ar
Feedback
-𝘊𝘢𝘧𝘧𝘦𝘪𝘯𝘦

-𝘊𝘢𝘧𝘧𝘦𝘪𝘯𝘦

الذهاب إلى القناة على Telegram

𝘉𝘦 𝘢 𝘨𝘶𝘦𝘴𝘵 𝘪𝘯 𝘮𝘺 𝘭𝘪𝘵𝘵𝘭𝘦 𝘩𝘰𝘶𝘴𝘦 𝘧𝘰𝘳 𝘢𝘴 𝘭𝘪𝘵𝘵𝘭𝘦 𝘢𝘴 𝘢 𝘤𝘶𝘱 𝘰𝘧 𝘤𝘰𝘧𝘧𝘦𝘦☕️

إظهار المزيد
783
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-497 أيام
-34630 أيام
أرشيف المشاركات
خانه‌ات کجاست(رادیوپل).mp38.33 MB

دریا، میبینی مرا؟ باز شکسته‌ام و در پی آزادی، آزادیِ زیستنم را ز دستم ربودند.
میبینی چگونه بال و پر شکسته و در اوان آبیِ وجود، با خون خویش طرح زده به دیدارت امده ام؟ افسوس که این حجم واهیِ معنای شده در هنر کمی دور تر از مرز های متروک اگاهی‌اش بیاد آورد خوی گرفته به بازی با کلمات، در میانگاهِ بازی زندگانی‌اش. همان هنگامه‌ای که با خونش نوشتند آیین و منطقِ ناگریز مرتبهٔ بعد را. دریا، میبینی که چگونه بازگشتم به تو، در نهایت این داستانِ زاده از رنج تجربهٔ دورهنگامِ یک شوق، برای تجربه شادمانی؟ حال مرا میبخشی بابت بازپس دادن جسمی که در ابتدا به دستان سرد من سپردی، از خاطر تجربه سرمستانه نوشتن بر جدارت؟ دریا، در انتهای این داستان، وقتش است بازپس گیری کالبدی را که به دستان من سپرده ای. بیاد میاوری چگونه در میان امواج شکوهمندت سوگند یاد کردم بهر باز نگشتن و حال، این جسم سردِ نالایق برای درد را در میان خیزآبه هایت به تو باز میگردانم. به تو که باید خیزآبه هایت اخرین شمشیر ها باشند بر تن نوازندهٔ من. تو که برخاسته از کرانِ آبی بودی و من، گوهر کوچکت را تا دور دست ها از کرانه هایت دور کردم. دریا؛ تو آن باش که واپسین نفس های مرا میگیری. تو آن باش که باید برفرازد موج کف‌الودش را بر تن بی‌جانِ آبی. دریا، تویی که تنها میدانی برای گریختن از میان آغوش درد، دنبالهٔ دردی بزرگتر پر پرواز گشودم. اما آیا در انتهای داستان من مینویسند که آن درد، پایان کار یک رویا بود؟ دریا، تو میدانی که آفتاب سلاخی کننده‌ات طلوع میکند. میدانی که در پس امواج خروشانت، همچنان تلاشی برای تعلقی در قلب جسم های نابخشودنی جریان دارد. و تو میدانی که فردای این داستان، نه یاد من می‌ماند و نه فردای او. دریا، تو میدانی؛

دریا، تو آن باش ڪہ از یاد میبرندش در فࢪجامہ‌ی خلق یڪ خاطره؛
+4
دریا، تو آن باش ڪہ از یاد میبرندش در فࢪجامہ‌ی خلق یڪ خاطره؛

Repost from N/a
اگه اینجارو موردعلاقه‌ی خودتون میدونید این پیامو فور کنید-

اگه اینجا فیوتونه این پیامو فور کنید

Repost from
اگه اینجا فیوتونه این مسیج رو فوروارد کنید😟

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌Черный ‌ ‌ ‌ягуар ‌ ‌ ‌ в лесу ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ™️ ‌ ‌твоего ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌сердца ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌!! ‌ ‌ ‌

آدما همیشه اونو اذیت میکردن همیشه به این فکر میکرد چرا آدما انقد باعث میشن ناراحت شه و دست به کارهایی بزنه که باعث آسیبش بشه دنبال راهی میگشت که بتونه وقتی آدما اذیتش میکنن ارومش کنه تصمیم های زیادی توی سرش بود یک بار تصمیم گرفت هر بار کسی چیزی گفت بدنش را زخم کند . یک مدت طولانی این کار انجام داد تا اینکه خانوادش فهمیدن و دست از این کار برداشت بار دیگر تصمیم گرفت گریه کند. گریه زیاد. که یک بار دید چشماش آنقدری درد میکند که نمی‌تواند پلک بزند با خودش فکر کرد دید هر بار تصمیمی میگیرد که اسیبی میزند به خودش این بار گفت موزیک گوش بدهد. از آن به بعد موزیک گوش دادن کار مورد علاقه اون شد. هر وقتی که کسی چیزی می‌گفت توی هر شرایطی بود به گوشه ای می‌رفت و موزیک گوش میداد. و اینطور شد که از آدما فاصله گرفت و تنهای تنها شد.

+1
      𝀚ֹ                   𝑷𝒓𝒆𝒕𝒕𝒚 𝑷𝒍𝒆𝒂𝒔𝒆

این پیام رو فور کنید ( اگر اینجا فیوتونه ، سین میزنید و چک میکنید )
از بقیه چنلا لفت میدم .

Repost from N/a
‌ صـحنـہ‌ے چهـاࢪدهـم؛ ‌ فࢪ‌‌امـوشے . ۷۸۷ ‌‌ ‌

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌تـو متعـلق بـہ منـۍ ‌
از بالا به ادمی که در تخت موردعلاقه اش جون می‌داد نگاه کرد و با لبخند تیزی به چهره پر از التماسش نگاه کرد، گگ نارنجی رنگ داخل دهنش و زنجیر ضخیمی دور تا دور دست و پا و بدنش پیچیده شده بود. با اشک هایی که از چشم های قو مانندش می‌ریخت از فلیکس می‌خواست تا دست و پای اون رو باز کنه، اما فلیکس بانداژ رو به دور الت‌تناسلیش سفت تر کرد و فشار بیشتری به بالز هاش وارد کرد. تمام اون التماس ها رو نادیده گرفت و نه محکمی به صورت هیونجین کوبوند و همون لحظه هیونجین متوجه اشتباهی که کرده بود شد، اما چه فایده ای داشت؟ هیونجین چنگی به تشک زیرش می‌زد بخاطر محکم بودن زنجیر، خون داخل تمام دست و پا و اعضای بدنش بند اومده بود و کل تنش رو قرمز رنگ کرده بود. فلیکس دست های هیونجین رو به سمت بالا کشید و زنجیر دور دستاش محکم تر شد، پاهاش رو به هم چسبوند و اون ها رو هم تاحد امکان به سمت پایین کشید. حالا تصویر موردعلاقه اش جلوی چشم‌هاش بود. ذهنش پر از افکار تو خالی بود، فقط می‌خواست هرطور شده بهش ثابت کنه که دیگه قرار نیست جایی بره و فقط مال فلیکس باشه و پیش خودش بمونه. به سمت یخچال کنار اتاق رفت و شامپاین رو جلوی چشم هیونجین گرفت و تو یه حرکت صدای پاب مانند باز شدنه شامپاین به گوش هردوشون رسید، کمی از اون سر رفت و روی شکم هیونجین ریخته شد. نگاه فلیکس به تکه های شکسته اینه گوشه‌ی اتاق افتاد شامپاین رو روی میز قرار داد و به طرف تیکه بزرگی از اون شیشه ها رفت و اون رو برداشت. حجم کمی از اون رو داخل دستش فشرد و باعث ریخته شدن چند قطره خون از دستاش شد، به طرف هیونجین برگشت کنار شکمش، روی تخت نشست و اروم روی تن هیونجین شروع به کشیدن خطوطی نامفهوم کرد. اون خطوط سر اخر اسم خود فلیکس رو روی قفسه سینه هیونجین نشون می‌داد. فلیکس شروع کرد به خوندن لالایی موردعلاقه‌‌ی هیونجین. -این ارومت می‌کنه مگه نه؟ لالایی که تو دوست داری اونم با صدای من، منم هک شدن اسمم روی تنت رو دوست دارم بعد از تموم کردن اسمش و کشیدن اخرین خط شامپاین رو از روی میز برداشت و روی تن هیونجین خالی کرد و سوزش الکل روی تن هیونجین اشک رو داخل چشماش جمع کرد و در بی صدا ترین حالت به اشک هاش اجازه ریخته شدن داد، هیونجین پشیمون بود از هرکاری که کرده پشیمون بود اما،‌ حالا پشیمونی باعث اروم شدن فلیکس می‌شد؟ فلیکس عاشق ترکیب شدن خون هیونجین با شامپاین بود -روی رونتم انجامش بدم؟تا هرکی که خواست روش بشینه از خجالت اب بشه؟ البته اون هرزه های دورت پررو تر از این حرف‌هان. چندتا نفس محکم کشید و باهمون تیکه شروع به ستاره کشیدن روی رون های هیونجین کرد و چند قطره از شامپاین رو روی رون‌هاش خالی کرد، می‌خواست که با بدنش بازی کنه اما بخاطر کثیف بودنش نتونست. زنجیر ها رو شل کرد و متوجه تلاش نکردن هیونجین شد اروم اروم بلندش کرد و به طرف حموم برد و بعد از باز کردن در حموم اونو داخل وان رها کرد. تمام بدن هیونجین یادگاری های مخصوص فلیکس رو به همراه خودش داشت، اب سرد رو باز کرد تا حالا کمی هم هیونجین‌لذت ببره. دستش روی تمام زخم های هیونجین کشیده می‌شد و ارامش کمی رو منتقل می‌کرد‌. شامپو بدنی با رایحه رز بر داشت و روی بدن هیونجین کشید، بدون استفاده از لیف تمام مراحل رو پیش رفت. بعد از کاملا شستن تن خسته هیونجین و بند اومدن خونش، از جاش بلندش کرد و با حوله تمام بدنش رو خشک کرد، باند رو از تو جعبه کمک های اولیه بر داشت به طرف تختی که هیونجین روی اون خوابیده برگشت و کنارش نشست ، همون طور که باند رو باز می‌کرد شروع کرد به اروم حرف زدن. - تمام اتفاقات امروز رو خوب داخل حافظه‌‍ت نگه‌دار به هیچکس اجازه نده حتی بهت فکر‌ کنه چه برسه به اینکه نزدیکت بشه، این بار به تو درس دادم اما مطمئن باش دفعه بعد اونا کسایی هستن که درس می‌گیرن.

𝐈 𝐬𝐚𝐲 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐲𝐨𝐮 ... بکــــهیون : من قول میـدهم کـه تو را در تمام ؋ـصول دوست بـدارم . وقتے سرـد شـد من گرماے تو باشم
+4
    𝐈 𝐬𝐚𝐲 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐲𝐨𝐮 ...
بکــــهیون : من قول میـدهم کـه تو را در تمام ؋ـصول دوست بـدارم . وقتے سرـد شـد من گرماے تو باشم ، وقتے گرم شـد میتوانم سایـه و خنک کننـدـه ے وجوـد تو باشم . وقتے تاریک شـد دستت را نگـه میـدارم و هرگز نمیگذارم رها شوـد ، دوستت دارم من ، ساـده و لـ؋ـظے نیست . وقتے بگویم دوستت دارم این است کـه تو‌را با تمام روحم دوست خواهم داشت.

★𝖢𝗂𝗇𝖾𝗆𝖺'𝗌 𝖻𝗈𝗒 𝖳𝗁𝖾 𝘀𝗲𝘅𝘆 𝗯𝗼𝘆 𝗂𝗇 𝟣𝟫𝟫𝟪. 𝖧𝖾 𝖼𝖺𝗇 𝗍𝖺𝗄𝖾 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝖿𝖾. 🪩
𝖢𝗂𝗇𝖾𝗆𝖺'𝗌 𝖻𝗈𝗒
         𝖳𝗁𝖾 𝘀𝗲𝘅𝘆 𝗯𝗼𝘆 𝗂𝗇 𝟣𝟫𝟫𝟪.                𝖧𝖾 𝖼𝖺𝗇 𝗍𝖺𝗄𝖾 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝖿𝖾. 🪩

🤍🤍𝗘𝗅𝗂𝗈𝗍⭐️ AmY Assassin's Creed Valhalla🐯Eivor           #Eivor🐯#Game

🥞 یکم اینجا بیشتر بشه؟
معرفی گیم~