Absurd thoughts
الذهاب إلى القناة على Telegram
251
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
در میان شبِ سرد و بیپایان، جایی که حتی ماه جرئت تابیدن ندارد، راهی باریک و فراموششده تو را به جایی میبرد که مرز میان بودن و نبودن دیگر معنا ندارد. هر قدم تو همانند فرو رفتن است؛ فرو رفتن در خاطرهای که شاید هیچگاه رخ نداده، یا شاید آنقدر تلخ بوده که دنیا آن را انکار کرده.
صدای خشخش برگهای پوسیده، زمزمهی عهدهاییست که با خون نوشته شدند و هیچگاه وفا نشدند. باد، همچون دستی سرد، صورتت را نوازش میکند؛ نه از سر مهربانی، بلکه برای اطمینان از اینکه هنوز زندهای ، و هنوز میتوانی حس کنی.
در دل این تاریکی، حضوری هست که نامی ندارد. نه دوست است، نه دشمن؛ چیزی شبیه خودت، اما بدون پوست، بدون استخوان. شاید همان بخشی از روحت که همیشه میخواست بمیرد، حالا پیکر یافته، و آمده تا همراهت شود.
قبرها دیگر سنگنبشته نیستند، بلکه آینهاند؛ نشان میدهند که سرنوشت تو چیست.
در این سرزمین، مرگ نه پایان است و نه آغاز؛ فقط راهیست که با هم میرویم، بینیاز از واژه، بینیاز از نجات.
تنها، همراه من بیا و باقی را شب خواهد فهمید.
