ㅤКалон❗️⁉️
الذهاب إلى القناة على Telegram
ㅤㅤㅤㅤ Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво.
إظهار المزيد605
المشتركون
-1424 ساعات
-117 أيام
-14430 أيام
أرشيف المشاركات
599
Repost from خـاطـراتِ نـعنـاع
❗️پاکسازی❗️
لطفا اونر هایی که اینجارو چک میکنن این پیام رو فور کنن چنلشون تا از بقیه چنل ها لفت بدم
Lm:48h
599
RCdDbZJkmgMxFUno.mp34.31 MB
599
فضای تالار گوتیک و کهنه، غرق در سنگینیِ سکوت و سایههای تاریک بود. بوی مومِ سوختهی شمعها و غبار روی مجسمههای مرمرین ترکخورده، هوا را خفقانآور میکرد. و او آنجا بود؛ با موهای سفید شلاقخورده و چشمان یخیاش، خیره به آینهی قابدار کهنه روبروی متحرکترین سایهها ایستاده بود. پنجرههای بزرگ با شیشههای منقوش، نور بیرمق مهتاب را در تاریکی پخش میکردند. اورتینک و جنون مثل شلاق به ذهنش میکوبید. تاریکیِ تالار داشت افکارش را به حد انفجار میرساند و لرزش خفیفی به دستهایش میداد. ناخنهایش را به کف دستش فشرد و زیر لب زمزمه کرد: - خندهداره ماهِ تار شدهام... تو نیستی و این دلتنگی، منو خیره به هیولایی توی این آینه کرده که تو دوستش داری. همان لحظه، عطر آشنا و محبوب مرد در سالن پیچید. حتی فرصت نکرد رو برگرداند تا به چشمانی که مدتها بود او را غرقِ خود کرده بود نگاه کند. دستهای گرمی دور کمرِ مو سپید حلقه شد. نفس گرم مرد، نرمه گوشهایش را نوازش کرد و بوسهای که روی شانهاش نشست، باعث شد چشمانش را ببندد و تمام وزنش را روی تنِ کسی بیندازد که حالا حکم " خانه " را برایش داشت. لرزش دستهاش کمی آرام گرفت، اما قلبش هنوز از فشار اضطراب و حضور ناگهانی او بینظم میزد. -نبودم و مرواریدِ من رو دوباره اذیت کردی، پسرم؟ صدای آرامبخش مرد درون گوشهایش پیچید و یک بار دیگر باعث شد پسر از خودش بپرسد: آیا این جنونه یا همون عشقی که بقیه مردم ازش حرف میزنند؟ مکثی طولانی کرد. بدون هیچ تلاشی برای رهایی، لب باز کرد تا جواب بدهد: - نبودت اذیتش کرد. لبخندی از حرف پسر روی لبهای مرد نقش بست و نقره محو انعکاس تصویرشان در آینه بود؛ تضاد موهای یخی خودش و موهای مشکی مرد، در تاریکی تالار میدرخشید. مرد، پسر را کامل در آغوش کشید، او را به سمت خود چرخاند و بوسهای کوتاه روی لبهایش گذاشت. - روزی میرسه که با این حجم از زیبایی و شیرینزبونیت بمیرم. - زیبام؟ - زیبا؟ نه... پرستیدنیِ ایی. - چرا؟ - چون کلمات برای بیانت ساخته نشدن پسرکم. چون چشات... اجازه هست قربون اون دو تا ستارهای برم که انگار شب، روشنترین نورهاشو توی نگاهت جا گذاشته؟ برقشون شبیه اولین پرتوِ صبحه که آروم روی شهر میشینه. چون موهات... انگار ابرها نرمترین تکههاشونو بخشیدن به تو. چون صورتت... همهچیز درست سرِ جای خودش، بیکموکاست. فقط نگاه میکنم و بیاختیار دلم میخواد هزار بار سجده کنم به پای وجودت. لبخندی واقعی روی صورت مو سپید نقش بست و برق شادی جای ترس را در چشمانش گرفت. خواست پاسخ بده، اما تپش قلبش آنقدر بلند بود که گویا به جای کلمات، ضربان قلبش جواب عزیزترینش را میداد.. مرد با سکوتِ مو سپیدش دوباره لب باز کرد و اینبار مقصد بوسش چشم های بود که برای مرد حکمِ اقیانوس تاریکی رو میداد که میخواست درونش غرق شه.. - نور من رو دوباره تاریکی ترسونده؟ و بازهم سکوت بود که مرد از مو سِپید دریافت کرد، دستی به موهای مشکی خود کشید و توجه پسر رو دوباره به خودش جلب کرد.. با لبخندی که تنها متعلق به پسرش بود، آرام لب زد.. - نور من از تاریکی میترسه اما دنیایی سیاه من رو با وجودش روشن کرده.. - شاید چون اونقدر خوش شانس بوده که خدای به زیبایی تو داشته باشه و با ترس هاش مقابله کنه و تو بشی تمام وجود و زندگیش اینطور فکر نمیکنی هیگهٔ؟ - اشتباه نکن پسرم.. هرچیزی که الان به من نسبت دادی تویی. - منم؟ -اره، تویی. تو خدای منی، بهشتِ منی، زیباترینِ منی، حالا هیچی از من باقی نمونده تا به خودم نسبت بدم. تو، تمام تاروپود منی، هر چیزی که تمام سالهای عمرم گم کردم و از دست دادم، توی وجود تو پیدا شد. بازهم قلبِ مو سپید تپشی جا انداخت اما اینبار بجایی سکوت بوسه ای روی لب های مرد کاشت و گذاشت تا تمامِ عشقش رو از این طریق به مرد بفهماند، سرش را روی شانه مرد گذاشت و چشمانش را بست؛ برای چند لحظه همهچیز بوی امنیت میداد. اما ناگهان صدای سنگینِ باز شدن درِ تالار در سکوت پیچید. حباب امنشان شکست. مرد بیدرنگ پسرک را پشت خود کشید، دستش به سمت داخل کتِش رفت و نگاهش از نرمی که عشق را فریاد میزد به سردی و کشندگیِ مطلق تغییر کرد. سایهای ناشناخته روی ستونهای مرمرین افتاد. مرد بدون اینکه چشم از انتهای سالن بردارد، زیر گوش پسرِ مو سپید توی آغوشش آهسته گفت: - وقت خوش گذرونیه پسرم، پشت من بمون و چشمات رو ببند... وقتش رسیده بفهمیم چرا این تالار امشب انقدر تاریک بود. و این پسرِ مو سپید بود که بدون ذره ترسی که دقایق پیش دامن گیرش بود، پوزخندی زد، محکمتر بازوی مرد رو نگه داشت و با لحنی پر از شیطنت و قدرت گفت: - فکر کردی میذارم تمام این هیجان رو تنهایی به جیب بزنی؟ کور خوندی و اگر فکر کردی قراره بذارم حتی یه خراش برداری، اصلاً منو نشناختی. جایی نمیرم... یا با هم غرق میشیم یا این تالارو رو سرشون خراب میکنیم.
