اتاقی از آنِ خود
前往频道在 Telegram
198
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-630 天
帖子存档
گمانم بعد از ده روز رفتیم آنجا. در تمام این مدت، من و بچه میخواستیم برویم و ببینمش، اما نمیشد. فکر میکردم مزاحم و توی دست و پاییم. بگذاریم آخر عمری راحت باشد و حداقل کمی استراحت کند.
دیشب همسرم داشت فیلمِ سند امضا کردنش توی محضر را نشانم میداد.
خیلی شکستهتر از آخرین باری شده بود که دیده بودمش.
راستش خودم هم دوست ندارم آدمها را در نحیفترین و شکنندهترین حالتشان ببینم.
آدم تا عمر دارد یادش نمیرود!
امروز صبح اما رفتیم. سلام کردم، جوابم را داد. دیگر حتی توان اینکه به بوه تشر بزند، نداشت.
با دیدن بدن پوست و استخوانشدهاش یادِ کتاب «یکی مثل همه» افتادم. توی طاقچه گشتم و پیدایش کردم. چیزهایی از توصیف پیری و آدمیزادِ دم مرگ، یادم مانده بود ولی مراسم خاکسپاریِ اول کتاب را یادم نبود.
ظهر شد. طولی نکشید که من و بچه توی حیاط زیر آفتاب بودیم و داشتم به هوای آب دادن به باغچه و گلدانها سرگرمش میکردم که نفهمد توی خانه چه خبر است.
صدای بوق دستگاه میآمد. و صدای گریه کم و زیاد میشد. مامور اورژانس دائم میگفت گریه نکنند و دورش را خلوت کنند.
گوش تیز کرده بودم که بفهمم آقای سفیدپوش کی تنفس مصنوعی را قطع میکند و صدای گریه بلندتر میشود.
مرد عرق ریزان داشت به کارش ادامه میداد و بابا رنگ و رویش زردتر میشد. نمیدانم مرد با چه امیدی اینقدر تلاش میکرد.
داماد بزرگ، آرام پرسید تمام شد؟ مرد سرش را تکان داد و سیم را از دستگاه جدا کرد.
قلب احیا نشد. بابا از مرگ برنگشت و صدای گریه در خانه اوج گرفت!
پدر همسرم به رحمت خدا رفت.
ممنون میشم یک فاتحه براش بخونید
دیروز، یاد یکی از آهنگهای قدیمی رضا یزدانی افتادم. از کل متن آهنگ، فقط کلمهی «جاده» را یادم مانده بود.
با سرچ نتوانستم پیدایش کنم چون رضا یزدانی یه آهنگ جدید با همین عنوان داشت و هرکاری میکردم، گوگل دستم را میگرفت من را به این آهنگ میبرد.
از چت جیپیتی پرسیدم. فکر کردم اگر نتواند با این همه ادعا، آهنگی که توی سرم افتاده و چیز زیادی از آن را یادم نمیآید، پیدا کند چه فایده!
چیزهایی برایم پیدا کرد، اما میخواست سرنخهای بیشتری دستش بدهم، من هم گفتم فکر کنم جادهی شمال میگفت!
او هم خرکیف شد و گفت پیدایش کردم: آهنگ نوستالژی...
«انتظار با تو همسفر شدن دوباره میون جادهی شمال»
میخواستم رها کنم اما طبق معمول، ول کن نبود. هی میپرسید حال و هوایش چطور بود، آهنگش جدید بود یا قدیمی، نوستالژیک بود یا عاشقانه!
گفتم عاشقانه!
ناامید شدم.
توی آلبومهای قدیمی یزدانی گشتم، نام ترانهها را دیدم که شاید چیزی یادم بیاید اما پیدایش نکردم.
چت جی پی تی هنوز داشت برای خودش مینوشت. گفتم فکر کنم میگفت «میون جاده»!
او هم فورا نوشت:
آهااا، پس سرنخ اصلی «میون جاده» بوده. با جستوجو، چیزی که خیلی دقیق به حرفت میخوره همون «نوستالژی» رضا یزدانیه:
«انتظار با تو همسفر شدن دوباره میون جاده شمال»
میخواستم بنویسم احمق این را قبلا هم گفتی!
بیخیال شدم تا امروز که دوباره توی ماشین یادش افتادم. از دیروز وقت نکرده بودم از همسرم بپرسم.
گفتم رضا یزدانی یه آهنگ داشت، توش جاده داشت!
فورا جواب داد: تونل کندوان؟!
گفتم نمیدونم بذار متنش رو سرچ کنم. خودش بود.
« دل من یک قرار طولانی با تو در بین راه میخواهد!»
راه بود...نه جاده!
گفت آخه تو این آهنگه رو خیلی دوست داشتی!
اینطوریه که هوش مصنوعی کار آدمی که هشت،نه ساله باهاش تو رابطهای رو نمیتونه انجام بده!
گول این بازیهاشو نخورید!
یه خانوم باجمالات بوکبلاگری بود که یه عکس از میز کارش توی کانالش گذاشته بود. روی میز، یه لپتاپ بود، یه چراغ مطالعه، یه آینه و کنار میز یه گلدون.
چون از همهی اون موارد توی عکس خوشم اومده بود، عکس رو به گوکل دادم و سرچ کردم و دیدم غیر از لپتاپ که مارک و مدلش زیاد مشخص نبود، تهیهی بقیهی اجناس چیزی حدود ۲۰ میلیون آب میخوره!
حالا حدس میزنید تنها کسی که امروز، به قیمت دویست تومانی دلار، اعتراض کرده و از این بابات ابراز تاسف و ناامیدی کرده، کی بود؟!
آفرین، همون خانوم باجمالات بوک بلاگر 😒
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
مغز برای اینکه سریع تصمیم بگیره و در انرژی صرفهجویی کنه، از میانبُرهای ذهنی استفاده میکنه. مشکل کجاست؟ اونجا که میانبر، جای واقعیت رو میگیره. مثلاً چون یک بار کسی به ما آسیب زده، ذهن ممکنه از این تجربه، یک قانون کلی بسازه: آدمها قابل اعتماد نیستن. جملاتی مثل «همهی زنها اینجوریان» یا «همهی مردها اونجوریان» هم عموماً حاصل همین خطای ذهنیه.
خواستم اولین چیزی که امروز دربارهاش مینویسم، حملههای جدید و شروع دوباره جنگ باشد
اما نشد. نتوانستم. انگار سرعت زندگیهایمان اجازه نمیدهد یک لحظه بایستیم و ببینیم موشکها کجا فرود میآیند!
حتی اگه آخرین حرفی که به دوست یا آشنا و حتی فامیل، گفته باشی این باشه که میخوام خودکشی کنم، احتمالا باز هم پیگیر نشن یا شاید جدی نگیرند.
با خودت میگی حتی یادشون رفت یه زنگ بهت بزنند، نگرانم نشدن و بعد دائما تلاش میکنی بهشون حق بدی!
بعد از ماهها شاید اون آدم رو جایی ببینی، شاید تماسی، حرفی بالاخره بینتون رد و بدل بشه و بپرسن: راستی آخرین بار یه چیزایی درمورد خودکشی میگفتی! الان اوضاع بهتره؟
و تو تازه میفهمی هیچکس فراموش نمیکنه.
مساله سرِ اولویتهاست.
هیچکس شما رو فراموش نمیکنه.
اونها فقط یاد میگیرند به شما و مشکلات شما اهمیت ندن!
چیزی که توی بچهداری، گاهی خیلی برام اذیت کننده میشه، کوتاه بودن همه چیزه.
روی مبل نشستن کوتاهه، حرف زدن با شوهر کوتاهه، دستشویی رفتن کوتاهه، ظرف شستن کوتاهه، گوشی دست گرفتن کوتاهه، نوشتن و حتی یه چای خوردن کوتاهه، غذا خوردن هم کوتاهه!
حتی توی مغازه رفتنهای منم خیلی کوتاهه!
چون در تمام موارد یه بچهای هست که نمیذاره هیچ تجربهای طولانی بشه!
دلم واقعا یه چیز طولانی میخواد مثل جاده، مثلِ از اینجا تا مشهد، یه زیارت طولانی، خوندن یه کتاب طولانی، یه مهمونی طولانی!
فیلمِ سمت راست در دنیا و همچنین در ایران سرو صدای زیادی کرده است. تنها یکی دو پیج بود که فیلم سمت چپی را معرفی کرده بودند اما در تمام پیجهای معرفی فیلم، میتوانستم پوستر سمت راستی را ببینم.
فیلم آنقدر مطرح شد و تیزرها و سکانسهایش همه حا پخش شد که اگر کسی اهل فیلم دیدن هم نبود، احتمالا سراغش رفته و آن را دیده باشد.
شاید شما هم اگر همین حالا اکسپلورتان را باز کنید پوسترش را ببینید.
بیشتر منتقدها و آدمهایی که the invite را دیدند، در نقد و تعریفها گفتهاند که فیلم دربارهی روابط انسانی و عاطفی زن و شوهر صحبت میکند و اینکه ازدواج ممکن است باعث فراموشی عشق بشود.
اما فقط این نیست. بخش زیادی از دیالوگها به گفتن از حرفهای ممنوعه مثل group sex و روابط خارج از عرف و دید زدن و برهنگی و ...اختصاص دارد.
هیجان فیلم در زمانهایی که زوج مهمان، از روابط موازی و شاید متقاطع شان میگویند فوقالعاده بالاست و این هنر کارگردان و نویسنده است که چنین کشش و جذابیتی را در فیلم ایجاد کرده است.
اگر موضوع، برای اکثر آدمها جذاب و ممنوعه نبود، بازی هوشمندانه بازیگرها هم نمیتوانست تا این اندازه، فیلم را موفق و مشهور کند.
اینکه به خاطر حرفهای روانشناسانه پنه لوپه کروز در نقش پینا، که پایان بندی جالبی برای هیجانات قبلش نیست، جذب فیلم بشوی دلیل خوبی برای دوست داشتن این فیلم نیست.
آدمها احتمالا به خاطر همان دیالوگهای پینگ پنگی، موضوعات ممنوعه،بار کمدی فیلم، جذبش شده اند و گرنه our girls که محصول اروپاست، میتواند خیلی بیشتر و بهتر و با جزییات فراوان، به عمق روابط میان اشنان.ها و زوجها برود و با کشش فوقالعاده، در عین خلق موقعیتی دراماتیک، به زیبایی تمام، به درون آدمها بپردازد.
اگر دنبال روانشناسی و عمیق شدن در روابط میان آدمها مخصوصا در موقعیتهای بحرانی زندگی هستید، سمت چپی را بیینید!
Repost from توییتر فارسی
یکی از سالمترین عادتهای روانشناختی که میتوانید در خودتان پرورش دهید، این است که یاد بگیرید بدون توضیح دادنِ بیش از حد با دیگران ارتباط برقرار کنید.
*روانشناسِ ایرانی*
@OfficialPersiaTwiter
میدونید چی برام جالبه؟! اینکه مثلا یه سلبریتی، یه فرد مشهور، یه بلاگر وقتی یه حاشیهای پیدا میکنه، میاد جلوی دوربین میشینه و برای مردم در فضای مجازی توضیح میده که اینطوری بود، اونطوری بود. فلان و بهمان.
من تمام روز اینستاگرام رو که بالا و پایین میکنم، فقط یه سوال توی سرم میچرخه که مگه مجازی اینقدر مهمه؟!
چرا همه، همهی ایدئولوژی زندگیشون رو ریختن وسط اینستاگرام!
یعنی آدمها انگار فضای مجازی و حقیقی رو با هم اشتباه گرفتند. فکر میکنند مردم همین هایی هستند که از بیکاری توی پیجها میگردند و کامنت میذارن!
کجای زندگی واقعی، شما اینقدر بیکاری که ده دقیقه بنشینی و درمورد تیشرتی که پوشیدی به مردم توضیح بدی!
تقریبا هیچوقت، هیچ توضیحی، هیچ آدمی رو در این فضا مجاب نکرده. سوشال مدیا مثل سیل آبرو و عزت آدمها رو با خودش میبره، مثل باد میوزه و به نظر من آدمی که عاقل باشه، بالغ باشه، ذرهای احترام برای خودش و نامش قائل باشه، سکوت اختیار میکنه تا وقتی آبها از آسیاب بیفته.
تا وقتی حاشیهای هست، توضیح دادن مثل همین قضیهی محسن نامجو و شارلوت، مثل تیشرت نوید محمدزاده، مثل دستبوسی عادل فردوسیپور، فقط این گندی که بالا اومده رو هم میزنه چون هیچ لزومی نیست توضیح بدین.
لزومی نداره.
و کاش آدمها این رو بفهمند که اینقدر در مورد کوچکترین کنش و رفتارشون به بقیه توضیح ندن.
توضیح دادن، گارد آدم روبروی شما رو ده برابر میکنه!
من اگه سلبریتی بودم اولین کاری که میکردم این بود که کامنتهام رو ببندم مگر اینکه شخصیتم اونقدر حقیر بود که حاضر بودم به هر قیمتی، توهین و تهمت رو به جون بخرم که فقط دیده بشم!
حیف از آهنگ ای ساربان!
حیف از هنرمندی که شماها باشید.
تکنسین داروخانه با ماژیک آبی روی جعبه نوشته است: هر چهارساعت، دوقطره. نمیدانم چطور باید قطره را در گوشم بریزم! با فونت ریز نوشته: برای مطالعه راهنمای مصرف، خط چین را پاره کنید.
جعبه را پاره میکنم و هیچ راهنماییای نمیبینم. فقط مکانیسم اثر و عوارض جانبی و دمای نگهداری را نوشته و اینکه از نور و دسترس کودکان دور نگه داشته شود!
از چت جی پی تی راهنمایی میخواهم. میگوید به پهلو دراز بکشم و قطره را در گوشی که گرفته است، بریزم.
پنج دقیقه دراز بکشم تا قشنگ به داخل گوش برسد. بقیهاش همان توصیههای غیر ضروری همیشگیاش است. توصیههایی که عموما به اینجا ختم میشود که اگر وضعم خراب شد، حتما با پزشک تماس بگیرم.
انگار خبر ندارد اینجا هردمبیلتر اژ این حرفهاست و دکتر در کمتر از یک دقیقه مرا ویزیت کرد و نسخه نوشت!
دکتر دوتا قطره برایم نوشته است. احتمالا برای هردوگوش!
گوش سمت راستم، از بچگی شنوایی محسوسی نداشته است و نمیدانم اصلا لازم است در آن هم قطره بریزم یا نه! دکترگفت هردو جرم گرفتهاند!
شاید اگر گوش راستم میشنید، با گرفتن یک گوش، صداها تا این اندازه برایم مبهم و دور و گنک نمیشد.
توی مطب، هرچنددقیقه از منشی میپرسیدم شماره چند را داخل فرستاده است. نگران بودم اسمم را صدا زده باشد و نشنیده باشم.
بار دوم که پرسیدم، به نظر خیلی سختش بود که بگوید شماره چند را صدا زده و خیلی کلافه به نظر میرسید.
بیهوده توضیح دادم: آخه گوشم گرفته، درست نمیشنوم!
منشی کلافه تر شد. قیافهاش داد میزد خب به من چه و اصلا اینجا همه کر هستند! تو هم یکی مثل بقیه!
بگذریم...اینها هیچکدام اهمیتی ندارد.
خواستم بگویم حالا خیلی بیشتر از پنج دقیقه است که به پهلو دراز کشیدهام.
آسمان ۶ بعدازظهر چند تکه ابر دارد و رنگ آبیاش شبیه نقاشیهای آبرنگی است که میکشم. یک آبی خیلی ملایم که احتمالا باید برای کشیدنش، روشنترین آبی را به رقیقترین حالت درآورد!
در این فاصله گوشم ذره ای بهتر نشده است. انتظاری هم نداشتم. دکتر گفت بعد از دو روز استفاده، برای شست و شو بروم!
زندگی با گوش کیپشده خیلی سخت است. انگار همهاش توی حمام باشی و آب توی گوشت رفته باشد!
اما از صبح تا حالا، نیاز داشتم به همین بهانه، یک جایی روی زمین دراز بکشم، باد خنک کولر بوزد، بروم زیر پتو و تا شب نشده، آسمان آبرنگی را از پشت پنجره تماشا کنم!
برای دورانی طولانی، به هر اتاقی پا میگذاشتم خالی بود. هر شمارهای را میگرفتم کسی جواب نمیداد، هر رابطهی عاشقانهای، عشقی یک طرفه بود.
در خانه غریب و در خیابان غریب و در شهر غریب بودم.
در اینباکس ایمیل، در مسنجر یاهو، در نظرات وبلاگ، در صندوق پستی خانه، دنبال پیامی بودم که هیچکسی نفرستاده بود، در کوچه دنبال ردپای کسی بودم که هیچوقت از آنجا عبور نکرده بود.
مشکل این نبود که درها به رویم بسته میشد یا کسی در را به رویم باز نمیکرد. درها باز نمیشدند چون کسی آنجا نبود. برای مدتی طولانی، کسی آنجا نبود.
اگر اینها را زندگی نمیکردم، شاید هیچوقت نمیفهمیدم بچهام به هیچ چیزی به اندازهی بودن من، نگاه و حمایت من نیاز ندارد.
برای همین مادرهایی که خودشان را با تربیتهای سخت، کلاسها و مهدهای دوزبانه و پختن غذاهای خاص و عجیب و متنوع برای بچههایشان درمانده میکنند، درک نمیکنم.
خوشبخت بودن و احساس خوشبختی کردن، آنقدرها عجیب نیست.
بچه به اندازه آب و هوا باید بودن کسی را در کنار خود احساس کند.
من قول میدهم برای خوشبخت بودنش، هیچ کار دیگری لازم نیست اگر گرمای بودنتان را به او هدیه کنید، اگر با دیدنش لبخند بزنید، اگر هربار به سمتتان آمد او را در آغوش بکشید، اگر هر کار ظاهرا مهمی را به خاطر او رها کنید و اگر همیشه باشید.
همیشه آنجا باشید. بچه، گرمای مادرش را در تمام دوران نیاز دارد.
ای کاش یک نفر این را به مادرهایی که همیشه حس بدی به خودشان دارند، بگوید.
خیلی سعی کردم عکس قشنگی ازش بگیرم چون تمام غم و اندوه امروزم رو شست و برد!
نمیدونم چرا تا وقتی چنین غذا و چنین ترکیبی به همراه گوجه هست و اینقدر سریع آماده میشه، چرا پیتزا، چرا لازانیا، چرا قرمه سبزی اصلا!
اگه کوکوسبزی دوست ندارید، سبزی فروشیتونو عوض کنید!
