ar
Feedback
چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

الذهاب إلى القناة على Telegram

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

إظهار المزيد
449
المشتركون
-124 ساعات
-47 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
گرمه‌ خیلی گرمه خیلی خیلی گرمه خیلی گرمه گرمه .

خدا یار هر کس که برنده شد ما خو وقت تجلیل کردیم 😂💔

چیزی که آدم بیکار است در خانه ما جمع شدن همه پیش تلوزیون لم دادن تا همی پیشتر خود ره تا خرخره پُر کردن خورده خورده حالی بسته بسته چپس و پاپ‌کورن و انرژی آوردن که از اول مسابقه دوباره خوردن ره شروع کنن تا آخرش انگار نه انگار که مسی می‌دود و انرژی اینا مصرف میشه جام جهانی ره اونا میبرن اینجه اقتصاد ما د زمین خورد 😂💔

بعد از صد بار گردان زندگی نامه شاعر ها به زور مره وادار کردن به تماشای فوتبال اما بازیکن‌ها را یکی عبدالرحمان پژواک می‌بینم، یکی هم حمزه شینواری! 😩🤣

چطو قلبم شکست💔😩

مه خو آغای شان ره نکُشتیم چرا از خاطر مه💔

کل ممبر هایم را فراری دادی نگاه به چند رسیدی ت پس ممبر جمع نکنی م میدانم و تو🚶‍♀

فقط مسج های مه و صنفیم در ای امتحان ها حیفش که نشر نمیتانم😔🤣

Repost from N/a
و جواب ما جز سکوت چیزی دیگری نباشد، وای به حال مان.🖤
و جواب ما جز سکوت چیزی دیگری نباشد، وای به حال مان.🖤

دعا کن از من ریاضی بخیر تیر شوه💔

خدا دگه ای امتحان پشتو ره بخیر تیر کنه😩💔

در شد شد، نشد نشد ترین حالت زندگی به سر میبرم:)

شد، شد نشد، نشد چون... می‌دانم اگر واقعاً سعی می‌کردم می‌شد...

- هر بار که نگاهش می‌کردم گویی که زمان متوقف میشد، گل‌هایِ کوچکِ کنار طاقچه می‌خندیدند و من جایی میانِ پیج و خمِ گیسوانِ خرمایی‌‌اش اسیر می‌شدم.

از طرفی امتحان و از طرفی مهمانی... الله خير مرا پیش کند💔

وقتی سایه ات بالای رفیق ات بیفته...😭😂💅
وقتی سایه ات بالای رفیق ات بیفته...😭😂💅

فقد شعر های که می فرسته و تعریف هایشان...💘🫀
+1
فقد شعر های که می فرسته و تعریف هایشان...💘🫀

به سمت چشمانم نگاه کرد و گفت: — مدت‌هاست احساس می‌کنم اصلاً موجود زنده نیستی...! خندیدم و گفتم: — چرا؟ نکند به این دلیل است که محجبه هستم، فیشن نمی‌کنم یا علاقه‌ام را نسبت به رقص و موسیقی از دست داده‌ام؟ با لحنی آرام گفت: — نه، برای این‌ها نیست. کمی مکث کرد و ادامه داد: — می‌بینم گوشه‌گیر شده‌ای. هر جا می‌روی، فقط در گوشه‌ای می‌نشینی. قبلاً خوب بودی؛ کمی این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتی، با مردم خنده و مزاح می‌کردی، اما حالا... اصلاً مثل قبل نیستی. آرام شده‌ای؛ چی بدانم... کلاً از دست رفته‌ای! در پاسخ‌اش چیزی نگفتم. فقط خندیدم و گفتم: — آن اشخاصی که می‌توانستم با آن‌ها خنده و مزاح کنم، اینجا حضور ندارند...! لبخندم هنوز روی لب‌هایم بود، اما دلم می‌دانست پشت آن لبخند، حقیقتی پنهان است؛ حقیقتی که نمی‌شد با چند جمله توضیحش داد. آدم گاهی گوشه‌گیر نمی‌شود چون از مردم بدش می‌آید؛ گاهی فقط دیگر کسی را پیدا نمی‌کند که بتواند در کنارش خودش باشد. کسی که مجبور نباشد برای خندیدن، دلیلی بتراشد؛ برای سکوت کردن، توضیح بدهد و برای نبودنِ حال خوبش، عذرخواهی کند. من هنوز همان آدم بودم؛ فقط دیگر در میان آدم‌های اینجا، خودم را پیدا نمی‌کردم. #دوشیزه_سادات

دنیا همین است عزیزم، من برای تو می‌نویسم، تو برای او و... او برای دیگری...! #دوشیزه_سادات
دنیا همین است عزیزم، من برای تو می‌نویسم، تو برای او و... او برای دیگری...! #دوشیزه_سادات