ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

اِنقباضِ مغزَم؛

اِنقباضِ مغزَم؛

前往频道在 Telegram

𝘐 𝘩𝘰𝘱𝘦 𝘪𝘯 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘤𝘢𝘭𝘮 𝘢𝘵𝘮𝘰𝘴𝘱𝘩𝘦𝘳𝘦; 𝘓𝘦𝘵'𝘴 𝘧𝘳𝘦𝘦 𝘰𝘶𝘳 𝘮𝘪𝘯𝘥𝘴 𝘢𝘯𝘥 𝘥𝘦𝘢𝘭 𝘸𝘪𝘵𝘩 𝘥𝘪𝘧𝘧𝘦𝘳𝘦𝘯𝘵 𝘵𝘩𝘰𝘶𝘨𝘩𝘵𝘴; 𝘛𝘩𝘢𝘯𝘬 𝘺𝘰𝘶 𝘢𝘯𝘥 𝘸𝘦𝘭𝘤𝘰𝘮𝘦 Instagram: @simon_helia

显示更多
伊朗133 145未指定类别
339
订阅者
无数据24 小时
+17 天
-530 天
帖子存档
Repost from RegaPlus
چرا؟ چون زندگی کوتاهه.

گم شدم در خود و در خویش پناهی مانده‌ست؟ یا در این خانه به جز آینه، ماهی مانده‌ست؟ زندگی قصه‌ی تکرار شکستن شده است جز دل خسته، در این سینه نگاهی مانده‌ست؟ هر چه گفتیم به امید شنیدن گذشت بعد از این فاصله آیا به صدایی مانده‌ست؟ گرچه خاموش شد از شوق، چراغی در دل در سیاهی به تمنای سحر، آهی مانده‌ست؟ مثل دریا که به تقدیر خودش تن داده از من و طوفان بی‌رحم، نگاهی مانده‌ست؟ با توام! ای که غزل‌ها همه از توست هنوز بین این دفتر پرخاطره، جایی مانده‌ست؟

این روزها شبیه به کلافی سردرگم هستم که توی دست روزگار افتاده، گره‌ش کور و سرش گم. هرچه بیش‌تر دست‌وپا می‌زنم؛ تنگ‌تر می‌شود و راه‌م را می‌بندد. می‌خواهم گوشه‌ای بنشینم و به حال‌ سگ‌صفت‌ش زار بزنم؛ اما نمی‌شود. یک بغض لامذهب، راه گلوی‌م را چنان بسته که اشک هم خشک شده. دل‌م می‌خواهد سیگاری باشم و پوک‌‌پوک سینه‌م پر از دود شود و جلوی دید غصه‌م را بگیرد؛ اما نمی‌شود. می‌خواهم پیک‌پیک بخورم و مست شوم تا یادم برود که کی و کجا هستم؛ اما نمی‌شود. پس می‌ماند چهار کلمه‌ی کاف‌دار و لعنت به این روزگار بی‌مروت. روزگار قرمساق و روزگار…

14 Lord Huron - The Night We Met.mp38.09 MB

برای زنده ماندن و زندگی کردن آدم باید وصل باشد، به آدمی، خانه‌ای، اتاقی، پنجره‌ای، باید وصل باشد به ماندن، دل بسته بودن، ذوق کردن، آرزو داشتن.

در هر شبی افکاری هست، طولانی‌تر از خود شب.

انسان عوض نمی‌شه، متوجه می‌شه.

در توست تمام سفرهایی که نرفته‌ام، تمام دریاهایی که ندیده‌ام، تمام روزهایی که زندگی نکرده‌ام…

‏و من به مرور باور کرده بودم که اشک، خستگی، ناتوانی و دلتنگی، چیزهایی هستن که باید قایمشون کرد. چون ممکن بود به قیمت دوست‌نداشتنی شدن تموم بشن.

‏این‌روزها حالم خوب نیست و هرکاری هم کردم بهتر نشد، با یه جمله‌ی متاسفم هرکاری از دستم برمی‌اومد به آینه زل زدم و با جریان همراه شدم، بدون دست و پا زدن بی‌حاصل.

Repost from _
خواب عقل نیست که هیولاها را به وجود می‌آورد، بلکه عقلانیت هوشیار و بی‌خواب است. - دلوز

اینجا نمی‌شود به کسی نزدیک شد، آدم‌ها از دور دوست داشتنی‌ترند.

Repost from _

حرفی ندارم؛ با خونواده، دوستام و حتی با خودم هم قطع رابطه کردم. ساعت‌ها می‌شینم و به درو دیوار، ظرف غذا، لیوان آب، صفحه‌ی خاموش تلویزیون و تصویر تاریک خودم درش زل می‌زنم. شبیه یه جسم بی‌جون، بی‌صدا، بدون حرکت. توو وجودم خلأ بزرگی حس می‌کنم. خالی‌ام؛ خالی‌تر از همیشه.

تقصیر خودمونه زیادی جدی میگیریم، حرف‌هارو، قول‌هارو، آدمارو، حتی دنیارو.

متاسفانه مثل گوسفند قربونی که کاری ازش برنمیاد منتظرم فقط.

‏همیشه میگم "دیگه کاریه که شده" ولی خدایی این چه کاریه که شده آخه.

هیچ قلبی صرفا به واسطه هماهنگی، به قلب دیگری وصل نیست. زخم است که قلب‌ها را عمیقا به هم پیوند می‌دهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی