٬هـارمـونےِ کلاسـیـك٬
الذهاب إلى القناة على Telegram
☆彡اگر احساسات را نمیداشتیم، هنرے وجود نـداشت彡☆ -ونسان ون گوگ ~ @Classi_cbot
إظهار المزيد390
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-147 أيام
-6330 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from 𝖬𝗂𝗇𝗍𝗒 𝗍𝖾𝖽𝗒 🌱
این پیام + این پست رو فور کنید.
پست انتخابیتون رو فور کنم + وایبی که از چنلتون میگیرم رو در قالب pov توصیف کنم.
Repost from 𝖬𝗂𝗇𝗍𝗒 𝗍𝖾𝖽𝗒 🌱
اگر روحیهی حساسی دارید، تکست رو باز نکنید!
دستش رو سمت یقش برد تا کمی اون رو پایین بکشه و راه نفسش باز بشه، اما با لمس ترقوش فهمید خیلی وقته اون تیکه پارچه رو از تنش بیرون کشیده. هنوز هم راه نفسش گرفتهبود، انگار سراغ صندوقچهی قدیمی رفته بود و تیشرت دوازده سالگیش رو پوشیده بود درحالی که چیزی تنش نبود. جلوی آینه ایستاد، بنظر میومد مشکل از پوست تنش باشه. انگار کالبد جسمیش خیلی وقت بود که دیگه اندازش نبود؛ میتونست قسم بخوره بارها توی اینترنت تعویض بدن رو سرچ کرده بود تا یه بدن دو سایز بزرگتر بخره، شاید اونموقع راحتتر نفس میکشید اما هیچی، هیچی توی عصر تکنولوژی نبود تا به کمکش بیاد. شاید باید خودش دست به کار میشد؟ در اتاق رو بست و بهسمت خنجر مورد علاقش رفت، توی دستش گرفت و با عشق بهش نگاه کرد؛ نگین قرمز روی دستهی خنجر توی گرگ و میش هوای اتاق میدرخشید. دوباره به آینه نگاه کرد؛ خنجر رو محکمتر دست گرفت و به سمت قفسهی سینش برد، باید چند تا چاک به لباس چسبیده به استخونهاش اضافه میکرد؛ الان دیگه لباسای گشاد ترند بود نه انقدر جذب! نوک خنجر رو درست وسط سینش فشار داد و اون رو تا پایین کشید، قطرات خون با سوزش به بیرون ریختن اما برای اولین بار حس کرد که داره نفس میکشه، حجم عظیمی از هوا از خطی که با مداد رنگی قرمزش روی سینش کشیده بود به داخل کشیده شد و خنکی رو توی تک تک عضلات بدنش حس کرد. داشت کار میکرد! مامان اگه میفهمید حالا فهمیده چطوری پارچه هارو ببره بهش افتخار میکرد نه؟ سراغ دستهاش رفت بعد نوبت پاهاش بود، حالا روی تک تک قسمت های بدنش خطوط عمیق و خونی دیده میشد و پوستش چند سایز گشادتر شده بود. اما صورتش هنوز همون بود. با ظرافت تمام خنجر رو دور تا دور لبش کشید و خون قرمز رو روی لبهاش پخش کرد، این باکیفیت ترین رژ قرمزی بود که تا به حال دیده. گوشه ی چشمهاش خطوط مثلثی رو کشید تا آرایش چشمهاش رو از یاد نبره. درد بدنش هر لحظه بیشتر میشد اما هیچوقت قرار نبود توی مسابقه با دردی که روی قلبش سنگینی میکرد برنده بشه. هنوز هم احساس خفگی وجود داشت. -دوباره! سراغ قفسهی سینش رفت و خطوط بیشتری روش نقاشی کرد، موازی، عمود، اریب، هر لحظه آرومتر میشد. داشت نفس میکشید، از تک تک خطوط قرمز و دردناک تنش ممنون بود. دوباره به آرایش صورتش که قطرات قرمز از هر گوشش به پایین میریخت نگاه کرد که در اتاقش با شدت باز شد. مامانش با ترس بهش خیره شده بود. بعد از ماهها عمیق ترین لبخند روی لبهاش نقش بست و گفت:-خوشگل شدم مامان؟ حالا دیگه دوسم داری؟!
Repost from زیـرِسـوزنِگِـرامـافـون
✧لیست جامع چنل ها✧
اگه دنبال چنلایی با محتوای هنری، نقاشی و عکاسی میگردین این دوتا فولدر برای شماست⋆لیست هنری¹ ⋆لیست هنری²
اگه دیلی با محتوای موزیک و تکست میخواید این فولدر رو اد کنید𔘓⋆لیست دیلی ها
Repost from 𝐃𝐀𝐑𝐘𝐀
+1
.:🪿:.این پیام رو فوروارد کنید چنلاتون ؛
بیام تو چنلاتون فضولی کنم و یکی از پیاماتون رو فوروارد کنم و ازتون تعریف کنم
Limit : be join
چه سفر خوبی بود🙂↔️
چیز جالبش برای من این بود که پدر بزرگ جان داشتن از سفرشون توی رامسر میگفتن، ماهم ساکن رامسریم ..
Repost from N/a
ㅤ
ㅤㅤㅤ🌊ㅤㅤㅤ پدر ، مادر ، دختربزرگ،
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤدختر کوچک ، پدربزرگ
از همون لحظه بستهبندی وسایل، ماجراها شروع میشه. مادر خانواده اصرار داره که هیچ چیز جا نمونه، پدر میخواد زودتر راه بیفتن، دختر کوچک خانواده هم هی از مادر درمورد سفر سوال میپرسید. پدربزرگ روی صندلی لم داده و با خونسردی میگه: ما زمان شاه با الاغ میرفتیم سفر، شما چرا اینقدر دستپاچهاین؟ در مسیر همه مشغول بودن؛ دختر کوچک خانواده درحال بحث با مادر که پنجره ماشین رو باز کنه، مادر نگران آلودگی هوا و پدر بزرگ شروع به روایت خاطرات جوانیاش میکنه: یک بار با دوستام رفتیم رامسر، اون موقع ها جاده ها اینجوری شلوغ نبود که، همه چی آروم بود... پدر اما وسط خاطره ها غر میزنه: باباجان، یکم حواست به جاده باشه، نقشه قدیمیه، اینجا دیگه جنگل نیست، پاساژه! بعد از چندین بار توقف برای خوردن آش و چای زغالی، بالاخره به مقصد میرسن. اما هنوز ماجرا تموم نشده؛ وقتی که مادر چمدون هارو باز میکرد، متوجه شد که کیف وسایل بهداشتی جا مونده، دختر بزرگ خانواده هم اولین کاری که میکنه عکس گرفتن کنار دریا، دختر کوچک هم فوری به سمت دریا دوید و همین باعث مریض شدنش وسط سفر میشه، و پدربزرگ با تعجب به گوشی دختر بزرگ نگاه میکنه و میگه: دخترم خسته نشدی اینقدر سرت تو این گوشی بود؟
@Classicalharmony @stillwithyau @Speciallife0_0 @mintytedyishere @myunfairlove
