ch
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

前往频道在 Telegram

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

显示更多
未指定国家未指定类别
198
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-630 天
帖子存档
آه که امروز دلم را چه شد دوش چه گفته است کسی با دلم
آه که امروز دلم را چه شد دوش چه گفته است کسی با دلم

به دلایلی، بقیه‌ی داستان رو بعدها خواهم نوشت!

از فروشگاه که بیرون آمدیم، دنبال شیر آب می‌گشتم که بچه گفت اینجا نزدیک کتابخونه‌ست. بریم کتابخونه! چند قدم آن طرفتر کتابخانه بود و یک بار با بچه رفته بودیم.گفتم باشه بیا بریم. دستهایم با بستنی آب شده‌ی بچه نوچ شده بود و بدم نمی‌آمد بروم با شیرآب دستشویی کتابخانه، دستهایم را بشورم! فکر می‌کردم چه خوب که بچه به کتابخانه علاقه دارد. رفتیم داخل، اصلا کاری به کتاب‌ها نداشت، اما یک کمد شیشه‌ای گوشه‌ی سالن بود که سراغش رفت. یادم آمد دفعه‌ی قبلی هم چشم به وسایل و اسباب بازی‌های داخل کمد دوخته بود. با حرف من که کمد قفل است و خانم کلیدش را ندارد و ...هم راضی نشد. گفت به خانم بگو. از مسئول کتابخانه پرسیدم، می‌شود در کمد را باز کنید، گفت چهارشنبه‌ها ساعت ۵ بعدازظهر باید بیایید. بعد از کمی گشت زدن، وارد سالن کتابها شدم. جالب است، همه چیز همانطوری بود مثل روزهای ۲۰ سالگی. در اولین قفسه‌ی چشمم افتاد به مجموعه آثار سبزرنگ چخوف و بعدش تولستوی، گورکی و کم کم، رمان‌های تامس هاردی. همیشه عاشق این کتابخانه بودم به خاطر ادبیات کلاسیکش و چاپ‌های قدیم و اینکه می‌شود دست دراز کرد و هر کتابی را که خواست برداشت. با دیدن کتابها از خودم بیخود شدم، بین قفسه‌ها چرخیدم، چندتا دختر از سالن مطالعه بیرون آمده بودند و داشتند لابلای کتابها پچ پچ می‌کردند. یکی‌شان داشت با موبایل حرف می‌زد و نمی‌دانم چرا آمده بود آنجا حرف بزند! از روزگار کتابخانه و درس خواندن و کنکور، چقدر دور بودم. در میان کتابها، ژرمینال را که دیدم برداشتم، جلد اول درجستجوی زمان از دست‌رفته‌ی پروست را هم میخواستم که هر هشت جلدش بود غیر از جلد اول! در تمام مدتی که بین قفسه‌ها و کتابها می‌چرخیدم، بچه‌ هم پابه پای من چرخید و با کتا‌ب‌ها بازی کرد. اول بهش توپیدم که نباید کتابها را جابجا کند و بعد با خودم گفتم اشکالی ندارد! می‌خواستند اسباب بازی‌هایشان را توی کمد قایم نکنند! خسیس‌ها! اگر من مسئول کتابخانه باشم، همان موقع که بچه‌ای ابراز علاقه می‌کند، در کمد را باز میکنم که دفعه‌ی بعد، بچه با همین خاطر بیاید و اگر هم نیامد، بالاخره این خاطره در ذهنش ثبت شده باشد! اما در این قسمت از دنیا، ما مدیرانی بسیار متعهد در تمام ارگان‌ها و به خصوص بخش فرهنگی داریم که مصرانه به قوانین پایبندند! از کتابخانه که بیرون آمدیم، بچه که بستنی‌اش توی گرما آب شده و از بازی کردن هم ناکام شده بود، گفت بریم خانه بازی! به خاطر چند دقیقه‌ای که پابه پای من در کتابخانه صبوری کرده بود و نق نزده بود و بهانه نگرفته بود، ممنونش بودم و برای همین خواسته‌اش را اجابت کردم. یادم افتاد همان نزدیکی‌ها یک خانه بازی است. پس مستقیم رفتیم آنجا و فکر می‌کنم، همان جایی بود که من و بچه همیشه دنبالش بودیم! پ ن: ادامه در پست بعدی

یه دختری، عکس یه دسته گل خیلی خیلی بزرگ رز رو که هدیه گرفته بود، گذاشته بود رو شونه‌ش و توی آینه‌ی آسانسور سلفی گرفته بود. کپشن نوشته بود: مثل اینکه یه مامانی، پسرشو خوب تربیت کرده! یه نفر اومده بود زیرش نوشته بود: اولین باری که براش یه دسته گل بزرگ مثل این خریدم گفت من عاشق گلم ولی یکی دوشاخه کافیه، با پولش میتونیم یه مسافرت یکی دو روزه بریم! منم اونجا فهمیدم یه مادری، دخترشو خوب تربیت کرده! جالب بود! اینجوریه دوستان. این ورِ قضیه رم باید دید

کاش هربار که وارد طاقچه می‌شدم مجبور نبودم قیافه‌ی هوتن شکیبا رو تحمل کنم که با قیافه‌ی مکش مرگ ماش فکر میکنه خیلی هم جذابه! ما کجا بریم که شماها رو دیگه نبینیم!

توی شبکه‌های اجتماعی به خصوص اینستاگرام ، پر از روانشناس های کودک و تسهیلگرانی هست که نکات تربیت فرزند رو مو به مو آموزش میدن و کافیه وارد سایتشون بشی تا با خرید دوره‌ی تربیت بچه‌ی فلان و بهمان، جیب‌هاتون خالی‌تر از این بشه! اما هیچکدوم این افراد، راهکار کلی رو یا نمی‌دونند یا نمیخوان بیان کنند چون چیزی که اونها ازش نفع می‌برن و در واقع، باعث درآمدزایی‌شون شده، سواستفاده از نگرانی بیش از اندازه والدین و انداختن بار کامل مسئولیت روی دوش اونهاست! روانشناس‌های کودک و بلاگرهای نادان اینستاگرامی کاری کردند که آدمها همیشه حس میکنند باید کاری کنند هرچند اون کار بی‌فایده و بی‌نتیجه باشه و به نظر من بعد از نظام آموزشی، بزرگترین خیانت رو در حق بچه‌ها و دانش‌آموزها کردند! برای خودم متاسفم که نمی‌تونم کاری برای این حجم از بی‌اطلاعی و سرگشتگی کنم!

این روزا دارم این کتاب رو توی طاقچه می‌خونم و هم لذت می‌برم و هم یاد می‌گیرم. کتاب به طور کلی درباره‌ی خودمختاری بچه‌ها و اهم
این روزا دارم این کتاب رو توی طاقچه می‌خونم و هم لذت می‌برم و هم یاد می‌گیرم. کتاب به طور کلی درباره‌ی خودمختاری بچه‌ها و اهمیتش در رشد و پیشرفت اونها هست. در بخش‌های مختلف، راهکارهای خیلی مفیدی به والدین پیشنهاد میشه که چکیده‌ی همه‌ی اونها، به زبان خیلی ساده شاید این باشه که بچه رو کمی به حال خودش بذارید! هربار که یه پارگراف رو هایلایت می‌کنم، از خودم می‌پرسم، چطور پدر و مادرهایی که اطرافم می‌شناسم و بچه‌هاشون حالا به سنین نوجوانی رسیدند، قراره این چیزا رو بفهمند؟! در سرتاسر سیستم آموزشی ما، جای یک مشاور یا روان‌شناس یا تسهیلگری که جنگ همیشگی بین والد و بچه‌ رو کم کنه، خالی هست. والدین پر از استرس هستند و به بچه‌ها فشار میارن و نتیجه قطعا چیز خوبی نیست! دلم می‌خواد یک نسخه از این کتاب رو برای همه‌ی پدر و مادرهایی که می‌شناسم، بخرم و بفرستم. البته میشه با کمتر از صد هزار تومان، توی طاقچه کتاب رو خوند اما حقیقت اینه که شک دارم کسی اصلا وقت کنه یا دلش بخواد، کتاب رو بخونه! شگفت‌انگیزه که آدمها برای حساس‌ترین وپیچیده‌ترین وظیفه‌ی انسانی‌شون، یعنی تربیت فرزند هیچ نیازی به مطالعه و یادگیری احساس نمی‌کنند!

کاش می‌شد این رو روی سردرِ همه‌ی‌خونه‌ها، مهدکودک‌ها، مدرسه‌ها، موسسه‌های آموزشی و ...با فونت بزرگ بنویسند! آدمها یک روز یک ج
کاش می‌شد این رو روی سردرِ همه‌ی‌خونه‌ها، مهدکودک‌ها، مدرسه‌ها، موسسه‌های آموزشی و ...با فونت بزرگ بنویسند! آدمها یک روز یک جایی بالاخره باید دست از این امر و نهی‌های بیهوده و آسیب‌زننده بردارند! این بزرگترین مشکل تربیت ما انسان‌هاست.

امیدوارم هیچ جنگی در راه نباشد ولی اگر شروع شد، کانال بله را برایتان می‌گذارم. خواهشا اگر بله هم ندارید، نصب کنید. حداقل دردهایمان را با یکدیگر قسمت کنیم https://ble.ir/otaagh

بین نماز مغرب و عشا، بلند می‌شوم و می‌روم پیازهای توی ماهیتابه را هم می‌زنم، هنوز سفیدند، شعله‌ی گاز را که قبل از نماز مغرب کم کرده بودم، کمی بیشتر می‌کنم تا در چند دقیقه‌ای که قرار است نماز بعدی را بخوانم پیازها طلایی شوند! تمام روز، درحالیکه‌ عده‌ای داشتند برای تناسب اندامشان تلاش می‌کردند، بعضی‌ها از یک مصاحبه‌ی کاری موفقیت‌آمیز برمی‌گشتند یا کسب و کار خودشان را راه می‌اندازند و عده‌ای هم برای داشتن فرزند دوم خودشان را آماده می‌کردند، من روی تخت خوابیده بودم و «بدسیسترز» را می‌دیدم! پسرم هربار می‌خواست با او بازی کنم و هربار، بهانه‌ای آوردم. یک بار گفتم مامان دلش درد می‌کند و حالش بد است و باید کمی بخوابد. مثل اینکه قبول کرد چون برای مدتی طولانی خودش داشت توی هال بازی می‌کرد و من هم داشتم سریالم را می‌دیدم. وقت‌هایی که به من گیر نمی‌دهد و خودش بازی می‌کند، احساس میکنم او بهترین بچه‌ی روی زمین و تنها کسی توی دنیاست که مرا درک می‌کند! یک بار دیگر هم دردِ دستم را بهانه کردم و یک بار دیگر هم اجازه دادم تمام دست و پاهایش را آبرنگی کند و من در این فاصله، ده دقیقه‌ی باقیمانده را نگاه کردم! البته همیشه اوضاع اینقدر خوب نیست، گاهی صد و بیست بار، وسط یک گفتگو پاز می‌زنم یا دستم میخورد و سریال می‌رود جلو یا برمی‌گردد عقب. همسرم قبل از ساعت ۷ عصر می‌آید چون این تایم، تایم پیاده‌روی کردنم است. زندگی من، شده از این سریال به آن سریال رفتن و گاهی در این میانه، چهل دقیقه پیاده روی کردن! در این دوماه و اندی، صد گرم هم لاغر نشده‌ام ولی همچنان پرقدرت، به پیاده روی کردن و رژیم نگرفتنم ادامه داده‌ام! در این مدت، چربی‌های بدنم مقاوم‌تر شده‌اند. مسخره است اوضاع مملکت اینقدر نامعلوم باشد و آدم، نگران هفت هشت کیلو اضافه وزنش باشد! در تمام مدتی که سریال کره‌ای را می‌دیدم، شب‌ها هوس سوپ می‌کردم و یک بار آنقدر ویارم شدید شد که با بچه رفتم سوپری و دو بسته نودل خریدم که درست کنم. اصلا تماشای غذا خوردنشان و آن جک و جانورهایی که توی ظرفهای غذایشان بود، جالب بود‌. دلم می‌خواست صدف بخورم و یاد داستان کوتاه چخوف افتادم که شخصیت داستان، تمام مدت در حسرت خوردن کمی صدف است که آن زمان، جزو غذاهای گران و لاکچری به حساب می‌آمده است. من حتی صدف را هم سرچ کردم و دیدم خیلی گران است! انواع غذاها و نودل‌های کره‌ای را سرچ کردم و بعد فهمیدم چرا ما اینجا جان می‌کنیم که لاغر شویم! چون هرچه می‌خوریم چاق‌کننده است! قبل از آنکه بروم پیاده‌روی، زندگی رقت‌بارب داشتم، مادری خجالت آور بودم که به جای وقت گذراندن با بچه‌‌اش، سریال می‌دید! چه می‌شود کرد، در میان مادرهایی که به تربیت بچه هایشان می‌نازند، لوح مادری من از این افتخارات خالی است، حتی بعضی روزها که عموما، بچه ۸ صبح بیدار می‌شود خودم را به تخت می چسبانم و به او پیشنهاد می‌دهم با موبایل، کارتون ببیند تا من بالاخره بتوانم از نظر روحی، آماده‌ی یک شانه‌ی کردن موها، مسواک زدن و شروع یک روز دیگر شوم! از هیچکدام از اینها هم شرمنده نیستم چون همین امروز، کلی با بچه خندیدیم و وقتی با کفش‌های من و پدرش روی فرش‌های هال و اتاق قدم زد و بعد تمام محتویات کشوی میز تی وی را بیرون ریخت، دعوایش نکردم! این وسط، چندباری هم به صبر دعوتش کردم و آه، داشت یادم می‌رفت، یک بار هم لنگِ ظهر، به خاطر او توی گرما نشستم تا با بچه‌های ساختمان آب بازی کند! خواستم بگویم اینقدر نقش بازی نکنیم! ایده آل زندگی کردن و ادای زندگی ایده آل داشتن در این جامعه‌ی پردرد، اولین نشانه‌ی به خطر افتادن سلامت روان باید باشد! همه‌مان با هم داریم دوام می‌آوریم و دوام آوردن، گاهی همین است. همین چیزی که زندگیش می‌کنیم! همین سلامت روانی که باید با چنگ و دندان حفظش کنیم

هنوز هم همان حس دوگانگی را نسبت به واقعیت دارم. گاهی وقتها از خودم می‌پرسم چه چیزی واقعیت دارد و در جواب، در‌می‌مانم! در اوج اعتراضات دی ماه، در میان استوری‌های تلگرام، عکس همسر یک دوست قدیمی را دیدم. زیر عکس نوشته بود: همسرم رفت، خانه خراب شدم! بعدش عکس اعلامیه و تاریخ ختم را استوری کرده بود، استوری را دیر دیدم و له مراسم ختم نرسیدم. مراسم چهلم همسر جوان دوستی قدیمی که مدتها بود از او خبری نداشتم، درست فردای شبی بود که میم و بچه‌ی کوچکش با چمدان‌های پر از لباس، به خانه‌ی ما آمد! کشور در جنگ بود و میم که تا همین چندروز پیش، به نظر خوشحال و راضی می‌آمد تصمیمش را برای جدایی گرفته بود! چندروز مانده به نوروز بود، من در آخرین ساعتها، هفت سین چیدم و موقع سال تحویل، در آغوش همسرم گریستم. انگار خستگی تاریخ روی شانه‌مان باشد! کمی که گذشت، خواهرم عروس شد و پوشیده در لباسی سفید با دسته گلی در دست از پله‌های محضر بالا آمد. ما برایشان دست زدیم و عضوی جدید به خانواده‌مان اضافه شد. همه چیز مثل فیلمی روی دور تند، از جلوی چشم‌هایم می‌گذرد. حجم اتفاقاتی که از دی ماه تا اسفند و فروردین و بعد از آن، رخ داده، آنقدر زیاد است که فرصت کافی برای درک آن همه ماجرا پیدا نکرده ‌ایم. انگار در هجوم فریادی گوش‌خراش و صدایی مهیب، شنوایی‌مان را از دست داده باشیم و تمام روزهای بعد از آن در حالی به زندگی ادامه می‌دادیم که گوش‌هایمان زنگ می‌زد! حالا گاهی دلم می‌خواهد به روزی برگردم که وسط بازی با بچه، آمدم موبایلم را به شارژ بزنم و خبری تازه خواندم: انفجار در تهران! دلم می‌خواهد به شبی برگردم که برادرم اینجا بود و یک عالمه اسنک درست کرده بودیم. وقتی ما درگیر جدا کردن اسنک‌های مرغ و کالباس از همدیگر بودیم، احتمالا میم داشت بر سر شوهرش فریاد می‌زد و نمی‌دانست آن شب را در خانه‌ی ما صبح خواهد کرد! دلم می‌خواهد برگردم و کمی در صبح شنبه ۹ اسفند مکث کنم. دلم می‌خواهد برگردم به شبی که میم و بچه‌اش در پذیرایی خانه‌مان خوابیدند و ما سحری را در اتاق خوردیم که آنها بیدار نشوند‌! دلم می‌‌خواهد برگردم و چیزهایی را که هرگز نتوانسته بودم درست درک کنم، دوباره درک کنم. دلم می‌خواهد به تولد ۴ سالگی پسرم برگردم، بعدازظهری که او خواب بود و من و پدرش بادکنک‌ها را باد می‌کردیم و می‌خواستیم غافلگیرش کنیم. هپی برث دی تولد دو هفته پیش او، برای تولدهای بعدی، هنوز روی دیوار است اما من حس می‌کنم جایی در زمان، گم شده ام. اختصاص دادن یک روز برای شروع جنگ، برای طلاق گرفتن، ازدواج کردن و تولد گرفتن کافی نیست. دلم می‌خواهد به اندازه‌ی کافی برای عزاداری و بعد، جشن گرفتن وقت داشته باشم! حس نویسنده‌ای را دارم که نوشتن داستانی را در میانه رها کرده باشد و حالا شخصیت‌ها، توی سرش زندگی می‌کنند و از بلاتکلیفی به او شکایت می‌کنند. دلم می‌خواهد برگردم، درست نمی‌دانم به کجای تاریخ، به خرداد پارسال که اولین بار جنگ را تجربه کردیم یا به دی ماه و یا روزهایی که در ادامه می‌آمد. دلم می‌خواهد برگردم به قبل جنگ و کاش می‌توانستم اوضاع را طور دیگری رقم بزنم. به قول قیصر، فرصت برای حادثه از دست رفته است و چیزی که پیش رویِ ماست، گاهی آنقدر باورنکردنی به نظر می‌آید که من هنوز هم نمی‌دانم کدام یک از این اتفاقات واقعی است!

توی این مدت، با گوشی زیاد فیلم و سریال دیدم. می‌تونم درباره‌ی همه‌شون بنویسم اما این سریال کره‌ای، از هرچیزی که تا حالا دیدم عجیب‌تر و متفاوت‌تره و اون فقط بحث فیلمنامه و داستان و بازیگری و صحنه و لباس و موسیقی نیست. توی سایت‌ها، ژانر سریال رو درام و عاشقانه و تاریخی عنوان کردند اما چیزی بیش از یک درام هست و خیلی جاها به کمدی تنه میزنه و فیلمبرداری واقعا شاهکاره! برای من شگفت‌انگیزه که کشوری مثل کره جنوبی، در عین پیشرفت و جایگاه بالایی که توی اقتصاد دنیا داره، در سال ۲۰۲۵ اینقدر قشنگ دهه‌ی نود در کشورش رو روایت کنه و بتونه عشق و خاطره و فقر و خانواده رو اینقدر زیبا به تصویر بکشه. قبل از این، هیچ سریال کره‌ای رو ندیدم اما این سریال، واقعا نمادی از فرهنگ و تاریخ و سنت کره در بستر یک داستان به شدت شاعرانه و خانوادگی هست. نمیدونم توی ایران نمونه‌ای ازش داریم یا نه اما طبیعتا در سالهای اخیر چنین چیزی نداشتیم و ندیدیم. درباره‌ی بعضی سکانس‌هاش، درباره‌ی بازی ستاره‌ی ۳۳ ساله‌ی فیلم، درباره‌ی منظره‌های بکر و شگفت‌آور سریال، زیادی میتونم بنویسم اما پیشنها‌د میکنم ببینید. اینکه در دل آسیا، اینقدر مستقل و مسلط، با فاصله از جهان غرب و هالیوود که ادعای زیادی در سینمای جهان داره، از وقایع کشور خودت، از تاریخ مردم کشور خودت، از رنج و درد مردم کشور خودت بگی و به این روایت، افتخار کنی برای من خیلی الهام بخشه....

وقتی زندگی بهت نارنگی میده ۲۰۲۵ محصول کشور کره جنوبی
وقتی زندگی بهت نارنگی میده ۲۰۲۵ محصول کشور کره جنوبی

در تمام روزهای قطعی نت، به دنبال یک نشانه‌ی انسانی می‌گشتم. مدتها بود آدمها مرا می‌خواندند و من هم آنها را می‌خواندم. اعتیاد ما به نت، از دوره نوجوانی و راه انداختن وبلاگ تا همین حالا، همین بود. ما تشنه‌ی دیدن آدمها از لابلای سطور بودیم. ما هر رنجی را بی حرف پی و پیش، به کلمه تبدیل می‌کردیم و این شیوه‌ی زیستمان بود! تنها مفری برای گریز از تنهایی! در آن دوره، حتی کتاب‌ها و داستان‌های میان صفحاتشان نمی‌توانستند من را به آدمی دیگر نزدیک کنند یا کاری کنند تا حس کنم من هم یک انسانم. در طوفان اخبار و سیل واقعیات پر درد، دلم برای این جنبه‌ی زندگی تنگ شده بود.‌ خواندن اینکه ۱۶۸ بچه و معلم در انفجار مدرسه، پرپر شده‌اند برایم کافی نبود. من دلم می خواست عکس آن بچه‌ها را ببینم، از پدر و مادر و خواهر و برادرشان خبر بگیرم‌. هنوز هم فکر می‌کنم اینکه در یک روز، یک بیابان تبدیل به قبرستان بچه‌های معصوم و بی‌گناه شود، چقدر دهشتناک است. روزهایی که گذشت آنقدر در خودشان قصه داشتند که اگر کسی آنها را ننویسد فراموش خواهند شد! اخبار هرچقدر هم بزرگ و دردناک، قصه‌ای برای روایت رنج آدمها نداشت! همان روزها که هیچ کتابی، جذبم نمی‌کرد و هیچ داستانی به رنج ما و مردم این سرزمین، شبیه نبود شروع کردم به دیدن فیلم و سریال و آن وقت تازه کمی آرام گرفتم. من آدمها را آنجا پیدا کردم، اشک‌ها و لبخندها را آنجا دیدم. مردی زنش را از دست داده بود و مدام به یادش می‌افتاد. چه کسی می‌تواند «یاد» را از حافظه‌ی آدمیزاد پاک کند؟! اصلا چه کسی می‌تواند حافظه‌ی آدمیزاد را پاک کند؟! ما همه چیز را به خاطر می‌سپاریم و این، همانقدر که خوب است وحشتناک هم می‌تواند باشد! هنوز هم با همان نشانه‌های کوچک و بزرگی که از انسانیت در دل سینما و ادبیات می‌بینم زنده مانده‌ام وگرنه واقعیت زندگی، حداقل برای ما آش دندان‌گیری نبود!

➖تغییر زاویه دید، شکل منظره را عوض می‌کند. گاهی می‌فهمی که حتی یک خبر حالا دیگر معمولی در این مملکت، چقدر غم می‌تواند داشته باشد. من هم مثل همه، سه ماه گذشته را در قطعی اینترنت و مشکلات برقراری ارتباط گذراندم. انواع شبکه‌های اجتماعی داخلی را عضو شدم و هر روز ساعتها به صفحه مانیتور خیره ماندم که بفهمم امروز کدامیکی‌شان کار می‌کند. مدام از این و آن سراغ کانفیگ به درد بخور را گرفتم. فایل‌ها را روی سی‌دی و به روش‌های سنتی منتقل کردم. حرفهای نامناسب و غیرقابل‌نقل را توی سرم دوره کردم ... اما حواسم هیچ نبود که یک روز باید دوباره با واقعیت چشم در چشم بشوم. بابا و مامان صبح چهارم فروردین سوار ماشین شدند، در خانه را بستند، رفتند و دیگر هرگز برنگشتند. وسط روزهایی که موسیقی متنش صدای انفجار و پدافند بود، راه افتادیم رفتیم بیمارستان و پاسگاه و پزشکی قانونی. روزهای عجیبی بود. توی پاسگاه که نشسته بودم، دو بار از بی‌سیم گزارش ورود جنگنده اعلام شد. افسر هی گفت آقاجان برید بیرون، وضعیت سفید شد صدایتان می‌زنم. همین غیرعادی بودن اوضاع اما ذهن را بازی می‌داد. ختم و چهلم گرفتیم، سر خاک رفتیم، شب‌های جمعه خانه مامان جمع شدیم، جای خالی‌شان را در مبل، پیش‌دستی، گل‌های باغچه و هزار چیز دیگر تماشا کردیم، ولی باز انگار یک صدای لجوجی توی سرم می‌گفت «حالا بگذار اوضاع عادی بشه». این را کاسب‌های میدان رسالت برایم تعریف کردند: طرف رفته بوده نان بگیرد که کوچه‌شان را می‌زنند و محله می‌رود روی هوا، حالا هر روز همان ساعت، نان به دست برمی‌گردد جلوی جای خالی خانه‌شان. قطعی اینترنت، نماد همان وضع غیرطبیعی بود که ذهن نمی‌خواست قبولش کند. خیال اینکه اوضاع اینطوری هم نمی‌ماند. دوباره همه چیز مرتب می‌شود. «بخت خواب‌آلود ما بیدار خواهد شد مگر». که نشد. خبر وصل اینترنت که آمد، وسط مرور پیامهای نخوانده و صفحات بروز نشده بودم که فکر جدیدی مثل زنبور توی سرم وزوز کرد: «حالا چی؟ اوضاع هم انگار معمولی شد ها.» فکر کردم به مرد میدان رسالت که آیا هنوز هم هر روز نان به دست می‌رود همانجا؟ به مادرهای میناب فکر کردم، به آنهایی که در قطعی اینترنت جوان از دست دادند، به اخوان‌ثالث و حالی که موقع سرودن این شعر داشته: «بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما/ به جو بازآمد آب رفته، ماهی مرده بود اما»... به اینکه هنوز متن سنگ مزار مامان و بابا را ننوشته‌ام. @ehsanname

الان تو وضعیتی گیر کردم که نمیدونم از اتفاقات تلخ و شیرین زندگیم توی این سه ماه بنویسم یا اوضاع سیاسی و اقتصادی رو تحلیل کنم یا از این سریالی که دارم می‌بینم و دیشب اشکم رو درآورد، بنویسم. پس تو اولین فرصت از سریاله می‌نویسم!

دلم می‌خواهد بروم پیش تراپیست و به او بگویم، بیش از سه ماه دور بودن از نت بین‌الملل و ننوشتن در کانال شخصی، همان کاری را با من کرده که همیشه محروم بودن‌ها کرده است! اینکه یاد بگیرم بدون اینترنت هم زندگیم را بکنم! خیلی دوست دارم از یک تراپیست حاذق بپرسم، این که آرزویی نداشته باشی و در آستانه ۳۷ سالگی با خواندن یک کتاب، پختن یک غذا، دیدن یک فیلم سرت گرم شود و بتوانی زندگی روزمره‌ات را بگذرانی جای نگرانی دارد یا نه؟! راستش سردرگم شده‌ام.‌ از چندروز پیش که برای اولین بار وصل شدم، سردرگمم. اینکه دوباره اکانت اینستاگرامم را اکتیو کردم و دیدم اغلب آدمها، در همین روزهای اخیر، پست گذاشته‌اند حتی سردرگم تر هم شده‌ام! از گم شدن می‌ترسم. از گم شدن در سیل این فضای مجازی می‌ترسم! رنجِ ما در آن روزها، زندگی ما در آن روزها، آنچه کشیدیم در آن روزها، نیاز شدید ما به بودن و حرف زدن و گفتن در آن روزها، بلاتکلیفی محض ما در آن روزها کجا رفتند؟! میخواهم به تراپیستم بگویم من می‌ترسم به این وضعیت برگردم چون دوباره برگشتن به اینجا، یعنی ادامه دادن به زندگی عادی و من نمی‌خواهم اوضاع عادی شود! هرچند در تمام این روزها، من هم به زندگی عادی‌ام ادامه داده‌ام، به تغییر دکوراسیون خانه، ست کردن رنگ کوسن‌ها با پارچه‌ی مبل، سفارش دادن آیس موکا در کافه‌ای برای اولین بار فکر کرده‌ام و از دیدن سریال‌های آمریکایی لذت برده‌ام! اما برگشتن به اینجا و دوباره نوشتن، برایم حکم انکار رنجی را داشت که ناچار بودیم تحمل کنیم! می‌خواهم از تراپیست بپرسم بعد از آنکه، کسی دستش را روی دهان شما گذاشت و فریادتان را در گلو خاموش کرد و رنجتان را نادیده گرفت، بازگشتن به زندگی عادی و نپرداختن به آن روزها، برای من بسیار گیج‌کننده شده است! می‌خواهم بگویم من دوست ندارم همه چیز طبیعی بشود. شبیه آدمی که عزیزی را از دست داده، نمیخواهم آن سوگ بزرگ را فراموش کنم. میخواهم بگویم گرچه زندگی به پیش می‌رود و ما یاد می‌گیریم ادامه دهیم، اینکه در یک سال، دو جنگ خارجی و یک جنگ داخلی را تجربه کنم و هرروز توی صفحه‌ی تلویزیون، تصویر اجسادی را در حال تشییع ببینم، نباید تا این حد عادی شود! نمیدانم دیگر چه بگویم.‌ سه ماه قطع بودن نت، چگونه می‌شود با خریدن کانفیک‌های گران، عادی شود؟! سردرگمم و برگشتن به فضای مجازی، دیدن همان ویدئوهای تبلیغی توی اینستاگرام و خواندن همان کامنت‌های طنز برایم بی‌معنی‌اند، چرا احساس میکنم مردم طوری رفتار می‌کنند که انگار هیچ‌ اتفاقی نیفتاده است و چرا نمی‌توانم به اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است تظاهر کنم؟! می‌خواهم به او بگویم در جایی که کسی رنجِ مرا جدی نمی‌گیرد، آخرین راه، این است که تا می‌توانم، آنطور که باید و شاید، درباره‌ی این رنج بنویسم اما من شبیه آدمی تنها در قبرستان شده‌ام وقتی مراسم تمام می‌شود و تمام اطرافیان و دوستان و نزدیکان، دور می‌شوند، به خانه برمی‌گردند و من با انبوهی قبر، خورشیدی در حال غروب و قلبی آکنده از درد، تنها می‌مانم! دورم خالی است و به قول غلامرضا بروسان، غم چون سنگی در سراشیب دره مرا دنبال می‌کند!

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟ آیا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم کاشت؟ و شمعدانی‌ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟ آیا دوباره روی لیوان‌ها خواهم رقصید؟ آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟ به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد» گفتم:” همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم”

دیشب با خوندن چندتا از پست‌ها که نوشته بودند اگر جنگ شد بدانید که ما فلان بودیم و بهمان بودیم و ما دنبال یک زندگی آرام و صلح و آرامش بودیم، خواستم بیایم بنویسم اگر جنگ شد دیگر مهم نیست، ما چه بودیم و چه می‌خواستیم و چه اتفاقی بیفتد! دیگر تمام شد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم!

و اگر کسی دیگر نیابی دست به گردن خویش درآور!