𝒾𝓃 𝓂𝒴 𝓂𝒾𝓃𝒹🪷
前往频道在 Telegram
🪞در جستجوی تعادل؛ بین ریشه ها و دنیای حال ناشناس👇 https://t.me/HarfChatBot?start=dbcbd538dc4b
显示更多伊朗146 013未指定类别
268
订阅者
-124 小时
-67 天
-2230 天
帖子存档
268
اصفهانه خیلی به موقع بود
یعنی یکم دیر میکردیم نمیرسیدم به نقاشی های قشنگ چهل ستون عزیزم
268
تا حالا دقت کردین به متولدین دههی پنجاه و اوایل شصت؟
بعضی هاشون یک جوری زندگی میکنن که انگار همیشه منتظرِ یه خبرِ بد یا یه اتفاقِ ناگوارن.
یه اضطرابِ دائمی تهِ چشماشونه، یه جور دلهره که هیچوقت آروم نمیگیره. راستش رو بخواین، من همیشه این رفتار رو نقد میکردم. تو دلم میگفتم این چه مدل زندگیه؟
اصلاً یه جاهایی فکر میکردم اینا عادت کردن به بزرگنمایی به نگران بودن
انگار از طریق این روش دارن اعلام حضور میکنن
ولی الان؟ الان که یه طعمِ گس از ناامنی رو داریم حس میکنیم، نظرم کاملاً عوض شده. تازه فهمیدم اضطراب، مثلِ یک اثرِ انگشته؛ تا وقتی اون حسِ ناامنیِ کودکی یقه آدم رو نچسبیده باشه، نمیفهمی چه بلایی سرِ روحِ آدم میاد.
اونا بچههایِ اون سالهایِ ملتهب بودن؛ بچههایِ ۸ سال جنگِ تنبهتن، بچههایِ آژیرهایِ خطر، بچههایِ اعتراض های خیابانی و ترسهایِ مداوم، بچه های ترس از ساواک وشکنجه.
همهچی توی اون سالها «بیثبات» بود.
واسه همینه که الان هم، حتی وقتی همه چی آرومه، ناخودآگاهِشون داره دنبالِ یه «خطرِ» احتمالی میگرده. اونا توی «ناامنی» بزرگ شدن و ناامنی، همون چیزیه که بهش میگن «بیماریِ خاموشِ روح».
و ترسناکترین بخشِ ماجرا اینجاست: ما دهه هشتادیها چی؟ میترسم این روزهایِ تلخ، از ما هم یه «نسخهیِ نگران» ساخته باشه که هنوز ازش خبر نداریم.
انگار روحِ ما هم داره زیرِ این فشارها، یه جور «اضطرابِ پنهان» رو ذخیره میکنه.
شاید فقط منتظریم این روزها بگذره، این غبارها فرو بشینه، تا تازه اون موقع بفهمیم روحمون چقدر زخم برداشته. انگار داریم مثلِ اونا میشیم؛ نسلی که امنیتش رو با «شک» معاوضه کرده.
انگار دردِ اونا، حالا داره توی رگهایِ ما هم میدوئه و ما هم داریم بدونِ اینکه بدونیم، وارثِ همون اضطرابی میشیم که یه عمر بهش میخندیدیم.
268
بعضیا هم تو زندگیشون پدافند بحرین هستن.
هرموقع میان از خودشون دفاع کنن بیشتر به خودشون آسیب میزنن…
268
تا حالا دقت کردین به متولدین دههی پنجاه و اوایل شصت؟
بعضی هاشون یک جوری زندگی میکنن که انگار همیشه منتظرِ یه خبرِ بد یا یه اتفاقِ ناگوارن.
یه اضطرابِ دائمی تهِ چشماشونه، یه جور دلهره که هیچوقت آروم نمیگیره. راستش رو بخواین، من همیشه این رفتار رو نقد میکردم. تو دلم میگفتم این چه مدل زندگیه؟
اصلاً یه جاهایی فکر میکردم اینا عادت کردن به بزرگنمایی به نگران بودن
انگار از طریق این روش دارن اعلام حضور میکنن
ولی الان؟ الان که یه طعمِ گس از ناامنی رو داریم حس میکنیم، نظرم کاملاً عوض شده. تازه فهمیدم اضطراب، مثلِ یک اثرِ انگشته؛ تا وقتی اون حسِ ناامنیِ کودکی یقه آدم رو نچسبیده باشه، نمیفهمی چه بلایی سرِ روحِ آدم میاد.
اونا بچههایِ اون سالهایِ ملتهب بودن؛ بچههایِ ۸ سال جنگِ تنبهتن، بچههایِ آژیرهایِ خطر، بچههایِ اعتراض های خیابانی و ترسهایِ مداوم، بچه های ترس از ساواک وشکنجه.
همهچی توی اون سالها «بیثبات» بود.
واسه همینه که الان هم، حتی وقتی همه چی آرومه، ناخودآگاهِشون داره دنبالِ یه «خطرِ» احتمالی میگرده. اونا توی «ناامنی» بزرگ شدن و ناامنی، همون چیزیه که بهش میگن «بیماریِ خاموشِ روح».
و ترسناکترین بخشِ ماجرا اینجاست: ما دهه هشتادیها چی؟ میترسم این روزهایِ تلخ، از ما هم یه «نسخهیِ نگران» ساخته باشه که هنوز ازش خبر نداریم.
انگار روحِ ما هم داره زیرِ این فشارها، یه جور «اضطرابِ پنهان» رو ذخیره میکنه.
شاید فقط منتظریم این روزها بگذره، این غبارها فرو بشینه، تا تازه اون موقع بفهمیم روحمون چقدر زخم برداشته. انگار داریم مثلِ اونا میشیم؛ نسلی که امنیتش رو با «شک» معاوضه کرده.
انگار دردِ اونا، حالا داره توی رگهایِ ما هم میدوئه و ما هم داریم بدونِ اینکه بدونیم، وارثِ همون اضطرابی میشیم که یه عمر بهش میخندیدیم.
268
به نظر من خاطرهها، عزیزترین داراییِ ذهنِ آدم هستن؛ گنجینههایی که توی صندوقچهی قلبمون نفس میکشن. برای من، «رایحهها» و «آهنگها» کلیدهایِ این صندوقچهان؛ کافیه یکیشون از راه برسه تا منو از بندِ زمان رها کنه و پرت کنه وسطِ همون ثانیهای که قبلاً باهاشون زندگی کردم.
اون روزا، دنیایِ من خلاصه میشد توی «حنا»؛ همون موتورِ نارنجیِ عزیزم. یادمه وقتی سوارش میشدم و دل به جاده میسپردم، نسیمِ زمستونِ قشم، با یه مهربونیِ خاص گونههام رو نوازش میکرد. انگار روحم، همپا با جاده، سبک میشد و جلا میگرفت. منتظر میموندم آهنگ برسه به اوجش، به همونجایی که دلِ آدم یهو وا میشه، بعد منم با همهیِ وجودم، با همهیِ رهاییام، باهاش زمزمه میکردم:
«به دریا بیوفتم... دریا چه اسم قشنگی»
اما عجیبترین و زلالترین خاطرهام، مربوط میشه به اون روزی که توی قایقِ تندرو، روی تنِ فیروزهایِ خلیجِ فارس میتاختیم. ولومِ آهنگ رو تا تهِ ته زیاد کرده بودم؛ جوری که صدایِ سازها با نبضِ موجها یکی شده بود. خودم رو مایل کرده بودم سمتِ آب، طوری که انگار میخواستم خودمو به آغوشِ دریا بسپارم. انگشتامو سپردم به رقصِ خروشانِ خلیجِ همیشه فارس؛ قطرههایِ آب، مثلِ بوسههایِ سرد و شورِ دریا، میپاشید به صورتم🌊
اون لحظه، من دیگه «من» نبودم؛ من بخشی از اون آبیِ بیکران بودم. یه آرامشِ عمیق، یه رضایتِ خالص که فکر میکردم تا ابد موندگاره.
این آهنگ انقدر با خاطراتِ روشنِ من گره خورده بود که نمیدیدم چه غمی تویِ تار و پودش پنهونه...
تا اینکه امروز، تصاویری از جنوبِ کشورم دیدم که باعث شد لایهیِ روییِ این آهنگ کنار بره. تازه معنیِ اون جملهها رو فهمیدم؛ اونجا که میگه:
«یک قطاری میره خالی بندر... یه لنجی روی دریا راهشو گم کرد...»
و وقتی میرسه به اونجا که:
«بلندتر بخند که یادِ خونه بیوفتم»
انگار یکی چنگ میزنه به قلبم.
وای از دلِ ماهیگیرها، وای از دلِ دَمّامزنها، وای از دلِ اهالیِ جنوب، این فرزندانِ دریا...
حالا من موندم و یه دنیایِ دوپاره.
دیگه نمیدونم وقتی این آهنگ رو میشنوم، باز هم قراره منو ببره به اون جادههای کنارِ ساحل؟ به اون حسِ آزادی؟ به اون خنکایِ آب روی صورتم؟
یا نه... قراره با هر نتاش، یه ترسِ عمیق، یه دلشورهیِ بیپایان بشینه تویِ دلم؟ واسه تکهای از وجودم... واسه پارهیِ تنِ وطنم... واسه جنوبِ قشنگم.
انگار این آهنگ، دیگه فقط یه نغمه نیست؛
شده یه زخمِ قشنگ روی قلبم.
حالا نمیدونم این نتها قراره برام بویِ دریا رو بیارن، یا بویِ دلتنگیِ جنوب رو...
268
به نظر من خاطرهها، عزیزترین داراییِ ذهنِ آدم هستن؛ گنجینههایی که توی صندوقچهی قلبمون نفس میکشن. برای من، «رایحهها» و «آهنگها» کلیدهایِ این صندوقچهان؛ کافیه یکیشون از راه برسه تا منو از بندِ زمان رها کنه و پرت کنه وسطِ همون ثانیهای که قبلاً باهاشون زندگی کردم.
اون روزا، دنیایِ من خلاصه میشد توی «حنا»؛ همون موتورِ نارنجیِ عزیزم. یادمه وقتی سوارش میشدم و دل به جاده میسپردم، نسیمِ زمستونِ قشم، با یه مهربونیِ خاص گونههام رو نوازش میکرد. انگار روحم، همپا با جاده، سبک میشد و جلا میگرفت. منتظر میموندم آهنگ برسه به اوجش، به همونجایی که دلِ آدم یهو وا میشه، بعد منم با همهیِ وجودم، با همهیِ رهاییام، باهاش زمزمه میکردم:
«به دریا بیوفتم... دریا چه اسم قشنگی»
اما عجیبترین و زلالترین خاطرهام، مربوط میشه به اون روزی که توی قایقِ تندرو، روی تنِ فیروزهایِ خلیجِ فارس میتاختیم. ولومِ آهنگ رو تا تهِ ته زیاد کرده بودم؛ جوری که صدایِ سازها با نبضِ موجها یکی شده بود. خودم رو مایل کرده بودم سمتِ آب، طوری که انگار میخواستم خودمو به آغوشِ دریا بسپارم. انگشتامو سپردم به رقصِ خروشانِ خلیجِ همیشه فارس؛ قطرههایِ آب، مثلِ بوسههایِ سرد و شورِ دریا، میپاشید به صورتم🌊
اون لحظه، من دیگه «من» نبودم؛ من بخشی از اون آبیِ بیکران بودم. یه آرامشِ عمیق، یه رضایتِ خالص که فکر میکردم تا ابد موندگاره.
این آهنگ انقدر با خاطراتِ روشنِ من گره خورده بود که نمیدیدم چه غمی تویِ تار و پودش پنهونه...
تا اینکه امروز، تصاویری از جنوبِ کشورم دیدم که باعث شد لایهیِ روییِ این آهنگ کنار بره. تازه معنیِ اون جملهها رو فهمیدم؛ اونجا که میگه:
«یک قطاری میره خالی بندر... یه لنجی روی دریا راهشو گم کرد...»
و وقتی میرسه به اونجا که:
«بلندتر بخند که یادِ خونه بیوفتم»
انگار یکی چنگ میزنه به قلبم.
وای از دلِ ماهیگیرها، وای از دلِ دَمّامزنها، وای از دلِ اهالیِ جنوب، این فرزندانِ دریا...
حالا من موندم و یه دنیایِ دوپاره.
دیگه نمیدونم وقتی این آهنگ رو میشنوم، باز هم قراره منو ببره به اون جادههای کنارِ ساحل؟ به اون حسِ آزادی؟ به اون خنکایِ آب روی صورتم؟
یا نه... قراره با هر نتاش، یه ترسِ عمیق، یه دلشورهیِ بیپایان بشینه تویِ دلم؟ واسه تکهای از وجودم... واسه پارهیِ تنِ وطنم... واسه جنوبِ قشنگم.
انگار این آهنگ، دیگه فقط یه نغمه نیست؛
شده یه زخمِ قشنگ روی قلبم.
حالا نمیدونم این نتها قراره برام بویِ دریا رو بیارن، یا بویِ دلتنگیِ جنوب رو...
268
چقدر این پیام جالبه
برای ۷ بهمن ماه ۱۴۰۴
۷ نفر دیسلایک
به این گفتم ترامپ دنبال خاک شماست و حرفاش الکیه
حالا الان به همون آدما بگی تو موافق جنگ بودی انکار میکنن
میگن من خودم اصلا موافقم جنگ نبودم😂
268
روزی هزاران بار باید به حال آموزش و پرورش تاسف کرد
که نه آموزش داره نه پرورش
که حتی یکبار نیومد به ما اهمیت استراتژیک ایران از نظر جغرافیا و تاثیرش در اقتصاد جهان رو توضیح بده
که سر بزنگاه وقتی یکی بهمون گفت بگین بیان به کشورتون حمله کنن
باورمون نشه
شما هایی که دارین میرین فرهنگیان
سعی کنید معلم باشید. نه صرفا توضیح دهنده کتاب های درسی
به شاگرداتون چیز هایی یاد بدین که باعث بشه آگاه باشن
که توی زندگی واقعی کمکشون کنه
268
این اسم از کی رسمیت بیشتری گرفت؟
نمیدونم یادتونه یا نه
ولی اوایل این دوره رئیس جمهوری ترامپ بود
صدای همه مردم هم بلند شد
که برداشت گفت میخوام بیام اسم خلیج فارس رو تغییر بدم
تازه این بجز قضیه ادعا امارات متحده عربی برای جزایر سه گانه ایران بود
اینا خودشون میگفتن میخوان خاکمون رو بگیرن
ولی یک عده خوش خیال ازشون دعوت کردن بیان که آزادشون کنن که تهش بعد این همه ویرانی ترامپ بگه خودشون به من گفتن بمبارانمون کنین
جغرافیا ایران؛ قلب تپنده آسیا هست
و به این. احتی ازش نمیگذرن
268
یک خانمه کیش زندگی میکرد اومده بعد جنگ از کیش اومده بود اینجا
داشت توضیح میداد که کیش به خاطر مساحت کمش و البته مرجانی بودن جزیره
وقتی هر جاش رو میزنن توی کل جزیره احساس میشه
نمیدونم صحبتش درست بود یا نه …
ولی اگه درست باشه پدیده از نظر علمی جالبیه اگر منجر به لرزش کل جزیره بشه
مثلا انگار یک تیکه معلقه روی آب
268
اینکه علی رغم وجود دیسلایک هیچ پیامی که حاوی استدلال یا حتی کوچترین دلیلی باشه دریافت نشد
خودش اثباتِ این فرض هست که حامیان پهلوی چطور مورد شستشو فکری قرار گرفتن و ورژن ارتقا یافته تر و شدید تر از تعصب رو پشت کلمه «آزادی» پنهان کردن.
غریبهِ آشنایی که دیسلایک ها رو میزنی😉
خواستم بگم حیف روحِ مهربون شماست که صرف حمایت از بی وطنان تاریخ بشه.
268
ممنون میشم اگر استدلالی دارین برای مخالفت با این صحبت ها و حمایت از رضا پهلوی بیاین ناشناس بگین شاید نظر منم عوض شد و دارم اشتباه می کنم
اگر هم استدلالی ندارین و صرفا مخالفین که خب……
حداقل توی دل خودتون ببینید این مخالفت بدون دلیل بر پایه چه اتفاق عقلانی یا احساسی شکل گرفته؟
آیا یک بازخورد منطقیه ؟
یا یک بازخوردِ احساسی ِ هدایت شده؟
