ar
Feedback
Layers of him

Layers of him

الذهاب إلى القناة على Telegram

برده‌ی رویای خویش و آزاد در گام‌های خویشتن. @Mohammadmjamalpour https://t.me/harfmybot?start=964956771

إظهار المزيد
33
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
#واقعیت_های_اقتصادی قسمت دوم یه مشکلی داشت مبادله پایاپای اونم این بود که شاید اونی که ماهی میفروخت گوشت دوست نداشت یا دیگ بکارش نمیومد پس دلیلیم نداشت که ماهی رو بده به اون فرد. پس اینجا افراد اومدن از نمک، صدف و شاید باورتون نشه توتون به عنوان وسیله ای برای داد و ستد استفاده کردن و همینطوری پیشرفت تا جایی که بشر تونست یک ماده ای پیدا کنه که ثابته و تغییر نمیکنه و کمیابه به نام طِلا و همینطور نقره پس دیگ معاملات بین افراد با طلا و نقره انجام میشد. تا اینکه سرو کله دزدان شریف پیدا شد گفتن دیوانه ام مگه؟ برم این همه کار کنم که طلا بدست بیارم خب میرم میدزدم. بعدش نا امنی زیاد میشه و  جابجایی طلا و حملش سخت تر میشه . اینجا راه حلی که استفاده میکنن این بود که طلا هاشونو توی هر شهر میدادن دست یک آدم امن و امین که براشون نگه داری کنه و رسید میگرفتن و بعد از یک مدتی این رسیدارو با هم مبادله میکردن و میدونستن که هر موقع رسید رو ببرن همونقدر طلا میتونن بگیرن . (این شکلی بود که بانک ها شکل گرفتن)

#واقعیت_های_اقتصادی قسمت اول برای اینکه متوجه بشیم اقتصاد چیه و چطوری کار میکنه نیازه که یک سری به گذشته بزنیم  زمانی که‌ انسان های اولیه یک برگ در عقب و یک برگ در جلو داشتن زندگیشونو میکردن و فقط نیاز های اولیه براشون مهم بود برای نیاز به غذا شکار میکردن و ماهی میگرفتن و ... و همونطور برای اینکه خودشون شکار نشن باید یه سر پناهی مثل غار پیدا میکردن و زندگیشونو میکردن تا وقتی که ابزار ها رو درست کردند و به وسیله ابزار ها کار هارو راحت تر انجام میدادن و زمان کمتری صرف اون کار میکردن . به تبع اون میتونستن که مقدار‌ زمان و محصول بیشتری  بیشتری بدست بیارن مثلا مقدار بیشتری گوشت شکار کنن و مقداریش زیادی میومد و اینجا گفتن خب چیکار کنیم؟ بیا من از گوشتای اضافیم میدم به تو جای اون ازت‌ ماهی میگیرم به این صورت مبادله پایاپای صورت گرفت یا همون مبادله کالا با کالا.

13 - احتمالا وقتی Likely when (1).mp35.31 MB

چونکه دلم‌ برای خر گربه کلی تنگ شده بود.
چونکه دلم‌ برای خر گربه کلی تنگ شده بود.

خوزستان، اندیکا (روستای پدری)
+1
خوزستان، اندیکا (روستای پدری)

من دوستانم را با روحم دوست می‌دارم. در تاریکی بی نهایت بدنیا آمدم؛ نور را دیدم و ترسیدم و گریه کردم . به مرور زمان زیستن در کنار نور را یاد گرفتم، بعد تاریکی را دیدم و ترسیدم. روز هایی بودند که تاریکی بی‌نهایتی را درک کردم و برای تمام عزیزانم گریه کردم. زندگی کردن را آموختم. فهمیدم زندگی کردن زنگ تفریحی است؛ فرصتی است که از مرگ دزدیده شده. زمان را یاد گرفتم و با آن مسابقه دادم. بعد فهمیدم نمی‌شود با زمان رقابت کرد پس با زمان آشتی کردم. انسان را فهمیدم. انسان را آموختم. و بعد دانستم در بین انسان ها، خوب ها و بد ها وجود دارند. خوبی و بدی را فهمیدم. دوست داشتن را یاد گرفتم. و بعد اعتماد کردن را. بعد فهمیدم اعتماد با دوام تر از دوست داشتن است. و فهمیدم عشق پیوندی است که به مرور زمان ایجاد میشود. بدن انسان را آموختم. و بعد فهمیدم درون تن روحی وجود دارد. و دانستم که جایگاه روح بسیار بالاتر از تن است. نان را آموختم. و بعد فهمیدم که برای صلح باید نان را تقسیم کرد. بعد از آن دیدم که برای اینکه نان به دست همه برسد باید زیاد شود. خواندن را آموختم. و بعد نوشتن را آموختم. بعد از مدتی نوشتن را به خودم شناساندم. رفتن را آموختم. و بعد نتوانستن و بازگشتن را. و بعد علیرغم میل خود رفتن را. یادگرفتم که به تنهایی در مقابل دنیا بایستم. وقتی که جوان بودم فکر کردن را یاد گرفتم. بعداً آموختم که در قالب های مختلف فکر کنم. و بعد یادگرفتم چگونه درست فکر کنم. شکستن قالب های ذهنی ام را یاد گرفتم. اهمیت شرف و ناموس را شناختم. فهمیدم که شرف و ناموس واقعی ، زمانی است که گناه در یک قدمی توست ولی تو به آن نزدیک نمی‌شوی . و روزی حقیقت را فهمیدم و فهمیدم حقیقت تلخ است. بعد فهمیدم همان‌گونه که طعم تندی به غذا لذت می‌بخشد؛ تلخی هم به زندگی لذت می‌بخشد. هر مخلوق طعم مرگ را خواهد چشید.... ولی فقط برخی از آن ها طعم زندگی کردن را خواهند چشید. من دوستانم را نه با قلبم و نه با ذهنم دوست می‌دارم. شاید روزی قلبم از حرکت به ایستد و ذهنم فراموش کند. من دوستانم را با روحم دوست می‌دارم که نه فراموش میکند و نه از حرکت می‌ایستد.
۱۸ پند مولانا

کتاب "۱۸ پند مولانا" از هاکان منگوچ
کتاب "۱۸ پند مولانا" از هاکان منگوچ

عیدتون مبارک باشه همگی به قول بختیاریا عیدتون مِنه عیدا ❤️ امیدوارم سال جدید، بهترین سال زندگیتون باشه کلی تجربه جدید بدست بیارین کلی بخندین، کلی چیزای جدید یاد بگیرین، تو مسیر زندگیتون و هدفاتون حرکت کنین و امیدوارم هر چه زود تر بهشون برسین . و بیشتر کنار ادم های با ارزش زندگیتون لحظات خوبی تجربه کنین ❤️❤️❤️

بعد دو سال و خورده ای مشغله و درگیری عیدو میریم خونه
بعد دو سال و خورده ای مشغله و درگیری عیدو میریم خونه

خب انگاری که‌ گذشت 😄 و اینکه خیلی من خودم جدیدا خیلی به حوزه اقتصاد علاقه مند شدم و فک میکنم که هممون نیاز به یه دانش حداقلی داریم که پول چیه؟ تورم چطوری اتفاق میوفته؟ و اینکه در شرایط اقتصاد تورمی که ما داریم تجربه میکنیم چه راه کار هایی هست که بتونیم ارزش دارایی هامونو حفظ کنیم . و میخوام تو این مدت تعطیلات یه خلاصه نوشته هایی بنویسم و تمامی مطالب برگرفته از دوره اقتصادی هستش که توسط دکتر خسروانی تدریس شده که دکترای حسابداری دارن و من‌حتی اجازه شخصیشونو هم گرفتم برای نشر مطالب و فکر میکنم که براتون جالب باشه .

این نیز بگذرد .
این نیز بگذرد .

همسایم فک میکرد ساکتم خوشم میومد ، دیوار صوتی ذهنمو فکرای خودم میشکونن .

پسر و اینقدر ناز آخه؟
+1
پسر و اینقدر ناز آخه؟

هیچوقت هیچکسی تو دنیا از مقصر پیدا کردن و انکار کردن و تو گذشته موندن چیزی نصیبش نشده ولی تا دلتون بخواد آدمای موفق دنبال مشک
هیچوقت هیچکسی تو دنیا از مقصر پیدا کردن و انکار کردن و تو گذشته موندن چیزی نصیبش نشده ولی تا دلتون بخواد آدمای موفق دنبال مشکل گشتن، دنبال راه حل گشتن و تا راه حلی که میخواستنو پیدا نکردن و مشکل رو برطرف نکردن بیخیال نشدن .

photo content

خدا میدونه این سرکوبا چیه نتیجش زیر تیغ غریزم سپیده شقیقم من که تو تاریکیای خودم همیشه تبعیدم خوب میدونم تو DNA ام چند تا ریشه گندیدس‌ این آدم تنها، واسه راهی که رفته و کارایی که کرده تنهاست . فک میکردم میگذره و همه اینا حل میشن اما خودم حل شدم تو فکرام با ۴ تا لیوان‌ چایی

اینکه کسی چشم از خواب باز کند هرگز به معنای آن نیست که همیشه بیدار باقی بماند .

Are you just gonna take that Or will you fucking fight back?

Tik Taak - Booo Sarde.mp33.61 MB

یادمه دبیرستانی که بودم اینموقع ها معمولا سوار تاکسی بودم که برم مدرسه و اکثرا چشامو میبستم و سعی میکردم چند دقیقه بیشتر بخوا
یادمه دبیرستانی که بودم اینموقع ها معمولا سوار تاکسی بودم که برم مدرسه و اکثرا چشامو میبستم و سعی میکردم چند دقیقه بیشتر بخوابم ( صبحایی که میخواستم برم مدرسه هر دقیقه ای که میتونستم بیشتر بخوابم از طلا برام طلا تر بود و همیشه ام دیر میکردم =)) ) تاکسی ها رادیو های مختلف گوش میدادن بعضیاشون آمار ترافیک اون روزو میگفتن بعضیاشون داشتن پیامای انگیزشی مردمو پخش میکردن که فرستاده بودن و من با خودم میگفتم چطوری ساعت ۷ صبح رادیو گوش میدین زنگ میزنین پیامتونم میگین بعد مشتاق میشینین پای رادیو تا پیامتونو بخونن هووو کی میره این همه راهو ... و دوباره سعی میکردم بخوابم و از فرصت های باقی مونده بیشتر استفاده کنم.