ㅤ‘ 𝖣𝖨𝖵𝖱𝖦𝖭𝖳 诞 پڪ فیفا ,
الذهاب إلى القناة على Telegram
ㅤㅤㅤ﹟𝟣 𝗌𝗈𝗎𝗇𝖽 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖿𝗎𝖼𝗄 @divrad ??ㅤㅤ ㅤㅤㅤㅤㅤ﹢ 𝖩𝟩 ﹗ 𝗌𝗈𝗆𝖾 𝖽𝖾𝗏ı𝗅 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 ﹗ㅤㅤㅤ
إظهار المزيد1 762
المشتركون
-324 ساعات
-77 أيام
+7730 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
سحابة العلامات
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
أغسطس '26
أغسطس '26
+238
في 85 قنوات
يوليو '26
+422
في 95 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+493
في 96 قنوات
Get PRO
مايو '26
+70
في 26 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+3
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+5
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+221
في 89 قنوات
Get PRO
يناير '26
+20
في 12 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+578
في 180 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+207
في 101 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+250
في 123 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+1 070
في 85 قنوات
Get PRO
أغسطس '250
في 69 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+12
في 43 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 28 أغسطس | +1 | |||
| 27 أغسطس | +2 | |||
| 26 أغسطس | +2 | |||
| 25 أغسطس | 0 | |||
| 24 أغسطس | +2 | |||
| 23 أغسطس | +7 | |||
| 22 أغسطس | +24 | |||
| 21 أغسطس | +5 | |||
| 20 أغسطس | +64 | |||
| 19 أغسطس | +3 | |||
| 18 أغسطس | 0 | |||
| 17 أغسطس | +3 | |||
| 16 أغسطس | +9 | |||
| 15 أغسطس | +9 | |||
| 14 أغسطس | +4 | |||
| 13 أغسطس | +1 | |||
| 12 أغسطس | +53 | |||
| 11 أغسطس | +2 | |||
| 10 أغسطس | +2 | |||
| 09 أغسطس | +3 | |||
| 08 أغسطس | +27 | |||
| 07 أغسطس | +4 | |||
| 06 أغسطس | +3 | |||
| 05 أغسطس | +2 | |||
| 04 أغسطس | 0 | |||
| 03 أغسطس | 0 | |||
| 02 أغسطس | +2 | |||
| 01 أغسطس | +4 |
منشورات القناة
Repost from 𝘛𝘦𝘦𝘯 𝘴𝘱𝘪𝘳𝘪𝘵 .⋆ check
🌟 : این پیام رو فور کنید تا بگم اگه تو رابطه بودید لاو لنگوئجتون چیه!؟
940?? 🔤join !
| 2 | 🏴 : این پیام رو فور کنید تا بگم چند درصد green flag
Red flag
هستید !؟
935!? 🏴 🔤 join ! | 11 |
| 3 | sticker.webp | 12 |
| 4 | رسالة صوتية | 10 |
| 5 | او پسر از میانِ آتش درآمده بود؛
چنانکه گویی شعلههای داغ در استخوانهایش جریان داشتند.
او زادهٔ جهنم بود.
در چشمانش گناهی مقدس موج میزد؛
همان گناهی که روزی بهشت را از آدمیان ربود.
آنگاه که بهشت، به بهای یک نگاه و یک خواهش،
به بهای یک سیبِ سرخ فرو ریخت.
و من، بیآنکه بدانم،
در برابر نگاهش به زانو افتادم؛
گویی سجدهای نانوشته بر خاکِ سرنوشت میگذارم.
او از میانِ آتش میگذشت،
و دلِ من، در برابر او، خود آتش بود؛
آتشی که نه میسوزاند، که میخواند.
و من همانقدر ناتوان بودم
که حوا در برابرِ زمزمهای که نامِ گناه را بر خود نداشت.
چه میتوانستم بکنم؟
مگر پروانه را گریزی از آتش هست،
آنگاه که معنای پروازش در سوختن نهفته است؟
میدانستم بعضی سخنان را نباید گفت،
بعضی میوهها را نباید چید،
و بعضی سقوطها را نمیتوان بازگشت نامید.
اما چه سود؟
مگر سوختن دركنار او لذتى كمتر از نجات داشت؟ | 10 |
| 6 | بعضی شبها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینهایست که هرچه سالها از خودت پنهان کردهای بیرحمانه پیش چشمانت میآورد. میگویند هر انسانی در تاریکترین شب زندگیاش به چیزی چنگ میزند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچکس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجرهی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود میگفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آنگاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بیآنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد.
زمین دور بود و اندیشهی من بر چهرهی مواج آبها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موجهای دریا ناشی میشود و تمامی بدن آن را به یاد میسپارد.
با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشهای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟
ای موجها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده میشود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزشهای حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟
پژواک باد قویتر شد و صدای برخورد موجها به پهلوی کشتی به گوش میخورد؛ سینهام با تپش کشتی هماهنگ شده بود.
مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم.
دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمیدانستم این خاموشی از بیرون میآید یا از درون من سرچشمه میگیرد.
هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده میشد چیزی را در من میلرزاند؛
چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موجها یکی پس از دیگری پایههای وجودم را فرو میریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آنها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ میدیدم چگونه بخشهایی از من بیصدا در تاریکی گم میشود.
با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو میریختند؛ بیآنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم.
من از درون برهنه میشدم؛ انگار دریا میخواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛
به جایی که دیگر هیچ پردهای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخمهایم خون میگریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطهی درد آشکار گردد.
دریا میخواست مرا به نقطهی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل.
جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتیای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد میزند اما شنوندهای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهرهی موج کوبیده میشود؛ و من میبینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم میشود.
گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمیخواست تسلیم خواست دریا شود.
با هر موج اندکی بیشتر خم میشد اما نمیشکست؛ گویی در نبردی میان ارادهی انسان و بیرحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزهای که نمیدانست برای چه میجنگد؛ تنها میدانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد.
و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این میاندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست میرود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمیداند میجنگد.
شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه میدارد؛ همین تقلا برای چیزی بینام.
چیزی که لمس نمیشود؛ اما آنقدر واقعیست که انسان را از دل طوفان عبور میدهد.
انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشتهایست که انسان را به خودش بند میکند. طنابی نامرئی که نمیگذارد در میان موجها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمیدانیم باز هم ما را از سقوط باز میدارد.
شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موجها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمیشود.
این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحهای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت. | 9 |
| 7 | لا يوجد نص... | 10 |
| 8 | sticker.webp | 13 |
| 9 | این پست + این پیام فور کنید؛ یک پست مشخص کنید فور بزنم.
جوین باشید رُزام. | 10 |
| 10 | دلم را به شب سپردم شاید ماه بداند چرا هنوز
هر بار که تاریکی میرسد، جای خالی یک نفر
از تمام ستارهها روشنتر است؛ انگار بعضی آدمها نمیروند فقط از آغوش ما به گوشهای از شب کوچ میکنند و بعد تمام شبهای زندگی بوی خاطرهی همان یک نفر را میدهند. | 8 |
| 11 | sticker.webp | 12 |
| 12 | دیر دیدم ، واقعا خوشگل و نازه | 38 |
| 13 | ㅤ.mp3 | 34 |
| 14 | 𝑆𝐻𝐸 𝑊𝐸𝐴𝑅𝑆 𝐻𝐸𝑅 𝐶𝑅𝑂𝑊𝑁 𝑊𝐼𝑇𝐻 𝐶𝐸𝑅𝑇𝐴𝐼𝑁𝑇𝑌 𝑊𝐴𝐿𝐾𝑆 𝑊𝐼𝑇𝐻 𝑃𝑈𝑅𝑃𝑂𝑆𝐸, 𝐴𝑁𝐷 𝐶𝐻𝑂𝑂𝑆𝐸𝑆 𝐻𝐸𝑅 𝑂𝑊𝑁 𝐷𝐸𝑆𝑇𝐼𝑁𝑌. | 33 |
| 15 | sticker.webp | 31 |
| 16 | @jxnri | 29 |
| 17 | بـوی خـیابـون هـای مـاࢪسے (1).m4a | 11 |
| 18 | این شبام بوی قهوه میدن
بوی قهوه هایی که
خیابونای مارسی رو رنگ و بو میدن
تا هر رهگذری که رد شد
بوی غمی که در کنار شادی چشیده میشه رو
باعمق وجودش حس کنه ... | 10 |
| 19 | _ | 11 |
| 20 | sticker.webp | 17 |
