204
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
204
یک ماه گذشته است. هنوز خیلی چیزها سر جای خودشان هستند؛ خیابانها شلوغاند، ساعتها جلو میروند، مردم کار میکنند و شبها میخوابند. اما شهر هنوز هر صبح، با تردید بیدار میشود. انگار مطمئن نیست حق دارد روز را شروع کند یا نه.
آنها رفتند، درست وسط زندگی. نه در لحظهای خاص، نه در صحنهای غیرمنتظره؛ بلکه بعد از یک بوسهی ساده، بعد از گفتن «زود برمیگردم».
بعد از آن، نبودن شروع شد. نبودنِ کسی که جایش پر نمیشود. نبودنِ صدایی که دیگر از اتاق نمیآید. نبودنِ پیامهایی که هرگز نوشته نشدند. خانهها سالم ماندند، اما زندگی از بعضی اتاقها جمع شد.
میگویند زمان میگذرد و همهچیز را آرام میکند. شاید برای بعضی دردها. اما بعضی زخمها آمدهاند، تا ما را بیدار نگه دارند. آمدهاند تا نگذارند همهچیز عادی شود، تا نگذارند فراموش کنیم چه چیزی از ما گرفته شد و چه چیزی از ما باقی ماند.
یک ماه گذشته است، اما داغ بعضی رفتنها تاریخ ندارد. هنوز تازه است، هنوز میسوزد...
204
حکومتی که جشن میگیرد در حالی که مردمش در فلاکت اند، دیگر حتی تظاهر به عدالت هم نمی کند؛ فقط پیروزی خود را بر مردم جشن میگیرد.
"آلبر کامو"
204
من در دلِ فاجعه ماندهام و گلولهای به تنم نخورده،اما زخم تماشای این ویرانی حیاتم را روزی صد بار مصادره میکند...
با آنان که از من
زیباتر
باهوشتر
و با جرعتتر بودند چه کنم؟!
204
قشنگترین جمله رمان
«بامداد خمار » این جمله ست:
آدم های بی اصل و نسب اصیل نمیشن،
نه با زمان نه با تلاش نه با عشق.
