ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

گوشه

گوشه

前往频道在 Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

显示更多
未指定国家未指定类别
306
订阅者
+224 小时
+47 天
-630 天
帖子存档
بالاخره لازانیا درست کردنم و قولی که داده بودم به وقوع پیوست و انجام شد✅.
بالاخره لازانیا درست کردنم و قولی که داده بودم به وقوع پیوست و انجام شد✅.

بعد دیدارت جنون مرا رها نکرد زیر لب قلبم جز اسمتو صدا نکرد جان مجنونت بمان کنارم...

مردم از اینکه رتبه‌ی یک کنکور تجربی پولداره و سال کنکور برای کاهش استرسش رفته پاریس و مسکو، ناراحتن! توی ذهن خیلی‌ها، رتبه‌ی یک کنکور باید از یه روستای دورافتاده و محروم باشه، از یه خانواده‌ی فقیر که با رتبه‌ش دل خودش و مامان و باباش رو شاد کنه. اما واقعیت اینه که دیگه حتی برای موفقیت توی کنکور هم باید پولدار باشی. پول کتاب، مشاور، کلاس‌های کنکور و آزمون‌های آزمایشی اون‌قدر زیاده که اگه نداشته باشی، عقب می‌مونی و فقط درجا میزنی. سال‌هاست که پول و امکانات، نفرات برتر کنکور رو تعیین می‌کنه. دیگه دوره‌ی اینکه با کتاب‌های مدرسه رتبه‌ی برتر بیاری تموم شده. سهم مدارس دولتی هم تو رتبه‌های برتر هر سال یک الی دو درصده، که خودش گویای همه‌چیزه. فقر هیچ فضیلت و امتیازی نداره. اتفاقا دم آدم‌هایی مثل آترینا فرهمند گرم که به پول خانوادگی‌ش بسنده نکرده و با وجود رفاه و امکاناتی که پدر و مادرش براش فراهم کردند، خودش هم حسابی زحمت کشیده و تلاش کرده. در ضمن آدم پولدار باشه، برای کم کردن استرسش بره سفر خارجی، پنج تا موسسه کنکور ثبت‌نام کنه، ۲۴۶ تا استاد داشته باشه، ولی سهمیه‌ای نباشه، حق بقیه رو نخوره و فکر نکنه خیلی باهوش و خاصه!

نگاهت شراب و لبت میخانه دارد رخ تو شباهت به یک افسانه دارد به روز و به شامم اگر شمعم تو باشی کشم پر به سویت دلم پروا نه صد پروانه دارد...

یه روز هم که زود برگشتم، پشت در موندم و کلید ندارم و خیلی هم گشنمه که خب از قرار معلوم شام هم نداریم، چون اصلا کسی خونه نیست. واقعا عالیه🌚.

قیمت دلار هر لحظه بالاتر می‌ره و همه‌چیز چند برابر می‌شه. هرقدر می‌دوم، باز هم به هیچی نمی‌رسم. برای خریدن یه وسیله‌ای پول جمع می‌کنم، اما بعد از مدتی می‌بینم قیمتش بیشتر شده و باز هم توانایی خریدنش رو ندارم و بیشتر از قبل ازم دور شده. این دور باطل خسته‌کننده است. و خب هیچ‌کدوم از این اتفاق‌ها در اختیار من نیست؛ نه من باعث‌شون هستم و نه می‌تونم جلوشون رو بگیرم. تقصیر من نیست که توی این جغرافیا به دنیا اومدم؛ جایی که توش ثبات اقتصادی معنا نداره و هر لحظه همه‌چیز چند برابر میشه و آدم‌ها از آرزوهاشون دورتر میشن. من حتی نمی‌دونم فردا و فرداها قراره چی پیش بیاد؛ چه برسه به اینکه بتونم برای آینده‌ی بلندمدت برنامه‌ریزی کنم. تنها راهی که دارم اینه که با برنامه‌های کوتاه‌مدت و خوشی‌های کوچیک زندگی رو ادامه بدم و روزها رو تاب بیارم. که اگه ادامه ندم چیکار کنم؟!

اگه فیلم بودی، ولنتاین غمگین تو تنبور بودی، اگه ساز بودی میون کتابا شاید «چشم‌هایش» اگه شهر بودی، شیراز بودی بهارا پر از بوی نارنج می‌شد توی هر خیابونی که راه می‌رفتی اگه جاده بودی شاید از دل کوه پر از پیچ و خم سمت دریا می‌رفتی

زندگی هموراه در جریان است. هرگز، حتی برای لحظه‌ای کوتاه، به خاطر هیچ رویداد کم‌اهمیت یا بااهمیتی مکث نمی‌کند و از حرکت بازنمی‌ایستد. تولد در پی مرگ می‌آید و شادی و جشن در دنباله‌ی عزا و سوگ. اما در این نقطه از جغرافیا، بیشتر از حادثه‌ای به حادثه‌ای دیگر سقوط می‌کنیم و کمتر خبری از اتفاقات خوب و مسرت‌بخش به گوش‌مان می‌رسد. مدام با انواع فجایع دست‌وپنجه نرم می‌کنیم و لحظاتی را سپری می‌کنیم که برای آدم‌های دور از این خاک، قابل درک نیست؛ چون تجربه‌ی زیسته‌شان با ما توفیر زیادی دارد. ما اینجا روزهای تلخ بسیاری را از سر گذرانده‌ایم. با هر فاجعه‌ی جدید، غم پیشین را به خاک سپرده‌ایم و ناگزیر ایستاده‌ایم و به راه ادامه داده‌ایم، بی‌آنکه از التیام زخم‌های ناشی از رنج قبلی اطمینان داشته باشیم. دوباره برخاسته‌ایم و جهان ویران و فروپاشیده‌مان را با دستان خالی و اندک نور امید در دل‌ها‌مان بازسازی کرده‌ایم. با اتفاق بعدی، شاید آن امید در سینه‌هامان کم‌نورتر شده باشد، اما باز هم این جهان پر از فقدان را رها نکرده‌ایم. همیشه سعی داریم در میان انبوه غم‌ها و بلاها، خود را به روزمرگی مشغول می‌کنیم. هرچند که لحظاتمان هرگز عادی نبوده‌اند. اینجا زندگی هیچ‌گاه معمولی نبوده و نیست. اما انگار آستانه‌ی صبر و ظرفیت تحمل ما بیش از آن چیزی است که تصور می‌کردیم. اینجا هر روز می‌میریم و باز زنده می‌مانیم. رنج ما را از پای درمی‌آورد، اما همچنان گام برمی‌داریم. پاهامان زیر بار غم تا می‌شوند، اما باز پیش می‌رویم. کمرمان زیر سنگینی فجایع خم می‌شود، ولی با شانه‌های صاف ادامه می‌دهیم. با هر رویدادی که از سر می‌گذرانیم و با گذر زمان و با هر رنج و غمی که حق‌مان نبود و با گوشت و پوست و استخوان‌مان لمسش کردیم، از آن‌چه که روزی بودیم دورتر می‌شویم. سخت‌تر شاد می‌شویم. دیرتر اعتماد می‌کنیم. بیشتر در خود فرو می‌رویم. اما با همه‌ی این‌ها، روزها را تاب می‌آوریم. در نهایت، از خود می‌پرسم خب تا کجا و تا کی باید این‌همه تاب بیاوریم؟ تا چه حد باید خود را سازگار کنیم و به این سختی‌ها خو کنیم؟ ما انسان‌های غمگین، خسته و رنج‌کشیده، تا کجا توان ایستادگی در برابر این همه بی‌عدالتی و ناهمواری را داریم؟ و هیچ پاسخشان را نمی‌دانم.

کاش نرگس دوستم بود و من رو هم به خونه‌اشون دعوت می‌کرد. دلم از این مدل مهمونی‌های نازنازی می‌خواد😭.

Repost from Daily Digest
☕️🌞
☕️🌞

این تابستون دیگه چیزی نبود که فعال نشده باشه. از پدافند و گسل و مکانیسم گرفته تا افسردگی و گریه و ناراحتی ما.

من عمیقا از این جغرافیا خسته‌‌م. چرا باید حق ما همچین جایی برای یکبار زیستن و زندگی کردن باشه؟! داشتن یه زندگی باثبات خواسته‌‌ی زیادی بود که از ما دریغ شد؟! حیف از جوونی‌مون که اینجا هرروز، ذره ذره جلوی چشم‌هامون سوخت و از بین رفت.

«دریغا، سرزمین نگون‌بخت که از به‌یادآوردن خود بیمناک است. کجا می‌توانیم آن را سرزمین مادری بنامیم که گورستان ماست؟ آن‌جا که جز بی‌خبران، خنده بر لب نمی‌توان دید. آن‌جا که آه و ناله و فریادهای آسمان‌شکاف را گوش شنوایی نیست. آن‌جا که اندوه جانکاه چیزی است همه‌جایاب. و چون ناقوس عزا به نوا درآید، کمتر می‌پرسند: از برای کیست؟! و عمر نیکمردان کوتاه‌تر از عمر گلی است که بر کلاه می‌زنند و می‌میرند، پیش از آن‌که بیماری گریبان‌گیرشان شود.» - مکبث، پرده چهارم، مجلس سوم

این پاییز شاید از باران قصدی دارد با چشمانت پیوستی دارد در این دل بستن دستی دارد...

ای دورترین عشق من یه عابرم، دوباره من توی جاده‌ی دلت مسافرم ای دور‌ترین عشق صدام بزن، بشین کنار من، بگو من بدون تو‌ کجا برم...

امروز روز کارمنده و درسته که همین الان هم روزمه اما من امیدوارم سال آینده در جایگاهی باشم که امسال، با وجود نداشتن هیچ پارتی و پشتوانه‌ای، بهش نرسیدم. می‌دونم سال بعد هم قرار نیست پارتی داشته باشم، اما امیدوارم تمام تلاش‌ها و دویدن‌های این مدتم که فقط خودم می‌دونم چقدر سخت بوده، بالاخره نتیجه بده و زندگی‌ام کمی به آرامش و ثبات نزدیک‌تر بشه. اون‌موقع این روز رو به خودم تبریک و خسته نباشید می‌گم.

و من عمیقا دلم برای دانشجوی کارشناسی بودن تنگ شده. احساس می‌کنم با گذشت زمان و بالاتر سن، خیلی چیزها رو از دست دادم که دیگه هرگز به من برنمی‌گردند. و فکر کردن بهشون غصه‌دارم می‌کنه. کاش می‌شد دوباره نوزده‌ساله بشم و خیلی چیزها رو از اول درست کنم که حالا این‌جوری اذیت نشم. اما واقعیت اینه که زندگی امتداد تصمیم‌هاییه که گرفتم و حالا باید عواقب اون‌ها رو تا همیشه بپذیرم و زندگی کنم.

دیروز یه دختر و پسر کم‌سن و جوون اومده بودند اینجا و مادر دختر هم همراهشون بود. دخترک هفده ساله بود و هنوز مدرسه‌اش رو تموم نکرده بود و درواقع امسال سال آخر و کنکوری بود اما تصمیم گرفته بود بیخیال مدرسه بشه و درس رو ببوسه و بذاره کنار و با دوست‌‌پسرش که سه ماهه باهم آشنا شدند ازدواج کنه. دوست‌پسرش بیست‌و‌دو ساله بود. هنوز سرباز بود و عملا حرفه و درآمدی نداشت. شش سال معتاد به هروئین و کوکائین بوده و حالا به گفته‌ی خودش چند ماهه پاکه و مصرف نداره. از صحبت‌های مادر دخترک (که البته نمی‌دونم تا چه حدی صحبت‌هاشون حقیقت بودند چون ایشون با جهت‌گیری صحبت می‌کردند) متوجه شدم پسر بسیار بددهن و فحاش هست، زود عصبی میشه و کنترل کلامش رو از دست می‌ده. یه بی‌ادبی عیانی که ایشون بهش اشاره کرد هم این بود که وقتی همدیگه رو دیدند، پسر بهشون سلام نکرده و چیزی هم که خودم دیدم این بود که پسر برای مکالمه اصلا مادر دختر رو مخاطب مستقیم قرار نمی‌داد. ولی گویا دخترک پاش رو توی یه کفش کرده و از تصمیمش کوتاه نمیاد. مادره خیلی گریه کرد و گفت دیگه نمی‌دونه باید چیکار کنه، چون ظاهرا شوهرش هم باهاش همراهی نمی‌کنه و میگه: «خب ازدواج کنه ایرادش چیه؟! همه‌ی دخترها بالاخره یه روزی باید ازدواج کنند.» واقعا وا! اولا که ازدواج زمان داره. این دختر هنوز زیر هجده ساله و اگه الان یه تصمیم اشتباه و عجولانه بگیره که بعدها به پشیمونی ختم بشه مسئولیتش رو تمام و کمال نمی‌پذیره و میگه شما به عنوان پدر و مادر باید جلوم رو می‌گرفتید و منصرفم می‌کردید چون من اونموقع نوجوون و کم‌سن بودم. معلومه که این تصمیم کاملا هیجانیه و انگار که الان توی دوران شیداییه و احساس می‌کنه حرف آدمی که بزرگتره صرفا نصیحت‌های احمقانه‌ست و گوشش به هیچ حرفی بدهکار نیست. بعد هم ازدواج به خودی خود نه تنها بد نیست، بلکه اتفاقا با آدم مناسب ازدواج کردن و رابطه موفق ساختن حتی دستاورد هم محسوب می‌شه. اما دوباره تکرار می‌کنم با «آدم مناسب» و «وقت مناسب». که هیچ‌کدوم شامل این دو نفر نمی‌شد. این دوتا آدم‌های مناسب همدیگه حداقل توی این سن و با شرایط فعلی‌شون نبودند. دختر توانایی مدیریت زندگی و ساختن با همچین مردی رو نداره و الان داره توی رویا زندگی می‌کنه و بعدها واقعیتی که با تصوراتش متفاوت بوده می‌خوره تو صورتش. پسر هم اصلا در حال حاضر شرایط ایجاد زندگی مشترک رو نداره. ولی خب درنهایت نمی‌شه کسی رو مجبور کرد. فقط میشه عواقب رو گوشزد کرد تا پیامدهای تصمیمشون رو بدونند. که ظاهرا همه رو پذیرفتند و فکر می‌کنم در انتها از موضع خودشون کوتاه نیان و همچنان مصر بمونند. چی میشه گفت دیگه.

دیروز با اینکه کار خاصی نکردم و جایی هم نرفتم، خیلی برام دوست‌داشتنی بود. چون تونستم به اندازه‌ی همه‌ی این چند هفته‌ی اخیر با ر. حرف بزنم و دلتنگی‌ام تا حد زیادی، رفع بشه.

از ته دل خوشحالم که جوابم به این سوال «آره»ست. حتی نگاه کردن بهش وقتی حواسش نیست، برام لذت‌بخشه. بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم چقدر کنارش حالم خوبه و چقدر از بودنش خوشحالم. هر چیزی که بهش مربوط باشه، برام دوست‌داشتنی و جذابه. و فقط خودش می‌دونه که حضورش کنارم چقدر بهم آرامش و قوت قلب می‌ده.