lil ‘ verbena یونا
الذهاب إلى القناة على Telegram
lucky girl ’s station jellyous 𓇢 𓆸 @pi1nbot magic is calling you
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
277
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from Shingétsu 🔒
⟡ : درود، امیدوارم حالتون بهتر باشه
این دوتا ادیــتو همراه این پیام فورڪنید ، یک یا دو پست مشــخص ڪنید ازتون فـور ڪنم.⟢ 🥟
Repost from N/a
من همانا هستم که به او میگفتند بی رمق و پژمرده..
خسته و رنجور در کنج اتاقک نشسته است و درد هایش را با پنجره در میان می نهد. میگفتند حرف عشق و عاشقی نزنید او خشمگین میشود.. عشق را چه است دگر؟همان که کم عقلان درگیرش میشوند؟ لیکن متوجه حرف های خودش نمیشد،چندین مدت بعد فهمید عشق و عاشقی چه است و به چه درد میخورد. هنگامی که سپیده دم شده است و کنار دریا پرسه میزد،میتوان گمان کرد چه شده است؟ به سمتش گام برداشت... برخلاف اوقات قبل این بار او بود که مکالمه را آغاز میکرد. -به عشق در نگاه اول اعتقاد داری؟.. سونو پاسخ داد: /امم..شاید...برایم چیزی نمایان نیست،تصمیم گیری سخت است..بله یا خیر؟ همان دم با حس گرمایی کل وجودش با آتش آغوشش گرم شد،و عشقی مانند هیزم سوخته دوباره جان گرفت.. گویا هیزم قبلا سوخته بوده است و الان به ادامه آن میپردازد.. و بوسهی او بر ترقوهاش باغچهی رویش گلهای صورتی و آبی بود که در تاریکی همیشگی گیر افتاده بود،و آزاد شد...همانند کبوتری در قلب هردو،همانند سخن نهفته در خلأ.. خلأ ایی که برای هردو جاودانه بود..ولی آن دو با پر کردن خلأ ها با هر بوسه ایی که باران عاشقانه ازش چکه میکرد آن را به مرز لبریز شدن میبردند. ~چه زیبا گفتی سونگهون..درست است،تو حتی نمیدانستی عشق چه است.. منم همانطور،منم همانطور مانند تو بودم.. تنها بودم..تا وقتی که بومگیو را دیدم،او قناری صورتی نسبتا شادی بود، و من آبی غمگین،که در سیاهی دروغ گیر کرده بودم،اما زمانی که با او آشنا شدم ساعت متوقف شد،جهان فرو ریخت و جهان دیگری به من روی کرد.. سونگهون،این را از طرف خودم..تهیون،به تو میگویم.. عشق مثل نبض است؛ تا هست، زندگی جریان دارد. پس بدان این واژه ای سطحی نیست..عشق همان دریاست؛ بیآن، کویری خشک میشوی، و با آن، ذرهای از خودت در موجها حل میشود... آن را سبک نشمار؛پس قدرش را بدان!.. .
