ar
Feedback
چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

الذهاب إلى القناة على Telegram

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

إظهار المزيد
451
المشتركون
-324 ساعات
-27 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
‌ کاری نمیکنم نشسته ام از دور خودم را تماشا میکنم بی تفاوت.... سرد.... گیج.... نامعلوم...... منتظر میمانم تقدیر خدا به کدام سمت مرا می برد

یک سوال: با زندگیت چیکار می‌کنی؟ https://t.me/SendHarfBot?start=97b530bd1dfb

Repost from N/a
خوشا صبری که پایانش طُ باشی... #زهـرا

این درد را هنوز هم دارم گم نشده🪭

نمی‌دانم فقط من اینطوری هستم و یا دیگران هم مثلا من هستند در تابستان که باید آب بیشتر بنوشم چایی می نوشم ولی در زمستان سرد، که باید چایی بنوشم آب مینوشم🤦‍♀ حتی خود منم حیران مانده ام به خودم!😕

شب است؛ و خلوتِ تنهایی با خویش. از پشت پنجره به بیرون خیره شده‌ام. آسمان، سرمه‌ای و آرام است و ابرهای قشنگی در دلش پراکنده‌اند؛ گویی تکه‌هایی از خیال‌اند که در پهنای آسمان سرگردان مانده‌اند. ماه نیز امشب مهمان‌شان شده؛ گاهی از پشت ابرها سرک می‌کشد و دوباره پنهان می‌شود. نسیم خنک و ملایمی می‌وزد و پرده را آرام تکان می‌دهد. در این هوای گرم تابستان، همه‌چیز آن‌قدر آرام و زیباست که باید دلم بخواهد از این شب لذت ببرم؛ اما افکار و خیالاتم جای دیگری سیر می‌کنند؛ جایی دورتر از این پنجره، دورتر از این شب و حتی دورتر از خودم. چشم‌هایم به آسمان دوخته شده، اما ذهنم در آینده‌ای نامعلوم پرسه می‌زند. به فردایی فکر می‌کنم که نمی‌دانم چه چیزی برایم در آستین دارد؛ به راهی که هنوز آغاز نشده و مقصدی که هیچ تصویری از آن ندارم. و میان همه‌ی این فکرها، یک پرسش مدام در ذهنم تکرار می‌شود: تا کی قرار است این‌قدر بی‌حوصله و کسل باشم؟ تا کی هرگاه از دنیا، از آدم‌ها و حتی از خودم خسته شدم، به عالم خواب پناه ببرم؟ اصلاً آدم از خواب هم خسته نمی‌شود، وقتی خواب تنها راه فرار از فکرهایش باشد؟ گاهی وقتی به کهن‌سالان نگاه می‌کنم، حیرت می‌کنم. آنان سال‌ها بیشتر از ما زندگی کرده‌اند؛ خستگی‌های بیشتری دیده‌اند، غم‌های بیشتری کشیده‌اند و بار روزگار را بیشتر بر دوش گرفته‌اند، اما از بسیاری از جوانان امروز باحوصله‌تر و آرام‌ترند. می‌نشینند، قصه می‌گویند، چای می‌نوشند، لبخند می‌زنند و برای ساده‌ترین چیزها هنوز شوق دارند. پس حکمتش چیست؟ ما جوانیم و آنان کهن‌سال؛ اما گاهی انگار جای‌مان عوض شده است. آنان با تمام خستگیِ سال‌هایشان، هنوز دل‌شان برای زندگی می‌تپد و ما با تمام جوانی‌مان، گاهی حتی حوصله‌ی خودمان را هم نداریم. شاید جوانی فقط به عددِ سال‌های عمر نیست. شاید جوانی همان شوقی‌ست که آدم برای فردا در دل دارد؛ همان ذوقی که باعث می‌شود برای دیدن یک روز تازه بی‌قرار باشی. و چه غم‌انگیز است وقتی آدم هنوز در آغاز راه است، اما از ادامه دادن خسته شده باشد. ماه دوباره از پشت ابرها بیرون می‌آید و نور کم‌رنگش روی شیشه‌ی پنجره می‌نشیند. من هنوز همان‌جا ایستاده‌ام؛ نه عجله‌ای برای خواب دارم و نه میلی برای برگشتن از این خلوت. فقط می‌خواهم کمی بیشتر به آسمان نگاه کنم و بگذارم این شب، بی‌آنکه چیزی از من بخواهد، کنارم بماند. شاید بعضی شب‌ها قرار نیست به نتیجه‌ای برسند؛ شاید فقط آمده‌اند تا آدم چند لحظه از شلوغی دنیا فاصله بگیرد و صدای خودش را بشنود. و من امشب، میان سکوت آسمان و هیاهوی ذهنم، هنوز دنبال پاسخی برای خودم می‌گردم؛ پاسخی برای این بی‌حوصلگی، این خستگیِ بی‌دلیل و این حس عجیبی که نمی‌دانم از کجا آمده است. نسیم همچنان می‌وزد، ابرها آرام‌آرام از کنار ماه عبور می‌کنند و من هنوز پشت پنجره‌ام؛ با هزار فکر در سر و هزار سؤال بی‌جواب در دل. #دوشیزه_سادات

به مناسبت مودِ سر حالم، این پیام را فاروارد بزنید چینل های قشنگ تان، یکی از قشنگ‌ترین متن‌های‌تان ره فور میزنم اینجا و با صدایم میخوانم. جاین هم میشمممم😁

محبوب من، زندگانی بدون من، حتی نباید در ذهن، فکر و خیالت بگنجد! #دوشیزه_سادات

تمام. دخترهای قشنگی را که دیدم، نظر به همان شعر فرستادم؛ و آنانی را که هنوز ندیده‌ام، به امید روزی که ببینم و برای‌شان واژه‌ و اشعار زیباتری بفرستم. زیبایی فقط در چهره نیست؛ گاهی در طرز حرف‌زدن، در مهربانی، در سکوت و حتی در شیوه‌ای که کسی دل دیگران را آرام می‌کند، پنهان است. برای همین، هر کسی را که به‌نظرم زیبا آمد، نه تنها به خاطر چهره‌اش، بلکه به خاطر حس خوبی که به من داد، در میان این اشعار جا دادم.

اخم تو بادام تلخ و خنده ات سوهان قم اشک تو باران رشت و گیسوانت آبشار... https://t.me/Mehmani_SayeHa

نگار من مسلمان است و در عین مسلمانی به محراب دو ابرو چشم مست کافری دارد https://t.me/Hi_ch00

این غزل هایی که می گویم همه مال شماست! شعرهایم طالب توصیف احوال شماست! مهربانی می چکد از گوشه ی لبخندتان از همین رو چشم من پیوسته دنبال شماست! من شما را دوست دارم! مانده ام تنها ولی عذر می خواهم! ولی... آن هم ز اهمال شماست! سلطه دارید این چنین  سرسخت بر اشعار من بیت و مصراع و تخلص زیر چنگال شماست! در تمام فال ها نامی  ست نیکو از شما اسم و رسمی از کدام عاشق در اقبال شماست؟ گوش هاتان تیز گردانید بر اشعار من ؛ ای شمایی که غزل هایم در اشغال شماست ! من نمی دانم چرا این روزها عاشق شدم ؟ من که تقصیری ندارم این ز اغفال شماست https://t.me/Pezhvak_17

کافرم در عشق امّا ای سیَه گیسو بدان.. مستیِ چشمَت مرا روزی مسلمان میکُند.. https://t.me/sokoot_dar_miyan_sotour

زیباییِ تو کرده فنا فنِ بیان را https://t.me/Daricheseh_khial

توصیفِ تـو اینگونہ تَوان گُفت: تـو ختمِ تمامِ دِلبَرانے جانا... https://t.me/linkasia0_9 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

گر ز چشمانت بگويم شعر بی‌پايان شود گر ز موهايت بگويم رازِ شب عنوان شود گر بگويم از جمالت ماه رسوا می‌شود می‌رود تا پشت ابری در خفا پنهان شود https://t.me/AwayGomNam

مثل خورشیدی، ولی نه،ماه می آید به تو چشم های قهوه ای والله می آید به تو! منکه رعیت زاده ام، آهی ندارم در بساط تو ولی از نسل خانی، شاه می آید به تو یوسفی گم گشته ام، کنعان نمی آید به من از عنایات زلیخا شاه می آید به تو! هم تو می خواهی خودت را هم من، اما این وسط بی تعارف واژه "خودخواه" می آید به تو با حجاب از دید من- هرچند زیبایی ولی روسری انگار با اکراه می آید به تو! گرچه شاعر عاشق موی بلند مشکی است قهوه ایِ روشنِ کوتاه می آید به تو... https://t.me/half_blood_breen_baik

چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را که گویی ماه را یک هاله‌ی مبهم بغل کرده‌ https://t.me/ManDarMianVazeha