art saved me
前往频道在 Telegram
240
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+2130 天
帖子存档
240
نیمه جون افتادم.
یه ارتباط ترازی با زندگی برقرار کردم،
نه من اونو میخوام نه اون منو. ولی توافق کردیم. توافق کردیم فعلا با هم کنار بیایم. کاری به کار هم نداشته باشیم، تا یه وقتِ بهتر مشکلاتمون رو بریزیم وسط. ولی فقط بریزیم وسط. گفتم یه وقت بهتر. آخ. همون چیزی که هیچوقت نمیاد و نتیجش میشه وضعیت الانم. نور میبینم. میترسم. میترسم مثل دفعه قبل یه چراغ قوه زِپِرتی تو فاصله نیم متریم باشه و من ته دلم خورشید بخوام تو فاصله چند مایلی. میشینم. میشینم تا یه مدت با فکر اینکه خورشیده نگاش کنم و لذت ببرم.
ولی چه فایده.
حالم خوب نیست. فکرِ خورشید ولم نمیکنه.
شاید خورشید پَسَم میزنه که نسوزم. ولی مگه تا الان کم سوختم و ساختم؟
لبخند میزنم و خنجرو میکنم تو قلبش. قلب کی؟ قلب هرکسی که ذره ای جایی توش داشته باشم. میخوابم. میخوابم خواب خورشید ببینم.
شب بخیر.
