نهادهای دیگر را فاسد و سیاست را به فساد و هرج و مرج و دیکتاتوری بکشاند.
کسی که امروز به اسم وحدت سکوت میکند عاقلتر نیست بلکه خطر را حس نکرده است.
اما اینجا از ما میپرسند پس جمهوری سوریه و عراق و لیبی و مصر مگر جمهوری نیستند؟
این افراد، جمهوریهای "شکستخورده" و "محققنشده" را به جای جمهوری جا میزنند.
آن کشورها جمهوری نیستند بلکه پادشاهیهای مطلقهی تغییر شکل دادهاند.
ما نمیتوانیم از روی "اسم" دربارهی نوع حکومت قضاوت کنیم.
همانطور که پادشاهیهای دموکراتیک در "اصل" جمهوریاند، جمهوریهای استبدادی هم در "اصل" سلطنت مطلقهاند.
ما باید براساس "اصل" قضاوت کنیم نه "اسم".
وقتی کسی اسم چهارپایه را بگذارد مبل، راحتی شما بر اساس اسم قضاوت میکنید و میگویید پس مبل نخواستیم
یا بر اساس اصل قضاوت میکنید و میگویید اینکه مبل نیست؟
میتوانید به سوریه و لیبی و غیره بگویید جمهوریهای شکستخورده، محققنشده، مصادرهشده، و ناتمام نه جمهوری
و نمیتوانید بگویید پس حالا یک شاه نیاز دارند!
بلکه باید بگویید کدام "نهادها" را ندارند یا کدام ساختارهای معیوب را دارند و چطور باید آنها را جمهوریسازی کرد
وگرنه به قدرت رساندن یک مستبد که کاری ندارد.
فرض کنید به کسی بگویید خانهای که سقف ندارد اصلا خانه نیست و دیگری بگوید ولی اسمش خانه است!
هیچ جمهوری واقعی ضد آزادی نیست و هر "جمهوری" ضد آزادی، واقعی نیست.
سلطنتطلبان ما را وارد یک دعوای پوشالی کردهاند.
وقتی میگویند اینها همه جمهوری بودند و بد بودند یعنی میخواهند راه را برای اقتدارگرایی باز کنند.
اما دعوا اصلا اینجا نیست.
دعوا اینجاست که اینها اصلا جمهوری نبودند .
و وقتی بحث اینجا باشد آنوقت به دعوای اصلی و ضروری میرسیم
که دعوا بر سر تحقق جمهوری واقعی و ایجاد نهادها و رفع نقصها و جلوگیری از تکرار خطاها است.
یعنی دعوا از اسم نظام و نوع حکومت باید برود بر سر ساخت قدرت، پاسخگویی، حق انتخاب
که همگی در نقطهی مقابل سلطنت هستند که نابودش کردیم و دیگر آزمایشاش را پس داده و شکست خورده است.
Repost from معنا اندیشی
▫️"اما همین افسردگی ست که از همه ما افسردگان متفکر می سازد؛ باور ندارید؟ از آبراهام لینکن بپرسید."
"کتاب دلایلی برای زنده ماندن" روایتی از تجربه زیسته "مت هیگ" از چگونگی افسردگی و اضطراب شدید و طولانی او و درمان آنست.
شرحی در باب جزئیات روح و روان انسان.
خواندن این کتاب برای افراد سالم نیز بسیار الهام بخش است.
چون" انسان شنیدن سرگذشت افراد و بهبودی آنها را خوش می دارد"
و آن روایت ها توشه ای از حکمت برای مواجهه شدن با احوال بد می شوند.
می نویسد:
《جهان به صورتی شکل و فرم یافته که ما را ملول می سازد و این روند روز به روز در حال اوج گرفتن است.
گویی شادکامی ما چندان به نفع اقتصاد جهانی نیست.
اگر ما از امکاناتمان خرسند بودیم، چرا به دنبال افزدون به آنها برویم؟
چگونه کرم های ضد پیری و افتادگی پوست و عمل های زیبایی را به ما می فروشند؟
با نگرانی دادن به ما نسبت به افزایش سن.
چطور ما را وا می دارند، تا گوشی های هوشمند جدید بخریم؟ کاری می کنند احساس کنیم از جامعه و تکنولوژی عقب افتادیم.
حفظ آرامش و خونسردی امروز بدل شده است به یک کنش انقلابی.》
او مطالعه و نوشتن را دو روش موثر برای درمان افسردگیش می داند.
《اما میان عشق به کتاب و نیاز به آن فاصله زمین تا آسمان است.
من در آن برهه به کتاب احتیاج داشتم و کتاب در زندگی من، به منزله یک شیء تجملی نبود.
آنها برای من یک ماده مخدر درجه یک به شمار می رفتند.
ما یا کتاب می خوانیم که از خود فرار کنیم یا کتاب می خوانیم که خود را پیدا کنیم.
اگر راهی برای خروج از ذهن خویش وجود داشته باشد؛ که آن راه مرگ نباشد، آن گاه راه خروجی از جاده واژگان می گذرد.》
《عشق نوعی جهان بینی است.
من لمس فشار معجزه آسا و اجبار آمیز بودن را دوست دارم.
دلم می خواهد از طریق جادوی کلمات و جادوی موجودات انسانی، زندگی را عمیقا بشکافم و آن را کشف کنم.
ما خلق شده ایم تا احساس کنیم.》
با خواندن این کتاب تمام دوره های افسردگی ام برایم روشن تر شدند.
و اگر افسردگی بار دیگر سراغی از من گرفت نسبت به آن آگاهتر رفتار خواهم کرد،
چون 《افسردگی یک تجربه انسانی ست.
افسردگی ماهیت و ذات ما نیست.
مرضی ست که گاهی تنها با حرف زدن از میان می رود.
دوایش واژگان، تسلی و حمایت است.
همین سه گانه شگفت انگیز.
در جهانی که سخن گفتن امکان پذیر است، امید نیز تحقق پذیر خواهد بود.》
@homahemmat
Repost from هنوز نمیدانم | الهه افشار
وقتی ازدواج کردم، وقتی بچهدار شدم، حتی وقتی مسئولیتها و وظایفم سنگینتر و بزرگتر از خودم شد، حتی بعد از خواندن دهها کتاب رواندرمانی و شنیدن صدها اپیزود روانشناسی، حتی بعد از تجربهی سوگ، نتوانستم مامان را درک کنم. حالا میتوانم.
حالا که کشورم – کشور نجیب و صبورم – آرام و قرار ندارد، مامان را تحسین میکنم. برای همهی آن روزهایی که وحشتش از جنگ را مربا درست کرد و کمپوت انداخت و قصه گفت، برای همهی آن روزهایی که دلتنگیاش را توی تشت چلاند و روی بند آویزان کرد.
دیدن صحنههای جنگ از تلویزیون، بیتابیهای مامان، دلتنگی برای برادرم، انتظارهای طولانی برای رسیدن نامه از جبهه و شنیدن خبر شهادت جوانهای شهر، سرخوشی کودکانه را از من گرفته بود. منِ چهار ساله توجه میخواست و نمیتوانست بفهمد که تو همه تلاشت را میکنی تا امیدوار بمانیم.
مامان، بهخاطر همهی آن سالهایی که تو را نفهمیدم، مرا ببخش. حالا که صبح تا شب توی خانه راه میروم و شب تا صبح کابوس میبینم، حالا که یاس درماندهام کرده، حالا که همهی قوانین فرزندپروری را زیر پا گذاشتهام و به دختر پنجسالهام اجازه دادهام برایم مادری کند، میفهمم تو چقدر خوب از پس اندوهت برآمدی.
مامان، امروز شبیهترینم به تو!
به تو در روزهای آغازین سال شصت و نمیدانم چند، که برادرم در خط مقدم میجنگید و تو دلواپسیهایت را کباب سرخ میکردی و آرزوهایت را برایمان لالایی میخواندی و امیدهایت را قصه میبافتی.
دکتر صادقی میگوید:
«قصهها و لالاییهای مادرها و مادربزرگها، روایتیست از آنچه نمیتوانند به زبان بیاورند،
از چیزهایی که آرزوی داشتنش را دارند و نمیتوانند داشته باشند،
از چیزهایی که جایش در زندگیشان خالیست.»
حالا که از صبح دارم برای وطنم قصه میبافم و برای دخترم لالایی میخوانم،
دلیل سوز صدایت را وقتی:
«لالالالا گل زردم
نبینم داغ فرزندم
خداوندا تو ستّاری
همه خوابن، تو بیداری
به حقِ خواب و بیداری
عزیزم را نگهداری»
میخواندی، میفهمم.
مامان، حالا میفهمم رخت شستن، کباب سرخ کردن، مربا درست کردن و امیدوار ماندن سختترین کارهای دنیاست وقتی کشورت دارد جان میکَنَد. مامان! حالا میفهمم بوی مرباهای تو بود که ما را از بوی باروت نجات داد.
#الهه_افشار
Repost from کار (یاسرعرب)
شرافتِ ترس!
این روزها که همه از شجاعت حرف میزنن، از نوشتن، فریاد زدن، ایستادن و در نهایت هزینه همه اینها را دادن. برخی به شدت به واژههایی چون ترسو مورد نوازش لایههایی از جامعه داغدار و سوگوار ما قرار میگیرن!
انگار شجاعت فقط یک شکل داره و اون ایجاد حداکثر صدا، حداکثر ریسک، و حداکثر ضربه هستش.
اینطور هستش که چیز مهم توی این هیاهو گم شده و حتی تبدیل به برچسب تحقیر کردن آدمها شده: ترس!
ابتدا قبول کنیم که ترس هم بخشی از انسانه. و همه انسانها توی یک موقعیت نیستن، همه آستانه تحمل یکسانی ندارند، همه یکجور چیز برای از دست دادن ندارن. تاریخ بشر هم همین رو نشون میده! برای مثال:
تو آلمان نازی، خیلیها فریاد نزدن، اما پناه دادن. تو شوروی، خیلیها سکوت کردن، اما دیگران رو لو ندادن. تو همین ایران، خیلیها حرف نزدن، اما شاهد دروغ نشدن، امضا ندادن، و علیه کسی شهادت ندادن!
اینجا یک مسئله اخلاقی جدی وجود داره که جامعه ما باید بهش جواب بده، آیا اخلاق فقط در قهرمان اکتیو اکستریم بودن خلاصه میشه؟
من به عنوان کسی که به فهم دینی از عالم اعتقاد دارم میبینم دین اتفاقاً جواب متفاوتی میده. در روایتهای ما، ترس چیز پَستی نیست. میگن ترسِ درست، از فهم میاد؛ و ترسی که از فهم بیاد، «آسمانیه»، نه ضعف!
ترس ذاتا بد نیست و به عنوان مثال ترس از خدا، سرِ حکمته. خوب این یعنی چی؟ یعنی کسی که میفهمه، بیمحابا جلو نمیره! موقعیت وتوان خودش رو میسنجه، تکلیف خودش رو در نسبت با این عناصر فهم میکنه و نسبت به اون تکلیف، حد نگه میداره، و گاهی عقب میکشه، (تقیه) البته نه بخاطر نفع و یا ضرر شخصی، بلکه فقط برای اینکه مسیر رو خراب نکنه!
تو منطق دینی شجاعتِ بیترس، تهوّر گفته میشه و ترسِ همراهِ فهم، حکمت نام داره.
حتی سیره پیامبر هم فقط فریاد نبود، تأخیر بود، عقبنشینی بود، مصالحه بود، سکوتِ بهموقع بود!
این سیره پیامبر نه از ترسِ جان، بلکه از ترسِ تباه شدن مسیر بود. پس وقتی میگن ترس از بهشت اومده، یعنی ترسی که نذاره دروغ بگی، نذاره لو بدی، نذاره شریک ظلم بشی.
پس نمیشه از همه انتظار قهرمانی فعال حداکثری داشت. نباید ترسِ مردم رو تحقیر کرد و اسمش رو گذاشت بیشرفی!
بعضیها ساکتن چون دارن زنده میمونن، و بعضی چون دارن اخلاق رو، در حد توانشون، حفظ میکنن.
اگر قراره جامعهای دوام بیاره، باید هم برای شجاعت جا داشته باشه، هم برای ترسِ احترام.
شجاعت اکتیو اکستریم نباید تبدیل بشه به معیار طرد، و برچسبِ ترس نباید تبدیل بشه به اتهام.
اگه همزیستی و جمهوری نیاز داریم لازمه بپذیریم که آدمها در یک زمانِ واحد، در یک سطحِ آگاهی و آمادگی نیستند.
به یک معنا، خشونتِ پس از تغییر، از همینجا شروع میشه: از نپذیرفتن تکثرِ آدمها در لحظه قبل از تغییر!
این متن، نه علیه شجاعته و نه علیه خیابان! بلکه در نقدِ یکسانسازیِ انسانهاست...
@yaser_arab57
این عکس رو قبل از اینکه تمام این اتفاقات بیفته، حتی قبل از فراخوانهای پهلوی از کانالی به اسم خیال نویس دانلود کردم. میخواستم برم در مورد تک تک این کشورها، جمعیت و نظام حاکم، موقعیت سیاسی و جغرافیایی و خیلی چیزای دیگه تحقیق کنم.
برام جالب بود بدونم واقعا پادشاهی اینقدر خوب بود و نمیدونستیم؟!
همون روزها، از این کانال بیرون اومدم اما دیروز یه پست فورورادی ازش دیدم و دوباره جوین شدم.
حالا کنجکاوم بدونم چه اتفاقی برای یه پزشک ایرانی مهاجر به استرالیا افتاده که نوشته: اللهم عجل لولیک الفرج ترامپ!
این روزا دارم همه رو میخونم و میشنوم. البته به استثنای اونایی که تمام ایدئولوژیشون یه جمله و یه خطه.
تمام تحلیلها رو میخونم، مخصوصا اونها که زیاد دیسلایک خوردند.
شاید بزرگترین اشتباه ما در تمام این سالها این بود که اونقدر که درگیر گیس و گیس کشی خودمون توی این آب و خاک بودیم حواسمون نبود بعضیها اون طرف این خاک، از شوق و ذوق حملهی نظامی ترامپ به ایران، شبها نمیتونند بخوابند!
اینکه به کجا میرسیم رو نمیدونم، فقط میخوام بعدا یادم بمونه چی شد که به اونجا رسیدیم!
گمان کنم قصه از قطع شدن اینترنت بین الملل شروع شد. وقتی دستم از نوشتن توی کانال کوتاه شد یک لحظه به خودم آمدم و گفتم خب دیگر بهانهای نداری! باید شروع کنی کتاب خودت را بنویسی!
همزمان داشتم کتابی میخواندم دربارهی دعواهای زن و شوهرها. ( وقتی نت قطع بود پشت هم کتاب خواندم چون فقط میتوانستم توی طاقچه چیزی بخوانم!)
یک جایی از کتاب، در مورد اختلافات و مشاجرات گفته بود و اینکه گاهی تفاوت رویاهای دو نفر، ممکن است زمینهساز خیلی از بحثها شود.
نویسنده مثالی زده بود در مورد زوجی که به میانسالی پا گذاشته بودند.
زن میخواست در سالهای پایانی، در باغ خانوادگیشان اقامت گزیند و مرد که شغلش قایقرانی بود، میخواست قایقی تفریحی بخرد و باقی عمرش را به همراه همسرش در دریا بگذارند!
همین باعث جنگ و جدالشان شده بود.
یک لحظه با خودم گفتم، من چه رویایی برای روزهای پیریام دارم؟
اگر به آن روزگار برسیم که دیگر درگیر بچه نباشم و آزاد باشم تا باقی زندگیم را صرف هرکاری خواستم بکنم، آن کار چیست!
همین فکرها بود که باعث شد ساعت دوازده شب به همسرم بگویم، نمیشود برای تراس پنجره بگذاریم و محفوظش کنیم؟!
تراس ما مسقف بود و جز انبار کردن کمی خرت و پرت و گذاشتن زبالههای بازیافتی در آن و پهن کردن لباسها استفادهی دیگری از آن نمیکردیم.
آن موقع فقط به این فکر میکردم که وقتی فضا را محفوظ کردیم، آن را فرش میکنیم و میز تحریری که چندسال است هیچکدام پشت آن ننشستیم را داخلش میگذاریم.
به این فکر میکردم که دیگر میتوانم لپتاپم را از توی کمد دربیاورم و با خیال راحت در این تراسی که به اتاق تبدیل شده است از آن استفاده کنم!
اما رفته رفته تصاویری توی سرم جان گرفت. وقتی تراس فرش شد و میز را آنجا گذاشتیم، دلم خواست قفسهای از کتاب هم آنجا داشته باشم!
من معمولا در رسیدن به نتیجهی یک پروژه، عجولم و خب راستش تا شب فکرهایم را کرده بودم!
همسرم که به خانه آمد، گفتم میخواهم کتابخانه را ببرم توی تراس! گفتم که خواهش میکنم مخالفت نکن!
چون به نظرم کمی احمقانه بود کتابخانهای با این قد و قواره را به چنین فضای تنگی ببریم که عرضش فقط ۱۲۰ سانتی متر است!
اما من نمیتوانستم جلوی اشتیاقم را بگیرم و همسرم هم نتوانست مخالفت کند!
در این هفت سال زندگی مشترک، کتابخانه همیشه در گوشهای از هال بود و از وقتی بچه توانسته روی پاهایش راه برود، چارهای نداشتیم جز آنکه طبقات پایین را خالی کنیم که کتابها مورد هجوم این موجود کوچک کنجکاو قرار نگیرد!
مجبور شدم با بخش زیادی از کتابهایم خداحافظی کنم و کارتن کتابها پس از اثاثکشی به انباری منتقل شدند!
حالا فکر کردم دیگر وقتش است طبقات پایین را از این خالی بودن نجات دهم.
فکر کردم وقتش است تولستوی و داستایفسکی و چارلز دیکنز و یوسا و کوندرا را از انباری به کتابخانه برگردانم.
با تدبیر تازه، خانهمان با هزینهی ناچیزی سه خواب شده است!
یکی اتاق بچه، دومی اتاق خواب که بچه، آن را به عنوان اتاق بابا میشناسد و اتاق مامان که دارم تمام تلاشم را میکنم فضای تازه تاسیس شده را به رسمیت بشناسد!
امشب وقتی در اتاق جدید را قفل کردم که دنبال بچه برویم، به همسرم گفتم:
خیلی باحاله، هرچی دلم بخواد رو اونجا میریزم و بعد درش رو قفل میکنم و میام بیرون!
بعد از مادر شدن که تمام حریم خصوصی آدم را به تصرف خودش در میآورد، سه سال و ۹ ماه طول کشید تا من بتوانم در فضای واقعی هم، اتاقی از آن خودم داشته باشم!
شاید نوشتن کتابی در این خلوتگاه تازه، تمام رویای میانسالی من باشد!
این کتاب رو تازه شروع کردم به خوندن.
متنی که گذاشتم، خلاصهی ادعای نویسنده در این کتاب هست.
اینکه برخلاف چیزی که رسانهها و اخبار، منتشر میکنند، اوضاع جهان آنقدرها هم خراب نیست!
چنین چیزی با جنایتهایی که در چندسال اخیر در خاورمیانه رخ داده، با کشتار مسلمانان و نسل کشیهای گسترده ...در تضاده و در کل، شخصا چنین باوری ندارم.
شاید اوضاع اروپا از بعد جنگ جهانی خوب شده باشه ولی حالا انگار نوبت مردم خاورمیانهست!
آموزههای دین اسلام هم دربارهی اخرالزمان و زمان ظهور مهدی (عج) چیزی غیر از این رو ثابت میکنند.
براساس احادیث و روایات، امام زمان وقتی ظهور میکنه که جهان از ظلم و ستم پر شده تا ریشهی ظلم رو از بین ببره و عدالت رو در جهان گسترش بده.
در هر صورت تا اینجا به نظرم، کتاب خیلی خوبی هست و دوست دارم ببینم نویسنده چطوری این ادعا رو ثابت میکنه!
Repost from چیزهایی هست که نمیدانی
نوشته بود:
« تمام عمرت به دنبال شاهدی گشتی که رنجت را تایید کند.مگر خودت آنجا نبودی؟»
Repost from روزنوشتههای سمیه توحیدلو
چرا «سوژه حقجو» متولد نمیشود؟
۱۹بهمن
🖊سمیه توحیدلو
☑️ در میانهی انباشتِ تروماها، ما با جامعهای روبهرو هستیم که گویی در «سوگ» منجمد شده است. از ۸۸ تا ۱۴۰۴، هر زخم بر روی زخم قبلی نشسته و فرصتِ سوگواریِ سلیم را از ما گرفته است. اما چرا ساختنِ «سوژه فعال» در این وضعیت تا این حد دشوار است؟ حقیقت این است که وقتی سوگ به تروما تبدیل میشود، راه را بر «سیاست» میبندد. ما امروز در مرحله «بازنمایی مظلومیت» گیر کردهایم؛ جایی که تمام کنشگری ما در روایتِ دردهایمان خلاصه شده است. در بازنشر فیلمها و عکسهایی که سراسر رنج است و کنشگری و حتی فعالیت روزمره را نیز مختل میکند.
☑️ این ماندگی در وضعیت سوگ، منجر به نوعی انفعالِ مخرب شده است که خودش را پشت جملاتی انقلابی یا ناامیدانه پنهان میکند: «بزنند راحت شویم»، «جنگ شود تکلیف روشن شود»، «اینها نباشند، هرچه بیاید بهتر است». اینها نه مانیفستِ تغییر، بلکه فریادهای سوژهای است که از فرطِ درد، قدرتِ تخیلِ آینده را از دست داده و به «نیستانگاری» پناه برده است. در این وضعیت، چه رفتار ما اصلاحی باشد، چه مدنی (از نوع جنبشهای زندگی) و چه انقلابی، نقطه عزیمتِ همگی یکی است: بازنمایی رنج، نه بازنمایی حق.
☑️اما گذار به مرحلهی بعد، یعنی حرکت از «مظلومیت» به سمت «ادعای حق»، مستلزم یک جراحیِ دردناک در فهمِ ما از «مردم» است. طبق نظریه نانسی فریزر، ما تا زمانی که نتوانیم خود را به عنوان «طرفِ ذینفع در قرارداد اجتماعی» بازشناسی کنیم، سوژه نخواهیم شد. بخشی از جامعه که «لحظه انقلابی» را برگزیده، بر این باور است که قراردادهای قدیمی فرو ریخته و امکانِ هیچ قرارداد جدیدی با نظمِ موجود وجود ندارد. اما پرسشِ بزرگِ بیپاسخ اینجاست: اگر قرارداد قبلی مرده است، «ما» به عنوان مردم، چگونه امکانِ قراردادِ جدید میان خودمان را تبیین میکنیم؟
☑️ سوژه فعال، سوژهای است که بهجای انتظار برای یک «معجزه» یا «فاجعهی نهایی»، به دنبال نمایندگی واقعی (Representation) میگردد. از سر استیصال و برای «شدن» نمایندگیهای غیر واقعی را دنبال نمیکند. او میپرسد: «چه کسی صدای من است؟» و «من در کجای نقشهی قدرت ایستادهام؟». تغییرات اجتماعی جدید نیازی به نمایندگان واحد ندارد. مهم این است که صدا یا صداهایی بتوانند بخشی از جامعه را نمایندگی بکنند. کنار هم نشستن این صداها جامعه را خواهد ساخت. قرار نیست صدایی که ما میپسندیم مطلوب دیگری باشد. آنچه مهم است هر گروه و صدایی باید نمایندگان خود را بیابند. برای عبور از این انفعالِ پس از سوگ، باید به سراغ «مقاومتهای روزمره» رفت؛ همان چیزی که آصف بیات «سیاستِ زیستن» مینامد.
☑️مقاومت روزمره، یعنی پسگرفتنِ فضاهای خرد از چنگالِ انسداد؛ یعنی اصرار بر پیوندهای اجتماعی در محلات، در گروههای صنفی و در گفتگوهای روادارانهی میانِ خودمان. اگر لحظه انقلابی به معنای بنبستِ قرارداد با «سیستم» است، و یا اگر «لحظه زندگی» به معنای پس گرفتن سیاست از سیستم است؛ سوژهی فعال در شرایط جدید باید بلافاصله به فکرِ بستنِ قرارداد با «جامعه» باشد. ما به جای تحریکِ خشم و سوگ، نیازمندِ ساختنِ «خاطره جمعی از توانستن» هستیم. توانستن جمعی آگاهانه و خشونتپرهیز است. خواستن جمعی مبتنی بر بازشناسی هویتهاست.
☑️ ساختنِ سوژه یعنی عبور از منطقِ «هرچه بادا باد» به منطقِ «چه باید ساخت». این نه یک دعوت به آرامش، بلکه دعوتی است به سختترین نوعِ سیاستورزی: سیاستورزی در آستانه لحظه انقلابی، برای یافتنِ زمینی که بتوان روی آن ایستاد و از «حقِ داشتنِ حق» سخن گفت.
#تاملات
#روزنوشتههای_سمیه_توحیدلو
@smtohidloo
بیست سال خاطره برام زنده شد وقتی اکانت آدمایی رو دیدم که امروز، استوری تلگرامم رو چک کردند.
خداروشکر تلگرام خیلی حساب شده جلو اومده و فعلا فقط یک استوری توی روز میشه گذاشت!
این کتاب رو همون شب اولی که فیلترشکنها وصل شدند، خوندم. وقتی تونستم وارد تلگرام بشم و نوشتهها رو بخونم، از خیلی از کانالها بیرون اومدم.
فضا فوقالعاده سنگین بود.
گیج و مبهوت بودم و نمیدونستم چطور دوباره میتونم به نوشتن آزادانه برگردم.
آخرشب، توی طاقچه میگشتم و چشمم به این کتاب افتاد.
از ایزابل آلنده و این مترجم هیچ چیزی نخونده بودم.کتاب هیچ کامنتی نداشت، حتی طرح جلدش رو دوست نداشتم و فقط به خاطر عنوانش شروع به خوندن کردم و خیلی زود، کتاب در همون مقدمه، من رو با خودش همراه کرد و خیلی از خوندنش لذت بردم...
عاشق کتابهایی هستم که خیلی تصادفی، نه از روی معرفیها و گفتهها و نقدهای دیگران، انتخابشون میکنم و از خوندنشون لذت میبرم.
انگار چیز تازهای رو کشف کرده باشم. خوندن هر کتاب جدید، مثل فتح یه سرزمین تازه است. مثل کشف یک جادهی فرعی خلوت توی یک اتوبان شلوغ به اسم زندگی!
همه روزهای ما/ ایزابل آلنده/ ترجمه صالح واحدی/نشر ثالث
چند صفحه باقیمانده رو امروز توی خانهی بازی خوندم. با اینکه همیشه با ترجمههای انتشارات ترجمان، مشکل دارم ولی موضوع کتاب خیلی جدید و جذاب بود.
روایتهایی از بیمارانی که مشکلات روانی داشتند و در بین شیوههای درمان دارویی و روانکاوی سرگردانند.
ابن کتاب داستان رنج اونهاست. رنجی که برای هر انسانی، منحصر به فرده و روانکاوی و روانپزشکی، با تئوریهای ثابت و مشخص خودشون این رنج رو عامدانه نادیده گرفتند!
بیگانه با خود/ریچل اویو/ترجمه عرفان قادری/ نشر ترجمان
دوستی نوشته بود از وقتی توی کانالش از ثبت نام ختم قرآن جمعی در ماه رمضان نوشته است، تعدادی به او اعتراض کردهاند و بعضی هم از کانالش خارج شدهاند.
این اتفاق توی تلگرام افتاده بود.
او متنی طولانی در در دفاع از خودش نوشته بود. انگار گناهی کرده و حالا باید از خودش رفع اتهام کند!
اتفاقا چند روز پیش توی اپلیکیشن دیگری، خانمی با لباس پلنگی که به خاطر اندام زیبایش، به او باربی میگفتند، نوشته بود که قرآن پدر مرحومش را برداشته و گاهی میخواند و چقدر این کار او را آرام میکند و حضور پدرش را هم کنارش حس میکند. عکس قرآن را هم گذاشته بود.
یک نفر نوشته بود راستش فکر نمیکردم اهل قرآن خواندن باشی و پنجاه نفر لایک کرده بودند.
یک نفر دیگر خیلی دوستانه پرسیده بود چطوری هم پوشش آزاد داری و هم قرآن میخوانی.
او جواب داده بود که چون خدای من خشمگین نیست و بخشنده ومهربان است.
در کل، بقیه از این حرکت و این رفتار خوششان آمده بود و از او پرسیده بودند چه خوب که با این نوع پوشش، قرآن هم میخواند.
داشتم به تفاوت دو نوع برخورد آدمها فکرمیکردم. گویا در پلتفرمهایی مثل اینستاگرام وتلگرام، هر رفتاری دارد به منزلهی یک فعل سیاسی یا ایدئولوژی، تعبیر میشود.
یعنی قرآن خواندن یا نخواندن یک فرد، مذهبی بودن یا نبودنش با برداشتهایی دیگر همراه است و خب وقتی کسی از این برداشتها آزرده میشود در درازمدت، به چه نتیجهای میرسد؟ اینکه قران خواندن یا هر فعل عبادی را پنهان کند!
شاید برای همین در فضای صمیمیتری که گفتن از روزمرهها معمولتر است و آدمها به دنبال نیات پیدا و پنهان یکدیگر نیستند، از رفتارهای این چنینی استقبال بهتری میشود.
اما غیر از این، انگار در شبکههای اجتماعی آدمها از فردیت درآمده اند و تبدیل به رسانه شدهاند. این رسانهها هستند که خیلی فکرشده و برنامهریزی شده عمل میکنند.
ما در آدمها هم دنبال خط فکری مشخصی میگردیم و آن را دنبال میکنیم، نه یک آدم معمولی که شاید از فرط تنهایی و بیپناهی در این زمانهی وحشت، به خواندن قرآن روی آورده و میخواهد از این کار آرامش بگیرد.
ما دیگر دنبال روایت شخصی نیستیم و روی خط فکری آدمها تمرکز کردهایم.
جدا از این، آدمها قرآن خواندن را از خانمی که حجاب ندارد و حتی لباسهایی میپوشد که اندام زیبایش را به نمایش میگذارد بهتر قبول میکنند.
چون با او همذاتپنداری بیشتری دارند یا چون فکر میکنند او دروغ نمیگوید و ریاکار نیست؟!
انگار در این زمانه، نسبت به هر فعل مذهبی و دینی بدبین هستیم و راستش اینکه آدمها به مذهبیون بدبین شدهاند و آنها را ریاکار میشمارند، تر و خشک را با هم سوزانده است.
اینکه عدهای باعث و بانی این بدبینی و حتی تنفر شدهاند را نمیشود انکار کرد. اینکه جمهوری اسلامی این وضع را به وجود آورده و مسئولین، با ظاهری اسلامی چه کارها کردهاند، موضوع صحبت من نیست.
من دارم دربارهی تاثیر این قضاوتها بر روح و روان خودمان میگویم.
نتیجه آنکه ما که قشر نسبتا مذهبی هستیم، چون هنوز نماز و روزهمان سرجایش است باید عبادتمان را پنهان کنیم.
مذهب سالهاست برای ما، شخصی شده است چون دائم در تلاشیم پنهانش کنیم و ناخواسته قضاوت نشویم.
ولی مگر هرچه از خودمان میگوییم گفتن از فعل شخصی نیست پس چرا خواسته یا ناخواسته، داریم بخشی مهم از زیست روزانهمان را از دیگران پنهان میکنیم؟!
چون ما دیگر فرد نیستیم. ما رسانهایم و تا جای ممکن سعی میکنیم پیامهای روشنی به دنیا صادر کنیم!
https://t.me/ertekabateman
رفیق شفیق من از دوران وبلاگنویسی را بخوانید که قلمش واقعا خواندنی است و زیبا کلمات را میرقصاند.
چه خوب که وبلاگها بودند تا ما دوستان بااصالتی داشته باشیم.
از میانِ اخبار مذاکرات و بحثهای بیپایان سیاسی گروهها و تحلیلهای چپ و راست و اخبار تک خطی و دوخطی، بیرون میآیم.
سرم را که از گوشی بالا میآورم، پسرم را میبینم که دارد پت و مت میبیند و همزمان پاستیل کوچکی را به بینیاش میچسباند!
گوشی را میگذارم کنار، من هم یک پاستیل از توی کاسهی جلوی دستش برمیدارم و سعی میکنم روی بینیام بچسبانم.
میگویم نمیچسبه! پاستیل میافتد و پسرم میخندد!
یاد شازده کوچولو میافتم. آنجایی که میگوید مردم توی قطارهای تندرو، بیهدف به این طرف و آن طرف میروند و فقط بچههان که بینی خودشان را به شیشه میچسبانند!
«فقط بچهها میدانند که به دنبال چه میگردند. آنها وقت خود را صرف یک عروسک پارچهای میکنند و همان برایشان عزیز خواهد شد، و اگر آن را از ایشان بگیرند، گریه خواهند کرد!»
راستش حالا همه توی آن قطاریم و از اینکه نمیدانیم به سوی جهنم میرویم یا بهشت، داریم دیوانه میشویم .
ولی بچهها توی همین قطار، دارند زندگیشان را میکنند و به نظرم، این خیلی الهامبخش است.
حالا من هم شبیه پدر فیلم «لایف ایز بیوتیفول» هستم که میدان جنگ را برای بچهاش تبدیل به میدان بازی کرده بود.
باید دوباره فیلم را ببینم و جزییاتش را به یاد بیاورم.
اینکه هرچه ما تجربه میکنیم و حتی بدترش را، آدمیانی در سالها و هزاران سال پیش تجربه کردهاند، تسکین خوبی است.
ما در این رنج تنها نیستیم و این رنج تنها از آن ما نیست!
رنجِ بشریت است.
بغض در گلویم بزرگ و بزرگتر میشود. شیشههای ماشینی که ما را به خانه میرساند آنقدر سیاه است که وسط شهر، درست وقتی راننده راهنما میزند که از فرعی وارد خیابان شلوغ شود و پسرم همزمان داد میزند که آبمیوه با کروسان میخواهد به خودکشی فکر میکنم!
با خودم فکر میکنم که دنیا برای آدمی که به کشتن خودش فکر میکند واقعا همینقدر سیاه میشود؟!
چندروز پیش داستان زنی سیاه پوست را خواندم که آنقدر از بیتوجهی و بیاعتنایی سفیدپوستانی که در میانشان زندگی میکرد، به تنگ آمده بود که با کالسکهی بچههایش به سمت پلی روی رودخانه رفت. در کنار نرده ایستاد. بچههایش را از کالسکه بیرون آورد و یکی یکی بوسید و آنها را توی رودخانه انداخت.
بعد هم خودش را از آن بالا پرت کرد پایین!
توی طاقچه دنبال نامههای نویسندهها میگردم.
فکر کن در میانهی جنگ جهانی، برای معشوقه یا دوستت نامه بنویسی و با هر نامه، چراغی در قلبت روشن شود!
مشکل از جنگها نیست. جهان همیشه درگیر جنگ و ناامنی بودهاست. مشکل ابن است که دیگر آدمها، پناهگاهی در برابر این رنج ندارند! حتی معشوقهای که در خیال وصالش باشند!
چقدر خوشبخت بودهاند آدمهای قدیم که میتوانستند برای یکدیگر نامه بنویسند.
به شکل عجیبی شخصیتها در کتابهایی که این مدت خواندهام، در حال نامه نوشتن بودهاند.
در رمان اول، زنی پیش از آنکه شوهرش را ترک کند و به معشوقهاش بپیوندد، برای دوستی قدیمی نامه مینویسد و از او میخواهد که این نامهها را پیش خودش نگه دارد تا زمانی که آنها را به دست همسرش برساند!
در قطعی اینترنت، دو سوم کتاب را خواندم و دیگر انقدر رنجآور شد که ادامهاش ندادم.
کتاب بعدی، داستان زندگی ایزابل آلنده بود که برای دختر از دسترفتهاش نامه مینویسد و به شکلی غیرمستقیم، از زندگی شخصی و ماجراهایی که پشت سر گذاشته پرده برمیدارد!
در جای جای این نوشتهها، از عشق و علاقهاش به همسرش ویلی مینویسد، یادداشتها مربوط به سال ۲۰۰۷ است و او آرزو دارد بازو در بازوی ویلی بمیرد.
وقتی در مورد ایزابل آلنده جست و جو میکنم، به نام ویلی میرسم.
آنها در ۲۰۱۵ از یکدیگر جدا شدهاند و ایزابل حالا با همسر سومش زندگی میکند( او قبل از ویلی هم یک ازدواج ناموفق داشته است).
در کنار اسم ویلی که همان کوچکشده ویلیام است، به دنبال تاریخ مرگش میگردم.
امیدوارم آن همه عشقی که چندبن سال پیش، ایزابل به آن اعتراف کرده است، با مرگ ویلی به پایان رسیده باشد اما متاسفانه ویلی زنده است و آنها از یکدیگر جدا شدهاند!
حسودیم میشود.
به هرکسی که در این زمانه به دنبال یک زندگی بهتر است، هرکسی که فکر میکند جهان ، پایان زیبایی خواهد داشت حسودیم میشود.
ما دیگر حتی کسی را نداریم که برایش نامه بنویسیم!
آخر، بدبختیای بزرگ تر از این وجود دارد؟!
