ar
Feedback
تَناجی

تَناجی

الذهاب إلى القناة على Telegram

هیچ مگر هلالِ سوزانِ چند حرف بر بالای جهان‌

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
202
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-430 أيام

جاري تحميل البيانات...

القنوات المماثلة
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
سحابة العلامات
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
مايو '26
مايو '26
+2
في 0 قنوات
أبريل '26
+210
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
13 مايو0
12 مايو+1
11 مايو+1
10 مايو0
09 مايو0
08 مايو0
07 مايو0
06 مايو0
05 مايو0
04 مايو0
03 مايو0
02 مايو0
01 مايو0
منشورات القناة
ما از جان‌های خودمان هم بی‌خبریم، تا چه رسد به جان‌های دیگران. آدم‌ها تمام طول راه را دستادست هم نمی‌روند. جنگلی بکر در نهاد هرکسی هست؛ برفستانی که حتی نشان از ردپای پرنده‌ها ندارد. تنها ره می‌سپاریم و چه بهتر. آخر چه‌کسی تحمل این را دارد که همیشه با او همدلی کنند، همیشه همراهش باشند، همیشه درکش کنند؟ — ویرجینیا وُلف. «درباب بیماربودن». ترجمهٔ تناجی We do not know our own souls, let alone the souls of others. Human beings do not go hand in hand the whole stretch of the way. There is a virgin forest in each; a snowfield where even the print of birds' feet is unknown. Here we go alone, and like it better so. Always to have sympathy, always to be accompanied, always to be understood would be intolerable. — Virginia Woolf. "On Being Ill". 1925 🎬 Theo Angelopoulos. Ulysses' Gaze. 1995

2
ما از جان‌های خودمان هم بی‌خبریم، تا چه رسد به جان‌های دیگران. آدم‌ها تمام طول راه را دستادست هم نمی‌روند. جنگلی بکر در نهاد
ما از جان‌های خودمان هم بی‌خبریم، تا چه رسد به جان‌های دیگران. آدم‌ها تمام طول راه را دستادست هم نمی‌روند. جنگلی بکر در نهاد هرکسی هست؛ برفستانی که حتی نشان از ردپای پرنده‌ها ندارد. اینجا تنها ره می‌سپاریم و چه بهتر. آخر چه‌کسی تحمل این را دارد که همیشه با او همدلی کنند، همیشه همراهش باشند، همیشه درکش کنند؟ — ویرجینیا وُلف. «دربارۀ بیماربودن». ترجمهٔ تناجی We do not know our own souls, let alone the souls of others. Human beings do not go hand in hand the whole stretch of the way. There is a virgin forest in each; a snowfield where even the print of birds' feet is unknown. Here we go alone, and like it better so. Always to have sympathy, always to be accompanied, always to be understood would be intolerable. — Virginia Woolf. "On Being Ill". 1925 🎬 Theo Angelopoulos. Ulysses' Gaze. 1995
1
3
۲۸ نوامبر ۱۹۸۶ (۷ آذر ۱۳۶۵) دیگر عربستان سعودی هم واسطۀ فروش اسلحه و آشتی سران جمهوری اسلامی و سران امریکا بود. بعد از اسرائیل و فرانسه و انگلیس و آلمان و همۀ دیگران چشممان به این‌یکی روشن. تنها عراق باقی مانده که لابد چند وقت بعد تقّش درمی‌آید که از اول جنگ به ایران اسلحه می‌فروخته! چه خرتوخر عجیبی! همه آلوده‌اند و همه دروغ می‌گویند. دوروئی سکۀ رایجی است که همه‌جا خریدار دارد. دل آدم از این خبرها بهم می‌خورد. گاه حس می‌کنم همین‌طور که پشت میز کار نشسته‌ام دارم بالا می‌آورم. شاهرخ مسکوب. روزها در راه
70
4
Mozart - Maurerische Trauermusik K.477 - frogpitt (4).mp3
81
5
به گوش خود خواهید شنید، اما هرگز نخواهید فهمید؛ به چشم خود خواهید دید، اما هرگز درک نخواهید کرد. زیرا دل این قوم سخت شده، گوش
به گوش خود خواهید شنید، اما هرگز نخواهید فهمید؛ به چشم خود خواهید دید، اما هرگز درک نخواهید کرد. زیرا دل این قوم سخت شده، گوش‌هایشان سنگین گشته، و چشمان خود را بسته‌اند، تا مبادا با چشمانشان ببینند، و با گوش‌هایشان بشنوند — انجیل متی (۱۳: ۱۴-۱۵). ترجمۀ هزارۀ نو You will be ever hearing, but never understanding; you will be ever seeing, but never perceiving. This people's heart has become calloused; they hardly hear with their ears, and they have closed their eyes. Otherwise they might see with their eyes, hear with their ears — Matthew (13: 14-15) 🎬 Pier Paolo Pasolini. The Gospel According to Matthew (II vangelo secondo Matteo). 1964
138
6
وقتی کسی را با شکنجه می‌کشند رنج و درد زخم‌ها جسمانی است. و این عذاب جسمانی آدم را از عذاب روحی غافل می‌کند، به‌طوریکه تنها عذابی که می‌کشد از همان زخم‌هاست تا بمیرد. حال آنکه چه‌بسا درد بزرگ، رنجی که براستی تحمل‌ناپذیر است، از زخم نیست بلکه در این است که می‌دانی و به‌یقین می‌دانی که یک ساعت دیگر، بعد ده دقیقۀ دیگر، بعد نیم دقیقۀ دیگر، بعد همین حالا، در همین آن روحت از تنت جدا می‌شود و دیگر انسان نیستی و ابداً چون‌وچرایی هم ندارد. بزرگ‌ترین درد همین است که چون‌وچرایی ندارد. در این است که سرت را می‌گذاری درست زیر تیغ و صدای غژغژ فرودآمدن آن را می‌شنوی و همین ربع ثانیه از همه وحشتناک‌تر است. می‌دانید، این حرف‌ها از خیال‌پردازی من نیست. خیلی‌ها همین حرف‌ها را زده‌اند. من به این اعتقاد دارم، به‌قدری که رک‌وراست می‌گویم: مجازات اعدام به گناه آدم‌کشی به‌مراتب وحشتناک‌تر از خود آدم‌کشی است. کشته‌شدن به حکم دادگاه به‌قدری هولناک است که هیچ تناسبی با کشته‌شدن به دست تبهکاران ندارد. آن کسی که مثلاً شب، در جنگل یا به هر کیفیتی به دست دزدان کشته می‌شود تا آخرین لحظه امیدوار است که به‌طریقی نجات یابد، هیچ حرفی در این نیست. مواردی بوده است که کسی که سرش را گوش تا گوش می‌بریده‌اند هنوز دلش به فکر فرار گرم بوده یا التماس می‌کرده است که از خونش بگذرند. حال آنکه اینجا همین امیدی که تا آخرین دم دل را گرم می‌دارد و مرگ را ده بار آسان‌تر می‌کند بی‌چون‌وچرا از محکوم گرفته می‌شود. اینجا حکم صادر شده و همین که حکم است و قطعی است و اجباری است هولناک‌ترین عذاب است و بدتر از آن چیزی نیست. سربازی را در میدان جنگ جلو توپ بگذارید و شلیک کنید. او تا آخرین لحظه امیدوار است. ولی حکم «قطعی» اعدامِ همین سرباز را برایش بخوانید، از وحشت ناامیدی دیوانه می‌شود یا به گریه می‌افتد. چه‌کسی گفته است که انسان قادر است چنین عذابی را تحمل کند و دیوانه نشود؟ این تجاوز ناهنجار و بی‌حاصل برای چه؟ شاید باشد کسی که حکم اعدامش را برایش خوانده باشند و عذابش داده باشند و بعد گفته باشند: «برو، گناهت بخشوده شد!» شاید چنین کسی می‌توانست آنچه کشیده است وصف کند. آنچه مسیح گفته در خصوص همین عذاب و همین وحشت سیاه بوده است. نه، انسان را نباید این‌طور شکنجه کرد. — فیودور داستایفسکی. ابله. ترجمۀ سروش حبیبی ... если, например, пытка; при этом страдания и раны, мука телесная, и, стало быть, все это от душевного страдания отвлекает, так что одними только ранами и мучаешься, вплоть пока умрешь. А ведь главная, самая сильная боль, может, не в ранах, а вот, что вот знаешь наверно, что вот через час, потом через десять минут, потом через полминуты, потом теперь, вот сейчас - душа из тела вылетит, и что человеком уж больше не будешь, и что это уж наверно; главное то, что наверно. Вот как голову кладешь под самый нож и слышишь, как он склизнет над головой, вот эти-то четверть секунды всего и страшнее. Знаете ли, что это не моя фантазия, а что так многие говорили? Я до того этому верю, что прямо вам скажу мое мнение. Убивать за убийство несоразмерно большее наказание, чем самое преступление. Убийство по приговору несоразмерно ужаснее, чем убийство разбойничье. Тот, кого убивают разбойники, режут ночью, в лесу или какнибудь, непременно еще надеется, что спасется, до самого последнего мгновения. Примеры бывали, что уж горло перерезано, а он еще надеется, или бежит, или просит. А тут, всю эту последнюю наде жду, с которою умирать в десять раз легче, отнимают наверно; тут приговор, и в том, что наверно не избегнешь, вся ужасная-то мука и сидит, и сильнее этой муки нет на свете. Приведите и поставьте солдата против самой пушки на сражении и стреляйте в него, он еще все будет надеяться, но прочтите этому самому солдату приговор наверно, и он с ума сойдет или заплачет. Кто сказал, что человеческая природа в состоянии вынести это без сумасшествия? Зачем такое ругательство, безобразное, ненужное, напрасное? Может быть, и есть такой человек, которому прочли приговор, дали помучиться, а потом сказали: «Ступай, тебя прощают». Вот эдакой человек, может быть, мог бы рассказать. Об этой муке и об этом ужасе и Христос говорил. Нет, с человеком так нельзя поступать! — Федор Достоевский. Идиот. 1869
154
7
André Masson Returning from the execution 1937
André Masson Returning from the execution 1937
74
8
مهم این است که نگذاریم آلمانی‌ها یک لحظه هم با خودفریبی و تسلیم و رضا به زندگی‌شان ادامه دهند. باید فشار واقعیت را با افزودن آگاهی از آن فشار شدیدتر کرد، شرم را باید با علنی‌کردنش شرم‌آورتر کرد. باید نشان داد تک‌تک حوزه‌های جامعۀ آلمان در حکم شرمگاهِ آن جامعه‌اند: این روابط سنگ‌شده را باید وادار به رقصیدن کرد، آن‌هم با خواندنِ آهنگ خود آن روابط برایشان! باید به مردم یاد داد از خودشان وحشت کنند تا شهامت یابند. با این کار یکی از نیازهای مبرم ملت آلمان برآورده خواهد شد، و نیازهای ملت‌ها خود همان علت غاییِ برآوردن آنهاست. — کارل مارکس. نقد فلسفۀ حق هگل. ترجمۀ صالح نجفی مارکس در دسامبر ۱۸۴۳ و ژانویۀ ۱۸۴۴ مقاله‌ای عالی نوشت که قرار بود مقدمۀ رساله‌ای شود در نقد فلسفۀ حق هگل. آن رساله هرگز نوشته نشد. مقدمه‌اش اما یکی از تکان‌دهنده‌ترین نوشته‌های به‌جامانده از مارکس است. مارکس جوان از تثلیث رهایی‌بخشِ شرم-وحشت-شهامت سخن می‌گوید... Es handelt sich darum, den Deutschen keinen Augenblick der Selbsttäuschung und der Resignation zu gönnen. Man muß den wirklichen Druck noch drückender machen, indem man ihm das Bewußtsein des Drucks hinzufügt, die Schmach noch schmachvoller, indem man sie publiziert. Man muß jede Sphäre der deutschen Gesellschaft als die partie honteuse |den Schandfleck| der deutschen Gesellschaft schildern, man muß diese versteinerten Verhältnisse dadurch zum Tanzen zwingen, daß man ihnen ihre eigne Melodie vorsingt! Man muß das Volk vor sich selbst erschrecken lehren, um ihm Courage zu machen. Man erfüllt damit ein unabweisbares Bedürfnis des deutschen Volks, und die Bedürfnisse der Völker sind in eigner Person die letzten Gründe ihrer Befriedigung. — Karl Marx, Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie. Einleitung. Dezember 1843-Januar 1844.
109
9
مهم این است که نگذاریم آلمانی‌ها یک لحظه هم با خودفریبی و تسلیم و رضا به زندگی‌شان ادامه دهند. باید فشار واقعیت را با افزودن آگاهی از آن فشار شدیدتر کرد، شرم را باید با علنی‌کردنش شرم‌آورتر کرد. باید نشان داد تک‌تک حوزه‌های جامعۀ آلمان در حکم شرمگاهِ آن جامعه‌اند: این روابط سنگ‌شده را باید وادار به رقصیدن کرد، آن‌هم با خواندنِ آهنگ خود آن روابط برایشان! باید به مردم یاد داد از خودشان وحشت کنند تا شهامت یابند. با این کار یکی از نیازهای مبرم ملت آلمان برآورده خواهد شد، و نیازهای ملت‌ها خود همان علت غاییِ برآوردن آنهاست. — کارل مارکس. نقد فلسفۀ حق هگل. ترجمۀ صالح نجفی مارکس در دسامبر ۱۸۴۳ و ژانویۀ ۱۸۴۴ مقاله‌ای عالی نوشت که قرار بود مقدمۀ رساله‌ای شود در نقد فلسفۀ حق هگل. آن رساله هرگز نوشته نشد. مقدمه‌اش اما یکی از تکان‌دهنده‌ترین نوشته‌های به‌جامانده از مارکس است. مارکس جوان از تثلیث رهایی‌بخشِ شرم-وحشت-شهامت سخن می‌گوید... Es handelt sich darum, den Deutschen keinen Augenblick der Selbsttäuschung und der Resignation zu gönnen. Man muß den wirklichen Druck noch drückender machen, indem man ihm das Bewußtsein des Drucks hinzufügt, die Schmach noch schmachvoller, indem man sie publiziert. Man muß jede Sphäre der deutschen Gesellschaft als die partie honteuse |den Schandfleck| der deutschen Gesellschaft schildern, man muß diese versteinerten Verhältnisse dadurch zum Tanzen zwingen, daß man ihnen ihre eigne Melodie vorsingt! Man muß das Volk vor sich selbst erschrecken lehren, um ihm Courage zu machen. Man erfüllt damit ein unabweisbares Bedürfnis des deutschen Volks, und die Bedürfnisse der Völker sind in eigner Person die letzten Gründe ihrer Befriedigung. — Karl Marx, Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie. Einleitung. Dezember 1843-Januar 1844.
1
10
مهم این است که نگذاریم آلمانی‌ها یک لحظه هم با خودفریبی و تسلیم و رضا به زندگی‌شان ادامه دهند. باید فشار واقعیت را با افزودن آگاهی از آن فشار شدیدتر کرد، شرم را باید با علنی‌کردنش شرم‌آورتر کرد. باید نشان داد تک‌تک حوزه‌های جامعۀ آلمان در حکم شرمگاهِ آن جامعه‌اند: این روابط سنگ‌شده را باید وادار به رقصیدن کرد، آن‌هم با خواندنِ آهنگ خود آن روابط برایشان! باید به مردم یاد داد از خودشان وحشت کنند تا شهامت یابند. با این کار یکی از نیازهای مبرم ملت آلمان برآورده خواهد شد، و نیازهای ملت‌ها خود همان علت غاییِ برآوردن آنهاست. — کارل مارکس. «نقد فلسفۀ حق هگل». ترجمۀ صالح نجفی مارکس در دسامبر ۱۸۴۳ و ژانویۀ ۱۸۴۴ مقاله‌ای عالی نوشت که قرار بود مقدمۀ رساله‌ای شود در نقد فلسفۀ حق هگل. آن رساله هرگز نوشته نشد. مقدمه‌اش اما یکی از تکان‌دهنده‌ترین نوشته‌های به‌جامانده از مارکس است. مارکس جوان از تثلیث رهایی‌بخشِ شرم-وحشت-شهامت سخن می‌گوید... Es handelt sich darum, den Deutschen keinen Augenblick der Selbsttäuschung und der Resignation zu gönnen. Man muß den wirklichen Druck noch drückender machen, indem man ihm das Bewußtsein des Drucks hinzufügt, die Schmach noch schmachvoller, indem man sie publiziert. Man muß jede Sphäre der deutschen Gesellschaft als die partie honteuse |den Schandfleck| der deutschen Gesellschaft schildern, man muß diese versteinerten Verhältnisse dadurch zum Tanzen zwingen, daß man ihnen ihre eigne Melodie vorsingt! Man muß das Volk vor sich selbst erschrecken lehren, um ihm Courage zu machen. Man erfüllt damit ein unabweisbares Bedürfnis des deutschen Volks, und die Bedürfnisse der Völker sind in eigner Person die letzten Gründe ihrer Befriedigung. — Karl Marx, Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie. Einleitung. Dezember 1843-Januar 1844.
1
11
Whether or not Europe stands with us, whether or not your journalists do their jobs, whether or not your politicians demonstr
Whether or not Europe stands with us, whether or not your journalists do their jobs, whether or not your politicians demonstrate the courage to act, I will fight for my people and my country. Prince Reza Pahlavi. 24 Apr 2026
90
12
سیاسی‌ها، همراه با مثلث سبزها و اس‌اس‌ها در چهرهٔ ما ریشخند انتقام و لذت شرورانهٔ اولیای دم را می‌دیدند یا گمان می‌کردند که می‌بینند. همه‌شان بر سر این موضوع توافق داشتند و در نتیجه وحشی‌گری‌شان دوچندان شده بود. دیگر هیچ آلمانی‌یی نمی‌توانست فراموش کند که ما به طرف مقابل تعلق داریم، به جبههٔ بذرافشانان خوفناکی که آسمان آلمان را همچون اربابان شخم می‌زدند و بالاتر از آن بودند که بتوان در برابرشان دیوار دفاعی برافراشت، کسانی که تمام ساخته‌های آنان را منهدم و به مشتی آهن‌پاره بدل می‌کردند و هلاکت را هر روز به خانه‌های ایشان می‌آوردند، به خانه‌های تا دیروز امن مردم آلمان. ما ویران‌تر از آن بودیم که به‌راستی نگران چیزی باشیم. اندک کسانی که هنوز قوهٔ درک و فهم خود را از کف نداده بودند از بمباران‌ها امید و جان تازه‌ای یافتند ... — پریمو لوی. اگر این نیز انسان است. ترجمۀ سپاس ریوندی i politici, insieme con i triangoli verdi e le SS vedevano, o credevano di vedere, in ognuno dei nostri visi lo scherno della rivincita e la trista gioia della vendetta. Essi trovarono concordia in questo, e la loro ferocia raddoppio. Nessun tedesco poteva ormai dimenticare che noi eravamo dall'altra parte: dalla parte dei terribili seminatori che solcavano il cielo tedesco da padroni, al di sopra di ogni sbarramento, e torcevano il ferro vivo delle loro opere, portando ogni giorno la strage fin dentro alle loro case, nelle case mai prima violate del popolo tedesco. Quanto a noi, eravamo troppo distrutti per temere veramente. I pochi che ancora sapessero rettamente giudicare e sentire, trassero dai bombardamenti nuova forza e speranza ... — Primo Levi. Se questo è un uomo. 1947
122
13
اگر می‌شد از درون لاگر پیامی به‌سوی انسان‌های آزاد فرستاد، آن پیام چنین می‌بود: به‌هوش باشید که به‌رغم آزادی و به‌رغم زیستن د
اگر می‌شد از درون لاگر پیامی به‌سوی انسان‌های آزاد فرستاد، آن پیام چنین می‌بود: به‌هوش باشید که به‌رغم آزادی و به‌رغم زیستن در خانهٔ خود به آنچه اینجا بر ما تحمیل کرده‌اند دچار نیایید. — پریمو لوی. اگر این نیز انسان است. ترجمۀ سپاس ریوندی Se dall’interno dei Lager un messaggio avesse potuto trapelare agli uomini liberi, sarebbe stato questo: fate di non subire nelle vostre case ciò che a noi viene inflitto qui. — Primo Levi. Se questo è un uomo. 1947 🎬 Ingmar Bergman. Persona. 1966
113
14
آتش مانند پلک‌برهم‌زدنی یک لحظه از نظر ناپدید و دوباره پدیدار شد. از بیم آنکه مبادا تنها با یک نفس آن را خاموش کند، ایستاد. ولی آتش سر جایش بود. با نگرانی از دور به‌سویش رفت. حدود یک ربع طول کشید تا به نزدیکی‌اش رسید، و بعد جایی پنهان شد و به تماشایش ایستاد. آن جنبش کوچک، آن رنگ سفید و سرخ،  آتشی عجیب بود، چون برایش معنای دیگری داشت. نمی‌سوزاند؛ گرم می‌کرد. دست‌های زیادی را دید که به‌سوی گرمایش دراز شده بودند، دست‌هایی جدا از بازو، پنهان در تاریکی. بالای این دست‌ها، چهره‌هایی بی‌حرکت تنها با روشنایی آتش به حرکت درمی‌آمدند و تکان می‌خوردند و خاموش و روشن می‌شدند. تا به حال نمی‌دانست که آتش می‌تواند اینگونه باشد. در تمام عمر هرگز به ذهنش نرسیده بود که آتش می‌تواند، علاوه بر گرفتن و تصرف‌کردن، بخشنده هم باشد. حتی بوی این آتش هم فرق داشت. — ری بردبری. فارنهایت ۴۵۱. ترجمۀ مژده دقیقی The fire was gone, then back again, like a winking eye. He stopped, afraid he might blow the fire out with a single breath. But the fire was there and he approached warily, from a long way off. It took the better part of fifteen minutes before he drew very close indeed to it, and then he stood looking at it from cover. That small motion, the white and red color, a strange fire because it meant a different thing to him. It was not burning; it was warming! He saw many hands held to its warmth, hands without arms, hidden in darkness. Above the hands, motionless faces that were only moved and tossed and flickered with firelight. He hadn't known fire could look this way. He had never thought in his life that it could give as well as take. Even its smell was different. — Ray Bradbury. Fahrenheit 451. 1953
155
15
François Truffaut Fahrenheit 451 1970
François Truffaut Fahrenheit 451 1970
120
16
چُنین داد پاسخ فریدون که تخت نمانَد به کس جاودانه، نه بخت منم پورِ آن نیکبخت آبتین که ضحّاک بگرفت از ایران‌زمین ببرّم پی اَژد
چُنین داد پاسخ فریدون که تخت نمانَد به کس جاودانه، نه بخت منم پورِ آن نیکبخت آبتین که ضحّاک بگرفت از ایران‌زمین ببرّم پی اَژدَها را ز خاک بشویم جهان را ز ناپاک پاک — حکیم ابوالقاسم فردوسی. شاهنامه. گفتار اندر رفتن آفریدون به جنگ ضحّاک. ۴۰۰ ه‍.ق / ۳۸۸ ه‍.خ / ۱۰۱۰ م. تصحیح جلال خالقی مطلق 📷 شاهزاده رضا پهلوی بر مزار پدر بزرگوارشان شاهنشاه فقید ایران. ۸ مرداد ۱۴۰۱ (۳۰ ژوئیه ۲۰۲۲) July 30, 2022: HRH Crown Prince Reza and Family pay respects at the tomb of His Majesty The late Shah of Iran, laid to rest at the Al Rifai mosque in Cairo, Egypt
182
17
رنج راستین شور می‌بخشد. کسی که بر پشتۀ رنج خود بالا می‌رود رفعت بیشتری دارد. و معرکه است اینکه ما بیش از هرچیز در رنج، به عمق
رنج راستین شور می‌بخشد. کسی که بر پشتۀ رنج خود بالا می‌رود رفعت بیشتری دارد. و معرکه است اینکه ما بیش از هرچیز در رنج، به عمقی که باید، آزادی جان را احساس می‌کنیم. آزادی! کو کسی که این کلمه را درک کند—این کلمه‌ای است ژرف‌معنا، دی‌یوتیما! من صمیمانه نگرانم، بی‌اندازه رنجیده، امیدازدست‌داده و بی‌هدف، هیچ فخری برایم نمانده است و با این‌حال قدرتی در من است، قدرت شکست‌ناپذیری که با هراسی شیرین تا به عمق استخوان‌هایم را درمی‌نوردد... — فریدریش هُلدرلین. هیپِریون یا گوشه‌نشین در یونان. ترجمۀ محمود حدادی Der echte Schmerz begeistert. Wer auf sein Elend tritt, steht höher. Und das ist herrlich, daß wir erst im Leiden recht der Seele Freiheit fühlen. Freiheit! wer das Wort versteht – es ist ein tiefes Wort, Diotima. Ich bin so innigst angefochten, bin so unerhört gekränkt, bin ohne Hoffnung, ohne Ziel, bin gänzlich ehrlos, und doch ist eine Macht in mir, ein Unbezwingliches, das mein Gebein mit süßen Schauern durchdringt... — Friedrich Hölderlin. Hyperion. 1797 🎬 Theo Angelopoulos. Voyage to Cythera. 1984
201
18
بیانیه در حمایت و همبستگی با داریوش آشوری داریوش آشوری همراه با شهلا شفیق به‌تازگی با شاهزاده رضا پهلوی دیدار کردند. پس از این دیدار موجی از حمایت و ستایشِ ملّی پدید آمد. این دیدار تاریخی و نمادین است. نیم‌قرن فاصلهٔ کاذبِ «روشنفکران» و «پهلوی» با این دیدار فروریخت و فصلی تازه از همگرایی‌ و همبستگی در انقلابِ شیروخورشیدِ ایرانیان آغاز شد. داریوش آشوری در قامتِ یکی از نویسندگان و روشنفکرانِ شاخصِ ایرانی، و نیز در جایگاهِ یک شهروند ایرانی، در این دیدار حاضر شد. تصمیمی که هم حقِ ایشان و هم گواهِ میهن‌دوستی و بلندنظری‌شان دربارهٔ آیندهٔ ایران است. استقبالِ ملّی از این دیدار چشمگیر بود. لحظاتِ تاریخی تصمیمات و اقداماتِ تاریخی می‌طلبد. این دیدار ــــ‌به‌رغمِ برخی نفرت‌پراکنی‌ها و مواضعِ حق‌ستیزانه‌ــــ پیامِ خود را رساند و راهگشا شد. اثراتِ مثبت و سازندهٔ این دیدار در آیندهٔ نزدیک دیده خواهد شد. ما نویسندگان قاطعانه از داریوش آشوری و اقدامِ تاریخی‌اش حمایت می‌کنیم. بر حقِ ملّتِ ایران برای تعیینِ شکلِ دموکراتیکِ حکومتِ آیندهٔ ایران (چه پادشاهیِ مشروطه چه جمهوری) تأکید می‌کنیم. نیز حمایتِ خود را از شاهزاده رضا پهلوی برای رهبریِ دورانِ گذار اعلام می‌کنیم. امیدواریم دیگر نویسندگانِ ایرانی نیز آشکارا گام در این راهِ مشروعِ میهن‌دوستانه بگذارند و بیش از پیش صدا در صدای ملّت ایران بیندازند. پاینده ایران امضاکنندگان علی عبداللهی، سودابه اشرفی، مسعود سالاری، حسین مرتضائیان آبکنار، آزاد عندلیبی، زهرا خانلو، سهراب مختاری، ناصر کرمی، زهرا عبدی، بهزاد مهرانی، بیتا ملکوتی، پیام فتوحیه‌پور، مهرداد قاسمفر، آسیه امینی، مونا سیف، مولود حاجی‌زاده، آسیه نظام‌شهیدی، سبا خوئی، مهرگان معروفی، سلمی الهی، تکین حمزه‌لو، محمد مرکبیان، ستاره قربانی، رامین احمدی، نوشابه امیری، آزاده عبدی‌فرد، محمدرضا مردانیان، ایلیا نیک، مهسا ملک‌مرزبان، رها خادمی، هستی حق‌دادیان، پژمان گلچین، احسان پیربرناش، مهرداد کلانتر نیستانکی، فاطمه خوش‌نشین، نازی صفوی، زهره جعفری، فریناز درخشان، سیروس کوهستانی، کیوان الورد، سودابه رکنی، زهره هاشمی، رکسانا حمیدی، فریور حمزه‌ای، سحر کاظمی، سمیرا سیدی، مسعود آذری، حدیث باقری، نگار بنی‌هاشمی، احسان پوراقدامی کلامی، هوشنگ اسدی، فائزه زندیه، مانلی حسینی، عهدیه واحدی، هادی کیکاووسی، سپهر نامدار، ناییریکا امینی، محمد حیدری، ماه منصور، شهریار احمدی، مهدی فرهادیان، شهرزاد ملکی، مهشید رشیدی، سارا خالوغلی، آرمان زرین، فرزانه عسکری، نگین نیک‌منش، نازی افشاری، ماهرخ همتی، مهشید رشیدی، نیما آبکنار، محمد یعقوبی، امید مصباح، راشین سهرابی، افسانه فرقدانی، تورج بیانی، نگار تهامی، نازنین محمودی، مهسا نورزاده، گلناز غبرائی، ـــــــــــــــــــــــــــ نویسندگان همچنان می‌توانند امضایشان را در این لینک اضافه کنند. ـــــــــــــــــــــــــــ •• اگر مشتاق خواندن تحلیل‌های روز هستید، به ما بپیوندید: @andiiishe
196
19
ای نازنین‌دلبند چه نابگاه‌مرگی تو را درربود. چه طره‌های نازنین که مادرت به نوازشِ دستی شانه بر آن می‌زد. حالیا شکسته‌استخوانی
ای نازنین‌دلبند چه نابگاه‌مرگی تو را درربود. چه طره‌های نازنین که مادرت به نوازشِ دستی شانه بر آن می‌زد. حالیا شکسته‌استخوانی، شکافته‌فرقی که لبخندۀ مرگ است شکفته بر این سر. — ائوریپیدس. زنان تروا. ترجمۀ عبدالله کوثری ὦ φίλταθ᾿, ὥς σοι θάνατος ἦλθε δυστυχής. ὃν πόλλ᾽ ἐκήπευσ᾽ ἡ τεκοῦσα βόστρυχον φιλήμασίν τ᾽ ἔδωκεν, ἔνθεν ἐκγελᾷ ὀστέων ῥαγέντων φόνος, ἵν᾽ αἰσχρὰ μὴ λέγω. — Ευριπίδης. Τρῳάδες. 415 π.Χ. 🎨 Käthe Kollwitz. Tod und Frau um das Kind ringend. 1911
244
20
Antonio Vivaldi Recorder Concerto in C major RV 443 II. Largo 1728-29 Recorder: Michala Petri Associated Performer: Guildhall String Ensemble Harpsichord: George Malcolm Producer: Ralph Mace Recording Engineer: Tony Faulkner Engineer: Ben Turner @tanaajee
288