◝پستچـئنقاشـي ִֶָ◟
الذهاب إلى القناة على Telegram
آقا یه نارگیل مارو نجات داد🧉٫ کپی از عکسها ممنوع ِ🎞| : @Postchiart_Bot
إظهار المزيد252
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
تا تو مرادِ من دهی، کشته مرا فراق تو،
تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیدهام.
Repost from Amirtaha Selki
این روزها به این میاندیشم که
مرگ و نبودن بهتر است یا
ماندن و نفس کشیدن؟
در نهایت به جواب نهایی نمیرسم اما
خب نمیتوانم برتری خاصی به هریک
نسبت دهم. تمام تلاشها و انگیزههایِ
من در زندگی، از رویِ اجبار بوده.
دوست نداشتم که معمولی باشم؛
ترجیح دادم غمگین موفق باشم تا
غمگین شکست خورده.
غم همیشه مالِ من بوده است.
ـ امیرطاها سِلکی
از نوشتههای دوازده به بعد
Repost from Kierkegaard | کییرکگارد
ملتی که به تاریخ اندیشهاش میبالد اما در سرنوشت امروز خود تماشاگر است، پیش از آنکه مغلوب قدرتی بیرونی باشد، مغلوب ترسهای درونی خویش است. هیچ زنجیری بر دست و پای انسان سنگینتر از عادت به سکوت نیست، و هیچ استبدادی پایدارتر از آنی نیست که در ذهنها خانه کرده باشد. آزادی موهبتی نیست که روزی از آسمان فرود آید و بر دوش ما بنشیند؛ آزادی، عرقِ پیشانیِ وجدانهای بیدار است. هر نسلی که گمان کند «دیگران» روزی راه را هموار خواهند کرد، در حقیقت اذعان داشته است که شایستگی راه رفتن ندارد. تاریخ، دفتر حضور شجاعان است، نه آرشیو توجیهگران. اندیشهای که از هزینه دادن میترسد، از همان آغاز مُرده به دنیا آمده است. اندیشه، زمانی زنده است که خطر کند؛ هنگامی که خواب و آسایش را بر هم بزند؛ زمانی که آرامشِ وجدانهای خفته را آشفته کند. ما سالها واژههایی چون «حقیقت»، «عدالت» و «انسان» را بر زبان راندهایم، بیآنکه بپرسیم سهم ما از رنج انسان چیست. دانشی که به دردِ خیابان و خونخواهی دوستان کشتهشده ما نیاید، دانشی که صدای فرودست را نشنود، دانشی که جرئت نکند از قصرهای خیالی خود پایین بیاید، تفاوتی با جهلِ و کشتار حاکمیت ندارد. بزرگترین فریب این است که خیال کنیم فهمیدن، خود بهتنهایی فضیلت است. نه. فهمیدن، فقط آغازِ مسئولیت است. آنکس که میداند و عمل نمیکند، از آنکه نمیداند خطرناکتر است؛ زیرا برای سکوتش دلیل دارد، من با ظلم هم عقیدهام. زمانه، همیشه از ما یک چیز میپرسد: «تماشاگر میمانی یا ایستادگی مینمایی؟» و پاسخ هر نسل، سرنوشت همان نسل است. یا اندیشه را به میدان زندگی میآوریم، یا باید بپذیریم که تمام این سالها، تنها با سایههای ذهن خود گفتگو کردهایم و نامش را «زیستن» گذاشتهایم.
به امید وطن
Repost from Kierkegaard | کییرکگارد
وقتی به تخت بیمارستان هم رحم نمیشود.
اینجا، سرکوب فقط در خیابان اتفاق نمیافتد. اینجا قدرت تا جایی پیش میرود که بدنِ زخمی را هم رها نمیکند. حتی وقتی آن بدن روی تخت بیمارستان افتاده است.
نامهای که اخیراً از سوی نهادهای انتظامی به برخی دانشگاههای علوم پزشکی ابلاغ شده، پرده از حقیقتی عریان برمیدارد: در منطق حاکم، هیچ حریم امنی وجود ندارد. نه خانه، نه دانشگاه، نه بیمارستان.
در این نامه، با بیشرمی، از مراکز درمانی خواسته میشود مدارک بالینی و تصاویر مجروحان اعتراضات را در اختیار پلیس قرار دهند؛ یعنی جایی که باید آخرین پناه انسان باشد، به ایستگاه شناسایی و تعقیب بدل شود. این دیگر فقط نقض اخلاق پزشکی نیست؛ این ادامهی سرکوب با ابزار درمان است.
از همان روزهای نخست آموختهاند که بدن، میدان قدرت است. بدن زن، بدن معترض، بدن دانشجو، بدن زخمی. و حالا این منطق به بیمارستان کشیده شده است: اگر زخمت «سیاسی» باشد، دیگر بیمار نیستی؛ پروندهای.
اصل محرمانگی پزشکی، در همهجای جهان، خط قرمزی خدشهناپذیر است. اما اینجا، خط قرمزها شناورند؛ هرجا که بقا اقتضا کند، اخلاق، قانون و حتی جان انسان تعلیق میشود. آنچه در این نامه دیده میشود، اعلام رسمی همین تعلیق است:
تعلیق اخلاق پزشکی به نفع امنیت، تعلیق درمان به نفع کنترل.
نتیجه روشن است. بیماری که بداند مراجعه به بیمارستان میتواند به بازداشت، احضار یا پروندهسازی منجر شود، مراجعه نمیکند. این یعنی افزایش مرگهای خاموش، زخمهای درماننشده و ترسی سیستماتیک که تا عمق جامعه نفوذ میکند. بدنی که از درمان هم میترسد.
دانشگاه علوم پزشکیای که به چنین دستوری تن داد، دیگر نه دانشگاه است و نه ارتباطی با اخلاقیات پزشکی دارد؛ بلکه بخشی از ماشین سرکوب خواهد بود. پزشکی که به جای محافظت از بیمار، اطلاعات او را تحویل میدهد، از سوگند خود عبور کرده است. و نظامی که بیمارستان را به بازوی امنیتی بدل میکند، رسماً اعلام میکند که هیچ ارزشی بالاتر از بقای قدرت ندارد.
این نامه فقط یک سند اداری نیست؛
سند فروپاشی مرز میان انسان و دشمن است. جایی که زخمیها پیش از انسان بودن، دشمناند.
و شاید باید این را بلند و روشن گفت:
کسانی که بیمارستان را ناامن میکنند،
نه فقط معترض،
بلکه زندگی را سرکوب کردهاند.
Repost from Kierkegaard | کییرکگارد
فرق اساسی میان نسلی که در دهۀ اخیر، در «این روزگار غریب»، بالیده بود و نسل پیش از آن این بود که اینقدر توهم نداشت که نداند «بر آتش سوسن و یاس قناری کباب میکنند». این نسل میدانست، از پدران خود یاد گرفته بود، «نور را در پستوی خانه نهان باید کرد». اینک، این نسل به میدان آمده است؛ اینان «سربداران» زمان ما هستند، و سری ندارند که بتوان کلاه بر آن گذاشت. این نسل به خلاف پدران خود که «در عمل» در دوران جدید زندگی میکرد اما «در نظر» آن را پس میزد و در آخرین مدل خودرو در آرزوی «بازگشت به خویش» بود، «در حال» در دورانی زندگی میکند که با آن «معاصر» واقعی است. نخستین بار در تاریخ معاصر ایران است که نسل جدیدِ آن در حسرت کربلاهای بسیار گذشته نیست، بلکه، «یک دست جام باده و یک دست زلف یار»، به میانۀ میدان آمده و آمادۀ دستافشانی است. آنچه در این پدیدارشدنِ نسل جدید شگفتانگیز است، و البته درافتادن با او را مشکل میکند، این است که ساحت جهانی و تجددخواه او مانع از بسط ساحت آگاهی ملّی او نشده است. نسل متفاوتی از ایرانی پا به میدان گذاشته است که از او شگفتیها پدید خواهد آمد؛ آنچه من میتوانم بگویم این است که از میدان بیرون نخواهد رفت!
— جواد طباطبایی، «انقلابِ ملّی در انقلاب اسلامی»، بخش هفدهم
