ar
Feedback
Iran 2026

Iran 2026

الذهاب إلى القناة على Telegram

تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات

إظهار المزيد
1 498
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+77 أيام
+3430 أيام
أرشيف المشاركات
چهار هفته جنگ، و ابهام‌های فزاینده @irananalyses * چهار هفته پس از آغاز جنگ، تصویر کلی نه یک پیروزی روشن است و نه یک شکست قطعی برای هیچ‌کدام از طرفین؛ بلکه نشان می‌دهد بحران نه حل شده، بلکه پیچیده‌تر و چندلایه‌تر شده است —آمریکا و اسرائیل به برتری نظامی تکیه می‌کنند، —و جمهوری اسلامی بقا را به‌عنوان پیروزی تعریف می‌کند * در سطح میدانی، دستاوردهای آمریکا-اسرائیل واقعی‌اند: زیرساخت‌های نظامی، سامانه‌های دفاعی، پرتابگرها و مراکز تولیدی هدف قرار گرفته‌اند و برتری عملیاتی آمریکا و اسرائیل تثبیت شده؛ از نگاه حامیان جنگ، جمهوری اسلامی ضعیف‌تر شده و کنار آن تقویت شده است * این جریان معتقد است حتی اگر نتیجه نهائی هنوز حاصل نشده باشد، مسیر کلی درست است: فشار نظامی + نارضایتی داخلی می‌تواند در بلندمدت به تغییر منجر شود و شکل‌گیری نوعی همگرایی منطقه‌ای نیز یک دستاورد مهم محسوب می‌شود * اما منتقدان تأکید می‌کنند که این تصویر ناقص است: پس از چهار هفته تنها حدود یک‌سوم توان موشکی از بین رفته و بخش مهمی از ظرفیت‌ها همچنان باقی است؛ در کنار آن، عناصر کلیدی تهدید—از جمله ذخایر اورانیوم با غنای بالا، توان اثرگذاری بر تنگه هرمز و قابلیت بازسازی—حفظ شده‌اند. آنچه نابود شده، لزوماً تعیین‌کننده نتیجه نهایی نیست و خطر این است که موفقیت عملیاتی به نتیجه راهبردی تبدیل نشود * در داخل ایران، به‌جای تضعیف قدرت جمهوری اسرامی ، تمرکز قدرت در نهادهای امنیتی و نظامی افزایش یافته و با انتقال قدرت به مجتبی خامنه‌ای—در شرایطی که حضور علنی ندارد—قدرت واقعی به شبکه‌ای از بازیگران امنیتی، به‌ویژه سپاه، منتقل شده است. نتیجه این حمله نظامی تاکنون ، شکل‌گیری یک نظام سخت‌تر، بسته‌تر و کمتر متمایل به مصالحه است؛ سیستمی که جنگ را بخشی از منطق بقا می‌بیند، نه یک بحران موقت * هم‌زمان، دامنه جنگ گسترش یافته و به حوزه‌های اقتصادی و انرژی و کشورهای منطقه نیز کشیده شده؛ تهدید مسیرهای انتقال انرژی، افزایش این درگیری را به یک بحران منطقه‌ای و جهانی‌تر تبدیل کرده است * در این میان، آسیب به زیرساخت‌های حیاتی ایران—که مستقیماً به زندگی مردم مرتبط است و متعلق به جمهوری اسلامی نیست —به یک مسئله جدی تبدیل شده؛ بازسازی این زیرساخت‌ها ممکن است سال‌ها طول بکشد و در عمل، هزینه جنگ بر دوش جامعه افتاده است * مردم ایران در یک وضعیت دوگانه گرفتارند: * ادامه جنگ → فشار اقتصادی، ناامنی و فرسایش زندگی * پایان جنگ → نظامی ایدئولوژیم‌که با ادعای «ایستادگی و پیروزی» سرکوب داخلی را افزایش خواهد دهد * در سطح بین‌المللی نیز اجماع کامل وجود ندارد: اروپا نگران پیامدهای اقتصادی است و کشورهای خلیج فارس، با وجود همراهی محدود، از گسترش جنگ بیم دارند—در نتیجه ائتلاف منطقه‌ای شکننده و ناپایدار است * در واشنگتن نیز شکاف دیده می‌شود: برخی جنگ را موفق می‌دانند، اما نگرانی جدی درباره نبود استراتژی خروج و خطر تبدیل یک عملیات موفق به شکست راهبردی وجود دارد. علاوه بر دمکرات‌ها ،و تنزواکرایان جنبش مگا، زمزمه‌های مخالفت جمهوریخواهان نیز شنیده می‌شود. * سناریوهای احتمالی آینده نیز نیز و پرریسک است: * توافق → احتمالاً ناقص و تثبیت‌کننده تهدید * تشدید جنگ → طولانی‌تر و پرهزینه‌تر، بدون تضمین نتیجه

* پاکستان، بازیگر پنهان در معادله جدید آسیا* در سیاست جهانی، برخی کشورها نه با قدرت مستقیم، بلکه با «موقعیت» خود تاریخ‌ساز می‌شوند. پاکستان یکی از همین کشورهاست؛ کشوری که در لحظات حساس، ناگهان به مرکز تحولات بازمی‌گردد. در تابستان ۱۹۷۱، زمانی که هنری کیسینجر، وزیر خارجه آمریکا، به‌طور مخفیانه از اسلام‌آباد به پکن سفر کرد، پاکستان نقش یک «پل استراتژیک» را ایفا کرد؛ پلی که مسیر نزدیکی آمریکا و چین را هموار کرد و توازن جنگ سرد را تغییر داد. آن توافق، که بعدها به یکی از مهم‌ترین چرخش‌های ژئوپلیتیک قرن بیستم تبدیل شد، بدون نقش پاکستان ممکن نبود. امروز، نیم‌قرن بعد، نام چین بار دیگر در یک معادله پیچیده ظاهر شده و پاکستان دوباره در نقطه اتصال تحولات جهانی قرار گرفته است. در شرایطی که جهان درگیر جنگ ایران است، پاکستان تلاش می‌کند نقشی فعال در کاهش تنش ایفا کند. اسلام‌آباد میزبان نشست مهمی میان وزیران خارجه عربستان سعودی، ترکیه و مصر شده است؛ نشستی که قرار است طی دو روز در پایتخت پاکستان برگزار شود و محور آن بررسی راه‌های کاهش تنش در خاورمیانه است. فیصل بن فرحان، وزیر خارجه عربستان، هاکان فیدان، وزیر خارجه ترکیه، و بدر عبدالعاطی، وزیر خارجه مصر، قرار است در این نشست شرکت کنند.. هم‌زمان، پاکستان به‌طور فعال در حال میانجی‌گری میان ایران و آمریکا است. .ایران پاسخ خود به طرح پیشنهادی دونالد ترامپ برای پایان جنگ را از طریق پاکستان منتقل کرده است، که نشان می‌دهد اسلام‌آباد به یک کانال ارتباطی غیررسمی اما مؤثر تبدیل شده است. در سطح نظامی و راهبردی، پاکستان جایگاه ویژه‌ای دارد. این کشور تنها قدرت هسته‌ای جهان اسلام محسوب می‌شود و همین موضوع به آن وزنی متفاوت در معادلات منطقه‌ای می‌دهد. در عین حال، پاکستان سال گذشته یک توافق دفاعی مهم با عربستان سعودی امضا کرده است که نشان‌دهنده نزدیکی فزاینده این دو کشور در حوزه امنیتی است. این توافق، در کنار روابط مذهبی و سیاسی، باعث شده پاکستان در یک موقعیت حساس میان ایران و عربستان قرار گیرد—دو رقیب منطقه‌ای که هر دو برای آن اهمیت دارند. در سطح کلان‌تر، تحولات اخیر نشان‌دهنده بازگشت «بازی بزرگ» به آسیا است. چین، با سرمایه‌گذاری‌های گسترده در پاکستان، به‌ویژه از طریق کریدور اقتصادی چین-پاکستان، این کشور را به بخشی از راهبرد بلندمدت خود تبدیل کرده است. در مقابل، روابط پاکستان با آمریکا نیز همچنان فعال است و در بحران کنونی بار دیگر اهمیت یافته است. این یعنی پاکستان در نقطه تلاقی دو نظم جهانی قرار گرفته: نظم آمریکایی و نظم در حال ظهور آسیایی. در این میان، هند مسیر متفاوتی را انتخاب کرده است. سفر اخیر نارندرا مودی، نخست‌وزیر هند، به اسرائیل—که از آن به‌عنوان یکی از مهم‌ترین تحولات دیپلماتیک آسیا یاد شده—نشان می‌دهد که دهلی‌نو در حال نزدیک شدن به محورهای غربی است. این تفاوت مسیر میان هند و پاکستان، رقابت ژئوپلیتیک جنوب آسیا را وارد مرحله جدیدی کرده است. در نهایت، پرسش اصلی این است که آیا این تحولات صرفاً مجموعه‌ای از «تصادف‌ها» هستند یا نشانه‌های یک تغییر عمیق‌تر در نظم جهانی؟ همان‌گونه که در سال ۱۹۷۱، یک مأموریت مخفیانه از اسلام‌آباد مسیر جهان را تغییر داد، امروز نیز پاکستان ممکن است بار دیگر در لحظه‌ای تاریخی قرار گرفته باشد. اما این‌بار، جهان پیچیده‌تر است، بازیگران بیشترند، و پیامدها بسیار گسترده‌تر.

این نوعی اولتیماتوم دوگانه دیگر است. این بخشی از مشکل است. فکر نمی‌کنم آن‌ها دوست داشته باشند این موضوع علنی باشد. اما از نظر محتوایی، فکر می‌کنم اکنون دو چیز می‌خواهند: اول، آن‌ها می‌خواهند نوعی «عوارضی» جدید بر تنگه هرمز داشته باشند یا جایگزینی مالی برای آن—که این مسئله‌ساز است، اما شاید از طریق کاهش تحریم‌ها انجام شود. دوم، آن‌ها نمی‌خواهند هر شش ماه یک‌بار وارد چنین جنگی شوند، بنابراین به دنبال نوعی تضمین هستند که این وضعیت تکرار نشود—که ارائه آن بسیار دشوار است. فکر می‌کنید ایرانی‌ها از این درگیری چه چیزی یاد می‌گیرند؟ فکر می‌کنم تصور قبلی این بود که برای بستن تنگه، باید آن را به‌طور کامل و سیستماتیک بست و همه عبور و مرور را متوقف کرد. من همیشه فکر می‌کردم این غیرواقعی است، چون شما شریان حیاتی خودتان را هم قطع می‌کنید. اما آنچه ایران فهمیده—چه عمداً چه تصادفی—این است که می‌تواند جریان را کنترل کند... به‌گونه‌ای که فقط به نفع خودش باشد. درس دوم این است که برای کسانی که طرفدار قدرت به‌جای دیپلماسی هستند، ایرانی‌ها اکنون نسبت به خودشان احساس خوبی دارند. ترامپ می‌گوید آمریکا در حال پیروزی است. آیا این دقیق است؟ بستگی دارد به چه چیزی نگاه کنید. ایران هم همین را می‌گوید. واضح است که ما در حال تضعیف توان نظامی هستیم. واضح است که برتری نظامی داریم—این‌ها قابل انکار نیست. ایران می‌تواند پیروزی را به‌عنوان «بقا» تعریف کند. و تا اینجا، آن‌ها این کار را انجام داده‌اند. بنابراین، به نوعی، هر دو طرف درست می‌گویند. مردم ایران چگونه این جنگ را تجربه می‌کنند؟ پاسخ دادن به این سؤال به‌طور قطعی دشوار است، چون نمی‌دانیم دقیقاً چه می‌گذرد، اما برداشت من این است که نوعی تقسیم تقریباً برابر وجود دارد بین: مخالفان حکومت حامیان حکومت و کسانی که فقط زندگی بهتری می‌خواهند و فکر می‌کنم کسانی که زندگی بهتر می‌خواهند، فعلاً کنار مانده‌اند، چون نمی‌خواهند کشته شوند. و فکر نمی‌کنم این جنگ باعث تغییر موضع افراد شده باشد. اگر مخالف حکومت بودید، هنوز هم مخالف هستید. اگر طرفدار بودید، هنوز هم هستید. تفاوت اصلی این است که کسانی که موضع قوی نداشتند، اکنون به حاشیه رانده شده‌اند و در خانه مانده‌اند. مردم ایران در این حمله تا حدی به‌عنوان ابزار استفاده شده‌اند. این حمله احتمالاً به هر حال در سطحی رخ می‌داد، و آن‌ها به‌عنوان بهانه و توجیه استفاده شدند، بنابراین این پتانسیل وجود دارد که بزرگ‌ترین بازنده باشند. هنوز برای گفتن قطعی زود است، اما اگر رژیم سقوط نکند—و در حال حاضر به نظر می‌رسد مسیر به سمت تغییر رژیم مثبت نیست—وضعیت امیدوارکننده‌ای دیده نمی‌شود.https://www.politico.com/news/2026/03/27/former-trump-iran-adviser-says-war-is-headed-for-escalation-00847112

در مقاله‌ای که سوآنسون در ۲۴ فوریه در نشریه «فارین افرز» منتشر کرد، نوشت که ایران پس از یک کارزار بمباران تسلیم نخواهد شد، بلکه تشدید خواهد کرد و «جریان‌های جهانی نفت و کشتیرانی بین‌المللی را هدف قرار خواهد داد، قیمت‌های انرژی را افزایش خواهد داد و یک مسئولیت سیاسی جدی برای ترامپ ایجاد خواهد کرد.» و در واقع، ایران حملات پراکنده‌ای به اهداف انرژی و سایر اهداف در سراسر منطقه انجام داده است و همچنین با تهدید به حمله به کشتی‌ها، عبور از تنگه هرمز را محدود کرده است. در گفت‌وگویی با پولیتیکو در این هفته، سوآنسون پیش‌بینی کرد که مذاکرات دولت ترامپ با ایران به‌خوبی پیش نخواهد رفت، زیرا هر دو طرف «به‌طور غیرمنطقی نسبت به موقعیت خود مطمئن هستند». به گفته او، در این مرحله، هیچ‌یک از طرفین به نظر نمی‌رسد که مایل به یافتن یک مسیر خروج باشند. او گفت: «فکر می‌کنم جنگ احتمالاً بیشتر از آنچه هر کسی پیش‌بینی کرده بود ادامه پیدا خواهد کرد.» ما این هفته با سوآنسون درباره پیش‌بینی‌هایش—و آنچه فکر می‌کند در ادامه جنگ با ایران رخ خواهد داد—گفت‌وگو کردیم. این مصاحبه برای کوتاهی و وضوح ویرایش شده است. ترامپ همچنان می‌گوید واکنش ایران او را غافلگیر کرده—این‌که هیچ‌کس به او نگفته بود ایران به زیرساخت‌های انرژی منطقه پاسخ خواهد داد. این نوع اظهارنظر از سوی رئیس‌جمهور برای شما چه معنایی دارد؟ بدیهی است که درست نیست. افراد زیادی در دولت بودند که به او گفتند ریسک بالایی وجود دارد. او فقط تصمیم گرفت به آن‌ها گوش ندهد. و به‌عنوان کسی که از دولت کنار گذاشته شد و تقریباً دقیقاً همان چیزی را نوشت که کاملاً آشکار بود قرار است اتفاق بیفتد، این موضوع واقعاً حس خوبی ایجاد نمی‌کند. ارزیابی فعلی شما از وضعیت جنگ چیست؟ فکر می‌کنم هر دو طرف احتمالاً به‌طور غیرمنطقی نسبت به موقعیت خود مطمئن هستند، و این کمی نگران‌کننده است. بنابراین فکر می‌کنم جنگ احتمالاً طولانی‌تر از آنچه هر کسی پیش‌بینی کرده بود ادامه پیدا خواهد کرد. ترامپ همچنان باور دارد که موفقیت نظامی به تسلیم سیاسی ایران منجر می‌شود—که چنین اتفاقی در حال رخ دادن نیست. بیایید به یاد داشته باشیم که ایران هم رأی و اراده دارد و مصمم است مقاومت کند و برخلاف انتظارات عمل کند. همچنین فکر می‌کنم آن‌ها هم به‌نوعی به‌طور غیرمنطقی مطمئن هستند و مسیر خروجی وجود ندارد. فکر می‌کنم ما در این درگیری گیر خواهیم افتاد، برای مدت طولانی‌تر، و با احتمال تشدیدهایی در آینده. فکر می‌کنم مشکل این است که رئیس‌جمهور هیچ مسیر خروجی به دست نخواهد آورد، و احتمالاً ما وارد برخی از این عملیات زمینی که او در نظر دارد خواهیم شد. پس شما از این مذاکرات فعلی قانع نشده‌اید؟ اولاً، ایران آن‌ها را رد کرده است. این همان چیزی است که در نسخه‌های قبلی هم رد کرده بود. آن‌ها احساس قدرت می‌کنند. احساس می‌کنند که باید آن‌ها باشند که مطالبات را مطرح می‌کنند، نه ایالات متحده، و واضح است که ایالات متحده این را نمی‌پذیرد. بنابراین فکر نمی‌کنم هیچ‌یک از طرفین آماده سازش باشند. شما سال گذشته با ایرانی‌ها مذاکره کردید، به‌عنوان نماینده موضع دولت ترامپ در آن زمان. فکر می‌کنید مهم‌ترین تغییرات از آن زمان چه بوده است؟ در سمت ایران، فکر می‌کنم یک سخت‌تر شدن واقعی از دل جنگ ژوئن به وجود آمده است. آن‌ها پیش از آن نمی‌دانستند با ترامپ چه برخوردی داشته باشند. فکر می‌کنم اکنون سخت‌تر شده‌اند و انعطاف‌پذیری کمتری نشان داده‌اند. بنابراین واقعاً وارد تعامل جدی نشده‌اند—این بیشتر نمایشی است تا واقعی. این‌جاست که ایران بیشترین تغییر را کرده است. در سمت ایالات متحده، فکر می‌کنم این تغییر زودتر اتفاق افتاد. و فکر می‌کنم آن‌ها نمی‌دانستند از یک توافق چه می‌خواهند و ایالات متحده بیشتر تحت تأثیر سیاست داخلی خود قرار گرفت و به فشارهای بیرونی گوش داد—مثلاً در موضوع «عدم غنی‌سازی» و موارد مشابه. اگر هنوز در شورای امنیت ملی بودید، چه توصیه‌ای به رئیس‌جمهور می‌کردید؟ شما قادر نخواهید بود مسیر خروج را کنترل کنید. ایران تسلیم نخواهد شد، بنابراین این ایده که شما بتوانید به‌طور یک‌جانبه مسیر خروج را تعیین کنید، اتفاق نخواهد افتاد. یا باید تنش را افزایش دهید یا باید سازش کنید. بنابراین این دو گزینه هستند. بر اساس تجربه‌تان، فکر می‌کنید آیا ترامپ می‌تواند کاهش تنش را بپذیرد؟ ممکن است در نهایت بازارها تعیین‌کننده باشند. به نظر می‌رسد این تنها شاخصی است که او به آن اهمیت می‌دهد. بنابراین بستگی دارد که فشار اقتصادی چقدر باشد. برای ایرانی‌ها، چه چیزی باید اتفاق بیفتد تا یک مسیر خروج واقعی را بپذیرند؟ فکر می‌کنم آن‌ها به‌طور کلی نسبت به مسیر خروج بدبین هستند. فکر نمی‌کنم آن را با حسن نیت ببینند، به‌ویژه با نحوه‌ای که مطرح می‌شود.

شما نمی‌توانید مسیر خروج را کنترل کنید. ایران تسلیم نخواهد شد، بنابراین این ایده که بتوانید یک‌جانبه مسیر پایان را تعیین کنید، عملی نیست. یا باید تنش را افزایش دهید یا باید سازش کنید. این دو گزینه اصلی هستند. آیا فکر می‌کنید ترامپ ممکن است کاهش تنش را بپذیرد؟ این موضوع احتمالاً به بازارها بستگی دارد. به نظر می‌رسد این تنها شاخصی است که برای او اهمیت دارد. بنابراین بستگی دارد که میزان فشار اقتصادی چقدر باشد. ایران برای پذیرش یک مسیر خروج واقعی چه چیزی نیاز دارد؟ به نظر می‌رسد آن‌ها نسبت به مسیر خروج بدبین هستند و آن را صادقانه نمی‌دانند، به‌ویژه با نحوه‌ای که مطرح می‌شود. این بیشتر شبیه یک اولتیماتوم دوگانه است. از نظر محتوایی، آن‌ها دو چیز می‌خواهند: اول، نوعی کنترل یا درآمد جدید از تنگه هرمز—یا جایگزین مالی برای آن، که می‌تواند از طریق کاهش تحریم‌ها فراهم شود. دوم، آن‌ها نمی‌خواهند هر شش ماه یک‌بار وارد چنین جنگی شوند، بنابراین به دنبال نوعی تضمین هستند که این درگیری تکرار نشود—که ارائه چنین تضمینی بسیار دشوار است. ایران چه چیزی از این جنگ یاد گرفته است؟ پیش از این تصور می‌شد که برای بستن تنگه هرمز باید آن را به‌طور کامل مسدود کرد، اما این کار به خود ایران نیز آسیب می‌زند. آنچه ایران اکنون دریافته—چه به‌صورت عمدی و چه اتفاقی—این است که می‌تواند جریان عبور را به‌صورت انتخابی کنترل کند، به‌گونه‌ای که فقط به نفع خودش باشد. درس دوم این است که برای کسانی که طرفدار قدرت نظامی هستند، ایران اکنون احساس خوبی نسبت به موقعیت خود دارد. ترامپ می‌گوید آمریکا در حال پیروزی است. آیا این دقیق است؟ بستگی دارد به چه چیزی نگاه کنیم. ایران هم همین ادعا را دارد. آمریکا به‌وضوح در حال تضعیف توان نظامی ایران است و برتری نظامی دارد. اما ایران می‌تواند «بقا» را به‌عنوان پیروزی تعریف کند—و تا اینجا این کار را انجام داده است. بنابراین، به نوعی هر دو طرف درست می‌گویند. مردم ایران چگونه این جنگ را تجربه می‌کنند؟ پاسخ قطعی دشوار است، اما برداشت من این است که جامعه تقریباً به سه بخش تقسیم شده است: مخالفان حکومت حامیان حکومت افرادی که فقط زندگی بهتری می‌خواهند گروه سوم فعلاً کنار مانده‌اند، زیرا نمی‌خواهند جان خود را به خطر بیندازند. این جنگ باعث تغییر موضع افراد نشده است—کسانی که مخالف بودند، همچنان مخالف‌اند و کسانی که موافق بودند، همچنان موافق‌اند. مردم ایران تا حدی به‌عنوان ابزاری در این حمله استفاده شده‌اند. این جنگ احتمالاً به هر حال رخ می‌داد و از مردم به‌عنوان توجیه استفاده شد، بنابراین آن‌ها ممکن است بزرگ‌ترین بازنده باشند. هنوز برای قضاوت قطعی زود است، اما در حال حاضر روند به سمت تغییر رژیم مثبت به نظر نمی‌رسد. ✅ این نسخه کامل، بدون حذف، و مطابق متن اصلی است. اگر بخواهی، می‌توانم همین متن را هم: به صورت بسیار دقیق کلمه‌به‌کلمه‌تر (حتی نزدیک‌تر به لحن انگلیسی) یا تبدیل به تحلیل سطح بالا (policy brief) برای استفاده حرفه‌ای آماده کنم. بسیار دقیق کلمه‌به‌کلمه‌تر در ادامه، ترجمه‌ای بسیار دقیق‌تر، نزدیک به کلمه‌به‌کلمه و با حفظ لحن و ساختار متن اصلی ارائه می‌شود: مشاور پیشین ترامپ در امور ایران می‌گوید جنگ به‌سوی تشدید پیش می‌رود پس از آن‌که پیش از حملات آمریکا، واکنش ایران را به‌درستی پیش‌بینی کرد، یک کارشناس سابق کاخ سفید توضیح می‌دهد چرا هیچ مسیر خروج روشنی وجود ندارد—و چرا احتمالاً تشدید درگیری گام بعدی است. نوشته: اسکات والدمن ۲۷ مارس ۲۰۲۶ به‌روزرسانی: ۲۸ مارس ۲۰۲۶ نیت سوآنسون نزدیک به دو دهه در دولت ایالات متحده سپری کرد، از جمله اخیراً به‌عنوان نماینده وزارت خارجه در تیم مذاکره ایران در دولت ترامپ و پیش‌تر به‌عنوان مدیر امور ایران در شورای امنیت ملی در دولت بایدن. چند روز پیش از آن‌که ایالات متحده ایران را بمباران کند، سوآنسون مقاله‌ای منتشر کرد که در آن پیش‌بینی کرده بود اگر آمریکا حمله کند، ایران دقیقاً همان کاری را خواهد کرد که اکنون انجام داده است. این همان سطح از تخصصی بود که رئیس‌جمهور دونالد ترامپ در اختیار داشت—تا زمانی که، به گفته سوآنسون، او پس از یک توییت انتقادی از سوی پادکستر محافظه‌کار لورا لومر «از کار برکنار شد». لومر به درخواست اظهارنظر پاسخی نداد و یک مقام کاخ سفید، که به‌صورت غیررسمی صحبت می‌کرد، اشاره کرد که سوآنسون در دولت ترامپ در شورای امنیت ملی خدمت نکرده است.

مشاور پیشین ترامپ در امور ایران می‌گوید جنگ به سمت تشدید پیش می‌رود Politico ۲۷ مارس ۲۰۲۶ به‌روزرسانی: ۲۸ مارس ۲۰۲۶ نیت سوآنسون نزدیک به دو دهه در دولت ایالات متحده فعالیت کرده است؛ از جمله اخیراً به‌عنوان نماینده وزارت خارجه در تیم مذاکره ایران در دولت ترامپ، و پیش از آن به‌عنوان مدیر امور ایران در شورای امنیت ملی در دولت بایدن. چند روز پیش از آن‌که آمریکا ایران را بمباران کند، سوآنسون مقاله‌ای منتشر کرد که در آن پیش‌بینی کرده بود در صورت حمله آمریکا، ایران دقیقاً همان واکنشی را نشان خواهد داد که اکنون شاهد آن هستیم. این همان تخصصی بود که در اختیار دونالد ترامپ قرار داشت—تا زمانی که، به گفته سوآنسون، او پس از یک توییت انتقادی از سوی پادکستر محافظه‌کار لورا لومر «از سمت خود کنار گذاشته شد». لومر به درخواست اظهارنظر پاسخی نداد و یک مقام کاخ سفید نیز به‌صورت غیررسمی اشاره کرد که سوآنسون در دولت ترامپ در شورای امنیت ملی خدمت نکرده است. در مقاله‌ای که سوآنسون در ۲۴ فوریه در نشریه «فارین افرز» منتشر کرد، او نوشت که ایران پس از یک کارزار بمباران تسلیم نخواهد شد، بلکه تنش را افزایش خواهد داد و «جریان جهانی نفت و کشتیرانی بین‌المللی را هدف قرار خواهد داد، قیمت انرژی را بالا خواهد برد و برای ترامپ یک مسئولیت سیاسی جدی ایجاد خواهد کرد.» در واقع، ایران حملات پراکنده‌ای به اهداف انرژی و سایر اهداف در سراسر منطقه انجام داده و همچنین با تهدید به حمله به کشتی‌ها، عبور از تنگه هرمز را محدود کرده است. در گفت‌وگویی با رسانه پولیتیکو در این هفته، سوآنسون پیش‌بینی کرد که مذاکرات دولت ترامپ با ایران به‌خوبی پیش نخواهد رفت، زیرا هر دو طرف «به‌طور غیرمنطقی به مواضع خود اطمینان دارند». به گفته او، در حال حاضر هیچ‌یک از طرفین تمایلی به یافتن مسیر خروج ندارند. او گفت: «فکر می‌کنم این جنگ احتمالاً طولانی‌تر از آن چیزی خواهد بود که هر کسی پیش‌بینی کرده بود.» ما این هفته با سوآنسون درباره پیش‌بینی‌هایش—و آنچه فکر می‌کند در ادامه جنگ ایران رخ خواهد داد—گفت‌وگو کردیم. این مصاحبه برای اختصار و وضوح ویرایش شده است. ترامپ همچنان می‌گوید واکنش ایران او را غافلگیر کرده—این‌که هیچ‌کس به او نگفته بود ایران به زیرساخت‌های انرژی منطقه پاسخ خواهد داد. این نوع اظهارنظر از سوی رئیس‌جمهور چه احساسی در شما ایجاد می‌کند؟ واضح است که این درست نیست. افراد زیادی در دولت به او گفته بودند که ریسک بالایی وجود دارد. او فقط تصمیم گرفت به آن‌ها گوش ندهد. و برای کسی مثل من که از دولت کنار گذاشته شد و تقریباً دقیقاً همان چیزی را نوشت که کاملاً قابل پیش‌بینی بود، این موضوع چندان قابل قبول نیست. ارزیابی فعلی شما از وضعیت جنگ چیست؟ فکر می‌کنم هر دو طرف به‌طور غیرمنطقی به موقعیت خود اطمینان دارند، و این نگران‌کننده است. به همین دلیل، فکر می‌کنم جنگ احتمالاً طولانی‌تر از آن چیزی خواهد بود که انتظار می‌رفت. ترامپ همچنان باور دارد که موفقیت نظامی به تسلیم سیاسی ایران منجر خواهد شد—اما چنین چیزی در حال رخ دادن نیست. باید به یاد داشته باشیم که ایران نیز نقش و اراده خود را دارد و مصمم است مقاومت کند و برخلاف انتظارها عمل کند. به نظر من آن‌ها هم به‌طور غیرمنطقی اعتمادبه‌نفس دارند و مسیر خروج روشنی هم وجود ندارد. فکر می‌کنم ما در این درگیری گیر خواهیم افتاد و احتمالاً شاهد تشدیدهای بیشتری خواهیم بود. مشکل این است که رئیس‌جمهور به هیچ مسیر خروجی دست نخواهد یافت، و احتمالاً وارد برخی از عملیات زمینی که در نظر دارد، خواهیم شد. پس شما به مذاکرات فعلی قانع نشده‌اید؟ اول اینکه ایران این مذاکرات را رد کرده است. این همان چیزی است که در نسخه‌های قبلی نیز رد شده بود. آن‌ها احساس قدرت می‌کنند و معتقدند باید خودشان مطالبات را تعیین کنند، نه آمریکا. و واضح است که آمریکا این را نمی‌پذیرد. بنابراین فکر نمی‌کنم هیچ‌یک از طرفین آماده سازش باشند. شما سال گذشته با ایران مذاکره کرده‌اید و نماینده موضع دولت ترامپ بودید. چه تغییرات مهمی در دو طرف مشاهده می‌کنید؟ در طرف ایران، به نظر می‌رسد پس از جنگ ژوئن، یک سخت‌تر شدن واقعی مواضع رخ داده است. پیش از آن، آن‌ها دقیق نمی‌دانستند چگونه با ترامپ برخورد کنند. اکنون مواضعشان سخت‌تر شده و انعطاف کمتری نشان می‌دهند. تعامل آن‌ها بیشتر نمایشی است تا واقعی. این مهم‌ترین تغییری است که در ایران رخ داده است. در طرف آمریکا، تغییر زودتر رخ داد. به نظر می‌رسد آمریکا دقیق نمی‌دانست از یک توافق چه می‌خواهد و بیشتر تحت تأثیر سیاست داخلی و فشارهای بیرونی قرار گرفت—مثلاً در موضوع «عدم غنی‌سازی». اگر هنوز در شورای امنیت ملی بودید، چه توصیه‌ای به رئیس‌جمهور می‌کردید؟

اصلی نویسنده: Susan B. Glasser (سوزان بی. گلاسر) منبع: The New Yorker (نیویورکر) این مقاله استدلال می‌کند که جنگ ایران به عاملی برای تعمیق شکاف میان آمریکا و اروپا تبدیل شده است. دونالد ترامپ در حالی که از «پیروزی» در جنگ سخن می‌گوید، هم‌زمان نیروهای بیشتری به خاورمیانه اعزام می‌کند که نشان‌دهنده تناقض در رویکرد اوست. نویسنده تأکید می‌کند که برای درک سیاست واقعی ترامپ باید به اظهارات شخصی و پیام‌های او توجه کرد، زیرا این‌ها نشان‌دهنده جهت‌گیری واقعی او هستند. بخش مهمی از مقاله به حملات لفظی ترامپ علیه ناتو و متحدان اروپایی اختصاص دارد. او اعلام می‌کند که آمریکا «به ناتو نیازی ندارد» و از این‌که اروپا در جنگ ایران مشارکت نکرده، به‌شدت انتقاد می‌کند. همچنین همکاری اروپا برای باز نگه داشتن تنگه هرمز را «آزمونی» می‌داند که از نظر او با شکست همراه بوده است. این مواضع با تهدیدهای ضمنی درباره کاهش تعهد آمریکا به دفاع از اروپا در برابر روسیه همراه است. در نگاه مقاله، اروپا این وضعیت را با نگرانی عمیق دنبال می‌کند. برخی رهبران اروپایی به این نتیجه رسیده‌اند که دیگر نمی‌توان به تداوم نظم بین‌المللی مبتنی بر رهبری آمریکا اطمینان داشت. این نگرانی به‌ویژه در شرایطی تشدید شده که آمریکا حمایت نظامی خود از اوکراین را کاهش داده و حتی پیشنهاد واگذاری بخشی از خاک این کشور به روسیه مطرح شده است. در نتیجه، اعتماد اروپا به آمریکا به‌شدت تضعیف شده و آینده ناتو با ابهام روبه‌رو شده است. مقاله نشان می‌دهد که این رویکرد ترامپ تازه نیست، بلکه ادامه روندی است که از سال‌ها قبل آغاز شده است. او بارها ناتو را زیر سؤال برده و به دنبال کاهش تعهدات آمریکا بوده است. نمونه‌هایی مانند تهدید به تصرف گرینلند یا بی‌اعتنایی به اصل دفاع جمعی، همگی نشانه‌هایی از این رویکرد هستند که اکنون در بستر جنگ ایران شدت گرفته‌اند. در بخش دیگری ه، به پیامدهای غیرمستقیم جنگ اشاره می‌شود. یکی از نکات مهم این است که روسیه از این وضعیت سود می‌برد، زیرا افزایش قیمت انرژی و برخی تصمیمات آمریکا در زمینه تحریم‌ها، درآمدهای نفتی این کشور را افزایش می‌دهد. بنابراین، جنگی که علیه ایران انجام می‌شود، به‌طور غیرمستقیم می‌تواند به تقویت روسیه نیز منجر شود. در مورد ساختار داخلی دولت ترامپ، مقاله تأکید می‌کند که در دوره فعلی، برخلاف دوره اول، دیگر چهره‌های تعدیل‌کننده نقش پررنگی ندارند. در گذشته، افرادی مانند اچ. آر. مک‌مستر و گری کوهن تلاش می‌کردند رویکرد ترامپ را در چارچوب سنتی سیاست خارجی آمریکا نگه دارند. آن‌ها حتی مقاله‌ای در وال‌استریت ژورنال با این مضمون منتشر کردند که «اول آمریکا» به معنای «تنها ماندن آمریکا» نیست. اما اکنون، به گفته مقاله، چنین دیدگاه‌هایی کنار رفته و اطراف ترامپ بیشتر از افراد همسو تشکیل شده است. در همین راستا، خروج چهره‌هایی مانند جیم متیس از دولت و انتقادهای بعدی او نیز نشان‌دهنده همین تغییر است. متیس تأکید کرده بود که آمریکا بدون حفظ اتحادها و احترام به متحدانش نمی‌تواند نقش رهبری جهانی خود را ادامه دهد. مقاله این دیدگاه را در تضاد مستقیم با سیاست فعلی ترامپ قرار می‌دهد. در جمع‌بندی، نتیجه می‌گیرد که جنگ ایران نه‌تنها یک بحران نظامی، بلکه یک نقطه عطف در روابط فراآتلانتیک است. این جنگ به‌جای تقویت اتحادهای غربی، باعث تضعیف آن‌ها شده و شکاف میان آمریکا و اروپا را عمیق‌تر کرده است. در نهایت، پرسش اصلی این است که آیا این روند به فروپاشی نقش رهبری آمریکا در جهان منجر خواهد شد یا نه. https://www.newyorker.com/news/letter-from-trumps-washington/donald-trump-is-breaking-up-with-europe

کارخانه همیشه هدف بوده است نویسنده: علی کدیور ۲۸ مارس ۲۰۲۶ آمریکا و اسرائیل دیروز کارخانه‌های فولاد خوزستان و فولاد مبارکه را هدف قرار دادند،اما ایران پیش از این نیز چنین چیزی را تجربه کرده بود. در سال ۱۹۴۱، نیروهای متفقین به کشوری بی‌طرف حمله کردند، مهندسان آن را اخراج کردند، کارخانه‌هایش را از تجهیزات خالی کردند و ماشین‌آلات صنعتی را در دریا توقیف کردند—همه برای این‌که ایران نتواند بر اساس شرایط خود تولید و صنعتی‌سازی کند. امروز سلاح‌ها دقیق‌تر هستند. اما شواهد تاریخی نشان می‌دهد که هدف پشت آن‌ها تغییر نکرده است. نگاهی به تاریخ نشان می‌دهد که هدف، دولت ایران نیست؛ بلکه استقلال صنعتی ایران است. در سال ۱۹۳۸، ایران با کنسرسیوم آلمانی دمگ-کروپ قرارداد بست تا یک مجتمع فولاد در کرج بسازد. وقتی متفقین در سال ۱۹۴۱ حمله کردند—و آلمانی‌ها را که حضورشان بهانه این اقدام بود اخراج کردند—تجهیزات کارخانه را در محل ضبط کردند و ماشین‌آلاتی را که هنوز در دریا بود توقیف کردند. تهدید آلمانی از بین رفت، اما کارخانه هرگز ساخته نشد. در سال ۱۹۵۳، بریتانیا و ایالات متحده نخست‌وزیر منتخب ایران، محمد مصدق، را سرنگون کردند و محمدرضا شاه را—مرد مورد نظر خودشان—دوباره به قدرت بازگرداندند؛ با هزینه و عملیات سیا و ام‌آی۶. اگر جلوگیری از توسعه صنعتی ایران واقعاً به دلایل امنیتی یا نگرانی از دولت‌های خصمانه بود، این همان لحظه‌ای بود که باید پایان می‌یافت. ایران اکنون حاکمی داشت که از هر نظر متحد غرب بود. او هیچ چالش ایدئولوژیکی ایجاد نمی‌کرد، سیاست خارجی مستقلی نداشت و به‌طور کامل همراه بود. اما این هیچ تفاوتی ایجاد نکرد. بانک جهانی در سال ۱۹۵۹ از تأمین مالی پروژه فولاد کرج خودداری کرد و در سال ۱۹۶۱ نیز پیشنهاد اصلاح‌شده را دوباره رد کرد. نه خبری از دولت طرفدار شوروی در تهران بود، نه جمهوری اسلامی، نه برنامه هسته‌ای و نه محور مقاومت—فقط شاهی که تاج و تختش را مدیون واشنگتن و لندن بود و درخواست کمک برای ساخت کارخانه فولاد داشت، اما رد شد. پیام روشن بود: حمایت غرب از ایران فقط به اطاعت سیاسی محدود نمی‌شود، بلکه به وابستگی اقتصادی نیز مشروط است. صرفاً تمکین کافی نبود؛ کنار گذاشتن جاه‌طلبی صنعتی، بهای واقعی حمایت غرب بود. سفیر بریتانیا در تهران در اوایل دهه ۱۹۵۰ این منطق را صریح بیان کرده بود. او در اسناد منتشرشده نوشت: «نیاز ایران این نیست که صنعت نفت را خود اداره کند، بلکه باید از توان فنی غرب بهره ببرد.» زمانی که مصدق صنعت نفت را ملی کرد، آمریکا، بریتانیا، آلمان غربی، سوئد و دیگران به‌طور مشترک از تأمین تکنسین‌های مورد نیاز ایران برای اداره تأسیسات خودداری کردند. هدف امنیت نبود؛ وابستگی بود—و این هدف حتی پس از بازگشت شاه نیز تغییر نکرد. ایران تنها زمانی از این بن‌بست خارج شد که کاملاً از حوزه نفوذ غرب خارج شد و در سال ۱۹۶۶ با اتحاد جماهیر شوروی برای ساخت کارخانه فولاد اصفهان به توافق رسید؛ کارخانه‌ای که در سال ۱۹۷۱ به بهره‌برداری رسید. سه دهه پس از خراب شدن پروژه کرج، ایران صنعت فولاد خود را به دست آورد—اما فقط به این دلیل که شریکی یافت که غرب نمی‌توانست آن را وتو کند... در این میان، طنز تلخی در جایگاه رضا پهلوی—پسر همان شاه—وجود دارد. او از حملات آمریکا و اسرائیل حمایت کرده، آن‌ها را «مداخله انسانی» نامیده و از ترامپ و نتانیاهو خواسته است که به هدف قرار دادن رژیم ادامه دهند. او خود را به‌عنوان دولت در انتظار ایران معرفی کرده است. اما کارخانه‌های فولادی که دیروز هدف قرار گرفتند—فولاد خوزستان در اهواز و فولاد مبارکه در اصفهان—دقیقاً همان نوع زیرساخت صنعتی هستند که پدرش در طول حکومتش تلاش کرد بسازد و هر بار توسط همان قدرت‌های غربی که امروز آن‌ها را بمباران می‌کنند، متوقف شد. رضا پهلوی از نابودی میراث صنعتی تحقق‌نیافته پدرش حمایت می‌کند، ظاهراً با این باور که این بار حمایت غرب متفاوت خواهد بود. تاریخ دلیل چندانی برای این امید ارائه نمی‌دهد. پدرش هم «مرد آن‌ها» بود. درس این تاریخ ناراحت‌کننده اما روشن است. قدرت‌های غربی در هر نوع حکومتی در ایران با صنعتی شدن آن مخالفت کرده‌اند—چه در دوران شاه مدرن‌سازی که با آلمان متحد بود، چه در دوران یک دولت ملی‌گرای منتخب، چه در زمان یک حکومت طرفدار غرب که با کودتا بازگردانده شد، و اکنون در دوران جمهوری اسلامی. شکل حکومت ایران بارها تغییر کرده است. اما واکنش غرب به جاه‌طلبی صنعتی ایران تغییر نکرده است. جمهوری اسلامی بهانه این دوره است.

در مرز ناهموار ایران، کردها آرزوی پیوستن به جنگ را دارند نوشته: اریکا سولومون و دنیل برهولاک ۲۸ مارس ۲۰۲۶ نیویورک تایمز در میان کوه‌های صخره‌ای و در تونل‌هایی که در اعماق زمین حفر شده‌اند، نیروهای یک شورش بالقوه کرد در انتظار مانده‌اند برای دهه‌ها، مرز ناهموار میان کوه‌های زاگرس که ایران و عراق را از هم جدا می‌کند، پناهگاه این شبه‌نظامیان تبعیدی ایرانی بوده است؛ کسانی که در منطقه نیمه‌خودمختار کردستان عراق اردوگاه‌هایی برپا کرده‌اند—به شرط آنکه دردسر زیادی ایجاد نکنند. -آرزوی دیرینه این گروه‌ها ایجاد نوعی خودمختاری فدرال، مشابه کردهای عراق است. با تضعیف رهبران ایران، آن‌ها امیدوارند زمانشان فرا رسیده باشد. -کردها استدلال می‌کنند که با حمایت نظامی غرب می‌توانند وارد ایران شوند و در مناطق قومی خود در غرب کشور شورش ایجاد کنند. به گفته آن‌ها، این امر می‌تواند دیگر اقلیت‌های تحت فشار و گروه‌های مخالف را نیز به قیام تشویق کند و در نهایت به سقوط حکومت منجر شود. -اما تمایل کردها برای جنگ با مانعی دیپلماتیک مواجه شده است. زمانی که جنگ علیه ایران ماه گذشته آغاز شد، مقامات آمریکا و اسرائیل برای مدت کوتاهی به حمایت از ورود نیروهای کرد به داخل ایران فکر کردند—اقدامی که می‌توانست جنگ هوایی را به یک کارزار پرخطرتر تبدیل کند. به گفته چهار مقام عراقی، ترامپ حتی با رهبران کرد عراق تماس گرفت تا عبور این نیروها به داخل ایران را تسهیل کنند. اما سپس مقامات آمریکایی ناگهان این ایده را متوقف کردند. رهبران عراق و منطقه به‌شدت مخالفت کردند و گفتند یک نیروی کوچک کرد نمی‌تواند با حکومتی که نشانه‌ای از فروپاشی ندارد مقابله کند، و این اقدام تقریباً قطعاً عراق را وارد جنگ خواهد کرد. در نبود حمایت آمریکا و عراق، کردها ناچارند منتظر بمانند و برای جنگی تمرین کنند که شاید هرگز رخ ندهد.تهران آن‌قدر از احتمال حمله کردها نگران است که از هم‌اکنون منطقه را زیر آتش گرفته است. اکنون، در جنگ فعلی، رهبران کرد می‌گویند دوباره با آمریکا همسو هستند و گفتگوهایشان با مقامات آمریکایی ادامه دارد—از جمله درباره احتمال مشارکتشان در جنگ. آن‌ها حتی از تلاش‌های آتش‌بس نیز دلسرد نشده‌اند و برخی این مذاکرات را مقدمه‌ای برای تشدید بعدی می‌دانند. پس از حملات اسرائیل به ایران در ژوئن گذشته، فرماندهان سپاه پاسداران به بغداد رفتند و شواهدی ارائه دادند که نشان می‌داد نیروهای کرد در حال آموزش، دیدار با عوامل آمریکایی و اسرائیلی، و قاچاق تجهیزات پیشرفته به داخل ایران هستند. برخی رهبران کرد به‌طور غیررسمی ارتباط با عوامل خارجی را تأیید کرده‌اند. آن‌ها می‌گویند در ماه‌های اخیر کمک‌های مالی از منابع اطلاعاتی مرتبط با آمریکا یا اسرائیل دریافت کرده‌اند—پولی که صرف خرید خودرو و سلاح در بازار سیاه عراق شده است. مقامات آمریکایی حمایت از شورش کردها را رد کرده‌اند، اما منابع می‌گویند تلاش‌هایی برای تجهیز آن‌ها وجود داشته است. همچنین گزارش شده که موساد روابط طولانی‌مدتی با گروه‌های کرد داشته و از آن‌ها حمایت کرده است. فرماندهان کرد می‌گویند شبکه‌ای از خبرچین‌ها در داخل ایران دارند—حتی در داخل ساختار امنیتی—که تحرکات نیروهای ایرانی را رصد می‌کنند. همچنین تجهیزات اینترنت ماهواره‌ای مانند استارلینک و ابزارهای مکان‌یابی برای حملات وارد ایران می‌کنند. فؤاد بریتان، یکی از فرماندهان، گفت که مذاکرات با آمریکا باعث شده رهبران کرد نسبت به اهداف واقعی واشنگتن دچار تردید شوند. او افزود: «اگر آمریکا و ایران به توافق برسند، چه اتفاقی برای ما می‌افتد؟»

ش آمریکا قطعاً ابزارهای لازم برای اصلاح این وضعیت را دارد، اما چنین اقدامی به معنای تخصیص نادرست منابع خواهد بود، و همچنین سطحی از تشدید تنش که احتمالاً ترامپ تمایلی به آن ندارد. علاوه بر این، محدودیت‌های سیاسی داخلی نیز وجود دارد: نمایندگان جمهوری‌خواه به حفظ موقعیت خود اهمیت می‌دهند، و اگر حفظ موقعیت‌شان مستلزم فاصله گرفتن از ترامپ باشد، این کار را خواهند کرد. کسانی که امید زیادی به این جنگ داشتند، اکنون با احتمال یک پایان مذاکره‌ای مواجه‌اند که در آن ایران نوعی حق وتوی ضمنی بر تنگه هرمز حفظ می‌کند. این شاید پایان دنیا نباشد. کشورهای همسایه—که پیش‌تر به‌عنوان بازیگران درجه‌دو در نظر گرفته می‌شدند—در واقع می‌توانند به روش‌های بی‌شماری برای خنثی کردن این تهدید عمل کنند. گزینه‌های آن‌ها شامل اقدامات نظامی متقابل و همچنین ساخت خطوط لوله برای دور زدن خلیج فارس است. همچنین، در اقتصاد جهانی نیز جایگزینی‌های گسترده‌ای در واکنش به افزایش ریسک نفت خلیج فارس به جریان خواهد افتاد. سپس پیچیدگی واقعی ناشی از پایان احتمالی «منطقه خاکستری» ترامپ در این جنگ مطرح می‌شود: چه اتفاقی می‌افتد اگر رژیمی که ما با آن به شرایط آتش‌بس رسیده‌ایم، در هفته‌ها یا ماه‌های آینده دوباره به کشتار مردم خود بازگردد؟ کارشناسان می‌گویند روحانیون حاکم از سرکوب میدان تیان‌آن‌من در چین درس گرفته‌اند: اینکه در برابر مخالفان، بدون هیچ محدودیتی از خشونت استفاده کنند. اگر چنین باشد، آن‌ها به اندازه کافی خوب یاد نگرفته‌اند. چین پیش از آن سرکوب، یک دهه در مسیر باز شدن و اصلاحات بود که به‌طور گسترده به نفع مردمش تمام شد و همین امر فضای بیشتری برای اعمال سرکوب خشن فراهم کرد. خود اعتراضات تیان‌آن‌من نیز از نوع «افزایش انتظارات» بود. یک طبقه در حال رشد می‌خواست در کنار آزادی اقتصادی و فرهنگی، آزادی سیاسی را نیز تجربه کند. جهت تغییر در چین مثبت بود. دولت چین توانایی حل مشکلات را داشت، همان‌طور که می‌توانست آن‌ها را ایجاد کند. اما رژیم ایران فقط با سوءمدیریت خود مردم را فقیرتر می‌کند. پایتخت آن، تهران، در حال نابودی است، زیرا مدیریت منابع آب به شکلی فاجعه‌بار انجام شده است. فرصت‌های بازدارندگی برای همسایگان ایران—با ایفای نقش کمکی از سوی آمریکا—همچنان گسترده و امیدوارکننده باقی مانده‌اند. ایران کره شمالی نیست. به منطقه نگاه کنید، به جغرافیا، به الگوهای سفر و مصرف اطلاعات مردم ایران. اگرچه معمولاً از بیان جملات قطعی پرهیز می‌کنم، اما به‌وضوح می‌توان گفت که رژیم اسلامی محکوم به زوال است. پرسش این است که آیا اقدامات آمریکا و اسرائیل در نهایت عمر آن را طولانی‌تر خواهند کرد یا کوتاه‌تر.https://www.wsj.com/opinion/trumps-iran-strategy-is-chaotic-0965ee13?mod=hp_opin_pos_2

برخلاف تصور رایج در غرب، فردی که واقعاً در حال شکل‌دهی به قدرت در جمهوری اسلامی است نه چهره‌های علنی مانند محمدباقر قالیباف، بلکه احمد وحیدی است—شخصیتی که در پشت صحنه عمل می‌کند اما به‌احتمال زیاد حلقه کلیدی در زنجیره فرماندهی نظام محسوب می‌شود. در شرایطی که جنگ وارد هفته چهارم شده و بسیاری از مقامات ارشد—including علی خامنه‌ای—از میان رفته‌اند و مجتبی خامنه‌ای نیز ظاهراً از صحنه تصمیم‌گیری دور است، این پرسش که چه کسی واقعاً قدرت را در دست دارد به موضوعی محوری در تحلیل‌های غربی تبدیل شده است. با وجود این ضربات، ساختار حکومت همچنان از انسجام قابل توجهی برخوردار است و سه ستون اصلی آن—بوروکراسی، نهادهای نظامی و دستگاه‌های اطلاعاتی—به‌طور هماهنگ عمل می‌کنند. در چنین فضایی، اگرچه توجه اولیه به قالیباف به‌عنوان «مرد قدرتمند» معطوف شده، اما تحلیل مقاله نشان می‌دهد که این برداشت سطحی است و در واقع احمد وحیدی، که به‌طور کامل در سایه عمل می‌کند، بازیگر اصلی است. او نه‌تنها از اعتماد کامل رهبر سابق برخوردار بوده، بلکه مأمور طراحی پروژه‌ای برای نظامی‌سازی کامل ساختار حکومت نیز شده است. سابقه وحیدی نشان‌دهنده ترکیبی کم‌نظیر از تجربه عملیاتی، نفوذ سازمانی و وفاداری ایدئولوژیک است. او فعالیت خود را در دهه ۱۹۸۰ در بخش اطلاعات سپاه آغاز کرد و در پروژه‌های راهبردی از جمله همکاری‌های پنهان با کره شمالی در حوزه موشکی و هسته‌ای نقش داشت. همچنین از اعضای کلیدی «قرارگاه رمضان» بود که مأمور ایجاد شبکه‌های مسلح اسلام‌گرا در سطح بین‌المللی بود. به‌عنوان نخستین فرمانده نیروی قدس، نقش او در گسترش عملیات‌های برون‌مرزی سپاه بسیار تعیین‌کننده بود—از جمله در حملات تروریستی در آرژانتین و عربستان و همچنین آموزش نیروهای جهادی در اروپا. این سابقه باعث شد که نام او در فهرست افراد تحت تعقیب اینترپل قرار گیرد. در سطح دولتی، وحیدی در دوران احمدی‌نژاد به یکی از معماران اصلی توسعه برنامه‌های موشکی و هسته‌ای تبدیل شد و هم‌زمان نفوذ ایران در آمریکای لاتین، به‌ویژه ونزوئلا را گسترش داد. او همچنین از طریق ارتباط با نیروی قدس و حزب‌الله، در فعالیت‌های فرامرزی مانند قاچاق مواد مخدر نقش داشته است—فعالیتی که از سوی سپاه با منطق ایدئولوژیک توجیه می‌شد. در داخل کشور، او یکی از طراحان کلیدی «نظامی‌سازی بوروکراسی» بود و در دوران وزارت کشور خود در دولت رئیسی، با جایگزینی گسترده مدیران غیرنظامی با فرماندهان سپاه، کنترل نهادهای اجرایی را در دست گرفت و نقش مهمی در سرکوب اعتراضات ۲۰۲۲ ایفا کرد. مهم‌ترین پروژه او، که تا حد زیادی از دید تحلیل‌گران خارجی پنهان مانده، طراحی ساختاری برای انتقال تدریجی قدرت به نخبگان نظامی است. از طریق «دانشگاه عالی دفاع ملی» و تأسیس «مدرسه حکمرانی شهید بهشتی»، او تلاش کرده نسل آینده مدیران و تصمیم‌گیران کشور را از میان نیروهای نظامی تربیت کند، نه روحانیون. این پروژه نشان‌دهنده یک تغییر ساختاری مهم است: نه حذف روحانیت، بلکه تقویت حاکمیت آن از طریق یک ساختار نظامی‌شده که توسط نیروهای وفادار و آموزش‌دیده اداره می‌شود. در این چارچوب، مقاله استدلال می‌کند که احمد وحیدی نه‌تنها رقیب مجتبی خامنه‌ای نیست، بلکه یکی از مهم‌ترین عوامل حفظ قدرت او در دوران جنگ است. برخلاف قالیباف که با رقبا و چالش‌های سیاسی مواجه است، وحیدی از اعتبار بالاتری در میان سپاه و ساختار امنیتی برخوردار است و می‌تواند به‌عنوان ستون اصلی ثبات نظام عمل کند. او نه یک چهره نمایشی، بلکه فردی است که عملاً سیستم را در کنار هم نگه می‌دارد. جمع‌بندی مقاله : اگر جنگ در این مرحله متوقف شود و نظام جمهوری اسلامی در شکل کنونی خود باقی بماند، نتیجه آن نه یک نظام تضعیف‌شده و متمایل به مصالحه، بلکه رژیمی سخت‌گیرتر، نظامی‌تر و افراطی‌تر خواهد بود—چیزی شبیه به «کره شمالی اسلامی». بنابراین، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا این نظام از جنگ جان سالم به در می‌برد، بلکه این است که در صورت بقا، چه نوع رژیمی از آن باقی خواهد ماند—و این موضوع پیامدهای جدی برای امنیت منطقه‌ای و جهانی خواهد داشت.https://www.meforum.org/mef-online/there-is-a-sinister-new-power-in-iran-and-its-not-who-the-west-thinks

در کوتاه‌مدت، احتمالاً حمایت آمریکا—به‌ویژه در صورت تداوم قدرت جمهوری‌خواهان—ادامه خواهد داشت، اما در بلندمدت کاهش حمایت در میان دموکرات‌ها، جوانان و حتی بخشی از راست‌گرایان می‌تواند به کاهش کمک‌های نظامی و حمایت دیپلماتیک منجر شود. به همین دلیل، نویسندگان توصیه می‌کنند اسرائیل برای کاهش این روند، مدت جنگ را با توجه به افکار عمومی آمریکا تنظیم کند، تلفات غیرنظامیان را کاهش دهد، همکاری‌های منطقه‌ای را برجسته کند، از صداهای متنوع‌تری برای ارتباط با جامعه آمریکا استفاده کند و گام‌هایی برای کاهش تنش با فلسطینی‌ها بردارد. https://www.inss.org.il/publication/israel-usa-relations/

مقاله «جنگ ایران و سیاسی‌شدن رابطه آمریکا–اسرائیل» (مؤسسه INSS، مارس ۲۰۲۶) توضیح می‌دهد که جنگ اخیر اگرچه احتمالاً جایگاه کلی اسرائیل در آمریکا را به‌طور بنیادی تغییر نمی‌دهد، اما روندهای مهمی را تسریع می‌کند؛ از جمله افزایش شکاف حزبی، کاهش حمایت از اسرائیل در میان دموکرات‌ها و نسل جوان، و ظهور صداهای منتقد حتی در میان جمهوری‌خواهان. این تحولات خطر آن را دارند که رابطه‌ای که پیش‌تر بر اجماع دوحزبی استوار بود، به یک موضوع مناقشه‌برانگیز در سیاست داخلی آمریکا تبدیل شود. در سطح سیاست‌گذاری، دونالد ترامپ دلایل متعددی برای آغاز جنگ مطرح کرده است—از مهار برنامه هسته‌ای ایران گرفته تا نابودی توان موشکی و حتی تغییر رژیم—اما همین تعدد و تغییر در روایت‌ها باعث شده منتقدان بگویند آمریکا بدون هدف مشخص وارد جنگ شده است. هم‌زمان، در داخل دولت آمریکا دو روایت شکل گرفته: یکی اسرائیل را شریک راهبردی و نظامی قدرتمند می‌داند، و دیگری معتقد است اسرائیل عملاً آمریکا را به ورود به جنگ سوق داده است. این دوگانگی به سرعت وارد فضای سیاسی، رسانه‌ای و حتی گفتمان عمومی شد و باعث افزایش حساسیت نسبت به نقش اسرائیل در تصمیم‌گیری‌های آمریکا گردید. در کنگره و فضای انتخاباتی، این جنگ به موضوعی جدی و چندلایه تبدیل شده است. جمهوری‌خواهان عمدتاً از جنگ حمایت می‌کنند، اما بخشی از بدنه این حزب—به‌ویژه جریان‌های نزدیک به رویکرد انزواگرایانه—استدلال می‌کنند که این جنگ با اصول «اول آمریکا» در تضاد است. در سوی دیگر، دموکرات‌ها تهدید فوری ایران را زیر سؤال برده، نبود استراتژی خروج را نقد کرده و نسبت به کشیده شدن آمریکا به یک جنگ گسترده‌تر هشدار داده‌اند. در فضای رقابت‌های انتخاباتی ۲۰۲۶ نیز، برخی نامزدهای دموکرات این جنگ را «غیرقانونی» یا «جنگی بی‌پایان» توصیف کرده‌اند و حتی از دریافت کمک‌های مالی از لابی‌های حامی اسرائیل مانند آیپک خودداری کرده‌اند. در سطح افکار عمومی، داده‌ها نشان می‌دهد که اکثریت آمریکایی‌ها با این جنگ مخالف‌اند و شکاف حزبی بسیار عمیق است: جمهوری‌خواهان عمدتاً حامی جنگ هستند، در حالی که دموکرات‌ها به‌شدت مخالف‌اند. همچنین شکاف نسلی نیز قابل توجه است و جوانان کمتر از جنگ حمایت می‌کنند. یکی از مهم‌ترین تحولات، تغییر در همدلی عمومی است؛ به‌طوری‌که برای نخستین بار در دهه‌های اخیر، تعداد بیشتری از آمریکایی‌ها نسبت به فلسطینی‌ها همدلی نشان می‌دهند تا اسرائیلی‌ها. علاوه بر این، درصد قابل توجهی از مردم معتقدند آمریکا بیش از حد از اسرائیل حمایت می‌کند، که نشان‌دهنده تغییری عمیق در نگرش عمومی است. در جامعه یهودیان آمریکا، واکنش‌ها پیچیده و چندوجهی بوده است. از یک سو، بسیاری از سازمان‌های اصلی یهودی—حتی آن‌هایی که معمولاً نسبت به دولت‌های اسرائیل یا ترامپ مواضع انتقادی دارند—از اقدام نظامی حمایت کرده‌اند و بر ضرورت مقابله با تهدیدات ایران تأکید داشته‌اند. از سوی دیگر، نگرانی قابل توجهی درباره پیامدهای اجتماعی و سیاسی جنگ وجود دارد، به‌ویژه این‌که اسرائیل یا یهودیان آمریکا به‌عنوان عامل یا محرک جنگ معرفی شوند. اظهارات برخی مقامات و تحلیل‌گران که نقش اسرائیل را در تصمیم آمریکا برجسته کرده‌اند، در رسانه‌های یهودی بازتاب گسترده‌ای داشته و باعث نگرانی از بازگشت کلیشه‌های قدیمی یهودستیزانه درباره «نفوذ یهودیان» یا «وفاداری دوگانه» شده است. در همین زمینه، برخی چهره‌های رسانه‌ای و سیاسی در آمریکا—به‌ویژه در طیف راست‌گرای رسانه‌ای—مانند تاکر کارلسون و مگین کلی، به‌طور علنی یا ضمنی این روایت را مطرح کرده‌اند که اسرائیل یا نفوذ حامیان آن در آمریکا نقش مهمی در کشاندن ایالات متحده به این جنگ داشته است. این نوع اظهارات، اگرچه از سوی بخش قابل توجهی از جریان اصلی سیاسی رد می‌شود، اما در میان برخی مخاطبان—به‌ویژه در فضاهای رسانه‌ای محافظه‌کار و شبکه‌های اجتماعی—بازتاب پیدا کرده و نگرانی‌ها درباره تقویت گفتمان‌های توطئه‌آمیز یا حتی یهودستیزانه را افزایش داده است. در مجموع، این جنگ روندی را تقویت می‌کند که طی آن نگاه به اسرائیل در آمریکا بیش از پیش تحت تأثیر سیاست داخلی و هویت‌های حزبی قرار می‌گیرد، نه صرفاً تحلیل‌های سیاست خارجی. در حالی که جمهوری‌خواهان همچنان عمدتاً حامی اسرائیل هستند، در میان برخی جریان‌های محافظه‌کار—به‌ویژه جریان‌های انزواطلب—دیدگاه‌های انتقادی در حال رشد است. در سوی دیگر، فاصله دموکرات‌ها و جریان‌های مترقی با اسرائیل عمیق‌تر شده و انتقادها از حاشیه به متن گفتمان سیاسی این حزب منتقل شده است.

این گزارش توضیح می‌دهد که با ورود جنگ ایران و اسرائیل به هفته پنجم، نشانه‌هایی از نزدیک شدن به پایان آن — دست‌کم در شکل فعلی — دیده می‌شود، هرچند در کاخ سفید هنوز تصویر روشنی از زمان و نحوه پایان جنگ وجود ندارد. در اسرائیل، نوعی ناامیدی و حتی شرمندگی شکل گرفته، زیرا حملات مشترک آمریکا و اسرائیل نتوانسته حکومت ایران را به زانو درآورد. با این حال، اسرائیل شدت حملات خود به زیرساخت‌های موشکی ایران را افزایش داده تا پیش از هر تصمیم احتمالی دونالد ترامپ برای توقف جنگ، بیشترین آسیب ممکن را وارد کند. در همین حال، انتظارات اولیه درباره سقوط سریع حکومت ایران کاهش یافته و جای خود را به رویکردی واقع‌گرایانه‌تر داده است: ایجاد شرایط برای فروپاشی در آینده، نه در کوتاه‌مدت. در ارزیابی اسرائیل، ساختار قدرت فعلی در ایران حول سه چهره شکل گرفته است — محمدباقر قالیباف، علی عبداللهی و مجتبی خامنه‌ای — اما درباره وضعیت جسمی مجتبی خامنه‌ای پس از حمله‌ای که منجر به کشته شدن پدرش شد، همچنان ابهام وجود دارد. با وجود این، این سه نفر به‌عنوان بازیگران اصلی دیده می‌شوند، هرچند به گفته منابع اسرائیلی، آن‌ها توان یا اجماع لازم برای اتخاذ تصمیمات بسیار سخت و تاریخی، مانند تصمیم آیت‌الله خمینی برای پایان جنگ با عراق، را ندارند. در جبهه آمریکا و اسرائیل نیز نشانه‌هایی از فاصله و ناهماهنگی دیده می‌شود. گزارش‌ها حاکی از آن است که بنیامین نتانیاهو از تصمیمات ترامپ درباره کاهش تنش بی‌اطلاع بوده و تماس‌های مستقیم کاخ سفید با او کاهش یافته است. در عین حال، ترامپ با در نظر گرفتن هزینه‌های اقتصادی و سیاسی جنگ، به‌نظر می‌رسد تمرکز کمتری بر ادامه آن دارد، هرچند هنوز تصمیم نهایی برای پایان جنگ نگرفته است. از نگاه اسرائیل، ایران از نظر نظامی ضعیف‌تر از انتظار ظاهر شده و توان مقابله محدودی دارد، اما در عرصه سیاسی و مذاکره همچنان هوشمندانه عمل می‌کند. ایران اکنون با یک دوراهی مواجه است: یا به ترامپ کمک کند از این بحران خارج شود، یا بگذارد در آن گرفتار شود. در عین حال، ایران می‌تواند بقای خود را به‌عنوان یک پیروزی تاریخی معرفی کند، اما اگر بخواهد بیش از حد ترامپ را تحت فشار قرار دهد، ممکن است با واکنش شدیدتری مواجه شود. در نهایت، جنگ به نوعی بن‌بست و «باتلاق» تبدیل شده است. آمریکا موقتاً از حمله به زیرساخت‌های انرژی ایران خودداری کرده و اسرائیل نیز از هدف قرار دادن زیرساخت‌های حیاتی پرهیز می‌کند، در حالی که حزب‌الله همچنان به حملات خود ادامه می‌دهد. گزینه‌هایی مانند عملیات زمینی در تنگه هرمز یا جزیره خارگ پرریسک تلقی می‌شوند، بنابراین اسرائیل ترجیح می‌دهد به استراتژی فرسایشی ادامه دهد. هدف نهایی اسرائیل این است که جنگ با واگذاری اورانیوم غنی‌شده ایران پایان یابد، زیرا هر توافق محدودتر را ناکافی و بالقوه خطرناک برای آینده می‌داند.https://www.al-monitor.com/originals/2026/03/israel-suspects-trump-betting-3-iran-officials-including-ghalibaf-end-war

در مورد تنگه هرمز، او توضیح می‌دهد که آمریکا لزوماً نیازی به اشغال مستقیم نظامی ندارد. به گفته او، راه‌های مختلفی وجود دارد: فشار اقتصادی برای فلج کردن صنعت انرژی ایران، جنگ سایبری برای مختل کردن زیرساخت‌ها، و هدف قرار دادن نقاط کلیدی مانند صادرات نفت. او اشاره می‌کند که گزینه نظامی هم وجود دارد، اما تأکید می‌کند که تنها راه نیست. همچنین صراحتاً می‌گوید که جزئیات برخی از این روش‌ها را نمی‌خواهد در یک گفت‌وگوی عمومی توضیح دهد. .https://www.nytimes.com/2026/03/26/opinion/interesting-times-podcast-mark-dubowitz.html

مارک دوبوویتز ، مدیرعامل بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها (Foundation for Defense of Democracies)، یکی از چهره‌های اصلی جریان سیاست خارجی تندرو در قبال ایران است. او سال‌هاست از سیاست «فشار حداکثری» حمایت می‌کند و این اندیشکده نیز ارتباط فکری نزدیکی با رضا پهلوی دارد.. دوبوویتز معتقد است آمریکا از نظر نظامی در حال پیروزی است، زیرا توان موشکی، دریایی و تا حدی هسته‌ای ایران به‌شدت تضعیف شده است. با این حال، او تأکید می‌کند که این فقط یک موفقیت اولیه است و نتیجه نهایی هنوز مشخص نیست. به گفته او، نقطه تعیین‌کننده جنگ، تنگه هرمز است؛ جایی که ایران با بستن آن توانسته اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار دهد و مشخص کند که آیا آمریکا واقعاً پیروز شده یا نه. او سه سطح از پیروزی را تعریف می‌کند: موفقیت محدود (تضعیف نظامی)، موفقیت قابل‌توجه (یک توافق که این توان را مهار کند)، و «پیروزی کامل» که به‌معنای پایان جمهوری اسلامی است. خود او طرفدار سناریوی سوم است و یک مسیر سه‌مرحله‌ای برای آن ارائه می‌دهد: ابتدا تضعیف نظامی، سپس از کار انداختن دستگاه سرکوب (سپاه، بسیج و نیروهای امنیتی)، و در نهایت حمایت از مردم برای ایجاد قیام داخلی و سقوط حکومت. در تحلیل او، رابطه آمریکا و اسرائیل بسیار نزدیک و هماهنگ است، اما اهدافشان کاملاً یکسان نیست. آمریکا بیشتر به دنبال تضعیف ایران و رسیدن به یک توافق است، در حالی که اسرائیل جمهوری اسلامی را یک تهدید وجودی می‌داند و به حذف کامل این تهدید تمایل دارد، حتی اگر به تغییر رژیم منجر شود. دوبوویتز توضیح می‌دهد که اسرائیل برای آمریکا نقش یک اهرم فشار در مذاکرات را دارد. او از یک استعاره مهم استفاده می‌کند و می‌گوید اسرائیل مانند یک «سگ جنگی روی قلاده» است. یعنی در دوره ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ (Donald Trump)، اسرائیل عملاً تحت کنترل آمریکا عمل می‌کند و در صورت دستور واشینگتن، عملیات خود را متوقف می‌کند. اما این وضعیت دائمی نیست و در آینده، با تغییر رئیس‌جمهور آمریکا، ممکن است این «قلاده» شل شود و اسرائیل مسیر مستقل‌تری در پیش بگیرد. در همین راستا، او نسبت به آینده روابط آمریکا و اسرائیل هشدار می‌دهد. اگر این جنگ طولانی، پرهزینه یا ناموفق تلقی شود، ممکن است افکار عمومی آمریکا علیه اسرائیل تغییر کند و این می‌تواند به تضعیف اتحاد دو کشور منجر شود. او این را یک ریسک واقعی می‌داند که حتی ممکن است به نوعی پیش‌گویی خودمحقق‌شونده تبدیل شود. در مورد اهداف اسرائیل، دوبوویتز تأکید می‌کند که این کشور پس از تجربه‌هایی مانند حملات اخیر، به این نتیجه رسیده که جمهوری اسلامی یک تهدید وجودی است و باید این تهدید را به‌طور کامل از بین برد. به همین دلیل، حتی اگر آمریکا به دنبال توافق باشد، اسرائیل تمایل بیشتری به ادامه مسیر تا سطح تغییر رژیم دارد. در مقابل، او توضیح می‌دهد که چرا ترامپ به دنبال تغییر رژیم نیست. به گفته او، ترامپ یک معامله‌گر است و ترجیح می‌دهد جنگ را با یک توافق پایان دهد. اهداف او محدود به مهار برنامه هسته‌ای، موشکی و نظامی ایران است و نمی‌خواهد وارد یک جنگ پرهزینه و بلندمدت شود، به‌ویژه با توجه به فشارهای اقتصادی و سیاسی داخلی. یکی از بخش‌های مهم تحلیل او، «محاسبه خامنه‌ای» است. به گفته دوبوویتز، علی خامنه‌ای (Ali Khamenei) بر این باور بود که می‌تواند زمان بخرد: با گرفتن یک توافق موقت از ترامپ، دریافت منابع مالی، و سپس بازسازی تدریجی توان نظامی و هسته‌ای تا زمانی که ترامپ از قدرت کنار برود. در این سناریو، ایران پس از پایان دوره ترامپ می‌توانست بدون نگرانی از واکنش آمریکا، به یک قدرت منطقه‌ای حتی نزدیک به سطح ابرقدرت تبدیل شود و کنترل عملی بر هرمز پیدا کند. او همچنین به نقش و محاسبات محمدباقر قالیباف (Mohammad-Bagher Ghalibaf) اشاره می‌کند و او را به‌عنوان یکی از چهره‌های کلیدی در ساختار قدرت جدید ایران پس از تضعیف یا حذف برخی رهبران ارشد معرفی می‌کند. به گفته دوبوویتز، قالیباف در موقعیتی قرار دارد که باید بین دو گزینه تصمیم بگیرد: یا با ترامپ به یک توافق برسد و از تشدید درگیری جلوگیری کند، یا مسیر تقابل را ادامه دهد و ریسک حرکت آمریکا و اسرائیل به سمت استراتژی تغییر رژیم را بپذیرد. این انتخاب، به‌زعم او، می‌تواند تعیین‌کننده مسیر آینده نظام باشد. در همین چارچوب، دوبوویتز درباره «بعد از ترامپ» هشدار می‌دهد. او معتقد است که ممکن است رئیس‌جمهور بعدی آمریکا تمایلی به مقابله نظامی با ایران نداشته باشد. در آن صورت، اگر ایران فرصت بازسازی پیدا کند، می‌تواند در چند سال آینده دوباره قدرت بگیرد و حتی بدون جنگ، فقط با تهدید، کنترل تنگه هرمز و بازار انرژی جهانی را به دست بگیرد.

این مقاله توسط **یوآو گالانت**، وزیر دفاع پیشین اسرائیل، نوشته شده و یک تحلیل-توصیه نظامی درباره نحوه پایان دادن به جنگ با ایران ارائه می‌دهد. او استدلال می‌کند که اگرچه آمریکا و اسرائیل در میدان نظامی به دستاوردهای مهمی رسیده‌اند—از جمله تضعیف زیرساخت‌های هسته‌ای، کاهش توان موشکی و آسیب به ساختار فرماندهی ایران—اما ایران با انتقال میدان جنگ به حوزه اقتصاد جهانی، توازن را تغییر داده است. با ایجاد اختلال در تنگه هرمز، ایران توانسته جریان انرژی جهانی را مختل کند و هزینه‌های جنگ را به کل دنیا منتقل کند، به‌گونه‌ای که برتری نظامی به‌تنهایی برای حل بحران کافی نیست. گالانت برای توضیح این وضعیت، تحلیل خود را بر پایه سه عامل کلیدی درباره تنگه هرمز بنا می‌کند. نخست، «محیط» است: تنگه هرمز گذرگاهی باریک، شلوغ و احتمالاً مین‌گذاری‌شده است که کشتی‌ها را مجبور می‌کند در مسیرهای محدود و نزدیک به سواحل ایران حرکت کنند و در نتیجه در معرض تهدید مستقیم قرار بگیرند. دوم، «توانایی‌های دشمن» است: ایران می‌تواند از یک سیستم چندلایه شامل موشک‌ها، پهپادها، مین‌های دریایی و قایق‌های تندرو در امتداد حدود ۱۰۰ مایل خط ساحلی خود استفاده کند، به‌گونه‌ای که حتی با وجود تضعیف نسبی، همچنان تهدیدی پایدار ایجاد می‌کند. سوم، «محدودیت‌های خودی» است: کشتی‌ها غیرنظامی هستند و تصمیم‌گیری در مورد حرکت آن‌ها به شرکت‌ها، بیمه‌گران و خدمه بستگی دارد، و حتی یک حمله می‌تواند کل جریان حمل‌ونقل را متوقف کند. نتیجه این تحلیل این است که مشکل هرمز صرفاً نظامی نیست، بلکه ترکیبی از جغرافیا، توان دشمن و رفتار بازار است. بر اساس این منطق، گالانت استدلال می‌کند که برای پایان دادن به بحران، باید «محاسبه استراتژیک ایران» تغییر کند، نه اینکه صرفاً سلاح‌های آن هدف قرار گیرند. پیشنهاد اصلی او تمرکز بر جزیره خارک است—مرکز اصلی صادرات نفت ایران و ستون فقرات اقتصادی رژیم. اما نکته کلیدی در توصیه او این است که این زیرساخت نباید فقط نابود شود، بلکه باید تصرف و کنترل شود تا به یک اهرم فشار تبدیل گردد؛ به این معنا که ایران تنها در صورت پذیرش شرایط آمریکا—مانند بازگشایی تنگه هرمز و محدودیت‌های هسته‌ای—بتواند صادرات نفت خود را از سر بگیرد. مقاله همچنین به پیامدهای داخلی چنین اقدامی اشاره می‌کند. قطع درآمد نفتی می‌تواند اقتصاد ایران را دچار بحران شدید کند، باعث کاهش ارزش پول، کمبود سوخت و نارضایتی گسترده شود. گالانت به این نکته اشاره دارد که چنین فشاری می‌تواند احتمال اعتراضات مردمی را افزایش دهد، زیرا رژیم بدون منابع مالی قادر به کنترل شرایط داخلی نخواهد بود. بنابراین، فشار اقتصادی خارجی و نارضایتی داخلی می‌توانند هم‌زمان عمل کرده و موقعیت حکومت را تضعیف کنند. در نهایت، نتیجه‌گیری مقاله این است که جنگ به یک نقطه تعیین‌کننده رسیده است. ادامه وضعیت فعلی تنها به فرسایش منجر می‌شود، در حالی که ایران همچنان اهرم فشار خود بر اقتصاد جهانی را حفظ می‌کند. بنابراین، یا ایران باید شرایط آمریکا را بپذیرد، یا آمریکا باید با یک اقدام قاطع—مانند تصرف جزیره خارک—این اهرم را از بین ببرد و مسیر پایان جنگ را تعیین کند. جمع‌بندی گالانت روشن است: این یک لحظه تعیین‌کننده است و اگر قرار است اقدام decisive انجام شود، زمان آن اکنون است. https://generalyoavgallant.substack.com/p/now-or-never-how-to-finish-the-job

این مقاله رد هارتص توضیح می‌دهد که جنگ کنونی میان ایران و اسرائیل، هرچند به‌ظاهر محصول تصمیمات دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو است، اما ریشه در دهه‌ها آمادگی، رقابت و دشمنی ساختاری دارد. هر دو طرف—اسرائیل و ایران—سال‌ها در حال توسعه توان نظامی، شبکه‌های نیابتی و سناریوهای تقابل بوده‌اند، به‌گونه‌ای که وقوع چنین جنگی حتی بدون این رهبران نیز قابل تصور بود. بنابراین جنگ، نه یک تصمیم لحظه‌ای، بلکه نتیجه یک مسیر طولانی و انباشته از تنش‌های تاریخی است. دکترین امنیتی سنتی اسرائیل که از زمان دیوید بن‌گوریون شکل گرفت بر سه اصل استوار بود: بازدارندگی، هشدار زودهنگام و پایان سریع جنگ در خاک دشمن. این دکترین بر این فرض بنا شده بود که اسرائیل به‌دلیل اندازه و جمعیت محدود، توان جنگ‌های طولانی را ندارد و باید از درگیری‌های فرسایشی اجتناب کند. تجربه‌های تاریخی مانند بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ و جنگ لبنان در سال ۱۹۸۲ نشان داد که هرگاه اسرائیل از این چارچوب خارج شده و به اهداف بلندپروازانه‌تری مانند تغییر رژیم یا بازطراحی منطقه روی آورده، با شکست‌های استراتژیک و هزینه‌های سنگین مواجه شده است. نتیجه‌ای که در میان بسیاری از رهبران اسرائیل شکل گرفت این بود که هدف باید «مهار» تهدیدها باشد، نه نابودی کامل آن‌ها. در مواجهه با ایران، این دکترین با چالش جدی روبه‌رو شد. «دکترین بگین» که بر جلوگیری از دستیابی دشمنان به سلاح هسته‌ای تأکید داشت، در عراق و سوریه اجرا شد، اما در مورد ایران به‌دلیل گستردگی و پراکندگی برنامه هسته‌ای و توان پاسخ‌گویی آن، کارایی کمتری داشت. در اینجا دیدگاه مئیر داگان، رئیس پیشین موساد، اهمیت پیدا می‌کند. او گفته بود: «اگر یک دیکتاتور پول و دانشمندان داشته باشد، نمی‌توان برای همیشه او را از دستیابی به سلاح هسته‌ای بازداشت.» منظور داگان این نبود که باید ایران را رها کرد، بلکه برعکس، او معتقد بود باید به‌طور مداوم و از طریق ابزارهایی مانند عملیات مخفیانه، فشار اطلاعاتی و اقدامات محدود، برنامه هسته‌ای ایران را عقب نگه داشت. دلیل مخالفت او با جنگ مستقیم این بود که چنین حمله‌ای تنها می‌تواند برنامه هسته‌ای را برای مدت کوتاهی (مثلاً یک یا دو سال) به تأخیر بیندازد، در حالی که هزینه‌های بسیار بالایی—از جمله جنگ منطقه‌ای و تنش با آمریکا—به همراه خواهد داشت. از نظر او، مهار بلندمدت یک راهبرد واقع‌بینانه‌تر از جنگ تمام‌عیار بود. ، حمله ۷ اکتبر است که نشان داد دکترین سنتی اسرائیل در عمل دچار شکست شده است: بازدارندگی نتوانست مانع حمله شود، هشدار زودهنگام ناکارآمد بود، و اسرائیل در یک جنگ طولانی گرفتار شد—چیزی که دقیقاً برخلاف اصول این دکترین بود. در این شرایط، دکترین بنیامین نتانیاهو دچار تغییر اساسی شد. پیش از ۷ اکتبر، رویکرد او عمدتاً بر مهار ایران از طریق فشار اقتصادی، تهدید نظامی و اقدامات غیرمستقیم استوار بود. اما پس از این حمله، او به‌سمت یک رویکرد تهاجمی‌تر حرکت کرد و هدف «تغییر نقشه خاورمیانه» را مطرح کرد، که در عمل به معنای تلاش برای تضعیف شدید یا حتی تغییر رژیم در ایران است. این تغییر نشان‌دهنده فاصله گرفتن از دکترین سنتی اسرائیل و حرکت به‌سمت اهدافی بسیار بلندپروازانه‌تر و پرریسک‌تر است. در نهایت، مقاله نتیجه می‌گیرد که نتانیاهو اکنون در حال انجام یک قمار استراتژیک بزرگ است. اگر این رویکرد موفق شود و بدون ایجاد بحران انرژی جهانی به تضعیف یا سقوط رژیم ایران منجر شود، می‌تواند ادعا کند که واقعاً نقشه خاورمیانه را تغییر داده است. اما تجربه تاریخی اسرائیل نشان می‌دهد که چنین اهدافی به‌ندرت محقق می‌شوند. بنابراین، اگر این استراتژی شکست بخورد، نه‌تنها ایران باقی خواهد ماند، بلکه هزینه‌های اقتصادی، امنیتی و سیاسی گسترده‌ای به اسرائیل و منطقه تحمیل خواهد شد که ممکن است تا سال‌ها ادامه داشته باشد https://www.haaretz.com/israel-news/israel-security/2026-03-25/ty-article-magazine/.premium/in-iran-the-netanyahu-doctrine-is-now-facing-its-ultimate-test/0000019d-204b-d7c1-a59f-ee5ba7150000.

این مقاله توسط استیون ام. والت نوشته شده است؛ او یکی از برجسته‌ترین نظریه‌پردازان روابط بین‌الملل در جهان و از چهره‌های اصلی مکتب رئالیسم است. در این مقاله، والت استدلال می‌کند که ایالات متحده—به‌ویژه در دوره دوم ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ—به‌سمت رفتاری حرکت کرده که آن را شبیه یک «دولت یاغی» کرده است؛ یعنی کشوری که همچنان بسیار قدرتمند است اما این قدرت را به‌صورت غیرقابل پیش‌بینی، خودمحور و بی‌توجه به هنجارهای بین‌المللی به کار می‌گیرد. از نظر او، جنگ ایران این وضعیت را آشکار کرده و نشان داده که آمریکا نه قادر به حل کامل بحران است و نه آن را به‌درستی مدیریت می‌کند. این وضعیت با ترکیب سیاست‌های داخلی تضعیف‌کننده، ضعف در رهبری، و فرسایش نهادهای سیاست خارجی تشدید شده و باعث کاهش اعتماد جهانی به آمریکا شده است. والت برای توضیح این روند، چند عامل کلیدی را مطرح می‌کند. نخست اینکه آمریکا همچنان قدرت بالایی دارد، اما در حال دنبال کردن سیاست‌هایی است که در بلندمدت آن را تضعیف می‌کند، مانند حمایت‌گرایی اقتصادی، حمله به نهادهای علمی، دشمنی با مهاجران و هزینه‌های نظامی ناکارآمد. دوم اینکه آمریکا به یک «هژمون شکارچی» تبدیل شده است که روابط را به‌صورت صفرجمعی می‌بیند و از موقعیت برتر خود برای فشار بر دیگران استفاده می‌کند. سوم اینکه کیفیت تصمیم‌گیری در سیاست خارجی کاهش یافته و اشتباهات مکرر باعث شده اعتماد جهانی به آمریکا آسیب ببیند. در کنار این موارد، قطبی‌شدن داخلی و تضعیف نهادهای حرفه‌ای نیز باعث شده تعهدات آمریکا از نظر دیگر کشورها غیرقابل اعتماد به نظر برسد. در پاسخ به این وضعیت، والت مجموعه‌ای از گزینه‌های استراتژیک را برای سایر کشورها مطرح می‌کند. نخست، «موازنه‌سازی» است؛ یعنی کشورها از طریق ائتلاف‌ها یا تقویت توان خود، قدرت آمریکا را مهار کنند. نمونه‌های آن شامل همکاری روسیه و چین، یا حتی بحث درباره توسعه بازدارندگی هسته‌ای در کشورهایی مانند ژاپن و کره جنوبی است. دوم، «همراهی با آمریکا» است که برخی کشورها مانند اسرائیل یا عربستان برای بهره‌برداری از حمایت آمریکا انتخاب می‌کنند، هرچند این گزینه ریسک بالایی دارد. سوم، «دستکاری سیاست آمریکا» است؛ یعنی کشورها از طریق لابی‌گری یا روابط سیاسی و اقتصادی تلاش کنند تصمیمات واشنگتن را به نفع خود شکل دهند—مانند نقش برخی بازیگران منطقه‌ای در جهت‌دهی به سیاست‌های آمریکا. گزینه چهارم، «کاهش وابستگی» است که در آن کشورها تلاش می‌کنند روابط اقتصادی و سیاسی خود را متنوع کنند تا کمتر به آمریکا وابسته باشند؛ مانند توافق‌های تجاری جدید میان کانادا، اروپا و سایر کشورها پس از سیاست‌های تجاری ترامپ. گزینه پنجم، «مقاومت یا تعلل» است که شامل اجرای ناقص یا تأخیری خواسته‌های آمریکا می‌شود، مانند عدم همکاری کامل برخی متحدان ناتو در پروژه‌ها یا وعده‌های تحقق‌نیافته افزایش بودجه دفاعی. در نهایت، گزینه ششم «تخریب وجهه آمریکا» است، که در آن کشورها تلاش می‌کنند تصویر آمریکا را به‌عنوان کشوری غیرقابل اعتماد و خطرناک نشان دهند و از کاهش قدرت نرم آن بهره ببرند. در جمع‌بندی، والت تأکید می‌کند که این استراتژی‌ها می‌توانند یکدیگر را تقویت کنند و به‌تدریج منجر به کاهش نفوذ آمریکا شوند. پیام اصلی او این است که یک قدرت بزرگ اگر بدون خویشتنداری و بدون احترام به قواعد بین‌المللی عمل کند، نه‌تنها اعتماد دیگران را از دست می‌دهد، بلکه آن‌ها را به سمت ایجاد ائتلاف‌هایی برای مهار خود سوق می‌دهد. به‌عبارت دیگر، بزرگ‌ترین تهدید برای جایگاه جهانی آمریکا، نه دشمنان خارجی، بلکه نحوه استفاده خود این کشور از قدرتش است. https://foreignpolicy.com/2026/03/26/united-states-trump-rogue-state-iran/?tpcc=recirc_latest062921

مهرزاد بروجردی: نسخه کامل کتاب انگلیسی من با عنوان «ایران پس از انقلاب: یک راهنمای سیاسی» به‌صورت رایگان در دسترس است: https://irandataportal.syr.edu/postrevolutionary-iran این کتاب شامل بیش از ۲۵۰۰ زندگی‌نامه از نخبگان سیاسی و همچنین مجموعه‌ای گسترده از داده‌ها درباره سیاست ایران پس از ۱۳۵۷—از جمله نهادها، انتخابات و شبکه‌ها—است.