Eternity
前往频道在 Telegram
306
订阅者
+124 小时
+277 天
+3030 天
帖子存档
308
میدونی آدمها مثل لکهها میمونن.
اولین بار که باهاشون آشنا میشدم، سفید بودن. لبخند میزدن و چشماشون برق میزد.
با گذشت زمان، کمکم خاکستری میشدن. لبخندهاشون محو میشد و برق چشماشون از بین میرفت.
آخرش فقط یه لکهی سیاه ازشون باقی میموند؛ لکهای که از نگاه کردن بهش میترسیدم، چون همیشه بهم آسیب میزد.
……
ناگهان سرم را از داخل وان بالا آوردم و نفس عمیقی کشیدم.
چند قطره آب از صورتم پایین افتاد.
نگاهم به اطراف افتاد؛ دیوارهای سفید، کف سفید، وان سفید...
بعد به لباسم نگاه کردم.
لباس سفید تنم بود.
چند لحظه فقط خیره ماندم.
بعد آرام سرم را پایین آوردم.
آب، تصویر صورتم را نشان میداد؛ لکهای سیاه، میان این همه سفیدی.
