• ملکوت •
前往频道在 Telegram
برداشت و پنداشتهایم: یادداشتهای پراکنده در موضوعات مختلف و چیزهایی که دوست دارم. مطالب این کانال، چون احوال درونی صاحبِ آن، آشفته و بینظم است، هیچ اصراری هم برای عضویت نیست. ح - واو @Hamimv
显示更多未指定国家未指定类别
372
订阅者
+124 小时
+97 天
+10130 天
帖子存档
372
سرالله فی القرآن
بالتحقیق هوالانسان
فاالانسان هو المطلق
حق الحق و حق الحق
• آری همه چیز است انسان، از خیر و شر، از مطلق و مقید، همه است.
• نسخه چاپ سنگی مناهل العرفان، بزبان اردو
• اغلب مانند دیگر کتب اردو ترجمه و گردآوری کتب فارسی است.
• مدتی اردو کار کردم که چند کتاب را بخوانم، زبان زیاد سختی ندارد، اما منابع متقدم هم به این زبان وجود ندارد، اکثرا منابع کهن بعدا از فارسی یا ندرتا از عربی به اردو ترجمه شده که زیاد دقیق هم نیست. اما منابع متاخر وجود دارد که در اصل به اردو نگاشته شده اند. مثلا گزیده ای از فتوحات به اردو هست که از ترجمه فارسی استاد خواجوی به اردو ترجمه شده، یعنی حتی از زبان عربی هم ترجمه نشده و .... اگر کسی خواست به منابع اردو رجوع کند، میتوانم راهنمایی کنم.
@malakuot
372
مجنون بیاد لیلی آهو را در آغوش میگیرد
نام اصلی: مجنون با وحوش بیابان انس میگیرد
• مکتب هرات، صفوی
372
Repost from کاریز
بر سر «غنچه» که کله مینهد؟
پشت «بنفشه» که دوتا میکند؟
«درویش غنچه که شاگردش بنفشه نام داشت در خانهٔ محیی فقیر در مصر در سنهٔ ۹۹۳ خسته (بیمار) بود. به دیدنش یاران و اعزّهٔ مولویان آمدند. بعد از مصاحبت التماس نمودند که از دیوان حضرت خداوندگار اعظم برای طالع هر یکی واکنیم. اوّل برای درویش غنچه که خسته بود واکردیم. این صحیفه برآمد. از جمله غریو برآمد. حتّی درویش غنچه به ضعف قوی به سماع برخاست. چون عرق بسیار کرد، صحّت یافت. کتبه محیی».
آری، بس جادوست عشق و اعتقاد...
این جناب محیّی، ساکن مصر، که میزبان غنچه و شاگرد او بنفشه بوده، صاحب این نسخهٔ بسیار کهن دیوان شمس بوده است. میبینیم که با دیوان شمس هم، مثل مثنوی، فال میگرفتهاند. محیی نسخه را شانزده سال بعد وقف خانقاه گلشنی در مصر کرده است.
گرچه خزان کرد جفاها بسی، بین که بهاران چه وفا میکند..
.
372
ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
بی سر شو و بیسامان یعنی بنمی ارزد
چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی
برخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد
در عشق چنان چوگان میباش به سر گردان
چون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد
بی پا شد و بیسر شد تا مرد قلندر شد
شاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد
چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردی
خاک توام ای سلطان یعنی بنمی ارزد
بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من
آن عید بدین قربان یعنی بنمی ارزد
چون مردم دیوانه ویران کنم این خانه
آن وصل بدین هجران یعنی بنمی ارزد
تا دل به قمر دادم از گردش او شادم
چون چرخ شدم گردان یعنی بنمی ارزد
• دیوان شمس / غزل ۶۰۷
@malakuot
372
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم؟
در این سراب فنا چشمه حیات منم؟
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم؟
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم؟
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم؟
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم؟
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم؟
نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم؟
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی جهات منم
اگر چراغدلی دان که راهِ خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم
• دیوان شمس / غزل ۱۷۲۵
@malakuot
372
داستان الف
الف، اول حرف از حروف و بقولی تنها حرف موجود است. مثلا ب همان الف خوابیده است و دال، الف خمیده و جیم الف پیچیده. پس تنها یک حرف موجود است و آن الف است. چون خدا، که تنها وجود حقیقی اوست و مابقی مظاهر و تجلیات او.
وجود کلمه است و کلمه وجود است، چون کلمه نبود، وجود نبود و اصل کلمه حرف است و اصل حرف الف، پس تمام کلمات الف اند، مکرر و در اشکال مختلف.
ادامه دارد ...
@malakuot
372
این هم از عطایای متین عزیز است، خواننده را نمیشناسم
ترجمه هم کار اوست، خوب ترجمه کرده است، آفرینها بر او
372
أُخفِي الهَوَى وَمَدَامِعِي تُبْدِيهِ
وَأُمِيتُهُ وَصَبَابَتِي تُحْيِيهِ
وَمُعَذِّبِي حُلْوُ الشَّمَائِلِ أَهْيَفٌ
قَدْ جُمِّعَتْ كُلُّ المَحَاسِنِ فِيهِ
فَكَأَنَّهُ فِي الحُسْنِ صُورَةُ يُوسُفٍ
وَكَأَنَّنِي فِي الحُزْنِ مِثْلُ أَبِيهِ
يَا حَارِقًا بِالنَّارِ وَجْهَ مُحِبِّهِ
مَهْلًا فَإِنَّ مَدَامِعِي تُطْفِيهِ
أَحْرِقْ بِهَا جَسَدِي وَكُلَّ جَوَارِحِي
وَاحْرِصْ عَلَى قَلْبِي فَإِنَّكَ فِيهِ
إِنْ أَنْكَرَ العُشَّاقُ فِيكَ صَبَابَتِي
فَأَنَا الهَوَى وَابْنُ الهَوَى وَأَبِيهِ
عشق را پنهان میدارم و اشکهایم آشکارش میسازند / ومیمیرانمش و اشتیاقم زندهاش میکند / و عذابدهندهام شیرینِ نازکْپیکری است / که تمام خوبیها در او جمع است / و گویا در خوبی، صورت یوسف است / و گویا من در غم، پدر اویم / ای که بآتش چهره محب خود را میسوزانی / دست نگه دار که اشکهایم خاموشش میکنند! / بدان آتش جسم و تمام اعضایم را بسوزان / و اما بر قلبم، مواظبت کن که تو در آنی / اگر عشاق اشتیاقم بر تو را انکار کردند [چه باک؟] / که من عشق و زاده عشق و پدر آنم.
• سلطان العاشقین ابن فارض مصری
372
جایگاه قلب صنوبری در نزول وجود از لاهوت تا ناسوت
آیه لواحه للبشر علیها تسعه عشر، را به ۵ حس ظاهر، ۵ حس باطن و ۹ بطن حقیقت انسانی تفسیر کرده ...
المصباح در آیه نور را به قلب و الزجاجه را به کبد تفسیر کرده, حالا چرا؟ چون نکته طبی دارد ...
عشره مبشره را به مشاعر دهگانه تفسیر کرده و گفته مشاعر دهگانه در وجود انسان بمنزله عقول دهگانه در وجود عالم است ...
بطون نهگانه در وجود ملکوت انسان را بمنزله افلاک نهگانه گرفته ...
نکات جالبی دارد که در مطالعه آن برای طالبان منکشف خواهد شد
• متاسفانه نمیدانم این نقش از آثار کیست، اما قطعا فرد مطلعی بوده، البته اشکالات املایی دارد، شاید از سهویات کاتب دوم و سوم و ... بوده باشد.
• در این چند سال که با نسخ خطی سر و کار دارم، بسیاری از این نقوش که حکما و گاه عرفا در بیان مقصودشان ترسیم کردهاند را جمع آوری کرده و بسیاری از آنها را تفسیر و تشریح نمودهام. حقیقت این کار از دلخوشیهایم بوده است. انشاالله توفیق پیدا کنم تا در قالب مناسبی عرضه نمایم.
@malakuot
372
این اجرا را متین دوست داشتیِ عزیزم برایم فرستاد
بنده همین اجرای دوم را داشتم که آن را هم دوست عزیزم رضای نازنین برایم فرستاده بود
ممنون هر دو ❤
372
ترجمه خواهم نمود، اما عجالتا بیت اول و دوم:
ای محبوب من، نقش تو را در صفحه خیال خویش ترسیم کردم
و غیر از تو هیچ نقشی در لوح اندیشه ام نقش نبست
تو را قبله خود و محراب روحم قرار دادم
372
رَسَمْتُكَ يا حَبيبِي فِي خَيالِي
وَلَمْ يَرْسُمْ سِواكَ بِلَوْحِ بالِي
جَعَلْتُكَ قِبْلَتِي مِحْرابَ رُوحِي
بِقَلْبِي فِي الهَجِيرِ وَفِي الظِّلالِ
أَهِيمُ إِلَى لَيالٍ كُنْتُ أَلْفَى
بِها يا طِيبَ هاتِيكَ اللَّيالِي
وَحَقِّكَ إِنَّ وَجْدِي فِيكَ وَجْدِي
وَحالِي لَمْ يَزَلْ بِهَواكَ حالِي
وَقالَ العاذِلُونَ: تَسَلَّ عَنْهُ
وَقَلْبِي لَمْ يَكُنْ آنًا بِسالِي
كَتَبْتُ إِلَيْكَ عَرْضَ الحالِ لَهْفًا
بِدَمْعٍ ساحَ مِنِّي كَاللَّآلِي
• أبو الهدى الصيادي الرفاعي الحسيني (ف 1909م)
@malakuot
