کانال|• عبدالمحیط عمار
前往频道在 Telegram
خطوط يدوية، خواطر القلب، أو مذكرات يومية إن صحّ التعبير... الخلاصة: كتابات متفرقة لطويلب علوم شرعية و عقلیة؛ لاسيما علم الكلام و المنطق و الفلسفة... لِلتَّواصُلِ مَعِی: ab.mohit0101@gmail.com
显示更多未指定国家未指定类别
249
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-230 天
帖子存档
«خداوند، تنها در دلهای کسانی تجلّی میکند که او را میجویند».
|علّامه صلاحالدین سلجوقی|
ــــــ
از تارنمای: استاد انعام الله رحمانی
دوست دارد دوست این آشفتگی
کـوشش بیـهوده بِه از خـفتگـی
ــــــــــ
مولانا "رح"
مثنوی: دفتر نخست
نسخهٔ شنیداری: سخنان نویسندهٔ کتاب؛ دکتر سعد دمنهوری، ماتریدیشناس و پژوهشگر حوزهٔ کلام اسلامی، در نشست رونمایی، نقد و بررسی ترجمهٔ فارسی کتاب «مسئلهٔ معرفت از منظر امام ماتریدی» نوشتهٔ دکتر سعد دمنهوری.
موضوع: معرفتشناسی ماتریدی، سبب و انگیزهٔ نگارش کتاب.
«شمس تشخیص داده بود که مولانا از علم قال گرانبار و سنگین شده و توانایی بال گشودن را از دست داده است. از اینرو به جای اینکه او را گرانبار از دانشی دیگر کند، او را از دانشهای پیشین مجرد کرد. شمس بر آن بود که مولانا را علمهای فراوانی بود که آن دانشها هیچ فایدهای برای وی نداشت. شمس به خوبی میدانست که مولانا از نظر علمی بینظیر است و خود را از نظر علمی بههیچروی قابل قیاس با وی نمیدانست. حتی برای شمس نیز مایه شگفتی است که چگونه دانشمندی به این پایه میتواند دانش خود را نادیده بگیرد و به نحوی در طریقت در مقابل وی قرار گیرد که گویی هیچ نمیداند».
ــــــــ
حیات معنوی مولوی
مهدی کمپانی زارع
ص۱۲۷
«والله که من در شناخت مولانا قاصرم. در این سخن هیچ نفاق و تکلف نیست و تأویل که من از شناخت او قاصرم؛ مرا هرروز از حال و افعال او چیزی معلوم میشود که دی نبوده است»
مقالات: ج۲، ص۱۵۱.
لنگ و لوک و خفتهشکل و بیادب
سوی حق میغیژ و او را میطلب
مولانای بزرگ
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
مثنوی معنوی
دفتر: سوم
«بسم الله الرحمن الرحیم»، از چشمانداز نحوی جملهٔ کامل نیست، بلکه پارهای از اجزای عمده و اصلی جمله است.
بِعبارةٍ اخریٰ: «بسم الله الرحمن الرحیم»، در حدِّ ذات خود کلام تام بهشمار نمیآید، بلکه در سیاق و ساختار جمله، بخشی وابسته محسوب میشود. اما در همین «بخشی از جمله بودن» آن، حرف و حدیثی زیادی وجود دارد؛ چون اگر آن را جزء عمدهٔ جمله بدانیم، لازمهاش اینست که باید إسناد* بر آن توقف داشته باشد، حالآنکه هیچگونه إسنادی بر «بسمله» متوقف نمیباشد. از اینرو میتوان گفت: «بسمالله الرحمن الرحیم»، جزء عمدهٔ کلام(رکن إسنادی) نیست؛ چون نقشی مستقلی در ساختار جمله ندارد بلکه جزء «فضلهٔ کلام» بهشمار میرود و خارج از ارکان اساسی إسناد میباشد.
بهتعبیری واضحتر: «بسم الله الرحمن الرحیم» نه نهاد است و نه گزاره بلکه از متعلقاتیست که به گزاره برمیگردد/ تعلق میگیرد.
ــــــ
*الکلام: ما تَضمَّنَ کلمتَینِ بالإسناد!
غول اندیشه! 😊
پرسش: چرا ابن رشد، در ایران ناشناخته مانده؟
دکتر دینانی: چون او عقلانی صِرف است و با ذوق و عرفان میانهٔ ندارد.
پرسش: شما جزء نخستین کسانی بودید که ابن رشد را در ایران مطرح کردید، چرا سراغ ابن رشد رفتید؟
دکتر دینانی: اندیشهٔ من این بود که ابن رشد با ابنسینا مخالف است و حتا یکجایی به ابنسینا توهین میکند و او را متهم به سرقت از متکلمین اشعری مینماید... من خواستم او را سرجایش بنشانم و در مصاف او برای جنگیدن برآمدم، اما دیدم که با یک «غول» طرفام و پیبردم که خیلی عظمت دارد، ولی با آنهم تسلیمش نشدم و از ابنسینا در برابر او دفاع نمودم... منتها به عظمت و بزرگی او نیز واقف شدم...👏
شیخ کامل میراث:
«زمانی که از زادگاهم؛ «آفیونقرهحصار»، برای طلب علم بیرون آمدم، به آسِتانَه (استانبول) رفتم تا در آنجا به دروسم ادامه بدهم. به آنجا که رسیدم، چند روزی اقامت کردم که در آن مدت در میان حلقات علمی و درسی جامعۀ فاتح، جامعۀ بایزید و جامعۀ ایاصوفیا رفتوآمد میکردم، تا استاد نیکو و متمکن در علوم شرعی بیابم و بهتلمذ و شاگردی نزد او بپردازم. در روز هفتم [اقامتم]، در جامعهٔ فاتح به حلقهٔ درسی علم بلاغت، از استاد فاضل و جوانی وارد شدم که تقریباً بیش از بیستوپنج بهار از عمر او نگذشته بود. به درس او گوش سپاریدم، دیدم که کتاب «مطوّل» از علامه تفتازانی را تدریس میکند و ابیات و اشعار کتاب را چنان زیبا و با براعت شرح و تفسیر مینماید که ذهن و ضمیرم را مجذوب خود ساخت و من سراپا شیفتۀ درس او شدم.
از کسانی که پیرامونم نشسته بودند، در مورد این شیخ پرسوجو کردم و ازشان پرسیدم که: «این شیخ کیست؟»
گفتند: شیخ « مصطفی صبری توقادی!(توگادی)» است...
پس از آن، به مدت دهسال برای فراگیری علم و دانش، ملازم و همراه او بودم تا آنکه در نزد او به مرحلۀ اجازۀ علمی نائل آمدم».
ـــــــــ
مصطفی صبری، المفکر الإسلامی و العالِم العالَمی
✍️: دکتر مفرح بن سلیمان القوسی
ص: ۸۲–۸۳
برگردان: ععمّار
محمد زاهد الکوثری:
«... والإسلام لیس له شمسٌ تشرقُ و تغیبُ، بل الإسلامُ شمسُه مشرقةٌ دائمة...».*
ـــــــــــ
* د. حمزه بکری: منظور علامه کوثری از این گفته، کتابهای محمد امین، نویسنده و اندیشمند مصریست؛ «فجر الأسلام»، «ضحی الإسلام»، «ظهر الإسلام».
علامه محمد زاهد کوثری:
«شیخ الاسلام مُصطفی صبری، روشنایی دیدهٔ مجاهدین و تلاش کنندگان در راه خداست!».
دکتر رمضان البوطی:
«شیخ زاهد کوثری، نسبت به شیخالإسلام مصطفیِ صبری داناتر و عالمتر بود ولی با آنهم، من شیخ مصطفی صبری را بیشتر از علامه کوثری دوست دارم». 😊
✍️: دکتر عبدالقادر حسین
برگردان: ععمّار
«هنگامیکه طغرا در کابل به صفت نمایندهٔ مردم بدخشان کار میکرد، روزی با دوستان فرهنگی خود؛ مولانا سید احمد قربت و سمندر غوریانی در شهر کابل در اطراف «پل باغ عمومی» قدم میزدند... ناگاه دکتر محمد آصف سهیل؛ رئیس مستقل مطبوعات پیدا شد. دکتر [سهیل] رسم احترام بهجا آورد [و] میخواست نخست با مولانا قربت - عالم شناخته شدهٔ آن وقت در این جمع حاضر- احوالپرسی نماید. مولانا قربت اشاره نمود، اول با جناب طغرا [رسم احترام بهجا آرید]!
... دکتر سهیل با طغرا احوالپرسی نمود و جهت معرفت بیشتر [چون او را ندیده بود]، پرسید: شما از کجا هستید؟ طغرا فیالبدیهه گفت:
نام وطـنم اگر نــدانی
از دیدهٔ زاغ داغ بردار
سهیل متوجه نشد... علامه طغرا متعاقباً گفت:
روشن چو نشد چـراغ فکرت
برخــیز و ســرِ چــراغ بـردار
دکتر سهیل باز گفت: وارد نشدم؟! مولانا [طغرا] فرمودند:
سلیستر گویم ای مرد سراغی
سـلیـمالله سـلیـمالطــبع راغی»
ـــــــــ
طومار حیرت، ص۱۲۸-۱۲۹.
وحی از چشمانداز فارابی و مسئلهٔ تقابل وحی با عقل:
فارابی میگوید: «وحی، تنزّل عقل است».
مراد معلم ثانی از «تنزّل»، فروکاستن یا فروشمردن مرتبهٔ وحی از سطح عقل نیست. بر اساس مبنای فارابی ـ که محلِّ افاضه و مصبِّ وحی را «قوّهٔ خیال» میداند ـ نمیتوان مدّعی شد که مرتبهٔ فلاسفه برتر از پیامبران الهی است؛ زیرا مقصود فارابی از «عقل»، عقلِ کل است و مراد او از «تنزّل» نیز فرود آمدن آن در ساحت خیالِ پیامبران میباشد، بیآنکه از مقام و مرتبهٔ کل، تجافی و انفصال یابد. این تنزّل، سیر پیوستهٔ دارد که از خیال آغاز مییابد و تا عقل، حسّ مشترک و در نهایت حواسّ ظاهری انبیا علیهمالسلام امتداد مییابد.
ازاینرو، ادعای تقابل عقل و وحی بنابر پایهٔ تفسیر فارابی از وحی، موجه به نظر نمیرسد و چهبسا پارادوکسیکال است؛ زیرا بهباور فارابی، وحی فیالواقع همان عقل است و میان این دو، نوعی ترادف و همنشینی برقرار است. عقلِ مورد نظر فارابی، عقلیست منزّه از شوائب، رها از آلودگیهای نفسانی و رهیده از تعلّقات. مادامی که عقل ازچنین طهارت برخوردار باشد، تعارضی در کار نخواهد بود.
اما آنگاه که عقل آلوده و مشوب میشود، زمینهٔ تعارض پدید میآید؛ تا آنجا که حتی نمیتوان با عقلِ مشوب* به تفسیر کلام الهی پرداخت.
*: عقلِ مشوب، تعبیری دیگری از عقل آلوده به رذائل است که شیخ اشراق، آن را «عقلِ سرخ» میخواند.
ـــــــــ
د. غلام حسین ابراهیمی دینانی
نوت: این مطلب بریدهای از سخنان دکتر دینانی در برنامهٔ معرفت، ذیل عنوان «رابطهٔ عقل و وحی» است که آن را به متن درآوردهام...
فایده:(۱)
بسیار دیده میشود که برخی در باب قطعیت دلیل و قطعیت دلالتِ دلیل دچار خلط و التباس میشوند؛ ازاینرو لازم است میان این دو تفکیک و تمایز نهاده شود. زیرا نتیجهگرفتن قطعیت دلالتْ از قطعیت دلیل، اصولاً موجه نیست. بهعبارت دیگر، قطعیت دلالت لزوماً مترتب بر قطعیت دلیل نمیباشد. چهبسا دلیلی از حیث ذات و ثبوت، قطعی باشد اما دلالت آن بر مسئلهٔ مورد نظر قطعی نبوده، بلکه ظنی باشد.
بهعنوان مثال: حدیث شریف: «فإنَّ کلَّ محدثةٍ بدعةٌ…» از حیث صدور، قطعی است؛ اما دلالت آن بر برخی از مسائلی که امروزه ــ غالباً از سوی برخی افراد ــ ذیل عنوان «بدعت» دستهبندی میشوند، لزوماً قطعی نیست.
