| اینجانب |
الذهاب إلى القناة على Telegram
•روایت زندگی دانشجویی • کارشناس حقوق • شایدم ارشدِ حقوق منو بشنو..🫴 راه ارتباطی: @injaneb_telbot
إظهار المزيد449
المشتركون
-324 ساعات
-47 أيام
-2730 أيام
أرشيف المشاركات
449
بچها من هرچی پول میزنم برگشت میخوره
شما تونستید ثبت نام کنید؟
میخوام بفهمم مشکل از بلوبانکه یا سیستم سنجش مشکل داره؟
449
اونی که ۲۵۰۰ اش میشه ۲۵ حقو ناحق میفهمه؟
کاش انقدر درسخون بودن که حداقل ۲۵۰۰ باشه رتبه کشوریشون
انقدر داغونن همه تازه با دو صفر انداختن میشن ۲۵۰۰!!
449
بعد حالا بیا دلیل و مدرک بیار که ناحقی شده در حق من
آره درسته بیشتر خونده بودم ترازم کف رو رد کرده بود
ولی بازم این دلیل نمیشه که اون به ناحق جای من رو گرفته چیزی رو عوض نمیکنه
449
اصلا بر فرض ک صدم رو نزاشتم
بازم تلاشم رو کردم بیشتر از او سهمیه ای
من پارسال با ۴ ماه تلاش تراز لب مرز رد شدم وکالت رو
در حدی که یدونه سوال بیشتر زده بودم قبول بودم
ولی یکی از فامیلای دورمون که ۶۰ سال سنم داره با هزار تا تراز پایین تر از کف قبولی بخاطر سهمیه قبول شد پیرییی
449
ولی خب بهرحال
دنیا همینه دیگه
یچیزایی میشه یچیزایی ام نمیشه.
میخوای با پذیرش و ارامش بخون این پیامو
میخوای هم با ناکامی و ناامیدی.
همینه :)
449
اگه یکبار درست حسابی برای یک آزمون خونده باشی عمرتو گذاشته باشی میفهمی چی میگم دقیقا. شرح حال هممونه.
449
ولی راه دورم نمیرم.
حتی امسالم نزاشتن برام بشه.
حالا توعه مخاطب من میخوای اسمشو بزاری بهونه اوردن پای درس نخونام میخوای بزاری هرچییی بزار. من هرچقدر گشتم که یقه یکیو بگیرم بگم مشکل از تو بود پیدا نکردم جز این سهمیه.
من یقه خودمم نمیتونم بگیرم چون اگه توانم صد بود من ده برابرشو گذاشتم وسط
449
سر و ته هر بدبختی ای رو پیدا کردم رسیدم به جمهوری اسلامی. برای کارشناسی من فرهنگیان مجاز شدم ولی با رتبه ام دعوت به مصاحبه ام نشدم در حالی که یک نفر با ۱۰۰۰ نفر اختلاف رتبه از من دعوت شد بخاطر سهمیعه ۵ درصد و الان سال اول معلمی رو میگذرونه. من طول کشید تا بفهمم اون مسیر مال من نبوده. ولی چرا باید چیزی که توی مشتم داشتم رو ازم بگیرن؟!
من صد سال وکالتو با معلمی عوض نمیکنم
449
کاری ندارم به اینکه هرکسی توی زندگیش مسیر نهاییش چیه یا در نهایت به چه علاقمند شده. بحثم اون خواستهایه که با تمام توان جنگیدیم براش و بهش رسیدیم و بازم نزاشتن.
449
کدر ام، سنگینم، بی انرژی ام، در عاجزترین حالت ممکنم، پر از احساسات بد و متناقض و ناامیدکننده ام.
از چی میترسم که انقدر امید ندارم؟! نمیدونم.
شاید میترسم از آسیب دیدن.
انگاری که یه نقاب سخت و سنگی و بزرگ بزنی تا کسی نفهمه پشتش یه دختربچه اس که چشماش اشکی عه، بغض کرده و منتظره.
کسی نفهمه یعنی خودمم نفهمم، نپذیرم.
