-yeşil kıyı🖋️-
الذهاب إلى القناة على Telegram
🤍 اینجا باهم فنفیک میخونیم و خیال میکنیم :) لینک ناشناس: t.me/HidenChat_Bot?start=201085059 چنل ناشناس: @yesilliman
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
553
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-1730 أيام
أرشيف المشاركات
İso:
فادیمهم؟
İso:
خوبی؟
İso:
باریش اذیتت نمیکنه؟
İso:
بخدا اگه عادیل عابی ولم کنه بدوبدو میام
Fadime:
یک عکس ارسال کرد
Fadime:
ما فعلا خوبیم
Fadime:
دلمون برای تو تنگ شده (شاید)
İso:
عه؟ شاید؟
İso:
میام تکلیفمو باهاتون روشن کنم
Fadime:
بیا بیا
İso:
دارم میام
#Photoby : Fadime Koçari Furtuna
🌊 @yesilkiyi
احساس لرزش عضلات منقبض زیر پوستش، موج غیرقابل کنترل اشتیاق رو تو وجودش بیشتر شعلهور کرد. در حالی که به شدت تیشرت ایسو رو از تنش بیرون میاورد، لبهاشون برای یک ثانیه هم از هم جدانشد.
به محض اینکه پوستشون بهم خورد، انفجار الکتریکی بیصدایی تو اتاق رخ داد، انگار دوتا سیم لخت بهم برخورد کرده باشن. ایسو به آرومی فادیمه رو روی تخت گذاشت. لبهاش روی گردنش، درست جایی که نبضش دیوانهوار میزد، فرود اومد. سر فادیمه به عقب افتاد و نالهای خفه از گلوش خارج شد. این صدا تمام مکانیسمهای کنترل ایسو رو از بین برد
«نمیتونم در برابرت مقاومت کنم...»
صدایش از شدت میل و هوس قابل تشخیص نبود.
«حتی اگه الان اون بیرون قیامت بشه هم برام مهم نیست،فقط دلم میخواد درحالی بمیرم که لبهات در حال ناله کردن بهم التماس کنه…دختر کوچاری»
🌊 @yesilkiyi
زلیها یارکین یه قدم دیگه به عادیل نزدیک شد. صداشو آورد پایین، به خطرناکی نجواى یه مار.
«همهی مدرکها به اون اشاره میکنه کوچاری. اثر انگشت روی چاقو هست،خود چاقو هم الان نیست، احتمالا موقع فرار پرت کردن یه جایی. حالا تو به جای داد و بیداد کردن، چیزی که حق ماست رو بده.»
مکث کرد.
«به عنوان خونبها، اون زمین… همون زمین مهرشدهی ما رو، برگردون به صاحباش. به خاندان یارکین.»
نگاهش تیزتر شد.
«اگه نمیخوای اسم خواهرت با این لکه تو کل کارادنیز رسوا بشه، اون زمینو بده و این قضیه همینجا تموم بشه. صلح میکنیم.»
بعد سردتر ادامه داد
«وگرنه برای هر قطره خونی که از نوهی من ریخته، خواهرت رو تو کل ترابزون به عنوان قاتل فراری معرفی میکنم،اون رسواییای هم که با برادرِ اوروچ راه انداخته رو میذارم روش.»
عادیل از شنیدن این حرف جا خورد. احتمال اینکه فادیمه با ایسو فرار کرده باشه، خیلی بیشتر از زخم چاعلار جیگرشو میسوزوند. خواهر خودش، دختری که از جونش بیشتر دوست داشت، چطور میتونست با یه فورتونا روی هم بریزه و اونو تو این هچل بندازه؟ چشماش پر از خشم و ناامیدی شد. میدید زلیها خانم چه تلهی بزرگی براش پهن کرده، اما تنها مدرکش که خواهرش بود، الان غیبش زده بود و دستش به هیچجا بند نبود.
اوروچ و عادیل با بزرگترین گره یه دشمنی صدساله تنها مونده بودن. زلیها یارکین میخواست با یه ضربه چاقو هم زمینو بالا بکشه، هم آبروی دو تا خاندان بزرگ رو بریزه تو یه کیسه و با هم آتیش بزنه.
عادیل برای آخرین بار به تخت چاعلار نگاه کرد، بعد برگشت سمت زلیها خانم و از لای دندوناش غرید:
«این صلح نیست، این یه تلهست زلیها یارکین... اما اینو یادت نره؛ خواهرمو که پیدا کنم، تقاص این دروغو از تکتکتون پس میگیرم.»
………
برای فادیمه و ایسو، اون صبح شرجی و خاکستری سامسون، فقط ورودی شهر نبود؛ ایستگاه آخر فرار از یه دنیا به یه دنیای دیگه بود.
ایسو با اینکه گواهینامه نداشت و سر هر پیچ ترس گیر افتادن داشت، فرمون ماشینو تو اون پیچهای تند و تیز کارادنیز مثل یه بندباز چرخونده بود و بالاخره ماشینو تو پارکینگ خونهی خودش پارک کرد.
وقتی کلیدو انداخت تو قفل و در خونه رو تا ته باز کرد، اون بوی خاص ایسو فورتونا که زد بیرون، نفس فادیمه رو بند آورد.
فادیمه همین که پاشو گذاشت تو خونه، حس کرد زانوهاش سست شدن. نور کمجون پذیرایی، اون مبلهای آشنا..همهچیز یادآور اون شب اول بود؛ همون چیزی که بهش میگفتن واننایت اما در واقع اولین گناه بزرگی بود که محور زندگیشونو از جا کنده بود. اون روز فقط برای یه ماجراجویی پاشو تو این خونه گذاشته بود؛ اما الان به عنوان یه فراری، یه شریک جرم، و شاید هم تنها حقیقت توی دنیای ایسو اینجا بود.درست وقتی میخواست قدم برداره سمت پذیرایی، دست سرد ایسو مثل دستبند دور مچش قفل شد.
«اونطرف نه.»
صداش از خستگی و حس سرکوبشده گرفته بود. فادیمه رو با یه زور ملایم اما غیرقابلمقاومت کشوند سمت اتاق خواب.
در اتاقو که باز کرد و به فادیمه تعارف کرد بره تو، فادیمه نشست لبهی تخت.
ایسو در حالی که سعی میکرد نگاهشو از اون حال داغون فادیمه بدزده گفت:
«من باید برم پیش کنان. باید دقیق بفهمم چاقو کجاست و آخرین وضعیت چاعلار تو بیمارستان چطوره. تو همینجا دراز بکش، بخواب، استراحت کن. اینجا امنترین جاست.»
فادیمه با فکر اینکه ایسو میخواد بره، یهو حس کرد یخ کرده. در حالی که حس میکرد زمین زیر پاش خالی میشه، دستشو دراز کرد و لبهی تیشرت ایسو رو گرفت.
«منم بیام... منو اینجا تنها نذار. اگه قراره از این باتلاق بیایم بیرون، منم باید تلاش کنم.»
ایسو مکث کرد. برگشت و به چشمای درشت و ملتمس فادیمه نگاه کرد.
«نمیشه.»
این دفعه صداش نرمتر بود اما لحنش قاطع بود.
«نمیتونم تو رو به خطر بندازم.»
وقتی ایسو خم شد تا دست فادیمه رو از تیشرتش جدا کنه، فاصلهشون قد یه نفس کشیدن کم شد. انگشتای فادیمه دور مچِ برهنهی ایسو پیچید. همون لحظه، تلههای بیرون، چاعلار تو بیمارستان، کوچاریها و فورتوناهایی که دنبالشون بودن... همهچیز معنیشو از دست داد. فقط اون هوای سنگین و ملتهب توی اتاق باقی موند.
ایسو صورت فادیمه رو قاب گرفت تو دستاش. لبهاشو اول گذاشت رو پیشونیِ فادیمه، بعد آروم بوسهای روی پلکهاش کاشت.
«نرو...»
ایسو دیگه نتونست مقاومت کنه. با یه عطش وحشی لبهای فادیمه رو بوسید، انگار میخواست کاری کنه که همه چیز رو فراموش کنه. این بوسه نه برای تسلی، بلکه برای تسلیم بود. ایسو اونو به خودش نزدیکتر کرد. وقتی دستاش زیر بافت فدیمه لغزید و پوستش رو لمس کرد، نوک انگشتاش سوخت. با یه حرکت سریع بافتش رو از تنش درآورد و به گوشهای از اتاق پرت کرد، شونههای برهنه فادیمه تو نور کم مثل جواهر میدرخشید. فادیمه ناخنهاش رو تو پشت مرد فرو کرد.
اون کشش وحشی بینشون، برای بار دوم جاشو به دلسوزی داد. ایسو آروم نشست لبهی تخت، درست روبهروی فادیمه.
وقتی فاصلهشون بسته شد، گرمایی که از قفسهی سینه برهنه ایسو میاومد خورد به صورت فادیمه. ایسو دستهای بزرگ و گرمشو دراز کرد و دستهای لرزون فادیمه رو گرفت. انگشتهاشو لای انگشتهای اون فرو برد و محکم قفل کرد.
«فادیمه… نگام کن.»
صداش نرمتر از یه زمزمه بود.
وقتی فادیمه آروم سرشو بالا آورد، ایسو با دست دیگهش موهایی که ریخته بود روی صورتش رو زد پشت گوشش. کف دستش که روی گونه فادیمه نشست، با انگشت شستش آروم استخوان گونهشو نوازش کرد.این نزدیکی فیزیکی، برای یه لحظه اون فشار سنگین روی سینهی فادیمه رو کم کرد. بدن گرم ایسو، بعد از اون شب یخزدهی کاستل، تنها اسکلهی امنی بود که میشد بهش پناه برد.
«نترس.»
با اون نور خاموشنشدنی آبی دریایی تو چشمهاش بهش نگاه میکرد.
«من اینجام. اگه کسی تو رو انداخته وسط اون تاریکی، اونی هم که از دل اون مه میکشدت بیرون منم. نمیذارم هیچکس تو رو با اون لکه تنها بذاره. میشنوی چی میگم؟ درستش میکنیم.»
فادیمه با گرمای بدن ایسو کمی آروم شد، ضربان قلبش آهستهتر شد… اما این آرامش فقط چند ثانیه دووم آورد.
همون سوالی که از قبل تو ذهنش میچرخید، حالا رسیده بود نوک لبش.
این مهربونی ایسو… این محافظت بیچشمداشت…
این نمیتونست مال اون عوضی خودخواه آتاکوم باشه.فادیمه دستشو گذاشت روی سینهی ایسو. وقتی زیر کف دستش ضربان اون قلب قوی رو حس کرد، دیگه نتونست سوالشو نگه داره.
«چرا؟»
صداش شکست.
«چرا ایسو؟ چرا اینطوریای؟ چرا… فقط برای من این ریسکو قبول کردی؟»
ایسو زیر سنگینی سوال مکث کرد.چشمهاش لرزید. لبهاش باز شد که چیزی بگه اما کلمهها تو گلوش گیر کرد. انگار از اعتراف کردن به یه حقیقتی که حتی خودش هم کامل نمیشناخت، میترسید.نگاهشو از فادیمه دزدید و از لبهی تخت بلند شد. پشتشو کرد بهش و خم شد سمت لباسهایی که روی زمین افتاده بود.
اون مرد نرم چند لحظه قبل رفته بود؛ جاشو دوباره داده بود به همون جنگجوی عجول و فاصلهدار.
«داریم وقت تلف میکنیم فادیمه.»
صداش دوباره سخت شده بود.
«بیا. الان وقت حسابکتاب احساسی نداریم. قبل از اینکه شهر بیدار بشه باید از این هتل بزنیم بیرون. جمع کن… برمیگردیم سامسون.»
فادیمه با این فرار ایسو، یه بار دیگه بیجواب موند. اما سکوت ایسو خودش نشون میداد جواب اون سوال چقدر عمیق و خطرناکه.
………
باد خشن پلسنکی جاشو داده بود به بوی تند مواد ضدعفونیکنندهی بیمارستان سورمنه و سفیدی به دیت راهروها.
عادیل کوچاری و اوروچ فورتونا، همون دو دشمنی که چند دقیقه قبل روی پل نزدیک بود یقهی همو بگیرن،حالا شونهبهشونه رسیده بودن جلوی بخش مراقبتهای ویژه. البته بینشون یه درهی نامرئی وجود داشت.
قدمهای عادیل از همیشه سنگینتر، نگاهش هم آشفتهتر. تو سرش هنوز صدای زهرآلود زلیها یارکین تو تلفن میپیچید:
«بیا ببین خواهرت با نوهی من چیکار کرده.»
دو تا از آدمهای یارکین که جلوی در ایستاده بودن، وقتی فهمیدن کیا رسیدن، بیصدا کنار رفتن.داخل اتاق، زلیها یارکین روی صندلی کنار تخت نشسته بود. عصاش بین دو دستش بود، پشتش به دیوار، مثل یه قاضی منتظر بود در باز بشه.
چاعلار هم روی تخت، وسط اون ملحفههای سفید، نیمهبیهوش افتاده بود.
عادیل وقتی وارد شد اول به صورت چاعلار نگاه کرد. بعد نگاهش رفت و چسبید به چهرهی سنگی زلیها خانم. اوروچ هم دم در ایستاده بود و مثل یه عقاب اتاق رو زیر نظر داشت تا بفهمه این نمایش قراره به کجا برسه.
«بالاخره اومدی عادیل کوچاری؟»
صدای زلیها مثل لبهی چاقو تیز بود.
«بیا ببین… ببین خواهرت با تنها وارث خاندانم، با این بچهی بیگناه، چیکار کرده!»
عادیل یه قدم جلو اومد. اون اقتدار همیشگی صداش حالا تبدیل شده بود به خشم.
«لان… منو با اون نوکرهای سادهات اشتباه گرفتی؟ خواهر من حتی دستش هم به این نوهی توله سگت نمیخوره! فکر کردی من اونقدر احمقم که نفهمم یه جای این ماجرا میلنگه؟»
زلیها خانم آروم از جاش بلند شد. سر عصاش محکم خورد به زمین.
«انکار کردن، رسم خاندان کوچاریه، میدونم.»
با لحنی تمسخرآمیز ادامه داد
«اما یه واقعیت هست. شکم نوهی من شکافته شده… بیرون هم خواهرت فرار کرده. تازه تنها هم نیست.»
نگاهشو چرخوند سمت اوروچ که دم در ایستاده بود.
«با برادر رئیس روستای فورتونا فرار کردن. بگو ببینم کوچاری… آدم بیگناه چرا با پسر یه غریبه فرار میکنه؟ چرا گوشیشو خاموش میکنه و کل خاندانشو میندازه وسط آتیش؟»
وقتی اوروچ اسم ایسو رو شنید، قفسهی سینهش تنگ شد. یه صدایی تو سرش فریاد میزد «دروغه!» اما وقتی کنار هم گذاشت که برادرش کل شب برنگشته و فادیمه هم ناپدید شده… این ادعا مثل یه کابوس داشت واقعی میشد.
«ایسو همچین کاری نمیکنه…»
ولی صداش حتی برای گوش خودش هم ضعیف بود.
این آدم که واسه هیچکس و هیچچیزی تره خرد نمیکرد، فقط وقتی نوبت به فادیمه رسید، تمام اون نقاب بیخیالی رو تیکه پاره کرد و دور انداخت. این قهرمانبازی نبود؛ یه جور دیوونگی غیرقابلتوضیح بود که فقط شامل فادیمه میشد.
فادیمه زیر سنگینی این «فقط برای من» بودن این پسر، داشت له میشد. اینکه آدم داغونی مثل ایسو، واسه اولینبار تو زندگیش کسی رو مقدم بر جون و امنیت خودش کرده، واسه فادیمه هم معجزه بود هم ترسناک.
درست همون لحظه که داشت به اینا فکر میکرد، صدای نفسهای منظم ایسو قطع شد. سینهاش کمی منقبض شد و اون چشمهای رنگ دریای طوفانیشو آروم باز کرد. فادیمه تا خواست نگاهشو بدزده، گیر افتاد تو اون عمق یخی. ایسو انگار که اصلا نخوابیده بوده و همش منتظر همین لحظه بوده، بدون اینکه ذرهای تعجب کنه، مستقیم زل زد تو چشمهای فادیمه. نور خاکستری اتاق، سکوت بینشون رو عمیقتر کرد.
ایسو با همون صدای دورگه و خمار خواب که حالا یه ته مهربونی هم داشت، سکوت رو شکست.
«صبح بخیر.»
چشم از فادیمه برنداشت. صداش تو فضای نیمهتاریک اتاق پیچید.
«صبح بخیر.»
ایسو یه مدت دیگه به اون صورت خسته ولی تسلیمشدنی فادیمه نگاه کرد. بعد، انگار که تنها پناهگاه روح سرکش این پسر همینجا باشه، یه بوسهی عمیق و گرم گذاشت بین موهای فادیمه. این بوسه، بیصداترین روش برای گفتن «من هستم» بود.
بلافاصله بعدش، انگار که ترسیده باشه توی اون لحظه غرق بشه، سریع بلند شد.
فادیمه که یهو اون گرمی از روی سینهش رفته بود و سرما زده بود بهش، تو تخت نیمخیز شد.
«چی شده؟»
ایسو بدون اینکه برگرده نگاه کنه، دستشو دراز کرد سمت گوشی روی پاتختی.
«بذار این گوشی رو روشن کنم به کنان زنگ بزنم. حتما تا الان ردیف کرده.»
فادیمه ملحفه رو کشید دورش و زانوهاشو بغل کرد، ایسو رو تماشا میکرد. ایسو رفت سمت در دستشویی. گوشی رو برداشت. اونطرف خیلی زود جواب داد.
«داداش، صبح بخیر. چیکار کردی؟»
صدای کنان خشخش میکرد ولی واضح بود
«ردیف شد داداش. پیکاپ الان سامسونه، پشت شهرک صنعتی، تو یه انبار قدیمی. هیچکس ندید، هیچکس بو نبرد. کلهسحر بردمش تو شهر.»
ایسو یه نفس عمیق کشید، انگار یه کوه از رو شونههاش برداشته شد.
«دمت گرم داداش. اینو هیچوقت فراموش نمیکنم»
«این حرفا چیه پسر.»
کنان گوشی رو قطع کرد.
ایسو آروم چرخید و با اون چشمهای بزرگ و پرسشگر فادیمه روبرو شد. گوشی رو پرت کرد رو تخت و یه قدم رفت سمتش.
«قضیهی پیکاپ ردیف شد،»کنان ماشینو برده سامسون. حداقل الان دیگه مدرک عینی که ما رو به اون خرابشده وصل کنه، نداریم.»
فادیمه هنوز زوم بود روی ایسو.
«خب الان چی؟ الان چیکار کنیم ایسو؟ پیکاپ رفت ولی ما که اینجاییم. کل کاستل داره دنبال ما میگرده. داداشم... داداشم حتما افتاده دنبالم. داداش تو چی؟ اونا هم حتما دنبالن.»
ایسو نگاهی به صفحهی گوشی که مدام روشن میشد کرد. پر بود از تماسهای بیپاسخ و نوتیفیکیشنهایی که ولکن نبودن. با کلافگی پرت کرد رو تخت کنار فادیمه.
«آره، نوتیفیکیشنها رو دیدم...»
صداش مثل سرب سنگین بود.
«داداشم هی زنگ زده. اگه کل شب ازم خبری نداشته، الان دیگه همهجا رو شخم زده. کوچاری هم دستکمی از اون نداره. الان احتمالا کوه و کمر رو دارن میگردن دنبال ما... یا هم که فکر میکنن ما به هم ربطی نداریم و دارن دنبال اون بلای خیالیای که سرمون اومده میگردن.»
فادیمه نگاهشو دوخت به گوشهی ملحفه و ناخودآگاه با انگشتاش چنگ زد به پارچه. ذهنش تو یه آشوب بزرگتر از طوفان بیرون بود.
«چیکار کنم؟ چیکار کنیم؟»
این دوتا سوال مثل فریاد تو مغزش میپیچید. یادِ خشم محافظهکار ولی ویرانگر عادیل، و انتقام زلیها یارکین که میافتاد، نفسش میگرفت. برچسب قاتلِ فراری خوردن، واسه دختر کوچاری که میخواست با عزت پیر بشه، بدتر از مرگ بود.
ایسو متوجه شد چطور شونههای فادیمه افتاد و نگاهش مات شد...
«باید سریع فکر میکردم مامانبزرگ.»
چاعلار اینو زمزمه کرد، صداش خسته بود.
«ولی نمیدونم… ریسک خیلی بزرگی کردم. بقیهشو میسپارم به تو. وقتی پلیس اومد چی بگم—»
زلیها خانم عصاشو یهبار محکم کوبید زمین و حرف چاعلار رو برید.
«هیچ پلیسی در کار نیست چاعلار.»
بدون اینکه ذرهای از اقتدارش کم بشه ادامه داد:
«این ماجرا قرار نیست قاطی پلیس بشه. این مسئله نه تو راهروهای دولت، بلکه با قانون همین خاک حل میشه.»
چاعلار با تعجب ابروهاشو بالا داد.
«یعنی چی؟ پروندهی بیمارستان، زخمی شدن—»
زن حرفشو قطع کرد:
«وقتی تو اتاق عمل بودی، همهشونو ساکت کردم. به عادیل کوچاری خبر فرستادم. اگه میخواد اسم خواهرش پاک بمونه، میدونه جز اومدن به اینجا راه دیگهای نداره. الانم تا چند دقیقه دیگه میرسه. من باهاش حرف میزنم. من جمعش میکنم.»
زلیها خانم از پنجره به کوههای مهگرفتهی بیرون خیره شد. اون لکهای که چاعلار با قربانی کردن خودش ساخته بود، حالا تو دست این زن تبدیل شده بود به یه برگ برندهی بزرگ. سرسختی عادیل کوچاری، کنار تخت نوهاش، زیر سنگینی این خون ریختهشدهی خاندان یارکین خم میشد.
…………
در حالی که طوفان هنوز ساحلهای سورمنه رو میکوبید، نور خاکستری صبح از لای پردههای سنگین اتاق هتل سر خورد تو و اون سکوت سنگین و شوم اتاق رو آروم آروم شکست.فادیمه انگار داشت از ته آب میومد بالا، آهسته از خواب بیدار شد.
وقتی چشم باز کرد، اولین چیزی که دید ملحفه سفید روی تنش بود و اون بوی مردونهی آشنایی که تو دماغش پیچیده بود. سرش روی یه سطح گرم و سفت قرار داشت. وقتی آروم دستشو تکون داد، فهمید انگشتهاش روی پوست برهنه و کشیدهای قرار گرفته.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد کجاست و کنار کیه. وقتی آروم سرشو بالا آورد، ابروهای درهم ایسو رو دید که تو خوابم ولکن نبودن، موهای طلاییش که ریخته بود روی پیشونیش و قفسهی سینهی برهنهش که با نفسهای منظم بالا و پایین میرفت.
همون لحظه انگار دریچه یه سد باز شد و همهچیز دیشب هجوم آورد تو ذهنش.
کاستل… مشت ایسو… برق یهلحظهایِ چاقوی نقرهای تو دست چاعلار زیر نور… و اون صدای وحشتناک.اینکه انگشتهای خودش چطور به زور دور دسته چاقو قفل شد… و چاعلار با اون نگاه یخزدهش چطور تیغه رو به بدن خودش فشار داد…
یهدفعه نفس تو سینهی فادیمه حبس شد.
گلوش گره خورد، انگار یه تختهسنگ افتاده بود روی سینهش. دستهاش شروع کرد به لرزیدن. زیر فشار اون شوکی که تجربه کرده بود داشت له میشد که یه اتفاق عجیب افتاد؛ ایسو تو خواب بازوشو کمی بیشتر دورش حلقه کرد و وسط اون تاریکی خفهکننده، یه نور کوچیک و گرم روشن شد.
کنار ایسو بودن، وسط اون همه فاجعه، یه حس امنیت غیرقابلباور بهش میداد.
فادیمه خودش هم نمیفهمید این حس از کجا میاد. عقلش میگفت: «باید فرار کنی… این پسره یه عوضیه…»
اما قلبش، تو گرمای اون سینه برهنه، برای اولینبار بهش زمزمه میکرد که امنه.
دوباره سرشو گذاشت جای قبلی و سعی کرد با این حقیقت روبهرو بشه.
«چطور کارمون به اینجا کشید؟»
از ذهنش گذشت.
«این پسر الان میتونست اون سر سامسون باشه، اصلا قاطی این ماجرا نشه. چرا برای من همهچی رو کنار گذاشت؟ چرا زندگی خودشم با من انداخت تو آتیش؟»
همون لحظه، دو تا ایسو تو ذهنش به جون هم افتادن. یه طرف، ایسوی عوضیای بود که زیر نورهای نئونی آتاکوم هر شب سر یه میز تازه پیک بلند میکرد، اسمش هر روز توی نالههای یه زن جدید میپیچید و دنیا براش هیچ اهمیتی نداشت.
و اون طرف…
همین مردی که دیشب، تو اون گوشهی تاریک، وقتی دست فادیمه به خون آلوده شد، تو چند ثانیه زندگی خودشو آتیش زد و از اون جهنم کشیدش.
فادیمه وقتی به اون گرمای غریبهای که تو سینهش پیچیده بود فکر میکرد، با حقیقت روبهرو شد.
فادیمه کمکم فهمیده بود که تو شخصیت ایسو ، اون وفاداری عمیق، تعهد یا حس محافظت افسانهای وجود نداره. اون پسری بود که قانون میشکست، از وابستگی فرار میکرد و هر طرف باد میوزید همونطرف میرفت. ذاتش این بود که تا بوی دردسر میشنوه، بپره تو ماشین و بدون اینکه حتی پشت سرشو نگاه کنه، گاز بده بره خونه.
ولی حالا، تو این اتاق هتل، وقتی کل کارادنیز دنبالشون میگشت،ایسو نرفته بود.
اوروچ با همون خشم از اونطرف پل راه افتاد سمت عادیل. با کت باز، یقهٔ پیراهنی که بههمریخته بود و اون قدرت عصبی ناشی از بیخوابی، داد زد
«اتفاقا تو بگو کوچاری! برادر من کجاست؟ نکنه شب تو جاده گیر انداختینش و انداختین یه گوشه؟ از دیشب تا حالا نوکرهات با چراغقوه تو مرز فورتونا دنبال چی میگشتن؟ ایسو خونه برنگشته، ماشین نیست! تله گذاشتین، چیکار کردین؟ بگو!»
دو تا مرد، درست وسط پل، روی اون سنگ اصلی که رودخونه خروشان زیرش جریان داشت، تنبهتن شدن. فاصله بینشون قد یه نفس بود. عادیل داشت خیز برمیداشت تا یقهی اوروچ رو بگیره که اوروچ با اون خشمی که عادیل رو مسئول نبود برادرش میدونست، دستشو برد بالا.
دست اوروچ که بالا رفته بود تا بکوبه رو صورت عادیل، با صدای گوشی عادیل که از جیب داخلی کتش بلند شد، متوقف شد؛ انگار صدای تبر بود که سکوت مرگبار رو تیکه تیکه کرد. عادیل بدون اینکه حتی یه لحظه چشم از نگاه خشمگین اوروچ برداره، دستشو برد تو جیبش. روی صفحه، یه شماره غریبه و ثبتنشده داشت چشمک میزد. معمولا این ساعت روز به هیچ شماره ناشناسی جواب نمیداد، ولی شوم بودن اون شب، تو گوشش زمزمه میکرد که جواب توی همون شمارهست.
«وایسا..»
انگشت شستشو کشید روی صفحه و گوشی رو گذاشت کنار گوشش.
«بله؟»
صدایی که از اونطرف خط اومد، از سختترین زمستون کارادنیز سردتر بود و هر کلمهاش مثل یه گلوله سنگین. زلیها یارکین با اون اقتدار معروفش، زد وسط هدف
«عادل کوچاری.»
صداش مثل جریان یه رودخونهی یخزده بود.
«بیخود دنبال خواهرت تو کوهها نگرد. پسر فورتونا رو هم با خودش برداشته و در رفته.»
زانوی عادیل برای یه لحظه خالی شد، گوشی رو تو دستش سفتتر گرفت.
«داری چی میگی زن؟ چه فراری؟ چه فورتونایی؟»
هر هجایی که از لبهای زلیها خانم میافتاد، شبیه حکم اعدام بود.
«دلیلشو میخوای بدونی؟ پس بیا بیمارستان سورمنه، عادیل کوچاری. بیا و با چشمهای خودت ببین که برادرت با نوهی عزیز من، تنها وارث خاندانم، چیکار کرده.»
خط یهو قطع شد.
صدای بوقبوق گوشی با غرش رودخونه زیر پل قاطی شد. عادیل همونطور با گوشی قطع شده تو دستش، خشکش زد. اون مرد وحشی که تا چند لحظه پیش میخواست همهچیز رو به آتیش بکشه، رفته بود؛ و جاشو داده بود به برادری که صورتش مثل گچ سفید شده بود و دنیا رو سرش خراب شده بود.
اوروچ وقتی دید چطور اون آدم روبروش تو یه ثانیه به تلی از خاکستر تبدیل شد،دستشو آروم آورد پایین. وقتی اون وحشت خالص رو تو چشمهای عادیل دید، فهمید قضیه دیگه یه دعوا بین روستاها نیست.
عادیل آروم نگاهشو چرخوند سمت اوروچ.دو تا رئیس، وسط یه دشمنی صدساله، دوباره چشم تو چشم شدن؛ اونم جلوی دری که هر دو ازش بیخبر بودن ولی هردوشون رو به یه تاریکی مشترک میکشوند. کلمات تموم شده بودن و جاشون رو به یه ویرانی غیرقابل برگشت داده بودن.
……..
راهروهای سفید و بدبوی استریلِ بیمارستان سورمنه، با اولین نورهای صبح، زیر قدمهای سنگین خاندان یارکین میلرزید. توی اتاق، زیر نور بیرمق پشت پنجره، چاعلار نیمهدرازکش بین ملافههای سفید خوابیده بود. هوشیار بود. نگاهش توی سفیدی سرد سقف میچرخید و سوزش تازه توی شکمش رو با هر نفسی که میکشید، تا عمق وجودش حس میکرد.روی صندلی چوبی کنار تخت، زلیها خانم بود که مثل یه مجسمه با ابهت نشسته بود. عصای نقرهش رو گرفته بود بین دو دستش و کمرش رو مثل یه میلگرد، صاف نگه داشته بود. سکوت توی اتاق از غرش طوفان بیرون هم شومتر بود.وقتی زلیها خانم نگاهشو چرخوند سمت نوهش، توی چشمهاش نه ترحم بود، نه ترس. یه رضایت گوشه لبش نشسته بود.
«آفرین چاعلار.»
چاعلار مکث کرد. توی ذهنش مه غلیظ دیشب، چشمهای پر از وحشت فادیمه و گرمای دست خودش تداعی شد. اولش فکر کرده بود این یه فاجعهست و مادربزرگش قراره این رو یه اشتباه ببینه. حتی داشت آماده میشد که فکر کنه این تلهی خطرناکی که چیده باید به عنوان یه حادثه اتفاقی ماستمالی بشه، اما لحنی که مادربزرگش باهاش گفت آفرین، تمام دیوارهای دفاعی چاعلار رو بهم ریخت.
زلیها یارکین با یه نگاه فهمیده بود چاعلار چیکار کرده و چرا اون چاقو رو تو اون دست گذاشته.
#TNS19
•yıkım seremonisi•
•مراسم تخریب•
-همون شب،روستای کوچاری-
غرش درهٔ کاستل، اون شب از همیشه تهدیدآمیزتر و تاریکتر بود. وقتی عادیل کوچاری بعد از دیدهبانی بالای تپه با غضب برگشت عمارت، اون آرامشی که تو دلش بود جاشو به یه بیقراری داد. همین که پا تو حیاط عمارت گذاشت، نگاهش ناخودآگاه رفت سمت اتاق فادیمه. چراغ خاموش بود و تو اون سکوت یه حس غریبی موج میزد.
«فادیمه؟»
تو راهرو صداش زد وقتی قدم میزد.
تنها جوابی که گرفت، جیرجیر پلههای چوبی بود.وقتی وارد اتاق شد دید تخت اصلا دست نخورده. دلش یهو مثل وقتی صدای شلیک میشنوی تند تند زد. اولین کاری که کرد این بود که گوشی رو برداشت، اما پیام «مشترک مورد نظر در حال حاضر در دسترس نیست» مثل یه سیلی یخزده خورد تو صورتش.
«غضب! ماشینو آماده کن!
فادیمه خونه نیست.»
همون دقایق، تو عمارت فورتونا هم شب تازه برای اوروچ شروع میشد.بعد از عروسی که برگشته بود خونه، انتظار داشت ایسو تو اتاق باشه و ماشین مادرش جلو در پارک شده باشه. اما نه ایسو بود، نه ماشین. وقتی بیگواهینامه بودن برادرش و اون اخلاق تندش تو ذهنش کنار هم قرار گرفت، صبر اوروچ لبریز شد. چندبار پشت سر هم بهش زنگ زد، اما گوشی تو سکوت مطلق بود.
رئیس دو تا روستا، دو تا برادر، با یه شک مشترک پشت فرمون نشستند.
شب، مثل یه کفن روی دامنههای سخت و سرکش کارادنیز افتاده بود. تو هر دو طرف دره، مشعلها و چراغقوهها شروع کردند به دریدن تاریکی مطلق. نه خاندان کوچاری نه خاندان فورتونا حتی به ذهنشون هم نرسیده بود که «اون دوتا با هم باشن»؛ چون این نه فقط غیرممکن بود، بلکه حتی فکر کردن بهش هم ممنوع به حساب میاومد.
عادیل کوچاری جلوی یه خونه ایستاده بود که غضب نفسنفسزنان کنارش رسید.
«درهی پشتی رو کامل گشتیم. اصطبلهای قدیمی، مزرعه اسب، همهجا رو دیدیم. نه از پیکاپ خبری هست نه از فادیمه.»
عادیل دندونهاشو به هم فشرد و مشت کوبید به تیر برق چوبی.
«لان دختره کجا غیبش زده؟ زمین دهن باز کرد رفت توش؟ حتما یه بلایی سرش اومده… بخاطر عروسی یارکینها گفتم اون سمت نرید… نکنه گوش نمرده؟ نکنه تو راه به یکی برخورده؟»
غضب آب دهنشو قورت داد و با تردید چیزی که تو ذهنش بود گفت:
«فورتوناها هم تو جادهان. اونا هم دنبال ایسو میگردن. از بیسیم شنیدیم. نکنه این قضیه تو جاده به دعوا تبدیل شده باشه؟»
چشمهای عادیل برق زد.
«اگه یه پسر از فورتونا راه خواهرمو بسته باشه، کارادنیزو براشون قبر میکنم. راه بیفتید! تا پل زیر هر سنگی رو بگردید!»
…
طرف فورتونا، اوروچ جلوی جای خالی ماشین مادرش مثل مجسمه خشک شده بود.
رو به تاریکی فریاد زد:
«این پسر بیگواهینامه تو اون حال کجا برده این ماشینو؟»
یکی از مردهای کنارش با احتیاط جواب داد:
«اوروچ رئیس… نمیدونم ایسو کجاست، ولی میگن کوچاریها هم ریختن تو جادهها. هر راهی رو گرفتن. نمیدونم چرا…»
اوروچ یقهٔ کتشو بالا زد.
«ایسو الان چه ربطی به کوچاریها داره؟»
همون موقع یکی دیگه از آدمهای فورتونا نزدیک شد.
«رئیس… میگن خواهر کوچاری هم نیست، گم شده.»
اوروچ تند برگشت.
«به من چه از خواهر کوچاری! ایسو رو برام پیدا کنید. زود!»
…
وقتی تاریکی خفهٔ شب جاشو به نور خاکستری صبح داد، پلسنگی آماده بود صحنهی ویرانگر دو خاندان بشه.پیکاپ عادیل کوچاری با جرقه کشیدن لاستیکها از یه سمت پل با گرد و خاک پیچید داخل. همون لحظه از طرف دیگه، از جادهٔ روستای فورتونا، ماشین اوروچ فورتونا هم با همون سرعت رسید و با یه ترمز محکم جلوی پل ایستاد.نور چراغهای دو ماشین تو مه صبح مثل چشمهای دو هیولای عظیم به هم خیره شد.
غرش موتورها با صدای خروشان رودخونه قاطی شده بود که در هر دو ماشین همزمان با خشم باز شد.عادیل بیسیم رو روی صندلی پرت کرد و پرید بیرون. چشمهاش خون گرفته بود. تا صبح هر پیچ جاده، هر خونهی ییلاقی رو گشته بود دنبال خواهرش؛ و هر دقیقهای که پیداش نکرده بود، نفرتش از فورتوناها بیشتر شده بود.
وقتی به وسط پل قدم برداشت، صداش تو عمق دره پیچید:
«اوروچ فورتونا!از صبح زود نوکرهات سر هر پیچ کمین کردن! خواهرم نیست! اگه اون برادر هرزهات یا آدمهات راه فادیمه رو بسته باشن… این پل رو براتون سنگ قبر میکنم!»
بچهها میدونم قراره دعوا کنین ولی میشه امشب پارت ندم؟
دستم خیلییییی درد میکنه
توروخدا کم فحشم بدید،خب؟!🫠
قول که دست پر میام فردا
طوفان با تمام خشمش روی ترابزون فرود اومده بود و ایسو توی حموم یه اتاق هتل، به تصویر خودش تو آینه زل زده بود. لکه خونی که از دستهای فادیمه بهش مالیده شده بود رو پاک کرده بود، اما اون حالت سرکش و گیجی توی چشمهاش هنوز نرفته بود. موبایلی که دستش بود انگار تنها بلیت خروجی بود که روی مرز باریک بین زندگی و مرگ آویزون شده بود.
در حالی که صدای رعد بیرون توی کاشیهای حموم میپیچید، انگشت شستش توی لیست مخاطبا روی یه اسم ایستاد:
کنان.
الان فقط به عنوان بارمن شیفت شب شناخته میشد، ولی در واقع از اون آدمهایی بود که از صفحههای خاکخورده گذشته میاومدن؛ اسمش تو پروندههای خاکی دادگاهها ثبت شده بود. کسی که میخواست توبه کنه، اما هنوز از همه بهتر رسم و قانون این باتلاق رو بلد بود.
ایسو یه نفس عمیق کشید و زنگ زد.
«الو… داداش؟»
صدای اون طرف خوابآلود بود، ولی فورا حواسش جمع شد.
«ایسو؟ چی شده رفیق این موقع شب؟»
«داداش یه قضیهای هست… الان نپرس، بعدا تعریف میکنم. باید یه کم کمکم کنی. یه پیکاپ هست، باید برسونیمش سامسون. نمیتونم باریش و مرت رو قاطی این ماجرا کنم… ولی تو…»
کنان یه لحظه ساکت موند.
«رفیق… خودت بهتر از هر کسی میدونی دارم سعی میکنم از این کارا دور بمونم. دیگه نمیتونم برگردم بازداشتگاه. یه بار دیگه نمیتونم پشت اون میلهها برم. به خودم قول دادم.»
«باشه… حق با توئه. ببخشید. یه لحظه مزخرف گفتم.»
داشت تماس رو قطع میکرد که صدای کنان با یه لحن محکم و تسلیمشده اومد:
«باشه، قطع نکن. لوکیشن رو بفرست. قبل از صبح میرسونمش سامسون. کلید روشه دیگه؟»
«آدم حسابی یعنی تو… آره رفیق، سوییچ روشه. ممنون… تا آخر عمرم یادم نمیره.»
ایسو گوشی رو قطع کرد و از حموم بیرون اومد. تو نور کم اتاق دید فادیمه با حوله روی تخت نشسته. قطرههای آب از موهاش میچکید روی یقه حوله، و فادیمه بدون اینکه به جایی نگاه کنه، با چشمهای خالی به خلا زل زده بود.
ایسو کیسههایی رو که تازه از بیرون آورده بود گذاشت روی تخت. از توش لباسهای نرم و تمیز درآورد. بعد کنار فادیمه زانو زد.
«فادیمه… پاشو، سردت میشه. باید لباس بپوشی.»
فادیمه جواب نداد. فقط خودش رو سپرد به دستهای ایسو.
ایسو با انگشتهای لرزون بند حوله رو باز کرد. وقتی حوله از شونههاش سر خورد پایین، بدن ظریف فادیمه نمایان شد.
نفس مرد بند اومد. ذهنش یه لحظه برگشت به اون اصطبل، به ردهایی که با حرص روی تنش گذاشته بود، به اون شور وحشیانه. نگاهش روی بدن فادیمه، روی اون پوست سفید لغزید… اما این بار اون میل خام و غریزی جاش رو داده بود به یه حس عظیم دلسوزی و غریزهی محافظت.
دیدن فادیمه تو این وضعیت، بیشتر از برهنگیش، با اون درماندگیش دل ایسو رو به درد آورد.
خیلی آروم، انگار داشت یه عروسک چینی شکننده رو لباس میپوشوند، تیشرت رو از سرش رد کرد، بعد هم پیژامه رو تنش کرد.
فادیمه به این لمسهای مهربون ایسو پناه برد؛ لمسهایی که هیچ نیت پنهانی پشتشون نبود. بیشتر شبیه این بود که یه اسکله، یه کشتی گرفتار تو طوفان رو در آغوش بگیره. با تسلیم چشمهاش رو بست.
ایسو بعد از اینکه فادیمه رو خوابوند، پلیور خیس و دودهگرفته خودش رو درآورد. وقتی رفت سمت اون طرف تخت دراز بکشه، فادیمه مثل یه آهنربا بهش کشیده شد.
سرش رو گذاشت روی سینه برهنه ایسو. ایسو هم دستش رو از زیر گردنش رد کرد و محکم بغلش کرد.
فادیمه با گرمای بدنش و با ریتم ضربان قلبش، تو چند ثانیه از صدای چاقو و تصویر خون تو ذهنش فاصله گرفت و تو یه خواب عمیق و سنگین فرو رفت.
فادیمه خوابیده بود، اما خواب از چشم ایسو فرار کرده بود. به سقف زل زده بود و با هر قطره بارونی که به شیشه میخورد، دوباره همون صحنه رو میدید: لحظهای که چاعلار اون چاقوی نقرهای رو تو بدن خودش فرو کرد.
با خودش گفت:
«چاعلار کمال یارکین… یه جوری ازت حساب اینو پس میگیرم که.. .»
صبح تو کاستل قرار بود با روزی بیدار بشه که از همیشه سنگینتر و خونینتر بود.
ایسو وقتی بوسهای روی موهای زنی که روی سینهاش خوابیده بود گذاشت، فهمید دیگه فقط یه ولگرد عاشقی که تازه عشق رو شناخته نیست…
حالا یه فراری و یه جنگجو هم هست.
🌊 @yesilkiyi
ایسو دیگه طاقت نیاورد. رفت پایین، رفت اون سمت و در رو سریع باز کرد. دست فادیمه رو گرفت و آروم آوردش پایین.دختر زانوهاش دیگه توان نداشت، ایسو دستش رو گرفت و بردش سمت رودخونه، همون سایه امنی که آب توش با شدت میخورد به سنگها و کف میکرد. حالا باید اون لکهای که به دستاش چسبیده بود پاک میشد. ایسو، فادیمه رو نشوند کنار آب، تنها چیزی که براش مهم بود این بود که اون وحشت رو از تو چشمای فادیمه پاک کنه.زانو زد رو زمین مرطوب کنار رودخونه.دستای لرزون فادیمه رو گرفت و کرد تو آب یخ. آب که با شدت میکوبید به سنگها و سفید میشد، خون چاعلار مثل نخهای قرمز باریک پخش شد تو شفافیت آب و میرفت. ایسو با حرص، ولی جوری که دردش نیاد، انگشتای فادیمه رو میسابید؛ انگار میخواست روح خودش رو هم با این کار پاک کنه.نگاه کرخت فادیمه زل زده بود به اون قرمزی که داشت دور میشد. وقتی بالاخره لب باز کرد، صداش مثل یه ناله ضعیف، صدای رودخونه رو برید.
«نباید فرار میکردیم… ایسو، نباید میرفتیم. این کارمون رو بدتر نمیکنه؟ فکر نمیکنن ما گناهکاریم؟»
ایسو مکث کرد. دستای خیسش رو کشید بیرون، سرش رو بالا آورد و زل زد به چشمای فادیمه که از وحشت گشاد شده بود. همون لحظه، زیر مه سنگین کاستل، فهمید که عدالت اینجا چه جوری کار میکنه و چاعلار چطور اون چاقوی نقرهای رو نه فقط تو تنش، که تو آینده اونا فرو کرده.
«اگه میموندیم، نقشهاش رو همونجا عملی میکرد فادیمه. چاعلار اینو میدونست. دست خودش رو مثل مهر چسبوند رو دست تو، اون چاقو رو با تو فرو کرد تو شکمش. هیچکس باور نمیکنه. اگه اونجا با اون دستا میموندی، طناب دار رو خودت داده بودی دست جلادت.»
فادیمه هقهق زد، خواست دستاش رو بذاره رو صورتش ولی ایسو مچ دستاش رو ول نکرد. لرزش بدنش تمومی نداشت. ایسو دستای سرد و خیسش رو گرفت تو مشت خودش تا گرمشون کنه.
با صدای آروم که قاطی صدای باد شده بود، زمزمهکرد
«تا یه راهی پیدا کنیم، از اینجا میریم. بریم شهر، یه جایی که کسی نشناستمون… شاید سامسون، نمیدونم، یه جای دور. تا بخوان ردمون رو بگیرن وقت داریم. من یه راهی پیدا میکنم فادیمه.»
فادیمه حتی حرفای ایسو رو نمیشنید. تو ذهنش فقط فرو رفتن اون فلز تو گوشت، چشمای پر از تصمیم چاعلار و چسبیدن انگشتاش به دسته چاقو بود. حرفای ایسو میخورد به اون خلا بزرگ توی روحش و برمیگشت. دیگه نه رمقی واسه فکر کردن داشت، نه حوصلهای واسه نقشه کشیدن. اون تنش شدید، جاش رو داده بود به یه کرختی سنگین که داشت بدنش رو تسخیر میکرد.
فادیمه حرف ایسو رو قطع کرد:
«ایسو…»
صداش اونقدر از ته چاه و خسته میومد که ایسو یه لحظه حس کرد نفسش بند اومد.
«بریم… فقط بریم. بریم یه جا که امشب رو سر کنیم. نمیدونم باید چی فکر کنم یا چیکار کنم، اصلا نمیدونم.»
سرش رو گذاشت رو شونه ایسو و حس کرد انگار یه کوه بار هزار تنی افتاده رو پلکاش.این فقط از سرما نبود، مکانیسم دفاعی بدن بعد اون شوک سنگین بود.
«خوابم میاد…»
و به زور روی پا بند بود.
«نمیتونم، حس میکنم همهچی داره سنگین میشه. فقط میخوام چشمامو ببندم.»
ایسو میدونست این فروپاشی ناگهانی یعنی چی. اون تنش و ترس و سرمای گزنده کاستل که رفته بود تو جونش، از پا درش آورده بود. محکمتر گرفتش که نیفته و آروم بلندش کرد.
«باشه، باشه. میخوابی، استراحت میکنی. میبرمت یه جای امن.»
همین که فادیمه با کمک ایسو نشست تو ماشین و سرش خورد به صندلی، بندش با دنیا پاره شد. وقتی ایسو ماشین رو روشن کرد و دوباره زد به جاده، تنها آرزوش این بود که فادیمه حداقل تو خواب، این کابوس رو پشت سر بذاره.
-زمان حال/رودخونهی کنار کاستل،تاریکی شب-
چاعلار از کوره در رفته بود. نه نقشهای داشت، نه استراتژیای. فقط اون وزنه تو جیبش یادش اومد، همون کادویی که قرار بود تو مراسم بدن به داماد. دستش رو سریع کرد تو جیبش. صدای تیک چاقوی نقرهکاریشده، تنها صدای فلزی بود که بین صدای شرشر رودخونه پیچید. تیغه چاقو زیر نور واسه یه لحظه برق زد.چاعلار تو همون چند ثانیه، اندازه هزار سال فکر کرد.
با خودش گفت: اگه پسره رو چاقو بزنم... فقط یه خون دیگه راه میافته و زمینم که باز وسط میمونه.
همون موقع، صدای زهرآگین مادربزرگش تو مغزش پیچید:«یه لکه لازمه... لکهای که به پیشونی خاندان کوچاری بخوره.»
وقتی چاعلار داشت به حرفای مادربزرگش فکر میکرد، فادیمه چاقو رو دید و از ترس پرید جلو. اونجا بود که چاعلار تصمیمش رو گرفت؛ تصمیمی که مسیر کل این بازی رو عوض کرد.
اون لحظه که فادیمه از روی غریزه دستش رو دراز کرد تا چاقو رو بگیره، چاعلار انگشتهای لرزون فادیمه رو مثل چنگال روی دسته نقرهای چاقو قفل کرد.
چاعلار تو دلش گفت: اثر انگشت... متاسفم فادیمه. این چاقو باید اثر انگشت یکی از خاندان کوچاری رو داشته باشه.
فادیمه هنوز نفهمیده بود چه خبره که چاعلار دستش رو سفت چسبید و در حالی که آینده یه خاندان رو روی اون چاقوی تیز بار کرده بود، با فشار خودش اون رو توی شکمش فرو کرد.
***
فضای مهآلود اون گودال تاریک، بوی فلزی خون که تو گلو میزد، و صدای کرکننده رودخونه... همه چی تو چند ثانیه زیر و رو شد.
ایسو از دیدن صحنهای که چاعلار چاقو رو تو گوشت تن خودش فرو کرد، یخ زده بود.اونور، چاعلار هم با یه حرکت، چاقو رو پرت کرد لای درختای انبوه و تاریکی مطلق، مبادا ایسو بخواد برگرده و اون رو برداره.
ایسو با خودش گفت: الان بقیه میریزن اینجا.
قلبش داشت از سینه میزد بیرون.فادیمه رو که از شوک خشک شده بود و از گرمای خون روی دستاش میلرزید، مثل یه عروسک پارچهای چنگ زد. تکونش داد و تقریبا کشون کشون از اون سراشیبی بالا برد و پرت کرد تو ماشینی که لای درختا قایم کرده بود.ماشین روی جاده خاکی لیز خورد و با گرد و غبار زیادی به سمت اعماق کاستل فرار کرد.فادیمه رو صندلی مسافر عین مجسمه خشکش زده بود. نگاهش به درختای بیرون نبود؛ به دستاش بود که با خون تازه چاعلار رنگین شده بود. اون گرمای چسبناک بین انگشتاش، سردترین حسی بود که تا حالا روحش رو منجمد کرده بود. سنگینی شوک زبونش رو بند آورده بود و نفسش رو بریده بود.فقط نگاه میکرد. به دستاش، به اون گناهی که با حقه انداخته بودن گردنش.
ایسو اونقدر محکم فرمون رو فشار میداد که انگار استخون انگشتاش میزد بیرون.مدام تو آینه عقب رو چک میکرد و یه نگاه هم به فادیمه میانداخت که انگار روح از تنش رفته بود. اون حال فادیمه، بیشتر از زخمی که چاعلار خورده بود، ایسو رو میسوزوند. سکوت فادیمه، پیشدرآمد فریادی بود که قرار بود به زودی راه بیفته.
«فادیمه... نگاه کن به من. فادیمه، صدامو میشنوی؟»
فادیمه لال شده بود. بعد، اون هقهق شروع شد صدایی که انگار از ته چاه میاومد. بعدش اشکاش چکید روی اون خون تازه روی دستاش. وقتی فادیمه با لرز شروع کرد به گریه کردن، ایسو فهمید که دیگه اون نمیتونه این درد و بیپناهی رو تحمل کنه.
ایسو ماشین رو با ترمز شدیدی زد کنار؛ یه جای خلوت پایین صخرههای تند که از رودخونه فاصله داشت. وقتی صدای لاستیکا رو زمین تموم شد، سکوت محیط گوشخراش بود. ایسو کمربندش رو باز کرد و سریع برگشت سمت فادیمه. دوباره دستای خونی و لرزونش رو گرفت.
«آروم باش... به من نگاه کن، نگاه کن تو چشمام.»
ایسو سعی کرد آروم باشه.
«درستش میکنیم. من دیدم، من شاهد بودم. اون چاقو رو اون گذاشت تو دستت. تو کاری نکردی فادیمه، هیچکاری نکردی. خودتو نباز، بهت میگم درستش میکنیم، میشنوی؟»
چشمای پر از شوک فادیمه به چشمای ایسو افتاد، اما انگار هنوز تو همون گودال تاریک گیر کرده بود. هیچی نگفت، لباش فقط میلرزید.
به عنوان آدمی که غائله رو تموم کرده… بعدش هم برمیگردم سامسون و میرسم به کار و زندگیم.»
چاعلار به اون چاقوی نقرهای که روی میز بود، طوری نگاه کرد که انگار داره به یه هیولا زل میزنه. اون سکوت سنگینی که مادربزرگش موقع بیرون رفتن از اتاق جا گذاشته بود، انگار نفوذ کرده بود توی تکتک ترکهای دیوار.
«لکه…»
شونههاش انگار زیر بار تنها سنگ، درهم شکسته بود.اولین درس دانشکده دامپزشکی و تقدس تسکین درد یه موجود زنده، دوباره اومد جلو چشمش. توی اون دنیای آروم و آکادمیک و مهربون سامسون، جایی برای همچین وحشیگریای نبود.
«من… نمیتونم.»
صداش حتی به گوش خودش هم شبیه اعترافِ یه غریبه بود.
«برای یه تیکه زمین، نمیتونم تن بدم به همچین معاملهای.»
وقتی به تصویرش توی آینه نگاه کرد، تنها چیزی که میدید یه جوون مستأصل بود که زیر بار مسئولیت له شده بود؛ جوونی که بین ارزشهای اخلاقی دنیای مدرن و دغدغه پدرپدربزرگهاش، تیکه پاره شده بود.
[ #TNS18 ]
•mecburi firar•
•فرار اجباری•
-گذشته/صبح عروسی،عمارت یالکین-
هوای اتاق چاعلار توی طبقهٔ بالای عمارت، از رطوبت طوفانی که داشت نزدیک میشد سنگین بود. چاعلار جعبهٔ مخملیای رو که با دقت از جیب داخلی کتش درآورده بود، روی میز گذاشت. وقتی جعبه رو باز کرد، چاقوی جیبی نقرهکاریشده زیر نور کمرنگ روز مثل یه جواهر برق زد.صدای محکم در، سکوت اتاق رو شکست. چاعلار آروم جعبهای رو که دستش بود روی میز گذاشت. زلیها با عصای سرنقرهایش دم در ظاهر شد.
«مامانبزرگ، خوش اومدی.»
لبخند محترمانهای روی صورتش نشست. خواست جلو بره ولی زلیها خانم فقط با یه اشاره کوچیک سر نگهش داشت. نگاهش روی نوهاش نبود؛ روی اون فلز براق روی میز بود.
«چاعلارم…»
به سمت یه صندلی مخملی کنار پنجره رفت. انگار هر استخوونش وزن یه قرن رو رو داشت. آهسته نشست، پشتش رو صاف کرد و عصاش رو با دو دست جلوی خودش نگه داشت.
«بالاخره تموم شد. یه کم دیر جمعوجورش کردیم، ولی چیزی کم نداریم. امشب عروسیمونه.»
«آره. راستی… من هدیه داماد رو هم آماده کردم. یادته پشت تلفن هم گفته بودم.»
چاقو رو از جعبه درآورد و جلوی نور گرفت.
«این چاقو رو تو استانبول، توی بازار بزرگ، به یکی از قدیمیترین استادکارها سفارش دادم. کاملا دستسازه. هر نقش و نگارش یه ردی از ما داره. تو عروسی میدیمش به داماد… به نشونه دوستی و قدرت خاندان یارکین. هدیهای شده که در خور شأنمون باشه… نظر شما چیه؟»
زلیها خانم با سکوت به اون نزاکت استانبولی که نوهاش با هیجان تعریف میکرد گوش داد. بدون اینکه چشمش رو از زمینهای کوچاری اون سمت دامنه برداره،اونقدر به عصاش فشار میآورد که بند انگشتهاش سفید شده بود.
«این چاقو تیزه پسرم؟»
چاعلار لحظهای مکث کرد. تعجب کرده بود که مادربزرگش اصلا به زیبایی هدیه اهمیتی نمیده. چاقو رو از جعبه درآورد و با انگشت نوک تیزش رو لمس کرد.
«تیزه مادربزرگ. همونطور که گفتم، استادکارای کاربلد ساختنش.»
زلیها خانم از صندلی بلند شد و یه قدم به سمت نوهاش برداشت. حالا صداش مثل زمزمه یه مار خطرناک شده بود.
«اسم و رسم کافی نیست پسرم.»
صداش میلرزید، اما از اقتدارش هیچی کم نشده بود.
«وقتی آبها آروم جریان داشته باشن، کوچاریها فربه میشن. اون عادیل کوچاری هنوز تو زمینهای ما اسب میتازونه. دلم آروم نیست پسرم… اصلا نیست. باید یه کاری بشه که اون سر افراشته عادیل کوچاری خم بشه. این عروسی باید تبدیل به جشن ما بشه. اینکه فقط بگیم حق با ماست کافی نیست چاعلار… باید اون حقانیت بزرگی رو به دست بیاریم که دنیا رو واسشون تنگ کنه. یه لکه لازمه… لکهای که به پیشونی خاندان کوچاری مالیده بشه. لکهای که جلوی کل دره رسواشون کنه و به زانو درشون بیاره.»
چاعلار وسط اتاق خشکش زده بود. زلیها خانم بدون اینکه چیز دیگهای بگه، با صدای محکم عصاش روی زمین از اتاق بیرون رفت. وقتی در بسته شد، چاعلار با اون چاقوی توی دستش، وسط سکوت تنها موند.آروم رفت و کنار میز کار نشست.
دستهاش میلرزید.هرچی بیشتر به اون نقرهکاریها و تیزی بینقص تیغه نگاه میکرد، حس میکرد قفسهٔ سینهاش داره تنگ میشه.
«لکه… ازم شفا نمیخواد… خون میخواد.»
تصویر راهروهای روشن کلینیک سامسون توی ذهنش ظاهر شد. سالهایی که تو دانشکده دامپزشکی گذرونده بود،شببیخوابیهایی که فقط برای پاک کردن ترس از چشم یه حیوون در حال جون دادن تلاش کرده بود…
با همون دستها قسم خورده بود که زندگی ببخشه. اخلاق حرفهایش بهش یاد داده بود که زندگی مقدسه و نجابت از هر زور و خشونتی برتره.
اون یه درمانگر بود. از دستهاش باید زندگی جاری میشد نه مرگ.
«من این راه رو برای درمان کردن شروع کردم… برای کم کردن درد یه جون.»
صداش توی اتاق خالی پیچید.
«حالا ازم میخوان… برای این دعوا…»
به آینهٔ روی میز نگاه کرد.انعکاسش براش غریبه بود.این وارث یارکین بودن که میخواستن به زور تنش کنن، انگار لباس گشادی بود که درزش روحش رو پاره میکرد. زیر سنگینی این میراث بزرگ که روی شونههاش گذاشته بودن له میشد.اگه اون لکه رو روی خاندان کوچاری نمیزد، تو چشم مادربزرگش هیچوقت یه مرد واقعی… یه یارکین واقعی محسوب نمیشد.
«اگه نتونم چی؟»
مکث کرد.
«اگه آخر این قمار نابود بشم چی؟»
بین وجدانش و حس تعلقش، یه جنگ بیرحمانه شروع شده بود.نزاکت براش ارزشمندترین چیز توی زندگی بود، ولی رودخونه خروشان کاستل با نزاکت جریان نداشت. این باری که رو دوشش بود، اون وصیتی که از پدرش بهش رسیده بود و اون فشار اجتنابناپذیر تکپسر خانواده بودن، داشت اخلاق حرفهایش رو مثل یه مه غلیظ میپوشوند و خفه میکرد.
«اگه انجامش بدم…اگه این هزینه رو بدم، این پرونده برای همیشه بسته میشه. کوچاری مجبور میشه اون زمین رو ول کنه. منم درسم رو تموم میکنم و مثل یه قهرمان برمیگردم به این روستا.
بچههای اینور، اینو ذکر کنم نه که وقتی نیستم کلا نباشما، به طور معمول اونورم:
@yesilliman
با بچهها جلسات نقد ادبی و معرفی کتاب و غیبت و ماگازین و دراماهای مختلف داریم💅🏼
کسایی که میگفتن چاعلار چقدر خوبه بیاید نظرتون رو بعد این پارت و پارتای آینده اعلام کنید 🚶♀
ایسو بچم ❤️
چاعلار با اینکه همهچی رو میدونست، بازم دوستش مونده بود. همین که فادیمه رو کنار خودش نگه داشته بود و در عین حال فقط به اندازهی یه نگاه از محرمانهترین رازهای عمارت کوچاری فاصله داشت، یکییکی توی ذهن فادیمه زنگ زد. چاعلار از روی عشق فاصله نگرفته بود؛ از روی حسابگری این کارو کرده بود. ولی نگه داشتن فادیمه کنار خودش، داشتن دوستی یه ث کوچاری… این همیشه به دردش میخورد.
ایسو با شنیدن این حرفها فهمید اوضاع از چیزی که فکر میکرد خیلی پیچیدهتر شده.چاعلار یه نگاه از گوشهی چشم به ایسو انداخت، بعد دوباره رو کرد به فادیمه.
«ولی ظاهرا اون صمیمیتی که از من پیدا نکردی، رفتی توی اون آتیش خطرناک بین کوچاری و فورتونا دنبالش گشتی.»
لبخند سردی زد.
«حیف… از این بدتر انتخاب نمیتونستی بکنی، فادیمه.»
فادیمه هرچی بیشتر اون صدای مغرور و حسابگر چاعلار رو میشنید، اشکها توی چشمش خشک میشدن. مردی که یه زمانی به نزاکتش دل بسته بود، حالا جلوی چشمش فقط یه استراتژی زنده بود.
صدای شکستن دلش با غرش رود قاطی شد، ولی اون صدا رو فقط خودش شنید.
آره، تکون خورده بود… اما بوی باروتی که پیچیده بود خیلی خطرناکتر از اون درد بود.نگاهش رو از چشمهای سرد چاعلار کند و برد سمت مشتهای لرزون و چشمهای آتیشی ایسو. ایسو مثل یه بمب آمادهی انفجار بود. اعترافهای چاعلار برای ایسو فقط حسادت نبود؛ داشت با غرورش بازی میشد.
فادیمه زیر لب گفت:
«الان نه…»
و بازوی ایسو رو گرفت.
«ایسو، بریم. خواهش میکنم… الان نه حال شنیدن دارم، نه حرف زدن. بیا از اینجا بریم.»
ایسو وقتی فشار انگشتهای فادیمه رو حس کرد، نفسهاش مثل دم کوره بالا پایین میرفت.
«میبینی این یارو چی میگه فادیمه؟! تو رو مثل یه پرونده گذاشته رو میز کارش!»
اون لبخندِ تحقیرآمیز چاعلار داشت آخرین فیوز مغز ایسو رو هم میپروند.فادیمه سعی میکرد ایسو رو بکشه سمت بیرون تاریکی، سمت اون جای امن… که چاعلار مثل شلاق آخرین جمله رو پرت کرد:
«سرزنشت نمیکنم فادیمه… شنیدن حقیقت درد داره.»
ایسو همون لحظه ایستاد.
دنیا برای یه ثانیه ساکت شد.اون جملهی چاعلار نه فقط کاسه صبر رو لبریز کرد… بلکه کاسه رو خرد کرد.
ایسو دستش رو از دست فادیمه کشید و با سرعتِ گلوله یه قدم رفت سمت چاعلار.
«لان تو رو من—»
جملهاش تموم نشد. مشت خشمگینش با تمام قدرت نشست توی فک چاعلار.سر پسر کج شد، انگار برای یه لحظه پاهاش از زمین جدا شد و دو قدم عقب تلوتلو خورد.
اما چاعلار دیگه اون پسر مؤدب سامسون نبود. وقتی دوباره صورتش رو برگردوند سمت ایسو، توی چشمهاش نه ترسی بود نه تعجب. فقط غریزهی آسیب زدن یه کاستلی برق میزد.
چاعلار با یه حرکت سریع دست برد توی جیبش. صدای «تیک» چاقوی نقرهایش تنها صدای فلزیای بود که وسط شرشر رود پیچید. تیغهی چاقو برای یه لحظه زیر نور مشعل برق زد.
توی تاریکی یه خشخش شنیده شد.
اون صدای پاره شدن گوشت با صدای آب قاطی شد. نفس دردآلود یکی برید.
نور مشعلها از دور کمجون میتابید و توی اون گوشهی سیاه گرمایی پخش شد. معلوم نبود دست کی به خون آغشته شده، یا سینهی کدومشون با اون تیغهی نقرهای شکافته شده.
فقط یه چیز قطعی بود:
کنار رود کاستل، روی اون مه دودیرنگ، خونی ریخته بود که دیگه راه برگشتی نداشت.
🌊 @yesilkiyi
